-
روزمرگی
سهشنبه 1 آبان 1403 14:58
زود رسیدم. هیچ وقت نمیشه دقیق تنطیم کرد که کی راه بیوفتم تا به موقع برسم جلوی مدرسه. گاهی پیش میاد بیست دقیقه ای می رسم و گاهی تا چهل و پنج دقیقه هم طول می کشه حالا که زود رسیدم و هوا هم ملس طور هست و یک آفتاب کم رمق پاییزی هم توی آسمان هست تصمیم می گیرم پیاده بشم و زیر سایه روشن درخت های چنار کنار خیابان کمی راه برم...
-
رژیم طور
چهارشنبه 25 مهر 1403 12:16
تا الان چهار کیلو کم کردم و ایشالله که برنگرده و چهار کیلوی دیگه هم لاغر بشم و دیگه بسه لعنتی رژیم سخته با ورزش کردن اوکی هستم مخصوصا قسمت پیاده روی رو با علاقه هر روز انجام میدم اما اون رژیم لامصب و نخوردن حله هوله. قشنگ دیوونه ام می کنه... از عصری به بعد هی دلم می خواد برم سر یخچال و به همه چی ناخونک بزنم و...
-
امیدوارم بخیر گذشته باشه
یکشنبه 15 مهر 1403 12:47
دیروز دم غروب وقتی داشتم پیاده سربالایی بلوار رو قدم زنان به سمت خونه طی می کردم توجه ام رو دوتا دختر بچه ی حدودا پنج شش ساله جلب کردن که باهم بازی می کردن و هی از این سمت بلوار می رفتن وسط بلوار و بین ششمادها ناپدید می شدن و دوباره از اونور میومدن بیرون و بی محابا می دویدن وسط خیابان و صدای خنده هاشون بلند بود و با...
-
اینا قبلن نکات منفی یک مدرسه نبود؟!
سهشنبه 10 مهر 1403 14:03
توی دورهمی دوستانه، از این دورهمی ها که سالی یکبار اونم بخاطر حضور یکی از رفقای خارج نشین اتفاق میوفته نشستیم و این دوست عزیز! نشست رو به رویم و گفت چه کارها می کنی جز اینکه ستی رو ببری مدرسه و برگردونی و نمی دونم چرا ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم فقط برش می گردونم و رفتنی باباش می بره. تکیه داد به صندلیش و گفت خوبه دیگه...
-
پاییز اومده
شنبه 7 مهر 1403 09:05
درستش اینه الان نشسته باشم روی تراس و درحالی که پتو سفری رو پیچیدم دور خودم یک لیوان چای هم دستم باشه و از بارون پاییزی لذت ببرم ولی خب دلشوره دارم و قاعدتا بی ربط به تصاویری که دیشب از لبنان و هجوم مردمش برای خروج از شهر دیدم نیست چند وقت پیش بطور اتفاقی توی اینستاگرام یک کلیپ دیدم که یک برنامه ی استند آپ کمدی بود از...
-
آخرین روزهای تابستان
دوشنبه 2 مهر 1403 09:48
در بیمارستان سپری شد بازم سپهر و بازم درد قفسه ی سینه منتها اینبار ریه اش مشگل داشت و مقدار کمی آب آورده بود و بعد از چهار روز بستری بودن و آزمایش های مختلف به این نتیجه رسیدن که احتمالن ویروسی بوده مایع جذب شد و حالش بهتر شد و روز اول مهر مرخص شد
-
لج بازی احمقانه
سهشنبه 27 شهریور 1403 13:35
این دومین بار هست که مچ خودم رو می گیرم و یک حس عجیب دوگانه دارم هم عذاب وجدان که خب چرا می خوام با مامانم لج کنم و هم به خودم حق میدم داشتم تلفنی یا مامان حرف میزدم و برام تعریف کرد که زندایی ات افتاده زمین و یک طرف صورتش ورم کرده و کبوده و همون موقع با خودم گفتم تلفن رو که قطع کنم بهش زنگ بزنم و خب مامان بلافاصله...
-
چاش جدید
سهشنبه 20 شهریور 1403 13:27
تازگی ها با ستی چالش حدیدی دارم یکجور عجیبی به برادرش حسادت می کته نمی دونم حسادت کلمه ی درستی هست یا نه یعنی اگر کاری من یا همسرجان برای سپهر انجام بدیم خیلی به چشمش میاد و با شوخی و خنده به زبون میاره که آره انگار اونو بشتر دوست دارین مثلن خیلی وقت بود می گفت منو ببرین دوبی و اصن کادوی تولد بهم سفر دوبی بدین و این...
-
این صبوری لعنتی
یکشنبه 11 شهریور 1403 19:30
الان توانایی این دارم که همسرجان رو به قتل برسونم ولی خب مجبورم صبوری کنم چون فردا با دوستامون داریم میریم سفر و نمی خوام مسافرت کوفت بقیه بشه
-
اعداد عجیب
چهارشنبه 31 مرداد 1403 13:08
خیلی دلم می خواد که ماشین مون رو عوض کنم و چندتا نمایندگی سر زدم و شرایط فروش اقساطی خوروهاشون رو جویا شدم و یکی شون بهم گفت شماره ات رو بده تا توی کانال واتساپ مون اددت کنم و اونجا هروقت شرکت شرایط فروش بذاره اعلام می کنیم و اینجوری شد که الان چندماه هست عضو این کانال هستم و الحمدلله تا الان هیچ کدوم از شرایطش با ما...
-
نمی دونم من بی اعصاب شدم یا اینا واقعا بد رانندگی می کنن
دوشنبه 29 مرداد 1403 17:30
رانندگی با وجود موتوری ها واقعا کلافه کننده شده. نه قوانین یک وسیله ی نقیله رو رعایت می کنن و نه قوانین عابر پیاده موقعی که می خوای از چراغ سبز عبور کنی باید مراقب باشی که هر لحظه ممکنه یک موتوری از جلوت رد بشه چون هیچ اعتقادی به چراغ قرمز نداره توی اتوبان داری رانندگی می کنی و یکدفعه یک موتوری بطور شاکی طور و دست رو...
-
لذت های دلچسب زندگی
چهارشنبه 24 مرداد 1403 13:24
وقتی می بینی بچه ها ی دور و برت که تا همین دیروز اونگه اونگه می کردن و پستونک به دست دور خونه می چرخیدن، حالا اونقدری بزرگ شدن که مدال جهانی میارن تازه می فهمی چقدر خودت بزرگ شدی (همون پیر شدی هست) تا قبل از اینکه سپهر دانشجو بشه هرکی دانشجو بود رو همسن و سال خودم می دونستم ولی خب وقتی پسر خودم دانشجو شد تازه متوجه...
-
در راه وطن
دوشنبه 15 مرداد 1403 07:04
خب دیگه شش هفته بسرعت تموم شد و دارم برمی گردم کلی دیدار تازه کردم علاوه بر دیدن برادرها و دوستم، چند روزی پسرداییم با خانومش و دختر کوچولوش به قصد دیدار ما از سوئد اومدن خونه داداش خارجی و دورهم بودیم آخرین بار سه سال پیش دیده بودمش اون موقع هنوز بچه نداشت، من عاشق خانومش شدم یک دختر خیلی خونگرم سوئدی که خیلی تلاش می...
-
جریمه
جمعه 29 تیر 1403 00:54
توی متروی پاریس بابت اینکه ستی پاش رو گذاشته بود روی لبه ی صندلی جلویی شصت یورو جریمه شدیم خدایی خیلی زور داشت. خب لامصب بگو نیاید این کار رو بکنی و پات رو بردار دیگه جریمه واسه چیه. هرچی هم توصیح دادیم که بابا ما توریست هستیم و همچین قانونی رو باهاش آشنا نیستیم و هیچ جا هم ننوشته که این کار ممنوع هست. مثلن روی بعصی...
-
تجربه ی جدید
شنبه 16 تیر 1403 20:17
الان که دارم اینجا می نویسم داخل قطار هستم و با ستی از ژنو داریم برمی گردیم پیش دایی ممر جان چند روزی اومدیم اینجا پیش دوست قدیمی و هم خوابگاهی دانشگاهم وتجربه ها و خاطرات جالبی ساختیم دوستم دوتا دختر داره که دختر بزرگه همسن و سال ستی هست و باهم دوست هستن و هرسال که میان ایران حتما همو می بینیم تجربه ی جذاب این شهر...
-
آدرنالین زیادی
دوشنبه 11 تیر 1403 16:57
من کلن ادم ترسویی هستم و هیجان در حد تاب تاب عباسی برام کفایت می کنه و فراتر از اون از حد تحملم خارج هست بعد اونوقت توی دیزنی لند همون اول مسیر و قبل از ورود به صف طولانی بازی استار وار (star war) از متصدی مربوطه پرسیدم ترسناک که نیست و ایشون با لبخند فرمودن نه بابا خیلی هم فان هست و یک کوچولو تکون داره و منم همراه...
-
امروز در اون خونه رو برای همیشه بستم و چراغ هاش رو خاموش کردم
سهشنبه 29 خرداد 1403 19:40
یکی از سخت ترین کارهایی که اینروزها ادارم انجامش میدم جمع و جور کردن و فروختن وسایل خونه ی عروس جان هست. موقع خرید خیلی از وسایلش من همراهش بودم وقتی دوتایی یافت آبادرو بالا و پایین کردیم و عروس خوش سلیقه، این ست مبل سبز رنگ رو انتخاب کرد و یا اون روزی که باز دوتایی باهم کلی گشتیم تا این ست سرویس خوابش رو انتخاب کرد...
-
.
سهشنبه 22 خرداد 1403 13:49
یادتون باشه هیچ وقت روی تردمیل، پادکست طنز گوش ندین اینروزها اینقدر ذهنم درگیره و فکرم همه جا میره که تصمیم گرفتم بجای پادکست هایی مثل مشروطه یا جناب مکری عزیز یک چیز دیگه گوش بدم که اگر ذهنم وسطش پرواز کرد و رفت رشته ی کلام از دستم خارج نشه هیچی دیگه یکجایی اینقدر خندیدم که نزدیک بود از روی تردمیل بیوفتم تقریبا ده...
-
گربه
شنبه 19 خرداد 1403 16:09
تازگی ها یک گربه ای همیشه جلوی در ورودی خونه نشسته و تا میای درب رو باز کنی سریع میاد داخل و میاد طرفت و ابدا هم ترسی نداره حالا هی پیش کن یا هی بگو برو کنار بزار رد بشم. نخیر هیچ کدوم تاثیر نداره حتی اگر صدات رو بلند کنی و با پات علامت بدی که باهم دوست نیستیم و برو، بازم ایشون از رو نمیره و راهش رو باز می کته و میاد...
-
فلفل نبین چه ریزه
چهارشنبه 16 خرداد 1403 21:55
ما یک مسجد کوچولو توی محله مون داریم از این کوچولوها که نه گنبدی نه مناره ای. ولی.. دوتا بلندگوی بزرگ در دوجهت خیابان گذاشته که خدایی نکرده احدی از صداش بی نصیب نمونه و راستش نمی دونم چرا توی نیمه ی اول سال اینقدر صداش بلندتر میشه چهارتایی نشستیم جلوی تلویزیون و منتطریم تا اذان تموم بشه و بتونیم جوکر رو پلی کنیم و...
-
روزهای تند زندگی
پنجشنبه 10 خرداد 1403 18:24
ابن مدت که کلی اتفاقات مختلف توی ایران مون و البته جهان افتاد چندتا اتفاق هم توی زندگی شخصیم افتاده که منو روی دور تند انداخته و فرصت سرخاروندن ندارم خلاصه اش اینه که بعد از پروسه ی پر پیچ و خم گرفتن ویزا و ریجکت شدن و اعتراص، بهم خبر دادن که پاشو بیا وبهت ویزا میدیم و می تونی بری دیدن برادرهات و اینگونه شد که درست...
-
مدیر واقعی
جمعه 28 اردیبهشت 1403 22:05
خانوم خبرنگار مشهدی زنگ زده به مدیر بحران مشهد میگه می خواستم راجع به سیل اخیر مشهد باهاتون صحبت کنم و جناب مدیر با تعجب میگه سیل؟! کدوم سیل؟ اون یک آبگرفتگی مختصر بوده خلاصه که همشهری های عزیزم این سوسول بازی ها چیه آخه مگه آدم با یک آبگرفتگی هم غرق میشه آخه این اداها چیه از خودتون درمیارین یک کم محکم وایسین و با...
-
اختلاس اخه
شنبه 22 اردیبهشت 1403 10:40
دیشب خواب دیدم همسرجان یک کارت بانکی با مبلغ صد و بیست میلیازد تومن بهم داد و میگه حالا برو دنبال خونه بگرد و بخر آخه چند وقتی هست میگه بیا خونه رو عوض کنیم و بریم سمت محل کار من و مدرسه ی ستی و اونجا خونه بخریم که توی ترافیک نباشیم ولی خب پول نداریم و اول باید اینجا رو بفروشیم و بعدم باید بازم روی پول این حونه بذاریم...
-
زیباترین ماه سال
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 13:43
کاش اردیبهشت طولانی تر بود اصن کاش چندماه بود. اردیبهشت پاییز و زمستان حیف هست آدم توی این ماه زیبا بمونه خونه هر چند این امتحانات نمی َذارن درست و درمون از این ماه استفاده کرد و لذت برد. امتحان میان ترم بدموقع و لحطه آخری سپهر گند زد به سفری که برنامه ریخته بودم و تازه از اون بدتر اینکه صاحب اقامت گاه بیعانه ام رو پس...
-
وسایلش رو داره می فروشه
یکشنبه 2 اردیبهشت 1403 12:08
دیگه تصمیم گرفتن وسایلشون رو بفروشن و خونه رو پس بدن و خب من هر وقت فرصت کنم میام اینجا خونه ی سابق دایی ممر و عروس جان و از وسایلشون عکس می گیرم و برای عروس می فرستم تا توی کانال تلگرامش برای فروش بذاره بعصی از این وسایل رو من و عروس جان باهم رفتیم و خریدیم و پشت هرکدوم از اینا کلی خاطره هست و همین خاطرات بهشون روح...
-
.
شنبه 25 فروردین 1403 18:38
کاش شهروند اون کشوری بودم که بهش اخطار میدن از سفر به منطقه ی خاورمیانه پرهیز کنه یا حتی اون شهروندی که اصن نمی دونه خاورمیانه کجاست و ایران با عراق دوتا کشور متفاوت هست اما خب شهروند اون کشوری هستم که ارزش پولش هر روز پایین تر میاد و سایه ی جنگ بالای َسر کشورش هست و درخواست ویزاش ریجکت میشه چون مردم کشورش مدام در حال...
-
بازم جریمه شدم
سهشنبه 14 فروردین 1403 09:18
روز سیزده فروردین و در مسیر بازگشت به خانه در حالی که خواب بودم ماشین مون جریمه ی حجاب شد خدایی توی خواب هم باید حواسم به روسری ام باشه؟! انشالله که همگی به راه راست هدایت شویم
-
نوروزتون مبارک
یکشنبه 5 فروردین 1403 13:04
نیمه ی اول تعطیلات تموم شد و راهی نیمه ی دوم و مرکز دنیا هستم و چند روز دیگه چهل و شش ساله می شوم ولی هنوز هم برای مامانم بچه ام و باید بهم یادآوری کته که به فلانی زنگ بزن و تبریک عید بگو یا درحالی که تلفنی داره با دختر عموش حرف می زنه گوشی رو بده دستم و بگه پریسا هم می خواد بهتون تبریک بگه. هیع راستش من نمی جنگم برای...
-
چهارشنبه سوری
چهارشنبه 23 اسفند 1402 07:39
معمولن اینجوری هست که خانواده ها نگران کارهای خطرناک فرزندانشون هستن مخصوصا پسرهای جوان و نوجوان شون که کم تجربه و پر انرژی هستن توی خونه ی ما برعکس هست و ما همگی باید نگران همسرجان و شیطنت هاش باشیم و اینجوری هست که هرسال میگم عزیز دلم فقط یک آتیش روشن می کنیم و از روش می پریم لطفا چیزی نخر و هرسال هم همسر میگه وا نه...
-
کمد ها
یکشنبه 20 اسفند 1402 14:24
امان از کمدها یعنی حاضرم بارها و بارها کابینت های آشپزخونه رو بریزم بیرون و دوباره بچینم ولی سراغ کمد اتاق ها نرم اونجا همه چیز پیدا میشه از لباس و کیف و کوله بگیر تا لپ تاپ و تخت نرد و مدارک مهم اداری( هوف از این یکی که همسرجان اینجا رو با بایگانی اشتباه گرفته و خدایی دلم می خواد همه شون رو آتیش بزنم) و سوابق تحصیلی...