X
تبلیغات
رایتل

امیدوارم تورلیدرهامون خوب باشن

سه‌شنبه 30 خرداد 1396 ساعت 17:54

هنوز چمدون نبستم در صورتی که دو روز دیگه راهیم  

داداش خارجی اول مرداد میاد و عروسی ۷ مرداد هست و پسرجان از 24 تیر به مدت 6 هفته باید بره مدرسه و واقعا نمی دونم واسه چه تاریخی بلیط رفتن به مشهد رو بگیرم هم دوست دارم تمام مدتی که داداش ایران هست منم مشهد باشم و از عمه بودنم نهایت استفاده رو ببرم و هم اینکه سپهر بیشتر از یک هفته مجاز نیست غیبت کنه خلاصه سردرگم هستم 

چه حیف که سپهر از این اکیپ دوستاش داره جدا میشه تازه راه افتاده بودن کلی برنامه های موسیقیایی و غیر موسیقیایی داشتن و تازگی ها دورهمی های ورزشی مثل بولینگ و فوتبال و شام رستوران هم اجرا می کنن و کلی من از اینکه سپهر اینهمه مستقل شده لذت میبرم ولی حیف که هرکدوم دارن یک ور می رن  

هی بقیه تشویقم می کنن که واسه عروسی برادر جان یک تغییرات اساسی بدم و موهام رو یک رنگ و هایلایت متفاوت بکنم ولی نمی دونم چرا ترغیب نمیشم همیشه موهام همین قهوه ای تیره بوده درواقع هیچ وقت رنگ نکردم و از وقتی هم که مجبور شدم رنگ کنم اکثر مواقع همین طیف رنگ موهای خودم بوده و هیچ وقت روشنشون نکردم اخساس میکنم اونوقت دیگه خودم نیستم انگار با شحصیتم جور نیست در صورتی که رنگ های روشن رو روی موهای بقیه کلی هم پسندیدم ولی واسه خودم نمیشه خلاصه که فکر نکنم گول بخودم و رنگ موهام رو تغییر بدم  

امیدوارم روسیه از ما استقبال گرمی بکنه و یکی دوروز حداقل هوا افتابی باشه اخه دلم می خواد دامن بپوشم :)) 

دیگه برم چمدون ببندم

سپهرانه

پنج‌شنبه 25 خرداد 1396 ساعت 13:37

دایی ممر یک فیلم قدیمی از جلسه ی دفاع فوق لیسانس داداش خارجی گذاشته ی توی گروه ...سپهر اون موقع 6 ساله بود و توی جلسه مشعول خوردن خوراکی مورد علاقه اش , یک پاکت شیر...کلی ذوق می کنم و میکم کاش از اخر جلسه که همه دوستان داداش , سپهر رو دوره کردن و سپهر روی تخته تند تند جمع و تفریق های دورقمی که بهش میگفتن رو حل می کرد داشتیم. سپهر میگه واقعا اینکار رو می کردم , می گم اره مادر جان و اینقده هم تند و تند و مثل ادم بزرگا حل میکردی و رفتار می کردی که کلی دوستای دایی ات کیف کرده بودن .اونوقت سپهر می فرمان البته عجیب نیست خب بالاخره منم دیگه 

اعتماد به نفس نیست که ! :))) حالا خوبه همین هفته ی پیش توی ازمون ورودی انرژی اتمی شکست خورده ها :))

وقتی رفته بودیم کارنامه ی سپهر رو بگیریم مشاورش همراه با کارنامه یک دیپلم افتخار بابت اینکه توی ازمون ریاصی کانگورو جزو 30 درصد برتر بوده به سپهر میده ومیگه با امضای خود موسس کانگورو هست و کلی از سپهر تعریف میکنه و میگه جاش اینجا خالی خواهد بود واز این تعارفات خلاصه...از مدرسه که میایم بیرون سپهر خیلی جدی خطاب به من میگه باز بدو بدو نری عکس این دیپلم رو بگیری و توی گروه و اینستا بزاری ها اصلن از این پز دادن ها خوشم نمیاد و اینگونه شد که نشد من توی اینستام پز بدم 

ماجون و دوستش

شنبه 20 خرداد 1396 ساعت 22:19

+ مامان میدونی ماجون دیشب داشت واسه خاله چی تعریف میکرد

_ نه

+ میگفت لادن خواب مانی رو دیده خواب دیده مانی خیلی خوشحال و سرحال بوده و با لادن خیلی حرف زده بعدم به لادن گفته بیاد بریم گردش و خرید 

_ چه خوب

+ فکر کنم  الان ترکیه زندگی میکنه ولی چه زود بزرگ شده.مامان میگم منم که الان دوباره زنده شدم میشه یکی خوابم رو ببینه و بگه ستایش خوشحال بود و داشت میرفت اسکیت 

_نمی دونم عزیزم

+ حتما خوشحال میشه اگه بدونه من حالم خوبه

_ حتما عزیزم 


نشستیم دورهم و خاله جون دارن فال قهوه میگیرن و به نوبت فنجونامون رو گذاشتیم جلوش و کلی هم به فالمون می خندیم ..سپهر یک نگاهی به دایی ممر می کنه و با تاسف سرش رو تکون میده و میگه دایی ممر تو هم ؟!!!میگم قربونت بشم بیا یک فنجون قهوه بهت بدم تا خاله فال تو رو هم ببینه ..می فرمان من به این چرندیات اعتقاد ندارم میگم پسرکم واسه خنده هست بازم سری تکون میده و میره توی اتاقش 


مامان با دوست صمیمیش اومدن تهران و اینروزا با مامان و خاله ی دوست داشتنی مشعولم ... کاش منم وقتی همسن و سال مامان میشم یک همچین دوستی داشته باشم که اوقاتم رو باهاش به شادی بگذرونم 





واما نتیجه

چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت 07:40

- سلام دبیرستان انرژی اتمی 

+ بفرمایین 

- می خواستم نتیجه ی ازمون تشریحی رو بپرسم 

+ اسم دانش اموز و چه رشته ای؟ 

- سپهر همسریان رشته ی ریاضی 

+ قبول نشده . بوق بوق بوق 

متاسفم مامان جان قبول نشدی بعدم می بوسمش و میگم فدای سرت . با غیض جای بوسه رو پاک می کنه و می گه فدای سرم؟!!!!! میدونی قبول نشدم یعنی چی یعنی اونقدرا هم که فکر می کردم با استعداد و باهوش نیستم .میگم پسرکم توی مرحله ی اول از بین 3هزار نفر فقط 277 نفر قبول شدن که تو هم بینشون بودی پس خیلی هم بی استعداد نیستی بعدم همه چی که فقط هوش و استعداد نیست احتیاج به تلاش و پشتکار هم هست .بیشترعصبانی میشه و میره توی اتاقش و درم می بنده و میگه اتفاقا استعداد از همه شون مهم تره  

البته نگرانش نباشین بعد از دوساعت دوباره شد همون سپهر و خیلی راحت با قضیه کنار اومد .والا اگه من بودم تا دوروز فقط گریه می کردم ..اخرشم نتوستم این دنیای پسرونه رو درک کنم  

و اینگونه تکلیف مدرسه ی سال اینده ی سپهر مشخص شد و دوباره علامه ای شد منتها اینبار شعبه ی کارگرش 

دوهفته ی دیگه عازم سفر هستیم به مسکو و سنت پترزبورگ البته با تور ..خیلی دوست داشتم مثل پارسال خودمون اقدام میکردیم و برنامه ریزی می کردیم و در واقع از صفر تا صد کار رو خودمون انجام میدادیم اخه یک مقدار از لذت سفر به همین برنامه ریزی کردن ها و پیدا کردن جاهای دیدنیش هست اینجوری وقتی میری سفر انگار اونجا رو می شناسی ولی خب چون با یکی از دوستان داریم میریم یگه تصمیم جمعی به گرفتن تور شد اینم تجربه ای هست  

خوشحال میشم اگه تجربه ای از این سفر دارین یا توصیه ی خاصی و اینکه چه جاهایی رو توصیه می کنین حتما ببینیم رو برام بگین 

بیست و یکسال سال عمریست ها

شنبه 6 خرداد 1396 ساعت 13:40

دیروز صبح سپهر رو بردیم دانشگاه صنعتی شریف برای ازمون ورودی دبیرستان انرژی اتمی و یک لحظه یاد اولین روز هودم افتادم و باورم نمیشه که 21 سال از ورود من به این دانشگاه گذشته باشه 

نتیجه ی ازمون فردا مشخص میشه و اون تعدادی که قبول میشن پنجشنبه ازمون مرحله دوم رو میدن

سپهر علامه طباطبایی شعبه ی کارگر رو قبول شد و سال اینده یا انرژی اتمی میره یا علامه بهرحال مسیرش دور هست

اولین جلسه ی ساز با سیاوش کامکار برگزار شد و سپهر که قبلش خیییلی هیجان و استرس داشت از کلاس راضی بود 

این روزا با امتحان های سپهر و کلاس های شنا و اسکیت ستی می گذره و البته تند تند هم می گذره


بعدا نوشت: سپهر مرحله ی اول ازمون رو قبول شد هوراااا( معلومه خیلی ذوق کردم؟:)) )

مرحله ی دوم ازمون تشریحی هست که پنجشنبه صبح توی خود دبیرستان انرژی اتمی برگزار میشه


روزهای پرامید

یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 ساعت 15:50

ما دیشب کلی ذوق کردیم کلی هوار کشیدیم کلی شعار دادیم و هی بادکنک بنفش مان را تکان دادیم و یک تجربه ی جالب برای سپهر شد هرچند ستی اصلا خوشش نیومد و از این همه جمعیت یک کمی ترسیده بود  

دوباره زندگی برمی گرده به روال عادیش و چه خوبه که امید داری به روزهای روشن تر  

دوهفته عروس جان اینجابود و خونه اجاره کردن و اسباب کشی کردن و مبل و تخت رو هم سفارش دادن ..دوهفته ی شلوغی بود یا با عروس جان توی بنگاه ها بودیم یا یافت اباد و کل یافت اباد دیگه ما دوتا رو می شناختن ...درسته که دیگه برادرم همسایه ام نیست ولی تونستیم یک خونه نسبتا نزدیک به خودم پیدا کنیم اصلا یکی از ایتم های مهم واسه عروس جان این بود که نزدیک خواهرشووورش باشه  یک همچین خواهرشوووری هستم من :)))) 

هنوز کلی کار هست  و عروس رفته مشهد تا بقیه ی وسایلش رو بگیره و بیاره تا توی خونه بچینیم و قرار عروسی برای 7 مرداد گذاشته شده  

و من یک معضل بزرگ دارم به اسم حالا چی بپوشم که در روزهای اتی باید بطور جدی بهش بپردازم  

فعالیت های تبلیغاتی پسرکم

سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1396 ساعت 09:26

این روزها که مادرشوهر و پدرشوهر به بهانه ی پیگیری درمانشون پیش ما هستن , سپهرم با تمام تلاش های مخصوص خودش داره اونا رو ترغیب می کنه واسه رای دادن و هربار هم بعد از بحث بهم میگه به نظرت قانع شدن :)))

وقتی هم می شنوه که تحت تاثیر حرف ها و تفکرات پدرش هست از کوره در میره و بالحن قاطعی میگه جز پرسپولیسی بودن و اصلاح طلب بودن هیج وجه اشتراکی با باباش نداره و هیچ وقت هم تحت تاثیر هیچ موجودی قرار نمی گیره و خودش برای خودش تفکر و تحلیل و منطق مستقل داره و تازه خیییلی جاها با نظرات و کارهای پدرجانش مخالف هست 

خلاصه که بحث انتخابات توی خونه ی ما حسابی داغ هست

و پسرکم واسه خودش مردی شده و گاهی از تحلیل هاش تعجب می کنم که واقعا همین پسرکوچولو من هست که داره اینا رو میگه



انوش

دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 ساعت 13:07

توی این بنگاه گردی ها و دنبال خونه گشتن با اقای میانسالی اشنا شدیم به نام انوش و کلی سوژه بود واسه من و عروس جان و هم بسیار پرحرف و چرب زبون بود و هم خب خداییش ترکیب اقای انوش موقع صدا زدن یکجوری بود ..خلاصه زنگ تفریحی بود واسه خودش بعد دیروز که دوباره دیدیمش به من میگه واای فکر کنین من چه اشتباهی کردم و فکر کردم شما مامان عروس خانومین و دیشب که عروس خانوم با برادرتون اومده بودن بنگاه من هی احوال شما رو به عنوان مامان می پرسیدم و بعد عروس تون گفتن شما خواهرشوهرشین....هیچی دیگه از دبروز چشم دیدن این انوش خان رو ندارم

اردیبهشت زیبا

جمعه 15 اردیبهشت 1396 ساعت 08:44

دوباره دارم دنبال خونه می گردم البته این بار واسه برادر جان .حسابی مشغول تدارک کارهای عروسی هستن و ایشالله مردادماه مراسمشون برگزار میشه و داداش خارجی هم میاد فعلا اون قانونی قبلی که خارج نشین های سربازی نرفته می تونن سالی یکبار بیان ایران تمدید شده و برادر جان هم بلیط هاش رو گرفته و داره میاد ...داشتم می گفتم که دنبال خونه ام و عروس جان اومده تهران و دوتایی باهم میریم دنبال خونه و من واقعا متعجبم که چقدر در عرض این ۴ سال اجاره خونه ها بالا رفته و دیشب داشتم فکر می کرد خداروشکر که بالاخره خونه خریدیم و این پروسه ی مزخرف هرسال دنبال خونه گشتن تموم شده ...امیدورم یک خونه ی مناسب و نزدیک به خودمون واسه ی عروس جان پیدا بشه و خیالش راحت بشه ...دیشب که خیلی مظلومانه بهم گفت وااای اصلا فکر نمی کردم تهران اینقدر اجاره خونه ها بالا باشه یاد 18 سال پیش خودم افتادم که دنبال اولین خونه ی مشترکمون بودیم و با توجه به بودجه ی خیییلی کممون نمی تونستیم جایی رو پیدا کنیم و با یک خونه ی 50 متری بدون پارکینگ و انباری شروع کردیم البته ماشین نداشتیم و پارکینگ واسمون مهم نبود  

دیروز وقت مصاحبه ی مدرسه ی انرژی اتمی بود و توی بدو بدوی از این بنگاه به اون بنگاه کاملا فراموشش کردم و تازه اخر شب یادم اومد . کلی سپهر غر زد و خودمم کلی اعصابم خورد شد و تا صبح خوابم نبرد . خداکنه ادا درنیارن و دوباره بهم وقت بدن وگرنه سپهر منو میکشه  

بالاخره سپهر موفق شد از کامکارها وقت کلاس اموزشی بگیره البته از سیاوش شون ...خیلی وقت بود دلش می خواست بره کلاس پشنگ کامکار و گفتن نمیشه و اول باید بره کلاسهای سیاوش و بعد اگه تایید شده می تونه بره محضر استاد بزرگتر و خب تایم های کلاس هاشونم پر بود و دیگه قرار شده از خرداد که دیگه مدرسه تعطیل هست ساعت 3 بره اونجا ... خودش که خیلی هیجان داره  

امسال اردیبهشت واقعا اردیبهشت هست ها فقط حیف که امسال تمام اخر هفته هامون درگیر ازمون ورودی مدارس هستیم ولی از اخر هفته ی قبلمون که خالی بود نهایت استفاده رو کردیم و با اکیپ دوست جان ها رفتیم گرگان و خالد نبی و من عاشق طبیعت زیبا و بکر ارتفاعات اونجا شدم . 

بالاخره یک جفت کفش اسکیت نمایشی دست دوم تمیز و مرتب واسه ستایش پیدا شد و به قیمت یک میلیون و هشتصد خریدیمش . امیدوارم حداقل دوسال اندازه اش باشه و زود کوچیک نشه . وقتی میرم کلاسش و دخترای نوجونن رو میبینم که چقدر خوشگل حرکات نمایشی انجام میدن کلی ذوق می کنم و امیدوارم پنج شش سال دیگه ستایش بتونه مثل اونا بشه  

 

شماها هم از دیدن و شنیدن حرفای انتخاباتی بعضی از نامزدها حرص می خورید و احساس می کنین چقدر وقیح و پررو هستن یا فقط منم که اعصابم خورد میشه  

یک پیام کوچولو

یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 ساعت 16:13

امروز صبح که بیدار شدم دیدم مامان تارا توی تلگرام برام پیام گذاشته.راستش اولش واسه چندثانیه فکر کردم تارا کیه و یکدفعه یادم اومد دوست دوران شیمی درمانی ستایش...خلاصه عکسای پروفایلش رو که همه شون تارا بودن رو نگاه کردم و چقدر بزرگ شده بود و اصلن شبیه تارای سه ساله که میشناختمش نبود...یاد اون راهروی باریک توی بیمارستان بهرامی افتادم که این دوتا اونجا میدویدندو بازی می کردن تا نوبتشون بشه حتی یادم میاد چندتا عکس هم ازشون گرفته بودم که دست همدیگه رو گرفتن ولی هرچی گشتم پیدا نکردم:(

ستایش که از مدرسه اومد واسش تعریف کردم و جالبه که تارا رو یادش بود و اتفاقا همون دالون و دویدن با تارا توی ذهنش بود

خلاصه که همین پیام کوچولوی حالتون چطوره و دلم براتون تنگ شده کل روزم رو ساخت و لبخند به لبام اورد...یادش بخیر هر جلسه ی شبمی درمانی واسه من و مامان که همیشه باهام میومد تخم مرغ محلی میاورد

چقدر مهربونی خوبه


( تعداد کل: 270 )
   1       2       3       4       5       ...       27    >>