X
تبلیغات
رایتل

تند تند بزرگ میشن

دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت 19:29

دارم با داداش خارجی تلفنی حرف می زنم و از همه جا صحبت می کنیم و حرف میرسه به سپهر و اینکه امسال باید ازمون ورودی مدارس رو بده و دارم بهش میگم یکدفعه هزینه هاش خیلی زیاد میشه و اینجور که بوش میاد تقریبا دوبرابر امسال باید واسه سال تحصیلی جدیدش هزینه کنیم ...داداش میگه مگه الان همه وارد دانشگاه نمیشن پس چرا هول میزنی و نگرانی میگم بله به لطف کلی دانشگاه غیرانتفاعی و پردیس و اینا همه وارد دانشگاه میشن ولی هنوز دانشگاه های تراز اول وارد شدن بهشون سخت هست و کار هرکسی نیست و خب سپهر اگر دلش بخواد واسه ادامه تحصیل اپلای کنه یا حتی واسه کار کردن هرچی دانشگاهش بهتر باشه واسش راحت تر هست..داداش میگه می تونی از 17 سالگی بفرستیش اینجا تا هم زودتر زبان یادبگیره هم همینجا وارد دانشگاه بشه میگم نه نمی تونم هم واسه خودش و هم واسه خودم سخته به این زودی ازهم جدا بشیم بعدشم من مطمینم سپهر اگه شریف قبول نشه دیگه علم و صنعت و رو حتما قبول میشه ( این جمله رو با بدجنسی و خنده میگم اخه همیشه کل کل بین من و همسرجان با دوتا داداش ها سر همین دانشگاه هامون هست) خب می زارم همینجا لیسانس بگیره هم بزرگتر و عاقل تر شده و هم خودش می تونه تصمیم بگیره می خواد بمونه یا بره .داداش میگه حالا بعدا مفصل راجع به این موصوع حرف می زنیم

ولی از دیروز ذهنم مشعول شده اینکه چقدر زود داره دیر میشه و چقدر فرصتم واسه لذت بردن و درکنار پسرم بودن کم هست ..چقدر زود بزرگ شد و من چقدر کیف کردم از لحظه لحظه ی بزرگ شدنش و چقدر مدیونشم بابت حس قشنگ مادر بودن که بهم واسه اولین بار بخشید 

پ.ن: قانون ورود مشمولان خارج از کشور تا پایان فروردین 96 تمدید شد( مرسی المیرا جان که بهم خبر دادی) ولی داداش دیگه بلیطش رو پس داده بود عوصس خیال خودش و ما راحت شد که به احتمال زیاد این قانون تمدید خواهد شد و داداش به عروسی اون یکی داداش میرسه 

پ.ن: خانه تکونی به نحو احسنت به پایان رسیده است( ایکون پز زیاد


دوست

شنبه 21 اسفند 1395 ساعت 16:26

با مامان یکی از دوستای ستایش دارم گپ می زنم و خیلی ریز توی حرفاش بهم می فهمونه که معنی نداره ادم اجازه بده شوهرش تنهایی بره ماموریت اونم خارج از کشور و زمونه ی بدی شده و ادم باید چهارچشمی مواظب باشه و از این حرفا منم فقط لبخند می زنم با ارامش به حرفاش گوش میدم ...از باشگاهش میگه و اینکه الان تقریبا نزدیک یکسال هست که هر روز میره اونجا و روزی سه ساعت ورزش می کنه و من پشتکارش رو تحسین می کنم و می گم انصافا نمی تونم سه ساعت برم توی باشگاه و روی تردمیل بدوم و دمبل بزنم وبه همین پیاده روی های صبحگاهی راضی هستم و تازه اخر هفته ها هم که پیاده رویم تعطیل هست چون بچه ها خونه ان منم حوصله نمی کنم شال و کلاه کنم و برم بدوم ..از اهمیت رسیدگی به خود و هیکل می گه و اینکه ما خانوما باید حواسمون به هیکلمون و زیبایی مون باشه و زمونه خراب شده و توی خیابون و جامعه خیلی خبرهاست و ما نشسته ایم خونه و خبر نداریم و خلاصه باید مواظب باشیم بازم لبخند می زنم و از این همه تفاوت توی دیدگاه ها و نگاه مون به زندگی حیرت می کنم و متعجبم که چرا اینقده دوستش دارم  

محمد خیلی روی سپهر تاثیر داشته  کلا از اون پسرایی هست که من عاشقشونم خیلی اجتماعی و مستقل و یک لیدر مقتدر و واقعا تحسینش می کنم پشتکارش عالیه خودش یک گروه تشکیل داده و گروه رو هدایت می کنه و هر روز پیگیر تمرین کردن تک تک اعضای گروهش هست و خیلی توی پیشرفت موسیقی سپهر موثر بوده ..روال همیشگی مدرسه رو که هرسال سه روز رو به بازارچه ی خیریه اختصاص میداد و در این روزا بچه ها خوراکی و غذا می فروختن بهم زد و قانعشون کرد که در کنار فروش خوراکی یک برنامه ی موسیقی هم داشته باشن و بلیط بفروشن و اینجوری پول جمع کنن و موفق هم بودن  

داداش جان نمی تونه بیاد ..سربازی نرفته و تا الان یا دانشجو بود و معافیت دانشجویی داشت و این دوسال اخیر هم از قانونی که تا پایان سال 95 اعتبار داشت و این بود که خارج نشینان سربازی نرفته می تونن سالی یکبار وارد ایران بشن استفاده میکرد و امید داشت که این قانون تمدید بشه ولی فعلا که نشده و اومدنش واسه عید منتفی شده البته خانومش و دختر شیرینش اومدن و من تونستم طعم عمه شدن رو واسه چندساعت بچشم و حظ کنم و الان مشهدن ...امیدوارم این قانون دوباره تمدید بشه و داداش بتونه واسه مراسم عروسی دایی ممر بیاد  

ثانیه

یکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت 19:52

تند تند سفره ی صبحونه رو جمع می کنم و با همسرجان وداع می کنم و بهش یاداوری می کنم که همین که رسید مقصد حتما برام پیغام بزاره .نهار ستایش رئ می ریزم توی ظرفش و صداش می کنم که عجله کنه و بیاد کفشاش رو بپوشه ..لحظه ی اخر برمی گردم سمت اتاقم و ساعت های ست خودم و همسرجان رو که دقیقا 16 سال پیش خریدیم می اندازم ته کیفم تا ببرم باتری هاشون رو عوض کنم ..بعد از پیاده کردن ستایش جلوی در مدرسه میرم واسه پیاده روی و انصافا توی این هوا که بوی بهار میده خیلی می چسبه بعدش وقت دکتر دارم و بعد از اون میرم کوروش تا ساعت ها رو بدم ساعت سازی ..اقاهه بهم می گه نیم ساعت دیگه بیا و منم میرم قسمت طلا فروشی هاش تا با ویندوزشاپینگ وقت بگذرونم بعد از یکساعت وقت گذرونی هوس چای می کنم و میرم سمت کافی شاپ همکف ولی لحظه ی اخر پشیمون میشم و ترجیح میدم برم خونه و درکنار چای زعفرونیم کتاب اما ( ema)رو هم بخونم .امروز قراره مامان همکلاسی ستایش که توی همین خیابون ما میشینن بچه ها رو بیاره ..دکمه ی سماور رو می زنم و ملحفه های شسته شده رو از روی بند رخت جمع می کنم ..کتاب های کف اتاق سپهر رو میزارم توی کمدش و چاییم حاضر میشه هنوز چندصفحه نخوندم که ستایش میرسه بهش کمک می کنم که لباس عوض کنه و چندتا قاشق از غذاش که مونده بهش میدم و همزمان باهم درمورد مدرسه و دوستاش حرف می زنیم ..عادت داره بلافاصله بشینه پای مشق هاش و منم میرم سراغ بقیه ی کتابم ..مامان صابر یعنی چی ؟ ...یعنی کسی که خیلی صبر می کنه ... مامان با ثروتمند جه حمله ای بسازم؟...نمی دونم دخترم خودت باید بسازی یک کم فکر کن ... من ثروتمند هستم خوبه ... اره خوبه ...ولی من که ثروتمند نیستم پس می نویسم دلم می خواد ثروتمند بشم ... اره اینم خوبه .... مامان با ثانیه چی بسازم ... نمی دونم ... من ساعت ثانیه دار دارم خوبه ؟... ای وااای ساعت .اخ اخ یادم رفت ساعت ها رو بگیرم ... مامان چی شد...هیچی فدات شم تو مشقات رو بنویس من برم حاضر شم داداشت که اومد یک دقیقه برم تا کوروش و برگردم ........... میرسم پیش ساعت ساز و اقاهه میگه چه نیم ساعت طولانی بود می خندم و می گم یادم رفته بود  

فکر کنم دارم الزایمر می گیرم  

اسفندونه

جمعه 6 اسفند 1395 ساعت 16:00

اسفند زیبا اومدش . من واقعا این ماه رو دوست دارم خیلی حس و حال قشنگی داره ...خونه تکونی اهسته و پیوسته پیش میره و دیگه تقریبا داره تموم میشه  ...سپهر مشغول ساز زدن و هست و ازوقتی با دوستاش این گروه سروناز رو تشکیل دادن کلی پیشرفت کرده و قراره هفته ی دیگه یک اجرای خیریه توی مدرسه داشته باشن و عواید فروش بلیطش میرسه به یک موسسه ی خیریه . ایندفعه اهنگ ها توی دستگاه ماهور زده میشه ..هنوز نتونستم واسش یک سنتور دیگه بخرم ولی بالاخره قانعش کردم به عنوان عیدی یک سنتور جدید از ما بپذیره و به سختی قبول کرد ..واسه ازمون ورودی مدارس هم داره خودش رو اماده می کنه و خیلی دوست داره بره انرژی اتمی ولی راهش دوره و من خیلی مایل نیستم .حالا فعلا قرار شده ازمونش رو بده و بعد اگه قبول شد درموردش فکر کنم فقط حیفم میاد که از محمد (سرپرست گروه موسیقیشون) جدا بشه چون خییلی در پیشرفت موسیقیایی سپهر نقش داشته .هرچند فکر کنم این اتفاق بیوفته چون سپهر می خواد رشته ی ریاضی بخونه و محمد تجربی ...از راه دور و با موبایل بزرگ شدن برادرزاده جان رو می بینم و واسه دست و پا زدن هاش و قن و قون کردنش غش و ضعف می کنم و خداروشکر می کنم که تکنولوژِی اینقده پیشرفت کرده ....واسه عید قراره بیان ایران و بالاخره به طور حقیقی عمه شدن رو لمس کنم  

امروز یک عکس توی اینستاگرامم گذاشتم و ناخوداگاه قربون گیسوی کمند دخترم شدم و یادم اومد چندسال پیش ارزوم این بود که ستایش رو با این موها ببینم و الان به ارزوش چندسال پیشم رسیدم و خیلی خوشحالم که تحقق یکی از مهمترین ارزوهام رو می بینم ....توی خونه تکونی نامه ی سپهر به خدا رو پیدا کردم که وقتی کلاس چهارم بود نوشته بود و باز دوباره با خوندن جمله ی "خدایا خواهرم بعد از عمل کلیه اش می خواهم سالم ببینم " اشک ریختم  

زندگی زیباست قدر لحظه هامون رو بدونیم

اقا جابر

شنبه 23 بهمن 1395 ساعت 12:50

خب بالاخره امروز نمایشگاه جابربن حیان  برگزار شد و بچه ها طرح هاشون رو نمایش دادن و مامان ها و البته باباها یک نفس راحت کشیدن توی این طرح ستایش با دوستش نوا هم گروهی بود و باعث شد ما دوتا خانواده باهم اشنا و رفیق بشیم ..کل طرح هم راجب این بود که چه زباله هایی واسه زمین بهترن و موقع خرید دقت کنیم که چیزایی که می خریم زباله ی بهتری تولید کنن مثلا اگه میخوایم شیر بخریم می تونیم به جای خرید شیر در بطری های پلاستیکی شیرهایی رو انتخاب کنیم که توی پاکت مقوایی هستن اسم طرح هم بود زباله ی خوشمزه و تازه بچه ها یک ارم طراحی کردن به اسم ستوا ( ستایش و نوا) و روی بسته بندی ها بر اساس اینکه کدوم واسه زمین بهتر هست از رنگ سبز یا نارنجی یا سیاه استفاده شده ...خلاصه که تجربه ی جالبی بود

حالا منتظریم طرح مون برنده بشه  

سپهر با دوستاش تمرین دارن و اخر تمرین من هرسه تاشون رو سوار ماشین می کنم که برسونم و تا ماشین رو روشن می کنم یکی می خونه واویلا لیلی ..دوستت دارم خیلی ...سپهر با دوتا دستش می زنه توی سرش و اون دوتای دیگه هم غش می کنن از خنده بعدم این جریان رو سپهر تلفنی واسه دایی خارج نشینش تعریف می کنه و می گه دایی فکر کن بعد از تمرین خزان مشکاتیان بیایم توی ماشین و همچین اهنگ سخیفی گوش بدیم .مامان کلی ابروم رو برد و بعدم داداش جان می فرمان می فهممت دای جان مامانت از بچگی مایه ی ابروریزی بود 

بچه ها

سه‌شنبه 12 بهمن 1395 ساعت 13:37

سپهر با دوستای گروه موسیقیش به شدت مشغول تمرین هست و قراره واسه جشن 22 بهمن سه تا قطعه اجرا کنن یکی اهنگ تصنیف ای امان شجریان و یکی هم اهنگ تصنیف خاک مهرایین سالار عقیلی و سومی رو هم یادم نیست  ... حالا این خاک مهرایین توی دستگاه اصفهان زده میشه و اون دوتای دیگه شور هست و به سپهر می گم می خوای یک سنتور دیگه برات بخرم که یکیش رو اصفهان کوک کنی و یکیش رو شور و اقا به هیچ عنوان قبول نمی فرمان و می گه همین خوبه و فقط یک ربع بین دوتا اهنگ وقت لازم دارم تا کوکش رو عوض کنم دیشبم با همسرجان داشتیم توی دنیای مجازی می گشتیم تا هم قیمت دستمون بیاد و هم بدونیم چه سنتورهایی خوب هست اونوقت سپهر فهمید و کلی ناراحت شد و دادو قال کرد که ابدا نمی خوام یکی دیگه برام بخرین و خودم بلدم چجوری کارهام رو پیش ببرم ... به همسرجان می گم به نظرت این خساستش به گی رفته واقعا ؟!!!  

به شدت درگیر پروژه ی جابربن حیان ستایشم و راستش توی یک رودربایستی با مامان یکی از دوستای ستایش که البته الان به یکی از بهترین دوستای خودم تبدیل شده توی این پروژه شرکت کردم و الان کلی اطلاعات درمورد زباله و بازیافت و دفن زباله دارم و ستایش هم کلی عکس با زباله و ماشین اشغالی داره :))) تازه به ارزوش هم رسید چون وقتی بچه تر بود دوست داشت وقتی بزرگ میشه اشغال جمع کن بشه    

به شدت مشغول خانه تکانی هستم و هرچند کند پیش میره ولی خب  بالاخره پیش میره و همینش مهم هست  

دلم می خواد گوشام رو بگیرم که نشنوم و چشمام رو ببندم که نبینم ولی نمیشه ... نمی دونم قبلا هم این حجم از اخبار ناراحت کننده وجود داشت یا من الان پا به سن گذاشتم و به نظرم میاد دنیا جای ترسناکی شده  

خونه تکونی می کنیم

چهارشنبه 6 بهمن 1395 ساعت 11:08

تولد برگزار شد و خب مسلما خونه منفجر شد و فرداش مهمون مسافری داشتم که دوتا فرشته ی کوچولو داشت و به ستایش حسابی خوش گذشت و البته به خودم ولی خسته شدم


این تیتر رو هم زدم که بهتون استرس وارد کنم

اولین کنسرت

چهارشنبه 29 دی 1395 ساعت 23:39

امشب پسرجان با دوستان گروه موسیقیاییش( گفته بودم که با چندتا از هم مدرسه ای هاش گروه موسیقی تشکیل داده و باهم تمرین می کنن؟) رفتن کنسرت همنوازی ارغوان سایه در فرهنگسرای نیاوران و خب این اولین تجربه ی مشترک من و سپهر هست و از لحظه ای که بردمش جلوی در خونه ی دوستش تا همین الان که بهم گفت سوار ماشین بابا شدم یعنی چیزی حدود 4 ساعت فقط استرس داشتم ..نکنه گم بشه ..نکنه اتفاقی بیوفته

خلاصه منی که سر شب خوابم تا پاسی از شب از نگرانی بیدار موندم و الان که خیالم راحت شد که کنسرت تموم شده و سوار ماشین شده چشمام گرم شدن

برم بخوابم که فردا کلی مهمون دارم بابت تولد ستی


قصه میسازیم

یکشنبه 26 دی 1395 ساعت 11:20

مدرسه سه تا موضوع داده که بچه ها باهاش داستان مصور بسازن موضوع اول اینه که یک درخت از جاش راضی نیست و می خواد از اونجا بره ... موضوع دوم : زهرا یک جوجه داره که اونو توی جعبه می زاره و به خدا می گه مواظب جوجه ام باش تا من از مدرسه برگردم .... موضوع سوم : سنجابی بالای درخت هست و متوجه میشه یک گرگ اون پایین خوابیده .... 

+ خب دخترم با کدوم یکیش قصه میسازی 

_ بعد از اینکه زهرا رفت مدرسه خدا هم حوصله اش سر رفت و رفتش مهمونی و یک گرگ اومد کله ی جوجه رو کند و خورد  

+  خب می خوای یک قصه ی دیگه بگی؟ 

_ باشه اون سنجابه خوب هست سنحاب از درخت پایین میاد و از روی گرگی که لالا کرده می پره  

+ می گم نظرت راجع به درخت چیه ؟

_ درخت بیچاره توی المان بوده و هیچ دوستی نداشته چون المانی بلد نبوده و دلش می خواسته بیاد ایران بعد هی خودش رو می کنه ولی می بینه نمیشه و همونجا می مونه و غصه می خوره  

+ می گم ستایش جان می خوای بیشتر فکر کنی و یک قصه ی بهتر بگی  

_ نه دیگه همینا خوبه درخت از همه اش بهتره حالا واسه اینکه تو غصه نخوری میتونم بگم دوست خلبانش بیاد کمکش و اونو با هواپیماش بیاره ایران   

 

شفاف نوشت: شب یلدای عروس جان برگزار شد و ما اون یک کیلوی لامصب را لاغر نشدیم ولی به زور لباسمان رو پوشیدیم  

اخر هفته هم تولد ستایش هست و در حال تدارک مهمونی و دعوت دوستاش هستیم  

دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 18:03

از مشهد برگشتم و ستایش حسابی سرماخورده و چون نشد خوب استراحت کنه بدتر شد و دو روز مدرسه نرفت و از فردا دیگه می فرستمش مدرسه . هنوز برنگشته دوباره بلیط رفتن به مشهد گرفتم و اخر هفته ی دیگه واسه شب چله ی عروس خانوم می ریم مشهد .فرداشب هم خونه ی خاله ی همسرجان دعوتیم و اینگونه میشه که ما امسال دوتا شب یلدا خواهیم داشت .واسه شب چله ی هفته ی دیگه باید یک کیلو دیگه هم لاغر بشم تا لباسم اندازم بشه !   

خیلی وقت ها خودمون مشکل خاصی توی زندگی نداریم ولی تصمیمات اشتباه و مشکلات زندگی اطرافیانمون گریبان زندگی ادم رو می گیرن و ادم رو درگیرش می کنن . اینو قبلا یکی از دوستام بهم می گفت و من اینروزها خیلی ملموس درکش می کنه بدی اینجور مشکلات هم اینه که چون خود ادم مستقیما درگیرش نیست طبعا حل کردنش هم سخت تر میشه امیدوارم من همچین مشکلاتی رو واسه اطرافیانم بوجود نیارم  

یکی از همساده ها توی یک ظرف کوچولو برام حلوا اورده بود و من فکر کردم که ظرفش یکبار مصرف هست و بعدا فهمیدم که ظرف ژله بوده هیچی دیگه کلی خجالت کشیدم و بعد از دوماه تازه رفتم چهارتا ظرف ژله ی کوچولو گرفتم و هم اکنون با دخترجان مشغول درست کردن دسر شکلاتی هستیم تا بریزیم توی این ظرف ها و ببریم براشون . تا ستایش دست و بالش رو نسوزونده برم کمکش تا دسرمون اماده بشه 

( تعداد کل: 256 )
   1       2       3       4       5       ...       26    >>