X
تبلیغات
رایتل

احتمالا چند هفته ای بریم پیش داداش خارجی

شنبه 1 اردیبهشت 1397 ساعت 08:41

رفته بودیم مصاحبه واسه گرفتن ویزا و مسول مربوطه از سپهر پرسید چه انگیزه ای باعث میشه برگردی ایران سپهر هم گفت مدرسه ام و کنکوری که کلی براش تلاش کردم بعدم من انگلیسی بلدم و المانی بکارم نمیاد و همچین مشتاق هم نیستم بعدم اقاهه خندید و گفت منظورت اینه همچین کشور مالی هم نیست سپهر هم فقط لبخند زد 

توی ماشین ستایش می پرسه چرا فکر کرد داداش ممکنه برنگرده و سپهر جوابش رو میده

_ واسه اینکه اینقدر قوانین و شرایط زندگی توی ایران احمقانه شده که همه دلشون می خواد از اینجا برن

+ولی من نمی خوام برم می خوام بمونم پیش ماجونم اون گناه داره اگر ما بریم تنها میشه

_ منم الان نمی رم ولی وقتی لیسانسم رو بگیرم احتمالا برم

+نرو من دلم برات تنگ میشه

_ تو که بیشتر باید بری مثلا الان دوست داری روسری سرت کنی و مانتو بپوشی؟

+نه روسری دوست ندارم

_ فقط ایران هست که همچین قانون مسخره ای داره تازه کلی چیز احمقانه ی دیگه هم هست که تو هنوز نمی فهمی


و من دوباره به تردید افتادم که اگر رفته بودیم بنفع بچه ها نبود ؟ ولی خب پدر و مادرم و چه میکردم یا این دلبستگی لعنتی به این سرزمین ..کاش بقول سپهر شرایط بهتر و عاقلانتر بود اونوقت مطمینا ازمون نمی پرسیدن به چه انگیزه ای برمی گردی ایران چون اونوقت باید از خودشون می پرسبدن اخه به چه انگیزه ای بخواد ایران رو ول کنه


و اما ادامه ی زندگی

یکشنبه 19 فروردین 1397 ساعت 09:17

خب ستایش صبح روز دوازدهم تبش بالاخره قطع شد و ما هم که سیزده برگشتیم و در واقع این یک هفته ی مشهد همه اش رو خونه بودیم و بجز یکی دوبار پیاده روی اطراف خونه دیگه جایی نرفتیم باز خوبه شهرداری مشهد کلی المان نوروزی گذاشته بود و حداقل اطراف خونه که پر بود از حال و هوای عید 

برگشتنی هم ساعت 4 صبح رسیدیم و من تند تند یک چیزی پختم برای نهار بچه ها .اونوقت سپهر وقتی برگشته می بینم غذاش رو نخورده و تازه میگه ااااا مگه غذا گذاشته بودی. دلم می خواست کله اش رو بکنم .میگم مادر جان من اون موقع صبح وایستادم به اشپزی فقط بخاطر تو چون ستایش هم می تونه روزانه از بوفه ی مدرسه نهار بخره .این تویی که نمی تونی و ازیکماه قبل باید نهارت رو رزرو کنیم بعد اونوقت تو حتی زحمت ندادی توی ظرف غذات رو نگاه کنی !یعنی اصلا گشنه ات نشد ؟!

می فرمان نه گشنه ام نشد حالا هم چیزی نشده که , اینو شام می خورم

من میگم این اقایون از کودکی ژن حرص دادن دارن باز شما بگین نه


تعطیلات مفرح!

پنج‌شنبه 9 فروردین 1397 ساعت 22:43

از وقتی رسیدیم مشهد , ستی تب داره و خب توی این اوضاع تعطیلی پزشک معتمدم توی مشهد در دسترس نبود و یک کلینیک کودکان بردمش و تشخیص عفونت سینوس دادن و داره انتی بیوتیک میگیره ولی همچنان تب داره 

خودمم دیروز از درد معده که تا پشتم ادامه داشت راهی کلینیک شدم و با یک امپول هیوسین و یک سرم اوضاعم مرتب شد ولی داداش خارجی اعتقاد داره باید جدی بگیرمش و پیگیرش بشم

خلاصه اوضاع در نیمه ی دوم تعطیلات بشدت دلپذیره



سال نو مبارک

یکشنبه 5 فروردین 1397 ساعت 22:23

+ ای بابا بازم ارزوی امسال براورده نشد

_ مگه چی ارزو کرده بودی؟

+ کنار سفره هفت سین ارزو کردم اخلاق داداش خوب بشه پارسال هم همین ارزو رو کرده بودم ولی اخلاقش خوب نمیشه ولی فکر کنم خیلی ارزوی سختیه و دیگه ارزوهام رو هدر نمی دم


پ.ن: چقدر هوا گرم شده انگار تابستونه!

بدجنس نوشت: قسمت جذاب تعطیلات نوروزی داره شروع میشه و فردا عازم مشهدیم


کمی بدجنسانه

جمعه 18 اسفند 1396 ساعت 09:26

هردفعه که همسرجان چین تشریف دارن بچه ها یک مشکلی براشون پیش میاد ایندفعه هم نبود.  البته اینبار تمام سعی ام رو کردم که بهش استرس وارد نکنم و فقط حدودای ظهر که تماس گرفته بود بهش گفتم ستی رو عصری میبرم پیش دکتر و یک کم گلوش ورم داره و خب بعدم که توی همون مطب بودم که زنگ زد و بهش گفتم اریون گرفته ولی دفعه ی قبل کلی بهش استرس وارد کرده بودم .همسرجان ده روزی بود که رفته بود و سپهر طبق روال هرهفته اسنپ گرفته بود بسمت کلاس موسیقی اش .همیشه بهش میگم بلافاصله مشخصات راننده رو برام بفرسته .پنج دقیقه ای میشد که رفته بود ولی هنوز برام چیزی نفرستاده بود بهش زنگ زدم و حواب نداد دوباره سه باره ...فکر کنم ده بار پشت هم زنگ زدم داشتم دیوونه میشدم مانتوم رو پوشیدم که برم بیرون اما کجا رو نمی دونستم که موبایلم زنگ خورد یک شماره ی ناشناس تا گوشی رو جواب داد صدای ترسیده ی سپهر گفت مامان مامان ما تصادف کردیم حالم خوبه ولی بیا دنبالم ...با راننده صحبت کردم و بهم اطمینان داد سپهر حالش خوبه فقط ترسیده و ادرس داد و سریع رفتم دنبالش...جلو نشسته بود و موقع تصادف موبایل توی دستاش بود و قتی ایربگ ماشین باز میشه موبایل توی دستاش میشکنه و دستاش خونی بود ولی بیشتر ترسیده بود از اونجا باهم رفتیم نزدیک ترین بیمارستان تا هم دستاش رو تمیز کنن و هم اینکه اگر چیزی توی دستاش فرورفته دربیارن و خب چون به شدت ترسیده بود و من هم گفته بودم تصادف کرده گفتن باید دوساعت اینجا تحت نظر باشه وقتی دستاش رو تمیز و باندپیچی کردن و بهش سرم وصل کردن و یک کم هردوتا مون اروم تر شدیم احساس کردم اصلا انصاف نیست این هجم از استرس رو تنهایی تجربه کنم و با همسرجان عزیزدل به اشتراک نذارمش واسه همین یک عکس خوشگل از سپهر درحالی که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و بدستش سرم وصل بود واسه همسرجان فرستادم و درکسری از ثانیه همسرجان تماس گرفت.

می دونم بدجنسی بود ولی خب گاهی لازمه هم ادرنالین لازمه هم اینکه شاید کمتر بری ماموریت 


اصلا یهو دلهره افتاد به جونم

چهارشنبه 16 اسفند 1396 ساعت 07:55

دیروز اومدم زیر گردن ستی رو ببوسم ( من عاشق زیر گردن بچه هام )که گفت ای ای مامان درد میکنه ..نگاه کردم و چیزی نبود.امروز صبح که بیدار شد بره مدرسه گفت مامان گردن دست میزنم درد میکنه و دیدم زیرگوش چپش یک کم ورم داره 

فورا رفتم واسه دکتر احسانی پیام گذاشتم که دکتر جان ایران هستین؟ عصری ستایش رو بیارم؟ ...یک نگاه به ساعت پیام دادن کردم و دیدم 6:46 صبح هست 

نمی دونم چرا یکدفعه اینجور مضطرب شدم.هنوز دکتر پیامم رو ندیده و خداکنه ایران باشه 

ستایش رو گذاشتم مدرسه .حال عمومیش خوبه .برگشتم خونه و هی دارم توی خونه دور خودم می چرخم 

احساس کردم اگر بنویسم اروم تر بشه

امیدوارم چیزی نباشه

حتما شب که از دکتر برگشتم همینجا پانوشت میزنم و خبر میدم

کاش دکتر تهران باشه کاش تهران باشه کاش هیچی نباشه


بعدانوشت: اوریون بود یعنی وقتی دکتر جان اینو گفت از ته دلم خوشحال شدم.ِ.هیچی دیگه باید بمونه خونه و استراحت کنه حداقل تا دوشنبه هرچند دکتر جان گفت چه کاریه خب این هفته ی اخر اسفند رو کلا نره...حالا این وسط ستی چونه میزنه نمیشه فردا استخر برم بعد دیگه قول میدم استراحت کنم


برنامه ریزی واسه تعطیلات

سه‌شنبه 15 اسفند 1396 ساعت 08:16

امسال هفته ی اول رو مرکز دنیا هستیم و به پیشنهاد همسرجان قراره زودتر راه بیوفتیم و سر راهمون دوشب کاشان باشیم و یک شب هم اردستان .کاشان رو خیلی دوست دارم کلا شهرهای کویری حال و هوای خاص خودشون رو دارن که واسه من دلپذیره قبلا هم کاشان رفتم ولی اون موقع ها ستایش نبوده و اونجا رو ندیده و نمی دونم براش چقدر جذاب خواهد بود ولی مطمینم سپهر لذت خواهد برد چون دفعه ی پیش کوچیک بود و جیزی از تاریخ و معماری نمی دونست . اینبار می خوام شهر زیرزمینی نوش اباد رو حتما برم از بس ازش تعریف شنیدم کلی مشتاق دیدنش شدم .چیزی راجع به اردستان نمی دونم و باید یک سرچی بکنم ببینم چه جاهای دیدنی داره 

هفته ی دوم هم مشهد هستیم .امسال مامان اینا واسه اولین بار سال تحویل رو تنها هستن اخه همیشه یا من یا یکی از داداشا پیش شون بودیم ولی امسال که من مرکز دنیام و داداش خارجی هم اونور اب ها و دایی ممر جان هم قراره سال تحویل رو خونه شون باشن و روز بعدش برن مشهد ...مامان یک کم حس دلتنگی داره و بهش میگم خب می خواین امسال لحظه ی سال نو برین حرم که تنها نباشین ..فعلا که تصمیمی نگرفته ولی می دونم همیشه دلش می خواد لحظه ی سال نو توی خونه اش باشه 

هفته ی دیگه وقت سفارت داریم و نسبت به دوسال قبل یک کوچولو روند ویزا گرفتن تغییر کرده و احساس میکنم سخت گیرانه تر شده از بدشانسی ارز هم کلی گرون شده و نمی دونم اصلا بتونیم بریم یا نه ...فعلا نمی خوام بهش فکر کنم و هروقت ویزا مون اومد براورد هزینه میکنم و تصمیم می گیریم هرچند که دلم واسه برادرزاده یک ذره شده و شاید فقط تا پیش اونا بریم و زود برگردیم 


پ.ن: امیدوارم مشاور سپهر واسه سه روز زودتر به استقبال تعطیلات عید رفتن خیییلی دعوام نکنه 


تب لرز گلودرد

جمعه 11 اسفند 1396 ساعت 12:33

چهارشنبه از مدرسه تماس گرفتن که ستایش حالش خوب نیست و بیاین ببرینش تلفن رو قطع کردم و مانتوم رو برداشتم و رفتم سمت در , فرشته که اون روز داشت توی نظافت خونه بهم کمک می کرد داد زد شلوارت , یک نگاه به شلوارم کردم و دیدم از این شلوار کوتاه های تا زیر زانوی خونگی تنم هست گفتم اشکال نداره بوت می پوشم و در رو بستم ده دقیقه بعد مدرسه بودم و ستایش رو که می لرزید با خودم اوردم خونه 

دکتر معتقده که ویروسه. ..روز اول تب بالا و لرز داشت و تب قطع نمی شد از روز دوم تب قابل کنترل شد ولی همچنان بی حاله و گلودرد اذیتش می کنه و احتمالا شنبه هم بمونه خونه


اینروزا مشغول کاراهای نفرت انگیز دندونام هستم و باید یک دندون عقل جراحی بشه به دندونپزشکم گفتم باشه برای بعد عید لطفا , اونم گفت باشه به شرطی که نری پنج سال بعد با کلی دندون خراب برگردی ها...اینقدر از دندونپزشکی ترس دارم و اینقدر بهم استرس وارد میشه که معمولا تا کارد به استخونم نرسه نمیرم دندونپزشکی



ترس جرات شجاعت

یکشنبه 6 اسفند 1396 ساعت 10:09

امروز باید میرفتن میدون تیر واسه درس دفاعی .یک رضایت نامه هم داده بودن که امضا کنیم با این مضمون که این اردو اجباری هست و همه ی دانش اموزان مکلفن توی این برنامه شرکت کنن .وقتی داشتم امضا می کردم با خودم گفتم وقتی اجباریه دیگه رضایتنامه گرفتن چیه...با پدرش کلی هی بهش سفارش کردیم که مواظب باشه و از این شوخی های خرکی دوستاش پرهیز کنه و وقتی کسی اسلحه دستش هست جلوش نباشه .همین موقع یک پیام از طرف مدرسه اومد که اگر فردا هوا بارونی باشه اردوی تیر کنسله و به بعدا موکول میشه , سپهر گفت کاش بارون بباره ..گفتم نگران نباش پسرجان هیچ اتفاقی نمیوفته فقط طبق عادت مادرانه داشتم میگفتم مواظب باشی بعدم می دونی بابا دقیقا همسن الان تو بود که رفت جبهه گفت اره می دونم تازه توپچی هم بوده بعدم خندید و گفت چه جراتی داشته گفتم اره تازه کیلومترها دورتر از خانواده اش 

حالا از صبح هی دارم به اسمان نگاه می کنم که بباره و نمی دونم بالاخره بردنشون میدون تیر یا نه 


غبطه می خورم به این همه جرات و شجاعت دختران. خیابان . انقلاب 


همساده

سه‌شنبه 24 بهمن 1396 ساعت 09:18

مهمون داشتم همون روزا که بخاطر برف مدارس تعطیل بودن. یک دورهمی خانومانه به صرف نهار ..درست موقعی که داشتیم میز نهار رو می چیدیم همسایه روبرویی در زد و برام یک ظرف ترشی لبو و انار اورد میگه دیدم مهمون داری منم این ترشی رو تازه درست کرده بودم واسه دخترم گفتم یک ظرف هم برای شما بیارم .کلی ذوق کردم ,چه رنگی هم داشت این ترشی و انصافا خوش طعم هم بود .دوست جان ها گفتن خوش به حالت چه همسایه ای و من لبخند زدم یادم اومد اولین بار که دیدمشون یک بلوز و شلوار تنم بود و داشتم میرفتم پارکینگ که موبایلم رو از توی ماشین بردارم حاج اقا و خانومش رو توی اسانسور دیدم یک بانوی بلندبالا با چهره ای دلنشین که چادر مشکی سرش بود و حاج اقا با موهای کم پشت سفید و یک کت خاکستری , وقتی سلام کردم حاج اقا با نگاه رو به زمین جواب سلام داد و خانوم گفت تازه اومدیم این محله و داریم میریم که مسجد سرکوچه نماز بخونیم و با محله بیشتر اشنا بشیم لبخند زدم و گفتم خوش امدین و اگر کاری داشتین من در خدمتم . خیلی وقتا برام خوراکی میاره حتی یادم میاد یکبار برام یک ظرف میوه اورد و گفت بله برون پسرم بوده گفتم یک ظرف میوه هم برای شما بیارم .منم هربار ظرفش رو که خواستم پس بدم یک چیز کوچولو مثل کیک یا شیرینی پختم و براش بردم هردفعه هم که من با لباس توی خونه ام رفتم درشون رو زدم حاج اقا در رو باز کردن و تا منو دیده سرش رو انداخته پایین و بالبخند سلامم کرده و حاج خانومش رو صدا کرده که بیا با تو کار دارن

ایندفعه توی ظرف ترشیش مربای به مامان پزم رو ریختم و رفتم جلوی در خونه شون بعد از احوال پرسی با حاج اقا , خانوم خونه اومد جلوی در و میگه بخدا حاج اقا میگه توی ظرف یکبار مصرف بریز و بده پریسا خانوم تا به زحمت نیوفتن و جواب دادم نه توروخدا این کار رو نکنین من عاشق اینم که ظرف همسایه رو پس بدم 

پ.ن1: گاهی فکر میکنم کاش جامعه مون هم مثل ساختمون کوچکمون بود و همدیگه رو با سلایق و عقاید مختلف قبول می کردیم و بصورت مسالمت امیز باهم زندگی می کردیم 

پ.ن2: پسردایی جان کسالت داره و عمل جراحی کرده اگر بشه جمعه بریم دیدنش و داشتم فکر می کردم بجای بردن یک جعبه شیرینی یک قابلمه اش درست کنم و ببرم و اگر یادم نره یک ظرف از اش رو به همساده جان هم بدم


( تعداد کل: 295 )
   1       2       3       4       5       ...       30    >>