-
رقیه
جمعه 6 تیر 1404 21:50
چندسال پیش بعد از به قدرت رسیدن طالبان، شریف که سالها نگهبان و سرایدار مجتمع کوچه پشتی بود رفت افغانستان و همسرش رقیه با دوتا دخترها و تک پسرش رو آورد تهران، یادمه اولین باری که رقیه رو دیدم و اومده بود خونه مون برای نظافت لهجه ی غلیطی داشت و خوب متوجه نمی شدم چی میگه ولی می فهمیدم که دخترهاش خیلی خوشحالن که دوباره می...
-
قطع شدم
دوشنبه 2 تیر 1404 20:42
هیچ کدوم از فیلتر شکن هام کار نمی کنن و در نتیجه باز از دنیا بیخبرم حیف از تهران فکر می کردم نیمی از ادعاهاشون درست باشه ولی متاسفانه حتی ده درصدش هم درست نبود
-
بالاخره به نت بین المللی وصل شدم
یکشنبه 1 تیر 1404 09:26
طفلی اونایی که اونور آب هستن توی این قطعی نت خیلی دلواپس شده بودن و عجیب اینکه حتی با تماس مستقیم هم نمی تونستم بهشون زنگ بزنم یکی از دوستان داداش خارجی دیروز صبح (شنبه صبح) به گوشی مامانم زنگ زد و گفت الان داره با داداش خارجی چت می کنه و نگران شماها هست چون شنیده مشهد سرو صدا بوده و مامانم هم گفت بهش بگین خوبیم و...
-
آشوبم
جمعه 30 خرداد 1404 21:20
از راه آهن برگشتم و دلم آشوب هست همسرجان رفت به سمت تهران و موقع خداحافظی کلی سفارش کردم توروخدا موبایل ات رو جواب بدی و حواست باشه هر موقع زنگ می زنم سریع گوشی ات رو برداری بهش میگم کاش بیخیال رفتن میشدی اتفاق خاصی نمی افتاد بخدا و اینجوری منم آروم تر بودم ولی خب همسرجان فرمودن بلدن چجوری با شرایط بحران کنار بیان و...
-
خوبیم
سهشنبه 27 خرداد 1404 15:00
امروز صبح رسیدیم مشهد . دسترسی به اینترنتم این مدت خیلی بد بود و راستش تا وصل میشدم سعی می کردم به دوتا برادرها و دوستانی که اونور آب دل نگران بودن پیام بدم که خوبیم امیدوارم همگی خوب باشین سر ایران مون سلامت باشه
-
ترس
دوشنبه 19 خرداد 1404 09:34
کوچه ی مدرسه یک خیابان بن بست و پرتردد هست و چون دو طرف خیابان هم همیشه ماشین پارک میشه دور زدن واقعا سخته واسه همین همیشه ستی رو اول کوچه پیاده می کنیم و همونجا هم بعد از تعطیلی سوارش می کنم. امروز با دلهره راهی اش کردم و چندبار تاکید کردم حتما وقتی رسید مدرسه و قبل از تحویل دادن موبایلش بهم پیام بده که رسیده دیروز...
-
چرا آخه
جمعه 16 خرداد 1404 20:37
چند روز پیش که اعصاب و روانم بهم ریخته بود پناه بردم به خرید درمانی و با اینکه می دونستم لباس خریدن اینترنتی وقتی نشه پرو کرد ریسک بالایی داره ولی خب این خبط رو کردم و درجا حس آرامش بهم دست داد. اما حالا که بسته بدستم رسیده نیازمنده چندین جلسه روان درمانی هستم به جان خودم اگر اون هزینه ی لعنتی رو همون اول میدادم به یک...
-
شیر
سهشنبه 6 خرداد 1404 11:41
این همسرجان ما چندوقته دچار هلیکوباکتر معده شده و درحال درمان هست و خب به تبعش معده درد و دل درد داره و کلن چون هروقت مریض میشه باید با صدای بلند دردش رو اعلام کنه مدام داره ناله می کنه که ای دلم وای دلم بعد دیروز دیدم در حالی که دستش رو گذاشته رو شکمش و یک کم هم خم شده هی توی پذیرایی راه میره و دور خودش می چرخه و...
-
هوف بخدا
شنبه 3 خرداد 1404 10:06
مواد عدس پلو رو آماده کردم و توی یک طرف کنار گاز گذاشتم. برنج رو خیس کردم و قابلمه ی مناسبش رو پر از آب کردم و گذاشتم روی اجاق گاز خاموش که اگر دیر رسیدم زنگ بزنم و بگم چی کار کنن و خب دیر شد و زنگ زدم همسرجان و میگم اون عدس پلو رو بار بزار لطفا و قبلش هم یک کم زعفرون با آب جوش بزار دم بکشه که قاطی پلو کنی حالا فکر می...
-
امتحان نهایی
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 11:37
امروز اولین روز امتحان نهایی هست و من توی ماشین منتطرم تا امتحان تموم بشه واسه اولین بار توی عمر نه ساله ی تحصیلش امروز صبح تهوع داشت که فکر کنم بخاطر استرس بود مدرسه جدید تبت نامش کردیم هرچند خیلی باب دلم نبود ولی خب امیدوارم اشتباه کرده باشم و بهتر از اون چیزی که حسم بهم میگه باشن کادر قبلی مدرسه انگار سطح توقع منو...
-
حیف اسم مشاور
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 08:39
+مامان امروز خانوم فلانی مشاورمون به روشا گفت اینروزا عرضت زیادتر شده ها. روشا خیلی ناراحت شد و با اینکه من خیلی باهاش صمیمی نیستم و خیلی وقت ها هم از دستش عصبانی میشم ولی دلم براش سوخت و بهش گفتم خانوم فلانی بیشعوره و بهش توجه نکن و بنطرم تو خیلی هم خوشگلی. البته می دونی یک کم چاق تر شده ولی نباید اینجوری بهش می گفت...
-
روزهایی که فقط می گذرن
شنبه 13 اردیبهشت 1404 16:35
درگیر پروسه ی آزمون ورودی مدارس و انتخاب مدرسه برای دور دوم متوسطه واسه ستی شدم و اصن نمی فهمم چجوری زمان می گذره زنداداش خارجی و دوتا برادرزاده هام هم اومدن ایران و چند روزی تهران مهمون ما بودن و اون چند روز که متل برق گذشت خلاصه که خیلی وقته اینجا نیومدم دل و دماغش هم نبود و نمی دونم چرا افتادم روی دور استرس و...
-
دلیل ازدواج
چهارشنبه 20 فروردین 1404 13:08
آلبوم قدیمی باباش رو پیدا کرده و داره عکس های دوران نوجوانی و جوانی مربوط به دبیرستان و دانشگاه رو نگاه می کنه و شما تصور کن یکسری جوان لاغر با شلوارهای پیله دار که بلوزهای بافت شون رو گذاشتن داخل شلوار، هرکدوم به افق مورد نطر خودشون که قاعدتا دوربین نیست خیره شدن.... صورت هایی که دوران بلوغ رو با پف چشم و دماغ و صورت...
-
نوه ی محبوب
چهارشنبه 29 اسفند 1403 14:57
تازه رسیدیم مشهد و سپهر ماجونش رو بغل می کنه و در حالی که حواسش هست ستی حرف هاش رو بشنوه میگه ماجون اعتراف کن که منو بیشتر از بقیه ی نوه هات دوست داری و ماجون هم میگه قربون تو پسر جوونم برم تو تنها پسر جمعی و نوه ی ارشدم هستی. سپهر نیشش باز میشه و میگه ستی دقت کن و ستی هم خطاب به ماجون میگه خب این تنها مکالمه ای بود...
-
دنیای عجیب نوجوانی
چهارشنبه 22 اسفند 1403 12:33
+ مامان میگم یادته یکروز داداش خواست با دوستش ارشیا بره بیرون و منم باهاشون رفتم _بله یادمه + میگم خیلی ارشیا عوص شده بود ها قبلن اینقدر خوشگل نبود _خب اون موقع که تو دیده بودیش نوجوان بود و پسرها بعد که بزرگتر میشن قیافه شون خیلی عوص میشه در حالی که چشماش قلبی شده میگه وااای کاش داداش بازم با دوستش بره بیرون و منم...
-
آرایشگر کی بودم
سهشنبه 14 اسفند 1403 11:30
چتری هام رو کوتاه کردم و ستی تا منو دید خندید و گفت چقدر طفلکی بودم من وقتی که بچه بودم. گفتم وا الان چه ربطی به تو داره و گفت برو عکس های بچگیم رو ببین تا بفهمی و منم گفتم اتفاقا اون موقع ها چتری هات بهتر بود و چشم و ابروت دیده میشد چیه الان موهات توی چشم و چالت هست و هیچ جا رو درست نمی تونی ببینی ولی خدایی ایندفعه...
-
آسمون آبی آبی
چهارشنبه 8 اسفند 1403 11:04
اینروزها که آسمون تهران اینجوری آبی هست احساس می کنم یک جای دیگه زندگی می کنم عادت ندارم به این همه تمیزی، تمام شهر رو انگار گردگیری کرده باشن و غبار رو از چهره اش پاک کرده باشن همه جا روشن و خوشرنگ شده و حس زندگی داره حیف این هوا که دوباره غبارآلود و کثیف بشه زمستون سخت مون با تعطیلی های پی در پی اش بابت آلودگی و...
-
شاید اثرات سن هست
یکشنبه 7 بهمن 1403 23:45
به پیشنهاد دخترداییم، خانومانه رفتیم یک رستوران موزیک زنده اونم ساعت نه شب یعنی تازه ساعت نه شروع میشد و اینجوری بود که ساعت هشت شب داشتم به خودم فحش می دادمه چرا قبول کردم و اصن حال ندارم پاشم حاضر شم برم بیرون و کاش دچار حمله ی قلبی بشم و برنامه کنسل بشه خلاصه که با ستی شال و کلاه کردیم و خمیازه کشان ساعت نه شب...
-
یک صبح معمولی
سهشنبه 2 بهمن 1403 09:43
من امروز ستی رو رسوندم مدرسه، همسرجان چندروزی هست رفته ماموریت اونم شیراز، وای که چقدر دلم شیراز می خواد البته اون شیرازی که توی خیابان هاش بوی بهارنارنج بپیچه و فکر کنم هنوز زوده و موقعش نیست سپهر هم تازه اون موقع که من و ستی داشتیم از خونه می رفتیم بیرون چراغ اتاقش رو خاموش کرد و خوابید انگار برای پروژه اش مشگلی پیش...
-
کلمات روح دارن
شنبه 22 دی 1403 10:14
گاهی این جملات حتی از زخم چاقو هم تیزتر و دردناک تر هستن نمی دونم چرا بعضی وقت ها اونقدر بدجنس میشیم که یکی رو ندیده و نشناخته از پای موبایل مون برنجونیم یا حتی بدتر از اون یکی رو که خوب می شناسیم و دوستمون هست با حرف هامون زخمی اش کنبم انگار بعصی هامون این نیش داشتن و زخم زدن توی خون مون هست و نمیشه بیخیالش بشیم و...
-
پدرجانش
چهارشنبه 5 دی 1403 14:47
نشسته پیش باباش و داره راجع به پروژه اش ومراحلی که تا الان جلو رفته حرف می زنه و میگه برای حل فلان قسمتش باید چندتا مقاله ی دیگه هم بخونم ولی مطمئنم می تونم. کدش رو بزنم فقط. سرم شلوغه و هم امتحان های پایان ترم هست و هم دردسرهای این توصیه نامه گرفتن ها برای اپلای و وقتم هم کمه. پدرجانش در حالی که خرکیف هست از توصیحات...
-
کمبود انرژی
سهشنبه 27 آذر 1403 10:26
کشوری که ذخایر نفت و گاز داره و خورشید تابانش حتی توی زمستان هم کویرهاش رو داغ نگه می داره بعلت زمستان سخت و سرما، نیمه ی شمالی اش تعطیل میشه و همزمان بعلت آلودگی و غبار، نیمه ی جنوبی اش تعطیل میشه و باز همزمان برق خیلی از مناطق روزانه قطع میشه غم انگیزه و حیف از ایران مون
-
مود
سهشنبه 20 آذر 1403 10:09
خیلی چیزها می تونن باعت بشن مودم بیاد پایین و برم توی فاز بیخیالی نسبت به همه چیز و مهمترینش نسبت به تغذیه ام و ورزشم و سلامتی ام یکیش آلودگی هواست اصن وقتی هوا غبارآلود میشه من یکجوری بدخلق میشم و میرم توی خودم که واقعا عجیبه. همین دیروز که هوا شفاف شده بود و منم همه ی پرده ها رو کشیدم کنار و یکدفعه اون بارش زیبای...
-
من بی می و جام زیستن نتوانم
پنجشنبه 15 آذر 1403 14:29
راستش اون سفر دونفره رو به ستی نگفتیم چون مطمئن بودیم دلخور میشه... ستایش عاشق هرنوع سفری هست :) امروز صبح منو کشونده یک گوشه و میگه توی چشمام نگاه کن و بگو وقتی من نبودم کجا رفتین؟ خنده ام گرفته بود و گفتم وا مادر چرا اینجوری می کنی کجا رو داریم بریم آخه.. میگه من می دونم یکجایی رفتین و جس ششمم هیچ وقت اشتباه نمی...
-
دریای دوست داشتنی
جمعه 9 آذر 1403 22:09
+ میگم حالا که ستی داره چند روز میره اردو، میای بعد سالها یک سفر دونفره بریم؟ _ آره فکر خوبیه می خوای بریم مرکز دنیا؟ + عزیزم اصن متوجه سفر دونفره هستی؟ مرکز دنیا آخه؟ کی مسافرت دونفره میره پیش قوم شوهر آخه _ خب کجا بریم؟ + بیا بریم کنار دریا؟ دلم تماشای غروب کنار دریا می خواد - به فلانی هم بگیم با خانومش باهامون بیان...
-
بی اعصابم ها
دوشنبه 21 آبان 1403 13:53
نشستم داخل مترو و مکالمه ی خاله و خواهرزاده ی کوچولوش که کنارم نشستن روی اعصابم هست خاله: پس یادت باشه این یک راز هست و نباید به مامان و بابات بگی خواهرزاده : به مامانم نگم؟ خاله : نه نگو گفتم که یک راز بین خاله و تو هست خواهرزاده : خاله گشنمه خوراکی می خوام خاله : من چیزی نیاوردم من که مامانت نیستم باید صبر کنی تا...
-
نشد
یکشنبه 20 آبان 1403 12:34
اونی که باید ختم بخیر میشد، نشد دوباره کنسر، اینبار برای دایی عزیزتر از جانم همونقدر شوکه شدم فقط زودتر باهاش کنار اومدم و پذیرفتمش البته نه اینکه اشکم سرازیر نباشه و بتونم کنترلش کنم نخیر. حتی الانم که دارم می نویسم بازم اشکام جاری هستن و حتی بازم با خودم در جدل بودم و هستم که منصفانه نیست اصن عادلانه نیست که یکی که...
-
مزاحمت تلفنی
شنبه 12 آبان 1403 12:13
خدایی خیلی مسخره هست که شماره تلفن ات همه جا پخش بشه و با انواع و اقسام مدل های مختلف زنگ بزنن و تبلیغ محصول بکنن والا تا الان من محصول هیچ کدوم از این نوع مزاحم ها رو نخریدم و همه شون رو هم بلاک می کنم ولی مگه تموم میشن مدل جدیدش این مدارس و آموزشگاه های مختلف هستن که از اول مهر تا الان تقریبا ده تاشون باهام تماس...
-
سلام علیک
چهارشنبه 9 آبان 1403 14:31
وارد اتاقش میشم وهمون لحظه میگه سلام علیکم و منم میگم علیک سلام جوجو و می بینم بهت زده در حالی که گوشی اش دستش هست منو نگاه می کته و می فهمم مخاطبش من نبودم و میام بیرون و بعد از تموم شدن تلفنش میگم حالا کی بود. میگه دانیال. میگم خب می خواستی بگی مامانم بود و میگه والا ترجیح دادم چیزی نگم وادامه میده آخه جوجو! میگم خب...
-
همدردی
دوشنبه 7 آبان 1403 13:46
فیلم کیک محبوب من رو با داداش و زنداداش خارجی توی سینمای بلاد کفر دیدم و اینروزها که صحبت در موردش زیاد شده خواستم بگم برای من دردناک بود همه چیزش زیادی واقعی بود و من زیادی باهاش حس نزدیکی و همدردی می کردم و عمیقا اون تنهایی اش آزارم میداد و اینکه می دونستم این حقیقت تلخی هست که همین الان هم برای والدینم و دایی ام در...