رقص سوگ !چه واژه ی عجیبی !تقابل بین مرگ و زندگی یا شایدم مرگ و مبارزه با مرگ و امید نمی دونم ولی برای من بیشتر تداعی مرگ و مبارزه هست
چقدر تغییر کردیم چه چیزها دیدیم و شنیدیم
پت عزیز امیدوارم حالت خوب باشه خیلی وقت هست ازت کامنتی ندارم
دیشب خواب دیدم دوتاشون رو نوزاد کردم و گذاشتم توی یک سبد و پیاده توی یک جاده دارم میرم سمت خدا که بدم به خودش
توی مسیر هم میگم این infant ها مال خودت ،خودت مواظب شون باش
حالا چرا عین آدم نمیگم نوزاد ؟!
چه خواب عجیبی بود
از بس این روزها استرس آینده ی این دوتا رو دارم
عجیبه این غم و نفرت ذره ای کم نشده با اینکه چند هفته گذشته ولی هنوزم وجودم پر از خشم و نفرت و غم هست
با فیلترشکن اینجا برام باز نمیشه و این روزها یا فیلترشکنم روشن هست و از ترس اینکه نتونم وصل بشم قطعش نمی کنم یا اگر مثل الان خودش قطع شده باشه می زارم بچرخه تا دوباره وصل بشه و این پروسهی وصل شدن گاهی تا چهل ،پنجاه دقیقه زمان می بره
اینبار گفتم قبلش بیام یکسری به بلاگ اسکای بزنم
خوبم! البته کلمهی درستش زنده ام هست با دیدن یکسری از ویدیوها و کلیپ ها تا مرز فروپاشی رفتم و با دیدن ،البته شنیدن چون راستش توان دیدنش رو نداشتم و فقط چند ثانیه اش رو گوش دادم و با شنیدن سپهر بابا کجایی ،زار زدم
بعداً نوشت : دوباره فیلترشکنم رو خاموش کردم و اومدم فقط اینو بگم که از بسته شدن پیچ امیرپارسا نشاط و خانوم دکتر مریم دلشاد واقعا ناراحت شدم امیرپارسا رو که صبح روز پنجشنبه قبل از شروع اعتراضات دستگیر کردن و یکی دوباره آقای راد استوری گذاشتن که هنوز امیرپارسا زندان هست حیف این پسر و کاش زودتر آزاد بشه ولی از خانوم دکتر دیگه هیچ خبری ندارم و اصن نمی دونم کجاست و حالش چطوره کاش اونم حالش خوب باشه هردوشون از اینفلونسرهای مورد علاقهی من هستن و هردوشون توی رشد فردی من موثر بودن
روز های سختی رو دارم می گذرانم (داریم می گذرانیم )
غیر از فکر و خیال های معمول و آینده ی نامعلوم و قطع ارتباطم با دوستان و برادرهام و آشنایانم کلی فکر و خیال مالی هم دارم و الان که اخر دی ماه هست هنوز شرکت همسرجان حقوق کارمندهاش رو پرداخت نکرده
نمی دونم تا کجا میشه دوام آورد
چه تجربیات تلخی رو گذراندیم چقدر تلاش کردیم برای کوچکترین تغییر
هنوز اون صحنه ی ترسناک اخر شب سال ۸۸ رو با جزییات بخاطر دارم
ستی رو حامله بودم و توی یک کوچه بن بست سمت سعادت آباد مستاجر بودیم اخر شب چهار تا موتورسوار دو ترکه با باتوم و زره پوشیده وارد کوچه شدن و با عربده و فریاد شیشهی تمام ماشین هایی که دو طرف خیابان پارک شده بودن شکستن هنوزم وقتی یادش میوفتم پاهام می لرزن
برای اینکه صدای افکارم رو نشونم تلویزیون رو روشن می کنم و راستش شنیدن صدای خبرها منو مضطرب تر و خشمگین تر می کنه
ترجیح میدم یک مستند ببینم مستندی از حیات وحش و طبیعت
دیدن آسمان آبی و دریای شفاف تمیز و رودخانهی پر آب و سرزمین پوشیده از درخت و گیاهان سبز یک حس حسرت توی دلم روشن می کنه
لعنتی حتی دارم به درخت ها و رودخانه ها و آسمان شون هم حسودی می کنم
یک کم که پیش میره یک گروه فعال محیط زیستی رو نشون میده که نگران کم شدن و انقراض یک نوع کمیاب و زیبا از پرندگان دریایی هستن و دوباره حسرت میاد سراغم کاش منم. ماهم تنها دل نکرانیمون انقراض اینگونه از پرندگان دریایی بود
کاش بدونم چجوری باید تاب بیارم
چجوری کمک کنم بچه هام تاب بیارن
این تاب آوری باید یک نقطهی جوشی هم داشته باشه دیگه وگرنه که ماها اینجا سالهاست تمرین تاب آوری کردیم ولی بازم کم میاریم
امروز تونستم مستقیم با برادر خارجی تلفنی حرف بزنم اینقدر ذوق کردم و ذوق کرد . بهش گفتم خوبیم و نگران مون نباش
تا قطع کردم به مامان خبر دادم و مامان هم بعد از چندبار تماس تونست با دایی ممر صحبت کنه
احساس می کردم که زندانی هستم و الان از زندان تونستم چند دقیقه (دقیقا سه دقیقه و چهار ثانیه )با خرج از زندان ارتباط برقرار کنم
امتحانات سپهر تا پنجم بهمن عقب افتاد و تا اون موقع دانشگاه تعطیل هست
ستی قراره از یکشنبه بره مدرسه
مردم کنار بنر اون جوون چند شاخه گل چسباندن و بعضی ها هم همراه با گل یک متن کوچیک هم گذاشتن
دیشب پهباد بالای سر محله مون می چرخید و خب محله آروم و ساکت بود
امروز تهران چقدر هواش تمیز بود و خیلی هم سرد
حسم راستش معجونی از امید و ناامیدی و خشم و نفرت هست
هیچ پیامکی نمی تونم بدم راه ارتباطی فقط تلفن زدن هست که اونم البته از سر شب موبایل قطع میشه و فقط میشه از خط ثابت به خط ثابت تماس گرفت
دیروز صبح از مدرسهی ستی تماس گرفتن و گفتن تا آخر هفته مدرسه تعطیل هست و هیچ کلاس آنلاینی هم نداریم که خب با این وضع نت طبیعی هست کلاس ها بطور مجازی هم برگزار نشن
دانشگاه سپهر هم رسما دانشگاه رو تعطیل کرده و اجازه ی ورود هیچ دانشجویی رو به محوطهی دانشگاه نمیده و امتحانات رو یک هفته عقب انداخته
مامان روزی دوبار صبح و عصر بهم زنگ می زنه و از صداش نگرانی رو می خونم دیروز بهم می گفت درسته که هر روز با پسرها حرف نمی زدم و گاهی پیش میومد سه چهار روزی باهاشون حرف نمی زدم ولی هر روز یکی شون توی گروه خانواده یک چیزی می ذاشت و یک گپ کوتاهی زده میشد و یکدفعه با صدای بغض آلود گفت یعنی دوباره صداشون رو می شنوم ؟
دیشب دوبار صدای شعارها از پشت پنجره های محله مون بلند شد یکی ساعت شش و یکی ساعت هشت شب و دیشب برای اولین بار صدای ممتد تیراندازی از حدودای هشت و نیم تا نه و نیم شب میومد و وقتی رفتم روی تراس بوی باروت توی هوا پیچیده بود ولی توی کوچه چیزی دیده نمیشد
از دیروز یک بنر بزرگ از یک جوان روی دیوار یکی از خانه ها نصب شده که زیرش نوشته شده شهید راه وطن
این روزها حس عجیبی دارم از همیشه خشمگین ترم و حس نفرتم بیشتر و بیشتر شده انگار دورم رو دیوارهای بلندی گرفتن و دلم می خواد این دیوارها رو هل بدم عقب تا بهم هوای تازه برسه
از دیشب دیگه نت ندارم و کلن قطع شد
بین همه ی جشن های ایرانی ،یلدا رو بیشتر دوست دارم حس قشنگی برام داره اینکه بیرون سرده و تو نشستی توی یک جمع گرم و درحالی که داری لبو داغ و باقالی می خوره گپ می زنی
لبو و کدو حلوایی ها رو ی گازن و دارن آماده میشن برای فرداشب
باقالی خشک هام رو خیسوندم که فردا صبح پاشدم بار بزارمشون
بعدم ظرف مسی هام رو از طبقه ی بالای کابینت دربیارم و خاک شون رو بگیرم .اگر بشه عصری برم چند شاخه نرگس بخرم و یادم نره رومیزی ترمه ام رو از زیر تخت دربیارم و بزارم دم دست
اون فامیل مون و دوست مشهدی شون هم سفر با دوچرخه رو شروع کردن و من جاشون هیجان دارم