X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

از سری ماجراهای پسرجان

سه‌شنبه 9 شهریور 1395 ساعت 17:35

به اتفاق عروس جان و سپهر و ستی میریم شهربازی و سپهر اصرار می کنه سوار ترن هوایی بشه و منم می گم می ترسم و باهات نمیام پس تو هم نرو .عروس جان می فرمان من باهات میام و با سپهر سوار ترن هوایی میشن و موقعی که ترن داشته یواش یواش بالا می رفته شازده خطاب به عروس جان می فرمان حوصله ی جیغ ندارم ها گفته باشم !!! عروس جان طفلی هم می گه ولی سپهر این نامردیه و من به عشق جیغ زدن سوار شدم و سپهر هم می بینه که تند رفته فورا جوب می ده البته منظورم تو نبودی و جلویی ها رو می گفتم :)))


روزهای زندگی

پنج‌شنبه 4 شهریور 1395 ساعت 16:58

واسه اولین بار یکی از همکلاسی های سپهر اومده خونه مون و دارن توی اتاق تمرین موسیقی می کنن .محمد تار می زنه و سپهر سنتور و دارن سعی می کنن یک تصنیف رو به طور مشترک باهم بزنن

کلی ذوق کردم و این رو یک قدم رو به جلو واسه اجتماعی تر شدن پسر درونگرا و فراری از جمع ام می دونم 

قوزش دوباره برگشته اخه چند وقته که نه بریس می بنده و نه حرکات اصلاحی رو می ره .کاش می تونستم یک راه حل بهتر واسه این مشکل پیدا کنم و کلا حلش کنم .دنبال یک باشگاه یا مربی ورزش می گردم که بشه سپهر حداقل دوروز در هفته بره اونجا و باهاشون تمرین کنه و البته که نزدیک به خونه هم باشه .امیدوارم که موفق بشم 

سخت ترین قسمت خرید یعنی خرید لباس رسمی واسه سپهر انجام شد و کل پروسه یک ساعت هم طول نکشید و پسر جان با این لباس شبیه ساقدوش داماد میشه حتی شاید هم خوش تیپ تر. :))) 

کمتر از ده روز به مراسم نامزدی مونده و من شنبه می رم مشهد که توی اماده کردن قرتی بازی های نامزدی بهش کمک کنم 

تخت نوزادی ستایش رو هم عوض کردم البته هنوز واسم نفرستادن و قراره اخر شهریور برسه



از سری ماجراهای دایی ممر

یکشنبه 31 مرداد 1395 ساعت 19:01

داداش جان می فرمان که  در اولین تعطیلات بعد از نامزدی قراره عروس جان بیاد تهران و می خواد یک سفر کوتاه باهم برن و ازم می خواست که بهش چندتا جا پیشنهاد بدم بعد وسط مذاکره می گه اصلا شما هم بیاین و دسته جمعی بیشتر خوش می گذره

می گم عزیزم لطفا واسه اولین سفرتون با خودت سرخر نبر.می گه نه اخه اونم خیییلی دوست داره با شماها و مخصوصا ستی باشه می گم درسته ولی نه واسه اولین سفر 

خلاصه هی اون می گه هی من می گم اخرشم می بینم به هیچ سراطی مستقیم نیست می گم اصلا اون تاریخ ستایش جشن ورود به مدرسه داره و نمی تونیم بیایم


تصور کن ادم با همسرش بره سفر اونم اولین سفر بعد خواهرشوووور و بچه هاش هم همراهش باشن انصافا ظلم هست والا :))


پ.ن: امیدواریم دایی ممر جان به رابطه خواهرشووور و عروس گند نزنن .الهی امین

مدال و المپیک

دوشنبه 25 مرداد 1395 ساعت 19:13

دخترجانمان امروز مسابقه ی شنا داشت و اینجوری بوددکه هرکی می پرید توی اب بهش مدال می دادن :))

بعد دختر جانمان در رشته ی پا دوچرخه!!!!مسابقه دادن و نفر دوم شدن و یک مدال برنزی دریافت کردن ( اخه مدال های نقره شون زود تموم شد!!!) و از لحظه ای هم که رسید خونه مشعول بود و تند تند عکسهای خودش با مدالش رو برای همه ی کسایی که توی تلگرام می شناخت فرستاد .حالا همه تصور می کنن دخترکم چه شناگر ماهری هست وتلفن می زدن که تبریک بگن و نمی شد پای تلفن و در حضور دخترجان توصیح بدم که بابا جان این مدال رو به همه دادن:)))

دختر جان می فرمان حالا که ایران توی رشته ی شنای المپیک هیچ مدالی نیاورده سال دیگه می ره المپیک و در رشته ی وزین پادوچرخه شرکت می کنه و واسه ایران مدال میاره

بعله یک همچین دختر فداکاری دارم من !


نه گرم هست و نه سرد

یکشنبه 24 مرداد 1395 ساعت 22:03

شب ها اگه کولر روشن باشه یخ می کنی اگه خاموشش کنی گرمت میشه 

پاییییز جان بیا دیگه


...

دوشنبه 18 مرداد 1395 ساعت 14:51

اینقدر ننوشتم که دیگه نوشتن یادم رفته و نمی دونم چجوری باید شروع کنم

ستایش امروز نهار خونه ی دوستش دعوت بود و دلم می خواست یک کیک کوچولو بپزم و بدم با خودش ببره ولی فرصت نکردم و سر راه که می رسوندمش یک جعبه شیرینی خریدم 

سپهر و دوستش ( درواقع پسر دوست من ) هم توی اتاق مشغولن و منم بعد از اینکه میز نهارشون رو جمع کردم اومدم سراغ وبلاگم تا از این سوت و کوری درش بیارم

یک هفته مادرشوهرجان اینجا بودن و دنبال دکتر و دارو و ازمایش خون و کارای بیمه اش بودیم و از اول هفته هم مشعول خرید واسه عروس جان جدید هستیم 

و این وسط ها هم سپهر مدرسه می ره ستایش کلاس شنا می ره و قرارهای دورهمی دخترانه اش هم که سرجاش هست و من باید هندل کنم که یک وقت توی این هجم کاری خدایی نکرده یکی از قرارهاش کنسل نشه!!! و تلاشم رو بکنم که واسه سپهر هم یک فضایی درست کنم تا دوستاش رو بیشتر ببینه 

خداروشکر خرید لباس نداریم و واسه نامزدی برادر جان من و ستایش همون لباس های ست مون رو می پوشبم و همسرجان هم که کت و شلوار داره( اقایون چه خوبن یک دست کت و شلوار دارن و اونو همه جا می پوشن:)) ) فقط سپهر نیازمند یک دست لباس رسمی هست که البته اینم واسه خودش پروژه ای هست با توجه به اخلاق های خاص سپهر خرید کردن خیییلی کار سختی میشه

تخت ستایش هم شکسته و باید تعویص بشه هرچند اگرم نشکسته بود باید عوض می کردم چون از این تخت های نوزادی هست که نرده داره .ولی کی فرصت داره بره دنبال تخت بگرده, هوفففف

از 6 شهریور که مدرسه ی سپهر تعطیل بشه می رم مشهد که کارای نامزدی رو انجام بدیم 

و بیصبرانه منتظر پاییز و شروع مدارس و نظم و ترتیبی هستم که به تبعش زندگی پیدا می کنه انگار همه چی روتین و منظم میشه

 

حالا چی بپوشم؟

دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 07:50

ر فتیم خواستگاری و جواب بله رو به طور رسمی از عروس خانوم دریافت کردیم .  

شهریور ماه مراسم نامزدی هست و دیگه باید با مامان بریم واسه خرید , مثل پارچه ی چادری و پارچه ی لباس مجلسی و و سرویس طلا و ... خلاصه از این قرتی بازی ها  

از الان طلب صبر دارم واسه عروس جان . من که بهش پیشنهاد کردم کلا اشپزی نکنه چون در هر صورت یک ایرادی گرفته میشه بعدشم وقتی دایی ممر خودش اشپزی بلده و از دستپخت بقیه هم مدام ایراد می گیره . خب چه کاریه یکدفعه خودش اشپزی کنه والا . دایی ممر جان هم فرمودن من کلا بداموزی دارم و مجبوره رفت و امدش با من رو قطع کنه :)) 

پ.ن: توی مسیر که داشتیم می رفتیم مشهد سپهر پرسید مامان حالا اگه این همه راه رو رفتیم و عروس گفت نه چی میشه . گفتم هیجی دوباره باید بگردیم تا یکی دیگه رو واسه دایی ات پیدا کنیم . سپهر هم گفت این که نمیشه ما این همه پول بلیط دادیم . اگه بگه نه باید پول بلیط ها رو ازش بگیریم !!!! 

 هیچی دیگه کلا تصمیم گرفتم پسرجانم مجرد بمونه  

برمیگردیم

چهارشنبه 30 تیر 1395 ساعت 17:08

دارم وسایلم رو جمع و جور می کنم و فردا برمی گردم و جمعه صبح زود می رسم خونه

کلی اتفاق جدید و خوب در راه هست

دارم عمه میشم عمه ی یک کوچولوی پاییزی :)

واسه بار دوم دارم خواهرشوهر میشوم و برگردم تهران به سرعت باید باروبندیلم رو جمع کنم و برم مشهد 

تمام مدت که دارم چمدون می بندم و حتی اینجا دارم می نویسم , ذهنم توی کمد لباسام دنبال یک لباس مناسب واسه جلسه ی رسمی خواستگاری می چرخه :)))



السا

شنبه 19 تیر 1395 ساعت 15:38

توی این مدت متوجه شدم فقط دختر خودم و همکلاسی هاش نیستن که عشق السا دارن بلکه این موضوع جهانی میباشد و حتی دختربچه های ساکن سوییس هم عشق السا دارن و مایوی السایی می خرن


پ.ن: از دیروز که همسرجان برگشتن اینجانب غم غربت گرفتم و دلم برای خونه ام تنگ شده

خوش اقبالی یعنی داشتن دوست خوب

شنبه 29 خرداد 1395 ساعت 16:54

دوستی که تا براش تعریف کنی که مامانت هوس کرده بره بازار بزرگ و از اونجا فلان چیز رو بخره فورا بگه خب من می برمش تو که می دونی من بازار رو مثل کف دستم بلدم و فورا زنگ بزنه به مامانت و باهاش قرار بزاره و خودش بیاد دنبالش و خودش هم برسونتش دم در خونه


پ.ن : نمی دونم دیگه کی فرصت کنم که وبلاگم رو اپ کنم 


( تعداد کل: 234 )
   1       2       3       4       5       ...       24    >>