X
تبلیغات
رایتل

همساده

سه‌شنبه 24 بهمن 1396 ساعت 09:18

مهمون داشتم همون روزا که بخاطر برف مدارس تعطیل بودن. یک دورهمی خانومانه به صرف نهار ..درست موقعی که داشتیم میز نهار رو می چیدیم همسایه روبرویی در زد و برام یک ظرف ترشی لبو و انار اورد میگه دیدم مهمون داری منم این ترشی رو تازه درست کرده بودم واسه دخترم گفتم یک ظرف هم برای شما بیارم .کلی ذوق کردم ,چه رنگی هم داشت این ترشی و انصافا خوش طعم هم بود .دوست جان ها گفتن خوش به حالت چه همسایه ای و من لبخند زدم یادم اومد اولین بار که دیدمشون یک بلوز و شلوار تنم بود و داشتم میرفتم پارکینگ که موبایلم رو از توی ماشین بردارم حاج اقا و خانومش رو توی اسانسور دیدم یک بانوی بلندبالا با چهره ای دلنشین که چادر مشکی سرش بود و حاج اقا با موهای کم پشت سفید و یک کت خاکستری , وقتی سلام کردم حاج اقا با نگاه رو به زمین جواب سلام داد و خانوم گفت تازه اومدیم این محله و داریم میریم که مسجد سرکوچه نماز بخونیم و با محله بیشتر اشنا بشیم لبخند زدم و گفتم خوش امدین و اگر کاری داشتین من در خدمتم . خیلی وقتا برام خوراکی میاره حتی یادم میاد یکبار برام یک ظرف میوه اورد و گفت بله برون پسرم بوده گفتم یک ظرف میوه هم برای شما بیارم .منم هربار ظرفش رو که خواستم پس بدم یک چیز کوچولو مثل کیک یا شیرینی پختم و براش بردم هردفعه هم که من با لباس توی خونه ام رفتم درشون رو زدم حاج اقا در رو باز کردن و تا منو دیده سرش رو انداخته پایین و بالبخند سلامم کرده و حاج خانومش رو صدا کرده که بیا با تو کار دارن

ایندفعه توی ظرف ترشیش مربای به مامان پزم رو ریختم و رفتم جلوی در خونه شون بعد از احوال پرسی با حاج اقا , خانوم خونه اومد جلوی در و میگه بخدا حاج اقا میگه توی ظرف یکبار مصرف بریز و بده پریسا خانوم تا به زحمت نیوفتن و جواب دادم نه توروخدا این کار رو نکنین من عاشق اینم که ظرف همسایه رو پس بدم 

پ.ن1: گاهی فکر میکنم کاش جامعه مون هم مثل ساختمون کوچکمون بود و همدیگه رو با سلایق و عقاید مختلف قبول می کردیم و بصورت مسالمت امیز باهم زندگی می کردیم 

پ.ن2: پسردایی جان کسالت داره و عمل جراحی کرده اگر بشه جمعه بریم دیدنش و داشتم فکر می کردم بجای بردن یک جعبه شیرینی یک قابلمه اش درست کنم و ببرم و اگر یادم نره یک ظرف از اش رو به همساده جان هم بدم


لذت های کوچک زندگی

سه‌شنبه 10 بهمن 1396 ساعت 09:48

وقتی شبانه دارین می رین پارک محل برای برف بازی پسرت همه اش حواسش بهت باشه که یک وقت سر نخوری و از پله ها دستت رو بگیره و تازه هی به پدرش هم تذکر بده که سمت مامان برف پرت نکن سرما می خوره 


چرا همه دوست دارن ولی من نه

شنبه 30 دی 1396 ساعت 08:54

واسه تولد کل دکوراسیون خونه رو جابجا کرده بودیم که فضا بازتر بشه و روز بعد به پیشنهاد پدربزگ ها و مادربزرگ های صاحب تولد , خونه رو یک سیستم دیگه چیدیم که به قول اونا خونه دلبازتر و به قول من خونه شبیه مسجد بشه و خب چون همه به به و چه چه کردن حتی همسرجانمان , اینجانب سکوت اختیار کرده و حالا اینجا نشستم و دارم فکر میکنم کی دوباره همه چی رو برگردونم سرجاش .فقط مشکل اینجاست این میز نهارخوری با اون شیشه ی سنگین روش رو نمیشه تنهایی جابجا کرد 


دلیل های کوچک خوشبختی

سه‌شنبه 26 دی 1396 ساعت 15:51

پنجشنبه تولد ستی هست و عروس جان حسابی مشغوله کلا خیلی باذوق و خوش سلیقه هست کلی ایده داده و خودش داره اجراشون میکنه . کوکی, کاپ کیک, پاپ کیک, شکلات , دسر ...همه شون رو هم با کلی ریزه کاری و ذوق داره اماده میکنه .از این وجه زنونه اش خیلی لذت میبرم ...عمیقا دوستش دارم ...امروز و فردا رو نمیره شرکت و می مونه خونه که این کارها رو بکنه و من تمام تلاشم رو میکنم که بهش نشون بدم قدردان زحماتش هستم و متوجه ی همه ی این کارهاش میشم ولی خودش خیلی معصومانه بهم میگه اخه ستایش برام فرق داره خیلی دوستش دارم, و من کلی غبطه می خورم به این دخترک که این همه عاشق سینه چاک داره..مادربزرگ ها هردوتاشون گفتن دوست دارن روز تولد ستی کنارش باشن و منم کلی استقبال کردم 

فکر کنم از اول هفته تا الان چیزی حدود صدتا پاپیون ریز صورتی درست کردم واسه روی چوب کوکی ها و کاغذ پاپ کیک ها ...واسه سپهر این هجم از ریزه کاری و جزییات واسه یک تولد احمقانه و غیرقابل تصور هست و هردفعه با یک نگاه عاقل اندر سفیهی بهمون نگاه میکنه 


پ.ن: اینبار خودم رو در جایگاه مادران اون کشتی دیدم و اشک ریختم فکر کنم اثرات سن هست که ناخوداگاه با مادران احساس همذات پنداری کردم 



اثار چهل سالگی

سه‌شنبه 19 دی 1396 ساعت 09:24

برمی گردم و پشت سرم رو نگاه میکنم چقدر تغییر کردم خیلی از افکار ارمان ها و اعتقادات 20 سال پیشم برام عجیبن به خیلی هاشون شک کردم شاید به تنها چیزی که 30 سال پیش اموختم و هنوزم باورش دارم جدول ضرب باشه 

چقدر ادمی پیچیده هست و چقدر این فرایند تکامل طولانی 


حیف هست که یک دوستی 20 ساله یه انتها برسه ولی وقتی می بینی تو خودت اون ادم 20 سال پیش نیستی خب پس حتما اون هم تغییر کرده و ممکنه این تغییر در جهت عکس باشه پس طبیعیه که دیگه مثل 20 سال پیش صمیمی نباشین نه؟!


یعنی اینقدر بزرگ شدی که تاریخ شفاهی باشی !

چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت 13:57

+ مامان مردم دارن چی کار میکنن؟

سپهر جواب میده دارن تظاهرات میکنن

+تظاهرات یعنی چی؟ 

یعنی همین کاری که الان مردم دارن میکنن وقتی از چیزی ناراضی هستن یا چیزی می خوان میرن اعتراض میکنن

+الان چی می خوان

می خوان ارزونی بشه می خوان بتونن حرف بزنن

+ حالا به حرفشون گوش میدن؟

نه گوش نمیدن قبلا هم کسی به حرفشون گوش نداد همون موقع که تو می خواستی دنیا بیای

+اون موقع که من می خواستم دنیا بیام مردم تظاهرات کردن! چرا؟!مگه منو دوست نداشتن

نه ابله جان کی به تو کار داره رییس جمهور رو نمی خواستن ولی هیچ کی به حرفشون گوش نداد

+ ولی حتما وقتی من دنیا اومدم خوشحال شدن

اره به همین خیال باش

+ مامان مامان بیا ببین داداش داره میگه مردم منو دوست ندارن

اه مامان این دخترت چقدر ابله اخه

بچه ها بسه دیگه هرکی بره سراغ کارهاش سپهر مگه تو فردا امتحان نداره برو توی اتاقت ستی بدو هنوز مشق های زبانت مونده ها


یواش یواش دارم در نقش خواهرشوهر فرو میرم!

پنج‌شنبه 7 دی 1396 ساعت 16:08

امروز کلی مهمون دارم و قرار شده عروس جان جانان برایمان دسر درست کنه و بیاره

الان عذاب وجدان دارم هرچی هم هی می خوام به این حس لوس عذاب وجدان بگم بگیر بخواب بزار راحت باشم نمیشه هی داره بهم تلنگر میزنه که داری سواستفاده میکنی

تازه قراره واسه تولد ستایش که حدودا سه هفته ی دیگه هست کلی کوکی و کاپ کیک و دسر درست کنه

خودم میدونم خیلی پروام

از سری تفکرات فلسفی ستی

دوشنبه 4 دی 1396 ساعت 08:59

+ نوا میگه اگر خدا ما رو افریده اونوقت خدا رو کی افریده

- چه سوال جالبی

+ خب حالا بگو کی خدا رو افریده

-نمی دونم مامان جان

+کاش خدا بجای اینکه اسم داشته باشه شکل داشت و میدیدیمش ...می دونستی من خدای نقاشی هام هستم خب اخه من افریدمشون دیگه ولی من هم اسمم رو بهشون گفتم هم خودم رو بهشون نشون دادم

چقدر من بیمعرفتم

یکشنبه 3 دی 1396 ساعت 19:41

الان نشستم خونه ی برادر جان و یکهو دلم هوای اینجا رو کرد و وقتی بازش کردم 21 کامنت نخونده داشتم

خیلی شرمنده که نگرانتون کردم ولی نمی دونم چرا حتی اینجا رو باز هم نکرده بودم واقعا نمی دونم چرا دستم به نوشتن و باز کردن نمی رفت

ممنونم از همه تون


دلیل نبودنم

سه‌شنبه 21 شهریور 1396 ساعت 15:18

گاهی اینقدر فشار روحی بهت وارد میشه و اینقدر از همه نظر ملاحظه ی همه رو میکنی که احساس خفگی میکنی 

حتی یک مسافرت کوتاه هم حالت رو خوب نمیکنه 

کاش میشد فقط حواسمون به خودمون باشه کاش مجبور نبودیم مدام ملاحظه ی این و اون رو بکنیم کاش میفهمیدیم مممکنه توان و تحمل ادمی سربیاد و منفجر بشه کاش....

سپهر و ستایش روبراهن فقط خودمم که روبراه نیستم ..اینم گذری هست و میگذره


( تعداد کل: 286 )
   1       2       3       4       5       ...       29    >>