X
تبلیغات
رایتل

یک پیام کوچولو

یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 ساعت 16:13

امروز صبح که بیدار شدم دیدم مامان تارا توی تلگرام برام پیام گذاشته.راستش اولش واسه چندثانیه فکر کردم تارا کیه و یکدفعه یادم اومد دوست دوران شیمی درمانی ستایش...خلاصه عکسای پروفایلش رو که همه شون تارا بودن رو نگاه کردم و چقدر بزرگ شده بود و اصلن شبیه تارای سه ساله که میشناختمش نبود...یاد اون راهروی باریک توی بیمارستان بهرامی افتادم که این دوتا اونجا میدویدندو بازی می کردن تا نوبتشون بشه حتی یادم میاد چندتا عکس هم ازشون گرفته بودم که دست همدیگه رو گرفتن ولی هرچی گشتم پیدا نکردم:(

ستایش که از مدرسه اومد واسش تعریف کردم و جالبه که تارا رو یادش بود و اتفاقا همون دالون و دویدن با تارا توی ذهنش بود

خلاصه که همین پیام کوچولوی حالتون چطوره و دلم براتون تنگ شده کل روزم رو ساخت و لبخند به لبام اورد...یادش بخیر هر جلسه ی شبمی درمانی واسه من و مامان که همیشه باهام میومد تخم مرغ محلی میاورد

چقدر مهربونی خوبه


دلخوشی های کوچولو

پنج‌شنبه 31 فروردین 1396 ساعت 14:20

عارضم خدمتتون که واسه روز پدر با یکی از دوست جان ها که به تازگی دوست جان شدن ( دخترا مون باهم همکلاسن و بعد از پروژه ی جابر باهم صمیمی شدیم) تصمیم گرفتیم همسرجان ها رو سورپرایز کنیم که مثل اینکه یک کوچولو زیاده روی فرمودیم  یعنی در حدی زیاده روی محسوب میشد که دایی جانمان که مدافع بلامنازع اینجانب هستن وقتی قضیه رو فهمیدن یک چشم غره بهم رفت و فرمود واقعا که!!! بعدم فرمود اخرین بارت باشه همچین کار احمقانه ای کردی ......ولی خب به ما که خوش گذشت:))) ....یک قسمت از سورپرایز هم این بود که واسه دوروز متفاوت بلیط تاتر نامه ی اخر با بازیگری نوید محمد زاده رو خریدیم و دیشب دوست جان با همسرش رفتن تاتر و بجه ها رو پیش ما گذاشتن و امشب قراره ما بریم و ستایش میره پیش همکلاسیش و سپهر هم خونه ی دوقلوها رو ترجیح داد که بره .....الان کلی ذوق دارم چون سالها میشه که یک تاتر درست درمون نرفتم ..تاتر کمدی موزیکال که بشه بچه برد رفته بودم ولی تاتر واقعی نه ...مخصوصا که بازی نوید محمدزاده رو خیییلی دوست دارم  

نمی دونم چرا این پست منتشر نشده اخه ظهر نوشتم و فکر کردم منتشر شد ...تاتر عالی بود و من بیش از بیش عاشق نوید محمدزاده شدم 

این روزا علاوه بر تحلیل ها ی همسرجان راجع به انتخابات شنونده ی تحلیل های سپهر هم هستم .خدا به دادم برسه

مدرسه

دوشنبه 21 فروردین 1396 ساعت 12:52

امسال سپهر تغییر مقطع داره و دبیرستانی میشه و ازمون ورودی مدارس رو داره ,مدرسه ی خودشون  قبل از عید یک ازمون درون مجتمع برگزار کرد و اعلام کرد که سی درصد ظرفیتش رو از روی همین ازمون برمیداره و بقیه اش رو باازمون رسمی که 23 اردیبهشت برگزار میشه و تمام کسانی که متقاصی تحصیل در این مدرسه هستن شرکت می کنن , پر می کنه .خب قبل از ازمون باید از بین مدارس علامه به ترتیب الویت سه تاش رو انتخاب میکردیم و سپهر اصرار کرد و اولویت اول رو شعبه ی کارگر نوشت اخه مثل اینکه قویترین شعبه اش هست و بعدش من کلی غر زدم که بابا جان دوره و کلی باید توی ترافیک بمونی و راصیش کردم که بره اولویتش رو تعییر بده حالا که رتبه اش اومده و خوب شده هر روز که از مدرسه میاد کلی غر میزنه که هرکی میشنوه من اولویت اولم رو ابشناسان انتخاب کردم بهم میخنده اخه کارگر خیییلی بهتره و من با این رتبه خیییلی راحت میتونستم برم اونجا و همه ارزوشون اینه که برن اونجا و خلاصه کلی غر, بعدم میگه مامان جان ببین اگه انرژی اتمی قبول بشم که میرم اونجا وگرنه فقط میرم کارگر

هیچی دیگه الان زنگ زدم مدرسه و اولویت سپهر رو عوض کردم فقط مطمینم سال اینده کلی از وقتش توی ترافیک تلف خواهد شد

دیگه گذشت اون زمانی که من براش مدرسه انتخاب می کردم و اون بی هیچ حرف و حدیثی میرفت الان خودش واسه خودش صاحب نظر شده و تصمیم میگیره 

کفش ستی هم هنوز به نتیجه نرسیده یکدونه دست دوم پیدا کردم به قیمت یک میلیون و هشتصد ولی خیلی داعون بود فعلا دارم میگردم و اونم فعلا داره باهمون کفش های اسکیت غیر حرفه ایش میره

ما تازه پروژه عید دیدنی رفتن توی تهران رو استارت زدیم 

کفشششش!

سه‌شنبه 15 فروردین 1396 ساعت 18:03

ستی دیروز رفت واسه تست اسکیت نمایشی و قبول شد ..الان چندماه هست که به طور مرتب میره اسکیت و قبلا هم اسکیت رفته بود و بلد بود و دیگه به حد رفتن به نمایشی رسیده ..خودش که خیلی ذوق کرد ..ولی ..امان از این ولی ها ...کفش اسکیت نمایشی خیلی گرونه اصلا فکرش رو نمی کردم که قیمت یک جفت کفش سه میلیون !!!!!باشه  

الان در به در دنبال کفش دست دوم میگردم ..اگر سراغ دارین خوشحال میشم بهم خبر بدین  

یکشنبه 13 فروردین 1396 ساعت 14:28

هیچی دردناکتر از بیدار شدن صبح زود اونم بعد از دوهفته خوابیدن تا لنگ ظهر نیست و از اون بدتر اضافه وزن بعد از پایان تعطیلات 

ما که امسال علاوه بر دید و بازدید مرسوم همه سال پروژه ی پاگشا کردن عروس و داماد داشتیم و به طور فشرده نهار و شام دعوت شدیم و تمام زحمات یکساله واسه مانکن شدن رو به فنا دادیم و دوباره از اول باید پروژه ی لاغری رو استارت بزنیم فقط یک سوال هست اوتم اینه که چطوره که دوهفته ای ادم چاق هستیم ولی وقتی می خواد برگرده وزن قبلش حداقل دوماه طول میکشه

سیزده مون رو توی قطار داریم به در می کنیم و در راه برگشت به خانه و کاشانه هستیم و دلم واسه ارامش و روتین زندگی تنگ شده

یک روزایی که مهمونی ها خیلی فشرده میشدن سپهر غر غر می کرد و می گفت چه بدبختیه , فک و فامیل های خودمون کم بودن مال عروس جان هم اصافه شدن و خلاصه تمام مدت مهمونی و مخصوصا در مسیر رفت و برگشت در حال غر زدن بود .یک روز صبح که قرار بود بریم شاندیز مامانم گفت من نمیام و می خوام استراحت کنم سپهر هم فرمود ماجون بیا و نگران نباش چون اینجور جاها من دیگه غر نمی زنم :))

 

تند تند بزرگ میشن

دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت 19:29

دارم با داداش خارجی تلفنی حرف می زنم و از همه جا صحبت می کنیم و حرف میرسه به سپهر و اینکه امسال باید ازمون ورودی مدارس رو بده و دارم بهش میگم یکدفعه هزینه هاش خیلی زیاد میشه و اینجور که بوش میاد تقریبا دوبرابر امسال باید واسه سال تحصیلی جدیدش هزینه کنیم ...داداش میگه مگه الان همه وارد دانشگاه نمیشن پس چرا هول میزنی و نگرانی میگم بله به لطف کلی دانشگاه غیرانتفاعی و پردیس و اینا همه وارد دانشگاه میشن ولی هنوز دانشگاه های تراز اول وارد شدن بهشون سخت هست و کار هرکسی نیست و خب سپهر اگر دلش بخواد واسه ادامه تحصیل اپلای کنه یا حتی واسه کار کردن هرچی دانشگاهش بهتر باشه واسش راحت تر هست..داداش میگه می تونی از 17 سالگی بفرستیش اینجا تا هم زودتر زبان یادبگیره هم همینجا وارد دانشگاه بشه میگم نه نمی تونم هم واسه خودش و هم واسه خودم سخته به این زودی ازهم جدا بشیم بعدشم من مطمینم سپهر اگه شریف قبول نشه دیگه علم و صنعت و رو حتما قبول میشه ( این جمله رو با بدجنسی و خنده میگم اخه همیشه کل کل بین من و همسرجان با دوتا داداش ها سر همین دانشگاه هامون هست) خب می زارم همینجا لیسانس بگیره هم بزرگتر و عاقل تر شده و هم خودش می تونه تصمیم بگیره می خواد بمونه یا بره .داداش میگه حالا بعدا مفصل راجع به این موصوع حرف می زنیم

ولی از دیروز ذهنم مشعول شده اینکه چقدر زود داره دیر میشه و چقدر فرصتم واسه لذت بردن و درکنار پسرم بودن کم هست ..چقدر زود بزرگ شد و من چقدر کیف کردم از لحظه لحظه ی بزرگ شدنش و چقدر مدیونشم بابت حس قشنگ مادر بودن که بهم واسه اولین بار بخشید 

پ.ن: قانون ورود مشمولان خارج از کشور تا پایان فروردین 96 تمدید شد( مرسی المیرا جان که بهم خبر دادی) ولی داداش دیگه بلیطش رو پس داده بود عوصس خیال خودش و ما راحت شد که به احتمال زیاد این قانون تمدید خواهد شد و داداش به عروسی اون یکی داداش میرسه 

پ.ن: خانه تکونی به نحو احسنت به پایان رسیده است( ایکون پز زیاد


دوست

شنبه 21 اسفند 1395 ساعت 16:26

با مامان یکی از دوستای ستایش دارم گپ می زنم و خیلی ریز توی حرفاش بهم می فهمونه که معنی نداره ادم اجازه بده شوهرش تنهایی بره ماموریت اونم خارج از کشور و زمونه ی بدی شده و ادم باید چهارچشمی مواظب باشه و از این حرفا منم فقط لبخند می زنم با ارامش به حرفاش گوش میدم ...از باشگاهش میگه و اینکه الان تقریبا نزدیک یکسال هست که هر روز میره اونجا و روزی سه ساعت ورزش می کنه و من پشتکارش رو تحسین می کنم و می گم انصافا نمی تونم سه ساعت برم توی باشگاه و روی تردمیل بدوم و دمبل بزنم وبه همین پیاده روی های صبحگاهی راضی هستم و تازه اخر هفته ها هم که پیاده رویم تعطیل هست چون بچه ها خونه ان منم حوصله نمی کنم شال و کلاه کنم و برم بدوم ..از اهمیت رسیدگی به خود و هیکل می گه و اینکه ما خانوما باید حواسمون به هیکلمون و زیبایی مون باشه و زمونه خراب شده و توی خیابون و جامعه خیلی خبرهاست و ما نشسته ایم خونه و خبر نداریم و خلاصه باید مواظب باشیم بازم لبخند می زنم و از این همه تفاوت توی دیدگاه ها و نگاه مون به زندگی حیرت می کنم و متعجبم که چرا اینقده دوستش دارم  

محمد خیلی روی سپهر تاثیر داشته  کلا از اون پسرایی هست که من عاشقشونم خیلی اجتماعی و مستقل و یک لیدر مقتدر و واقعا تحسینش می کنم پشتکارش عالیه خودش یک گروه تشکیل داده و گروه رو هدایت می کنه و هر روز پیگیر تمرین کردن تک تک اعضای گروهش هست و خیلی توی پیشرفت موسیقی سپهر موثر بوده ..روال همیشگی مدرسه رو که هرسال سه روز رو به بازارچه ی خیریه اختصاص میداد و در این روزا بچه ها خوراکی و غذا می فروختن بهم زد و قانعشون کرد که در کنار فروش خوراکی یک برنامه ی موسیقی هم داشته باشن و بلیط بفروشن و اینجوری پول جمع کنن و موفق هم بودن  

داداش جان نمی تونه بیاد ..سربازی نرفته و تا الان یا دانشجو بود و معافیت دانشجویی داشت و این دوسال اخیر هم از قانونی که تا پایان سال 95 اعتبار داشت و این بود که خارج نشینان سربازی نرفته می تونن سالی یکبار وارد ایران بشن استفاده میکرد و امید داشت که این قانون تمدید بشه ولی فعلا که نشده و اومدنش واسه عید منتفی شده البته خانومش و دختر شیرینش اومدن و من تونستم طعم عمه شدن رو واسه چندساعت بچشم و حظ کنم و الان مشهدن ...امیدوارم این قانون دوباره تمدید بشه و داداش بتونه واسه مراسم عروسی دایی ممر بیاد  

ثانیه

یکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت 19:52

تند تند سفره ی صبحونه رو جمع می کنم و با همسرجان وداع می کنم و بهش یاداوری می کنم که همین که رسید مقصد حتما برام پیغام بزاره .نهار ستایش رئ می ریزم توی ظرفش و صداش می کنم که عجله کنه و بیاد کفشاش رو بپوشه ..لحظه ی اخر برمی گردم سمت اتاقم و ساعت های ست خودم و همسرجان رو که دقیقا 16 سال پیش خریدیم می اندازم ته کیفم تا ببرم باتری هاشون رو عوض کنم ..بعد از پیاده کردن ستایش جلوی در مدرسه میرم واسه پیاده روی و انصافا توی این هوا که بوی بهار میده خیلی می چسبه بعدش وقت دکتر دارم و بعد از اون میرم کوروش تا ساعت ها رو بدم ساعت سازی ..اقاهه بهم می گه نیم ساعت دیگه بیا و منم میرم قسمت طلا فروشی هاش تا با ویندوزشاپینگ وقت بگذرونم بعد از یکساعت وقت گذرونی هوس چای می کنم و میرم سمت کافی شاپ همکف ولی لحظه ی اخر پشیمون میشم و ترجیح میدم برم خونه و درکنار چای زعفرونیم کتاب اما ( ema)رو هم بخونم .امروز قراره مامان همکلاسی ستایش که توی همین خیابون ما میشینن بچه ها رو بیاره ..دکمه ی سماور رو می زنم و ملحفه های شسته شده رو از روی بند رخت جمع می کنم ..کتاب های کف اتاق سپهر رو میزارم توی کمدش و چاییم حاضر میشه هنوز چندصفحه نخوندم که ستایش میرسه بهش کمک می کنم که لباس عوض کنه و چندتا قاشق از غذاش که مونده بهش میدم و همزمان باهم درمورد مدرسه و دوستاش حرف می زنیم ..عادت داره بلافاصله بشینه پای مشق هاش و منم میرم سراغ بقیه ی کتابم ..مامان صابر یعنی چی ؟ ...یعنی کسی که خیلی صبر می کنه ... مامان با ثروتمند جه حمله ای بسازم؟...نمی دونم دخترم خودت باید بسازی یک کم فکر کن ... من ثروتمند هستم خوبه ... اره خوبه ...ولی من که ثروتمند نیستم پس می نویسم دلم می خواد ثروتمند بشم ... اره اینم خوبه .... مامان با ثانیه چی بسازم ... نمی دونم ... من ساعت ثانیه دار دارم خوبه ؟... ای وااای ساعت .اخ اخ یادم رفت ساعت ها رو بگیرم ... مامان چی شد...هیچی فدات شم تو مشقات رو بنویس من برم حاضر شم داداشت که اومد یک دقیقه برم تا کوروش و برگردم ........... میرسم پیش ساعت ساز و اقاهه میگه چه نیم ساعت طولانی بود می خندم و می گم یادم رفته بود  

فکر کنم دارم الزایمر می گیرم  

اسفندونه

جمعه 6 اسفند 1395 ساعت 16:00

اسفند زیبا اومدش . من واقعا این ماه رو دوست دارم خیلی حس و حال قشنگی داره ...خونه تکونی اهسته و پیوسته پیش میره و دیگه تقریبا داره تموم میشه  ...سپهر مشغول ساز زدن و هست و ازوقتی با دوستاش این گروه سروناز رو تشکیل دادن کلی پیشرفت کرده و قراره هفته ی دیگه یک اجرای خیریه توی مدرسه داشته باشن و عواید فروش بلیطش میرسه به یک موسسه ی خیریه . ایندفعه اهنگ ها توی دستگاه ماهور زده میشه ..هنوز نتونستم واسش یک سنتور دیگه بخرم ولی بالاخره قانعش کردم به عنوان عیدی یک سنتور جدید از ما بپذیره و به سختی قبول کرد ..واسه ازمون ورودی مدارس هم داره خودش رو اماده می کنه و خیلی دوست داره بره انرژی اتمی ولی راهش دوره و من خیلی مایل نیستم .حالا فعلا قرار شده ازمونش رو بده و بعد اگه قبول شد درموردش فکر کنم فقط حیفم میاد که از محمد (سرپرست گروه موسیقیشون) جدا بشه چون خییلی در پیشرفت موسیقیایی سپهر نقش داشته .هرچند فکر کنم این اتفاق بیوفته چون سپهر می خواد رشته ی ریاضی بخونه و محمد تجربی ...از راه دور و با موبایل بزرگ شدن برادرزاده جان رو می بینم و واسه دست و پا زدن هاش و قن و قون کردنش غش و ضعف می کنم و خداروشکر می کنم که تکنولوژِی اینقده پیشرفت کرده ....واسه عید قراره بیان ایران و بالاخره به طور حقیقی عمه شدن رو لمس کنم  

امروز یک عکس توی اینستاگرامم گذاشتم و ناخوداگاه قربون گیسوی کمند دخترم شدم و یادم اومد چندسال پیش ارزوم این بود که ستایش رو با این موها ببینم و الان به ارزوش چندسال پیشم رسیدم و خیلی خوشحالم که تحقق یکی از مهمترین ارزوهام رو می بینم ....توی خونه تکونی نامه ی سپهر به خدا رو پیدا کردم که وقتی کلاس چهارم بود نوشته بود و باز دوباره با خوندن جمله ی "خدایا خواهرم بعد از عمل کلیه اش می خواهم سالم ببینم " اشک ریختم  

زندگی زیباست قدر لحظه هامون رو بدونیم

اقا جابر

شنبه 23 بهمن 1395 ساعت 12:50

خب بالاخره امروز نمایشگاه جابربن حیان  برگزار شد و بچه ها طرح هاشون رو نمایش دادن و مامان ها و البته باباها یک نفس راحت کشیدن توی این طرح ستایش با دوستش نوا هم گروهی بود و باعث شد ما دوتا خانواده باهم اشنا و رفیق بشیم ..کل طرح هم راجب این بود که چه زباله هایی واسه زمین بهترن و موقع خرید دقت کنیم که چیزایی که می خریم زباله ی بهتری تولید کنن مثلا اگه میخوایم شیر بخریم می تونیم به جای خرید شیر در بطری های پلاستیکی شیرهایی رو انتخاب کنیم که توی پاکت مقوایی هستن اسم طرح هم بود زباله ی خوشمزه و تازه بچه ها یک ارم طراحی کردن به اسم ستوا ( ستایش و نوا) و روی بسته بندی ها بر اساس اینکه کدوم واسه زمین بهتر هست از رنگ سبز یا نارنجی یا سیاه استفاده شده ...خلاصه که تجربه ی جالبی بود

حالا منتظریم طرح مون برنده بشه  

سپهر با دوستاش تمرین دارن و اخر تمرین من هرسه تاشون رو سوار ماشین می کنم که برسونم و تا ماشین رو روشن می کنم یکی می خونه واویلا لیلی ..دوستت دارم خیلی ...سپهر با دوتا دستش می زنه توی سرش و اون دوتای دیگه هم غش می کنن از خنده بعدم این جریان رو سپهر تلفنی واسه دایی خارج نشینش تعریف می کنه و می گه دایی فکر کن بعد از تمرین خزان مشکاتیان بیایم توی ماشین و همچین اهنگ سخیفی گوش بدیم .مامان کلی ابروم رو برد و بعدم داداش جان می فرمان می فهممت دای جان مامانت از بچگی مایه ی ابروریزی بود 

( تعداد کل: 261 )
   1       2       3       4       5       ...       27    >>