X
تبلیغات
رایتل

اقا جابر

شنبه 23 بهمن 1395 ساعت 12:50

خب بالاخره امروز نمایشگاه جابربن حیان  برگزار شد و بچه ها طرح هاشون رو نمایش دادن و مامان ها و البته باباها یک نفس راحت کشیدن توی این طرح ستایش با دوستش نوا هم گروهی بود و باعث شد ما دوتا خانواده باهم اشنا و رفیق بشیم ..کل طرح هم راجب این بود که چه زباله هایی واسه زمین بهترن و موقع خرید دقت کنیم که چیزایی که می خریم زباله ی بهتری تولید کنن مثلا اگه میخوایم شیر بخریم می تونیم به جای خرید شیر در بطری های پلاستیکی شیرهایی رو انتخاب کنیم که توی پاکت مقوایی هستن اسم طرح هم بود زباله ی خوشمزه و تازه بچه ها یک ارم طراحی کردن به اسم ستوا ( ستایش و نوا) و روی بسته بندی ها بر اساس اینکه کدوم واسه زمین بهتر هست از رنگ سبز یا نارنجی یا سیاه استفاده شده ...خلاصه که تجربه ی جالبی بود

حالا منتظریم طرح مون برنده بشه  

سپهر با دوستاش تمرین دارن و اخر تمرین من هرسه تاشون رو سوار ماشین می کنم که برسونم و تا ماشین رو روشن می کنم یکی می خونه واویلا لیلی ..دوستت دارم خیلی ...سپهر با دوتا دستش می زنه توی سرش و اون دوتای دیگه هم غش می کنن از خنده بعدم این جریان رو سپهر تلفنی واسه دایی خارج نشینش تعریف می کنه و می گه دایی فکر کن بعد از تمرین خزان مشکاتیان بیایم توی ماشین و همچین اهنگ سخیفی گوش بدیم .مامان کلی ابروم رو برد و بعدم داداش جان می فرمان می فهممت دای جان مامانت از بچگی مایه ی ابروریزی بود 

بچه ها

سه‌شنبه 12 بهمن 1395 ساعت 13:37

سپهر با دوستای گروه موسیقیش به شدت مشغول تمرین هست و قراره واسه جشن 22 بهمن سه تا قطعه اجرا کنن یکی اهنگ تصنیف ای امان شجریان و یکی هم اهنگ تصنیف خاک مهرایین سالار عقیلی و سومی رو هم یادم نیست  ... حالا این خاک مهرایین توی دستگاه اصفهان زده میشه و اون دوتای دیگه شور هست و به سپهر می گم می خوای یک سنتور دیگه برات بخرم که یکیش رو اصفهان کوک کنی و یکیش رو شور و اقا به هیچ عنوان قبول نمی فرمان و می گه همین خوبه و فقط یک ربع بین دوتا اهنگ وقت لازم دارم تا کوکش رو عوض کنم دیشبم با همسرجان داشتیم توی دنیای مجازی می گشتیم تا هم قیمت دستمون بیاد و هم بدونیم چه سنتورهایی خوب هست اونوقت سپهر فهمید و کلی ناراحت شد و دادو قال کرد که ابدا نمی خوام یکی دیگه برام بخرین و خودم بلدم چجوری کارهام رو پیش ببرم ... به همسرجان می گم به نظرت این خساستش به گی رفته واقعا ؟!!!  

به شدت درگیر پروژه ی جابربن حیان ستایشم و راستش توی یک رودربایستی با مامان یکی از دوستای ستایش که البته الان به یکی از بهترین دوستای خودم تبدیل شده توی این پروژه شرکت کردم و الان کلی اطلاعات درمورد زباله و بازیافت و دفن زباله دارم و ستایش هم کلی عکس با زباله و ماشین اشغالی داره :))) تازه به ارزوش هم رسید چون وقتی بچه تر بود دوست داشت وقتی بزرگ میشه اشغال جمع کن بشه    

به شدت مشغول خانه تکانی هستم و هرچند کند پیش میره ولی خب  بالاخره پیش میره و همینش مهم هست  

دلم می خواد گوشام رو بگیرم که نشنوم و چشمام رو ببندم که نبینم ولی نمیشه ... نمی دونم قبلا هم این حجم از اخبار ناراحت کننده وجود داشت یا من الان پا به سن گذاشتم و به نظرم میاد دنیا جای ترسناکی شده  

خونه تکونی می کنیم

چهارشنبه 6 بهمن 1395 ساعت 11:08

تولد برگزار شد و خب مسلما خونه منفجر شد و فرداش مهمون مسافری داشتم که دوتا فرشته ی کوچولو داشت و به ستایش حسابی خوش گذشت و البته به خودم ولی خسته شدم


این تیتر رو هم زدم که بهتون استرس وارد کنم

اولین کنسرت

چهارشنبه 29 دی 1395 ساعت 23:39

امشب پسرجان با دوستان گروه موسیقیاییش( گفته بودم که با چندتا از هم مدرسه ای هاش گروه موسیقی تشکیل داده و باهم تمرین می کنن؟) رفتن کنسرت همنوازی ارغوان سایه در فرهنگسرای نیاوران و خب این اولین تجربه ی مشترک من و سپهر هست و از لحظه ای که بردمش جلوی در خونه ی دوستش تا همین الان که بهم گفت سوار ماشین بابا شدم یعنی چیزی حدود 4 ساعت فقط استرس داشتم ..نکنه گم بشه ..نکنه اتفاقی بیوفته

خلاصه منی که سر شب خوابم تا پاسی از شب از نگرانی بیدار موندم و الان که خیالم راحت شد که کنسرت تموم شده و سوار ماشین شده چشمام گرم شدن

برم بخوابم که فردا کلی مهمون دارم بابت تولد ستی


قصه میسازیم

یکشنبه 26 دی 1395 ساعت 11:20

مدرسه سه تا موضوع داده که بچه ها باهاش داستان مصور بسازن موضوع اول اینه که یک درخت از جاش راضی نیست و می خواد از اونجا بره ... موضوع دوم : زهرا یک جوجه داره که اونو توی جعبه می زاره و به خدا می گه مواظب جوجه ام باش تا من از مدرسه برگردم .... موضوع سوم : سنجابی بالای درخت هست و متوجه میشه یک گرگ اون پایین خوابیده .... 

+ خب دخترم با کدوم یکیش قصه میسازی 

_ بعد از اینکه زهرا رفت مدرسه خدا هم حوصله اش سر رفت و رفتش مهمونی و یک گرگ اومد کله ی جوجه رو کند و خورد  

+  خب می خوای یک قصه ی دیگه بگی؟ 

_ باشه اون سنجابه خوب هست سنحاب از درخت پایین میاد و از روی گرگی که لالا کرده می پره  

+ می گم نظرت راجع به درخت چیه ؟

_ درخت بیچاره توی المان بوده و هیچ دوستی نداشته چون المانی بلد نبوده و دلش می خواسته بیاد ایران بعد هی خودش رو می کنه ولی می بینه نمیشه و همونجا می مونه و غصه می خوره  

+ می گم ستایش جان می خوای بیشتر فکر کنی و یک قصه ی بهتر بگی  

_ نه دیگه همینا خوبه درخت از همه اش بهتره حالا واسه اینکه تو غصه نخوری میتونم بگم دوست خلبانش بیاد کمکش و اونو با هواپیماش بیاره ایران   

 

شفاف نوشت: شب یلدای عروس جان برگزار شد و ما اون یک کیلوی لامصب را لاغر نشدیم ولی به زور لباسمان رو پوشیدیم  

اخر هفته هم تولد ستایش هست و در حال تدارک مهمونی و دعوت دوستاش هستیم  

دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 18:03

از مشهد برگشتم و ستایش حسابی سرماخورده و چون نشد خوب استراحت کنه بدتر شد و دو روز مدرسه نرفت و از فردا دیگه می فرستمش مدرسه . هنوز برنگشته دوباره بلیط رفتن به مشهد گرفتم و اخر هفته ی دیگه واسه شب چله ی عروس خانوم می ریم مشهد .فرداشب هم خونه ی خاله ی همسرجان دعوتیم و اینگونه میشه که ما امسال دوتا شب یلدا خواهیم داشت .واسه شب چله ی هفته ی دیگه باید یک کیلو دیگه هم لاغر بشم تا لباسم اندازم بشه !   

خیلی وقت ها خودمون مشکل خاصی توی زندگی نداریم ولی تصمیمات اشتباه و مشکلات زندگی اطرافیانمون گریبان زندگی ادم رو می گیرن و ادم رو درگیرش می کنن . اینو قبلا یکی از دوستام بهم می گفت و من اینروزها خیلی ملموس درکش می کنه بدی اینجور مشکلات هم اینه که چون خود ادم مستقیما درگیرش نیست طبعا حل کردنش هم سخت تر میشه امیدوارم من همچین مشکلاتی رو واسه اطرافیانم بوجود نیارم  

یکی از همساده ها توی یک ظرف کوچولو برام حلوا اورده بود و من فکر کردم که ظرفش یکبار مصرف هست و بعدا فهمیدم که ظرف ژله بوده هیچی دیگه کلی خجالت کشیدم و بعد از دوماه تازه رفتم چهارتا ظرف ژله ی کوچولو گرفتم و هم اکنون با دخترجان مشغول درست کردن دسر شکلاتی هستیم تا بریزیم توی این ظرف ها و ببریم براشون . تا ستایش دست و بالش رو نسوزونده برم کمکش تا دسرمون اماده بشه 

فکر نکنم دیگه همسرجان دیکته بنویسه

شنبه 20 آذر 1395 ساعت 18:39

ستایش باید دیکته به والدین داشته باشه و من همسرجان رو در این زمینه توجیه می کنم و ستایش رو می فرستم پیشش و دیکته ی چهارخطی نوشته میشه و وقتی ستی داره دیکته رو تصحیح می کنه با تاسف به پدرش نگاه می کنه و می گه تو اصلا نوشتن بلد هستی ؟  

سپهر از اردو برگشته و چون قطارشون خیلی تاخیر داشت معاون اطلاع می ده که بچه ها اگر خسته هستن می تونن شنبه رو غیبت کنن و استراحت کنن و سپهر ساعت 6 بعدارظهر می خوابه و ساعت 9 صبح بیدار میشه !!! اونم سپهری که معمولا 8 ساعت خواب براش زیاد هم هست و معلومه حسابی این چند روز فعالیت کرده و بیدار مونده خلاصه از خواب که بیدار شد از فرصت مادر و پسری استفاده کردیم و باهم رفتیم شهرکتاب و حدود دوساعت اونجا چرخیدیم و کتاب خوندیم و سپهر یک کتاب فسفه برای نواموزان برداشت و بعدشم رفت سراع بارهستی میلان کوندرا بهش می گم مطمینی اینو می خوای اخه من خیلی باهاش ارتباط برقرار نکردم ها اونم با یک نگاه فیلسوفانه بهم می گه ولی مطمینا من باهاش ارتباط برقرار می کنم  و اینگونه شد که پسرجان اون دوتا کتاب رو خرید منم اما ( ema) اثر جین استین رو گرفتم ! 

....

یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 18:29

واقعا شورش رو دراوردم .اقا دستم به نوشتن نمی ره خب

تازه وقتی هم تصمیم می گیرم بنویسم رمز عبور وبلاگ یادم می ره.هیچی دیگه الان دارم با موبایلم می نویسم چون موبایل جان بچه ی خوبی بود و رمز رو حفظ بود 

ما خوبیم و زندگی در جریان هست غیر از اینکه عمه شدیم واسه بار دوم زندایی هم شدیم و درسته که برادرزاده جان رو به کمک تکنولوژی می بینیم و هنوز لمسش نکرده ایم ولی این یکی فسقلی رو در اغوش گرفتیم و از بوی نوزاد حظ وافر رو بردیم 

عاشق لبهای برادرزاده جان هستیم و هر روز فدای اون لبای قرمز و قلمبه اش می شویم .دختر جانمان کاملا مد روز بدنیا اومده و دست انجلینا رو در این زمینه از پشت بسته و خب هیچ نشانی از عمه جانش به ارث نبرده و از این بابت خوشحالیم چون هرچی خودمان را جای مادرجاتش می گذاریم می بینیم انصافا ظلم هست که یک دختر داشته باشیم که شبیه خواهرشوهر باشد والا ;)

شازده فردا داره می ره اردو اونم شبراز و منم به جای اینکه ساکش رو ببندم یکدفعه هوای وبلاگ به سرم زده 

هفته ی دیگه می رم مشهد برای مراسم 40 ام و اینگونه میشه که 40 روز می گذره و باورم نمیشه

چند روز پیش ستایش یکدفعه دلش واسه مانی تنگ شد و باهم یک دل سیر گریه کردیم و بعدشم بهم گفت غصه نخورم شاید مانی منتظر هست تا ستی بزرگ بشه و از دل اون بیاد بیرون


پ.ن: توی این مدت اصلا وبلاگ رو باز نکرده بودم که اگر باز کرده بودم و کامنت ها رو دیده بودم حتما زودتر می نوشتم 

پایان و آغازی دیگر

شنبه 22 آبان 1395 ساعت 19:49

بالاخره دفتر زندگی مانی هم بسته شد و درسته که دور از انتظار نبود و توی این 9 ماه کم کم واسه ی این موضوع اماده شده بودیم ولی خب بازم تلخ و دردناک بود و درست لحظه ای که مانی جان رو به خاک سپردیم نوه ی کوچک خانواده متولد شد و من رسما عمه شدم  

مرگ یهویی ادم رو غافلگیر و شوکه می کنه و مرگ این مدلی درسته که یواش یواش اطرافیان رو اماده می کنه  ولی خب گند هم می زنه به همه ی خاطرات و من الان هرچی از مانی یادم میاد این روزای لعنتی تخت بیماری هست و خاطرات روپایی و سرحالیش رفته اون عقب های ذهنم  

سپهر واسه تسلی دادن منو بغل می کنه و توی گوشم می گه خیلی خوشحالم که تو به بهشت اعتقاد داری چون بهت کمک می کنه که اروم بشی هرچند از نظر علمی اگه بخوای نگاه کنی چرند هست  

فکر کنم مامان بزرگم (هووی مانی) اولین هوویی باشه که اینجور توی مراسم بیتابی می کرد (یادم نمیاد گفتم یا نه که مانی همسر دوم بود و دوتا زن سالیان طولانی کنار هم و توی یک خونه زندگی کردن) واقعا دلم براش می سوخت و احساس می کردم طفلی دیگه تنها شده و مونسش رو از دست داده   

حس عمه خانومی دارم 

خییییلی دوست داشتم پشت در اتاق زایمان انتظار بکشم و کودک تازه متولد شده رو ببینم ولی با توجه به دور بودنشون امکان پذیر نبود و امروز داشتم فکر می کردم حتی اگر هم ایران بودن باتوجه به شرایط من بازم نمی تونستم پشت در اتاق زایمان انتظار بکشم  احساس می کنم این انتظار باید خییییلی شیرین باشه و امیدوام روزی نصیبم بشه 

دوستان جدید

سه‌شنبه 18 آبان 1395 ساعت 19:10

به لطف ستی دوتا دوست جدید پیدا کردم منتها خودم از تفاوت حدااکثری که بینشون هست در تعجبم یکیشون عاشق مد و فشن و کارهای زیبایی هست و من با این دنیا تقریبا بیگانه ام ولی دوستش دارم و دنیاش و هیجان هاش و دغدغه هاش برام جالب و قشنگه و باهاش ارتباط برقرار می کنم ولی اون یکی عاشق مکاتب ایسم دار و  موسیقی سنتی هست که بازم من تقریبا با این دنیا هم بیگانه ام ولی از همنشینی و همصحبتی باهاش لذت می برم اما این دوتا باهم هیچ جوره کنار نمیان عوضش سه تا دخترامون حسابی باهم دوستن . منم اصراری ندارم جمع های دونفره ای که جداگونه با هرکدومشون دارم تبدیلش کنم به جمع سه نفره و خب هروقت با یکیشون قراری می زارم احساس تکلیف می کنم که حتما با اون یکی هم یک قرار بزارم البته کفه به سمت بانوی ایسم دار می چربه چون همسرجان هم با همسرشون ارتباط گرفتن و البته که خودم هم همسرجانش رو می پسندم و خب این باعث میشه که ارتباطمون از حد عصرونه های خانومانه فراتر بره به پیک نیک و شب نشینی برسه ولی خب این وسط هی احساس عذاب وجدان می کنم که اخی اون یکی گناه داره ها . خود درگیری هست دیگه :))) 

 

ستایش داره شعر یار دبستانی رو با همون اهنگ و تقریبا همون متن شعر می خونه فقط بعضی جاهاش متن شعر عوض شده و از شیطان بزرگ و دشمن و اینا حرف می زنه بعد سپهر از اون اتاق داد می زنه این چرندیات چیه می خونی؟ ستی هم می گه سر صف یادمون دادن و سپهر با تاسف سرتکون می ده و زیر لب غر غر می کنه و می گه دیگه نخون .شعر به این خوشگلی رو خراب کردی 

( تعداد کل: 252 )
   1       2       3       4       5       ...       26    >>