X
تبلیغات
رایتل

دلیل نبودنم

سه‌شنبه 21 شهریور 1396 ساعت 15:18

گاهی اینقدر فشار روحی بهت وارد میشه و اینقدر از همه نظر ملاحظه ی همه رو میکنی که احساس خفگی میکنی 

حتی یک مسافرت کوتاه هم حالت رو خوب نمیکنه 

کاش میشد فقط حواسمون به خودمون باشه کاش مجبور نبودیم مدام ملاحظه ی این و اون رو بکنیم کاش میفهمیدیم مممکنه توان و تحمل ادمی سربیاد و منفجر بشه کاش....

سپهر و ستایش روبراهن فقط خودمم که روبراه نیستم ..اینم گذری هست و میگذره


دست مریزاد داشتن

شنبه 21 مرداد 1396 ساعت 20:27

دیروز رفتیم کنسرت سی, همایون شجریان و واقعا باشکوه بودچقدر لذت بردم از این همه نواوری و ابتکار ..یک حس غرور ایرانی بودن رو بهت میداد که احساس میکنم نوجوان هامون واقعا نیازمندشن ..خلاصه همگی لذت بردیم بخصوص سپهر که توی مسیر رفت برامون اهنگ های البوم رگ خواب رو می ذاشت و تازه روی اهنگ ها نظر کارشناسی هم میداد :))

ستایش رو نبرده بودم هم اینکه شرط سنی زیر 8 سال ورود ممنوع داشت و هم ابنکه چون اخر شب بود و سنتی مطمین بودم ستایش خسته میشه عوضش دوشنبه با ستی میریم حامد همایون که عاشقش هست البته پدر و پسر تشریف نمیارن چون میفرمان خیلی سخیف هست !!!!

بعد از کنسرت سی سپهر بهم میگه مامان تو جدی جدی بعد از دیدن این کنسرت می خوای بری حامد همایون؟ میگم خب اره میگه اخه چجوری می تونی این دوتا رو باهم هضم کنی حیف نیست گند بزنی به لذت امشبت میگم مادر جان نگران نباس من از دوشنبه شبم هم لذت میبرم... فقط سر تکون میده و ابراز تاسف میکنه

پ.ن1: فیلم ساقدوشی رو به ستی نشون میدم و میگم بینظیر بودی میگه ولی توی دلم داغ شده بود 

پ.ن2:برگشتیم تهران و دلمون رو پیش فسقلی برادرزاده جا گذاشتیم .ستایش خیلی باهاش ارتباط برقرار کرده بود و فقط واسه ستایش ذوق و هیجان نشون میداد...به قول ستی دفعه ی بعد که ببینیمش دیگه خیلی بزرگتر شده و راه میره و حرف میزنه و ما رو یادش نیست :(


خاطراتی که توی ذهن هک شدن :(

دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت 10:07

برادرزاده جان دوروزه که بی تابی و میکنه و روی مود نیست (دکتر معتقده واسه دندون دراوردن هست )و بیشتر مواقع با شعری که ستی براش می خونه اروم میشه ..ستایش با کنجکاوی ازم می پرسه منم گریه می کردم؟ با چه شعری اروم میشدم؟ میگم یادم نیست مامان جان ولی تو با بغل کردن اروم میشدی میگه ولی یادم میاد نصف شب بیدار میشدم چون بدنم درد می کرد و تو برام کارتون می ذاشتی ولی بازم تنم درد میکرد و خوب نمیشد 



حرص دربیارها

جمعه 6 مرداد 1396 ساعت 10:29

نشستیم دورهم و داریم فیلم دورهمی خانوادگی مربوط به عید 20 سال پیش رو نگاه میکنیم .سالی که من کنکور داشتم .دوربین میاد روی من و دایی ممر جان میگه یا ابولفضل چه سبیل هایی بعدم بلند میشه و دست همسرجان رو می بوسه و میگه واقعا ازت ممنونم اگه فداکاری نمی کردی معلوم نبود چی میشد 

عروس میگه فردا عصر سپهر و ستایش ساعت 5 باید باغ باشن برای تمرین ساقدوشی سپهر میگه وای خدای من چقدر لوس اخه این اداها چیه ..با خشم نگاهش میکنم و میگم اتفاقا بدم نیست عزیزم واست یک تمرینی میشه ایشالله خواستی داماد بشی بدونی چی کار کنی ..میگه من ابدا ازدواج کنم اونم با این همه ادا و اطوار 

پ.ن : بردارزاده جان خیلی شیرین شده



ساقدوش

دوشنبه 19 تیر 1396 ساعت 14:51

_ عروس جان میگه سپهر ساقدوش میشه؟

+ باشه میشم

_ واقعا؟!! قربونت بشم مرسی که قبول کردی

.....

_ امروز میریم واسه تو کت و شلوار بخریم

+ کت و شلوار دیگه چرا؟

- وااا ناسلامتی ساقدوشی ها خب باید کت و شلوار بپوشی دیگه

+  ای بابا من اگه می دونستم ساقدوشی اینقده دنگ و فنگ داره قبول نمی کردم

_ چه ربطی داره اگه ساقدوشم نبودی بالاخره برای عروسی دایی ات باید لباس می خریدیم دیگه

_+من کت و شلوار دارم

_ اخه قربونت بشم اون ابی هست و توی نامزدی پوشیدی الان عروس میگه ساقدوش ها کت و شلوارشون مشکی باشه

+ از همین اداها خوشم نمیاد دیگه اصلا چرا این همه خرج می کنن و عروسی میگیرن

_سپهر خواهش می کنم غر نزن و پاشو بریم حالا بعد از یک عمری می خوای یک کاری واسه دایی ات انجام بدی ها

+ اوفففف باشه ولی با تو نمیام با بابا میرم

- چرا گیر بیخود میدی بابات تا شب سرکار هست و فرصت نمیکنه واسه خودش لباس بخره خب من که خونه ام باهم میریم دیگه

+ اخه بابا اولین مغازه میخره ولی تو منو ده تا مغازه می چرخونی

....

امروز کت و شلوار مشکی خریدیم اونم از اولین مغازه بعدم که برگشتیم خونه بهش میگم میشه بپوشی ازت عکس بگیرم بفرستم واسه عروس تا ببینه میگه اصلا حرفشم نزن همونجا توی عروسی می پوشم و می بینه دیگه

جدا جدا معتقدم که یک ژن وجود داره به اسم تنفر از خرید که فقط مردا دارن

طفلکی ها 


دای ممر نوشت

چهارشنبه 14 تیر 1396 ساعت 08:10

+ میگم فردا وقت داری بریم دنبال پرده؟

- مگه عروس جان اومده تهران؟

+ نه

- خب پس چجوری بریم دنبال پرده؟

+ یک پرده ی حریر ساده می خواد خب تو می ری می پسندی دیگه

- واااا من برم پرده بپسندم واسه خونه ی زنداداشم,!! نکنه دلت می خواد منو از وسط نصف کنه

+ ای بابا شما خانوما چقده ادا دارین یک پرده ی ساده که دیگه اینقده دنگ و فنگ نداره

- نخیر برادر جان بنده تا خود عروس جانمان نیاد وقت هیچ کاری ندارم

......

+ میگم کوروش واسه خرید طلای عروس خوبه که بریم همونجا؟

_ نه عزیرم طلاهای کوروش خیلی اسپورت هست و به درد عروس نمی خوره

+چه جمله ی اشنایی! پس اینا رو تو یاد عروس دادی؟ فکر کنم باید باهات قطع رابطه کنم چون بداموزی داری

_ عزیز دلم قراره یکبار در عمر این دختر یک سرویس جواهر بخری ها حالا ببین چه اداهایی درمیاری

+ باباجان پول ندارم 

_ خب یک جواهر کوچیک بخر ولی باید جواهر باشه نه یک طلای اسپورت

+ نه جدی باید به عروس بگم کلا دور تورو خط بکشه واقعا بداموزی داری

.....

+از الان بگم مامان داره میاد تهران میاد خونه ی من مستقر میشه و خودم میرم دنبالش

_ اولا من بزرگترم و مامان میاد پیش من بعدم اون عروس بیچاره اومده جهازش رو چیده بعد هنوز خودش یک شب هم نیومده بمونه بعد مادرشوهر پاشه بره اونجا چی کار اخه

+ وااا این حرفا چیه خب مامانم هست حالا عروس بعدا میاد دیگه

_ اخه شما مردا کی می خواین یکسری چیزا رو یاد بگیرین

+ شما زنا هم کی می خواین دست از این خاله زنک بازی ها بردارین

_اصلن عزیز دلم مامان فقط پیش من هست همین که گفتم 

.....

اینا اتفاقات این یکماه اخیر هست و البته که پس و پیش هست و به ترتیب زمانی گفته نشده..یکدفعه یادم افتاد گفتم اینجا بگم که بمونه

سفر

دوشنبه 12 تیر 1396 ساعت 08:43

تجربه ی جالبی بود اینکه با تور بری خب یکسری مزایا داشت مثل اطلاعاتی که تورلیدربهت میده و انصافا تورلیدرمون خیلی عالی و بامعلومات بود ولی خب عوضش دبگه خودت کشف و شهود نمی کنی و قاطی مردم نمیشی هرچند ما خودمون چندباری تنهایی رفتیم گشت و گذار ...این سفر واسه سپهر جذاب تر بود چون هم دوستش همراهش بود و هم اینکه تاریخ روسیه براش جالب بود ...ستایش از کل سفر فقط پارک ابی اش رو دوست داشت ...بله ما این همه راه رفتیم تا روسبه و یک بعدازظهرش رو اختصاص دادیم به پارک ابی و کلی هم از طرف دوست جان همراه شماتت شدیم که اخه پارک ابی !!!حیف شب های  سنت پترزبورگ نیست که وقتت رو اینجوری تلف کنی ولی خب ما به ستی قول داده بودیم ...خوشبختانه پارک ابیش پنجره های سرتاسری بزرگ رو به دریا داشت و ما حظ بسری بردیم ..اسمان سنت پترزبورگ بینظیر بود و من مشابه اش رو تا به حال ندیده بودم....موزه جنگ مسکو یکی از جذاب ترین قسمت های سفر بود زیبا و تاثیر گذار ..جوری که خودت رو توی فضای جنگ جهانی دوم احساس می کردی ....از نمیه های سفر موبایلم به فنا رفت و خوشبختانه( شایدم بدبختانه چون داشتم به موبایل جدید فکر میکردم) دیروز درست شد ولی کل عکسها و فیلمام پرید:(...عاشق پسر دوستم شدم می دونستم که بچه ی باهوش و اهل مطالعه ای هست ولی دیگه نه اینقدر و اطلاعاتش راجع به جنگ جهانی و تاریخ روسیه منو واقعا شگفت زده کرد

 دوباره برگشتم به فضای عادی زندگی ..چیزی به عروسی نمونده ..بلیط های رفتم رو گرفتم و واسه برگشت هنوز فکری نکردم دلم می خواد بیشتر بمونم ولی سپهر نمی تونه ...بعدا بهش فکر می کنم که واسه برگشت چه کنم...پروژه ی لباس خودم و ستایش تقریبا به نتیجه رسیده فقط مونده پدر و پسر 

فقط یک هفته مراعات نکردم و دوکیلو چاق شدم اونم با این همه پیاده روی که در طول روز میکردیم !!لعنت به این استعداد مزخرف...حالا یکماه طول میکشه تا این دوکیلو برگرده سرجاش


امیدوارم تورلیدرهامون خوب باشن

سه‌شنبه 30 خرداد 1396 ساعت 17:54

هنوز چمدون نبستم در صورتی که دو روز دیگه راهیم  

داداش خارجی اول مرداد میاد و عروسی ۷ مرداد هست و پسرجان از 24 تیر به مدت 6 هفته باید بره مدرسه و واقعا نمی دونم واسه چه تاریخی بلیط رفتن به مشهد رو بگیرم هم دوست دارم تمام مدتی که داداش ایران هست منم مشهد باشم و از عمه بودنم نهایت استفاده رو ببرم و هم اینکه سپهر بیشتر از یک هفته مجاز نیست غیبت کنه خلاصه سردرگم هستم 

چه حیف که سپهر از این اکیپ دوستاش داره جدا میشه تازه راه افتاده بودن کلی برنامه های موسیقیایی و غیر موسیقیایی داشتن و تازگی ها دورهمی های ورزشی مثل بولینگ و فوتبال و شام رستوران هم اجرا می کنن و کلی من از اینکه سپهر اینهمه مستقل شده لذت میبرم ولی حیف که هرکدوم دارن یک ور می رن  

هی بقیه تشویقم می کنن که واسه عروسی برادر جان یک تغییرات اساسی بدم و موهام رو یک رنگ و هایلایت متفاوت بکنم ولی نمی دونم چرا ترغیب نمیشم همیشه موهام همین قهوه ای تیره بوده درواقع هیچ وقت رنگ نکردم و از وقتی هم که مجبور شدم رنگ کنم اکثر مواقع همین طیف رنگ موهای خودم بوده و هیچ وقت روشنشون نکردم اخساس میکنم اونوقت دیگه خودم نیستم انگار با شحصیتم جور نیست در صورتی که رنگ های روشن رو روی موهای بقیه کلی هم پسندیدم ولی واسه خودم نمیشه خلاصه که فکر نکنم گول بخودم و رنگ موهام رو تغییر بدم  

امیدوارم روسیه از ما استقبال گرمی بکنه و یکی دوروز حداقل هوا افتابی باشه اخه دلم می خواد دامن بپوشم :)) 

دیگه برم چمدون ببندم

سپهرانه

پنج‌شنبه 25 خرداد 1396 ساعت 13:37

دایی ممر یک فیلم قدیمی از جلسه ی دفاع فوق لیسانس داداش خارجی گذاشته ی توی گروه ...سپهر اون موقع 6 ساله بود و توی جلسه مشعول خوردن خوراکی مورد علاقه اش , یک پاکت شیر...کلی ذوق می کنم و میکم کاش از اخر جلسه که همه دوستان داداش , سپهر رو دوره کردن و سپهر روی تخته تند تند جمع و تفریق های دورقمی که بهش میگفتن رو حل می کرد داشتیم. سپهر میگه واقعا اینکار رو می کردم , می گم اره مادر جان و اینقده هم تند و تند و مثل ادم بزرگا حل میکردی و رفتار می کردی که کلی دوستای دایی ات کیف کرده بودن .اونوقت سپهر می فرمان البته عجیب نیست خب بالاخره منم دیگه 

اعتماد به نفس نیست که ! :))) حالا خوبه همین هفته ی پیش توی ازمون ورودی انرژی اتمی شکست خورده ها :))

وقتی رفته بودیم کارنامه ی سپهر رو بگیریم مشاورش همراه با کارنامه یک دیپلم افتخار بابت اینکه توی ازمون ریاصی کانگورو جزو 30 درصد برتر بوده به سپهر میده ومیگه با امضای خود موسس کانگورو هست و کلی از سپهر تعریف میکنه و میگه جاش اینجا خالی خواهد بود واز این تعارفات خلاصه...از مدرسه که میایم بیرون سپهر خیلی جدی خطاب به من میگه باز بدو بدو نری عکس این دیپلم رو بگیری و توی گروه و اینستا بزاری ها اصلن از این پز دادن ها خوشم نمیاد و اینگونه شد که نشد من توی اینستام پز بدم 

ماجون و دوستش

شنبه 20 خرداد 1396 ساعت 22:19

+ مامان میدونی ماجون دیشب داشت واسه خاله چی تعریف میکرد

_ نه

+ میگفت لادن خواب مانی رو دیده خواب دیده مانی خیلی خوشحال و سرحال بوده و با لادن خیلی حرف زده بعدم به لادن گفته بیاد بریم گردش و خرید 

_ چه خوب

+ فکر کنم  الان ترکیه زندگی میکنه ولی چه زود بزرگ شده.مامان میگم منم که الان دوباره زنده شدم میشه یکی خوابم رو ببینه و بگه ستایش خوشحال بود و داشت میرفت اسکیت 

_نمی دونم عزیزم

+ حتما خوشحال میشه اگه بدونه من حالم خوبه

_ حتما عزیزم 


نشستیم دورهم و خاله جون دارن فال قهوه میگیرن و به نوبت فنجونامون رو گذاشتیم جلوش و کلی هم به فالمون می خندیم ..سپهر یک نگاهی به دایی ممر می کنه و با تاسف سرش رو تکون میده و میگه دایی ممر تو هم ؟!!!میگم قربونت بشم بیا یک فنجون قهوه بهت بدم تا خاله فال تو رو هم ببینه ..می فرمان من به این چرندیات اعتقاد ندارم میگم پسرکم واسه خنده هست بازم سری تکون میده و میره توی اتاقش 


مامان با دوست صمیمیش اومدن تهران و اینروزا با مامان و خاله ی دوست داشتنی مشعولم ... کاش منم وقتی همسن و سال مامان میشم یک همچین دوستی داشته باشم که اوقاتم رو باهاش به شادی بگذرونم 





( تعداد کل: 277 )
   1       2       3       4       5       ...       28    >>