-
مامان های شما هم اینجوری هستن؟!
دوشنبه 5 تیر 1402 22:40
با دوست هاش تور یک هفته ای سمت غرب کشور گرفتن و باهم راهی شدن اونوقت ساعت نه و نیم شب بهم زنگ زده که چرا به اینترنت وصل نیستی زود وصل شو می خوام تصویری زنگ بزنم و گفتم چشم مامان جان در حالی که تاپ تنم هست و موها ژولی پولی دورم ریخته مامان تصویری زنگ میزنه + سلام مامان جان می بینم داره خوش می گذره _آره خیلی خوبه بیا...
-
اولین شکست
شنبه 27 خرداد 1402 11:35
روز اول که رسوندمش تا بطور رسمی کارش رو شروع کنه خودم هم یکسر رفتم داخل و آقای مدیر دوباره شرایط و روزها و ساعات کاری رو براش توصیح داد و آخرش هم گفت بهت سه تومن حقوق میدم و ستی خوشحال رفت سرکارش و یک هفته این روند ادامه داشت تا اینکه اخر هفته خانومش بهم زنگ زد و گفت ستی می تونه بعنوان کارآموز بیاد و بدون حقوق اینجا...
-
بدشانسی
جمعه 19 خرداد 1402 11:12
من خیلی اهل خرید اینترنتی هستم از ادویه و ماهی جنوب گرفته تا شمع و لباس کودک و حتی مانتو و همیشه به موقع و سالم بدستم رسیدن اما اینبار از پیجی که همیشه برای ستی خرید می کردم سفارش شلوارک و تی شرت دادم و بر خلاف همیشه با گذشت دوهفته بدستم نرسید و از فروشنده خواستم پیگیری کنه و اونم برام کد رهگیری پست رو فرستاد و وقتی...
-
اولین تجربه
شنبه 13 خرداد 1402 14:01
بعد از امتحان با ستی و دوستش رفتیم همون مهدکودکی که گفته بود حضوری بیاین ببینمتون. مهدکودک نزدیک مدرسه بود و چون مامان آیسان شاغل هست قرار شد من ببرشون و سه تایی پیاده از مدرسه رفتیم سمت مهد جلدی درب مهدکودک ستی نذاشت من بیام داخل و گفت مگه می خوای منو ثبت نام کنی که تو هم بیای. قراره برم کار کنم و زشته که با مامانم...
-
تابستان
سهشنبه 9 خرداد 1402 10:25
+مامان بنطرت بتونم تابستون یکجا کار کنم؟ _نمی دونم مامان جان آخه هنوز کم سن و سالی. مثلن کجا بری کار کنی؟ + مهدکودک چطوره؟ با آیسان باهم بریم مهد کار کنیم؟ _ الان دلت می خواد کار کنی یا می خوای هر روز رفیق جونت رو ببینی کدومش؟ + هردوتاش _والا چی بگم بعید می دونم توی سن و سال شما مهد کودکی حاضر بشه باهاتون همکاری کنه...
-
زندگی
سهشنبه 19 اردیبهشت 1402 08:38
چند ماهی هست که همسرجان کارش رو عوض کرده و توی شرکت جدیدی مشغول به کار شده که خب از لحاظ پوشش بیمه ی تکمیلی و خدمات درمانی اش اصلن قابل قیاس با شرکت قبلی نیست و همین چندهفته پیش سپهر بطور اورژانسی آپاندیسش رو عمل کرد و الان چند هفته هست که بین سازمان تامین اجتماعی و بیمه ی تکمیلی جدید که تازه بطور کامل هم هزینه ها رو...
-
اشتباه کردم
سهشنبه 5 اردیبهشت 1402 09:00
باید همون موقع که بچه بود و باختن براش شکست بزرگ و عجیبی محسوب میشد می ذاشتم هی ببازه تا با موصوع کنار بیاد شاید تقصیر خودم هستم حتما همینطوره چرا فکر کردم چون بچه هست باختن براش غیرقابل هضم هست و بزرگ که بشه درست میشه و نذاشتم توی هیچ بازی ای ببازه کاش میشد برگردم عقب و درستش کنم اصن کاش میشد به خیلی عقب تر برمی...
-
سلام
چهارشنبه 16 فروردین 1402 16:11
این هوش مصنوعی چه چیز جالب و در عین حال ترسناکی هست سپهر یک کم راجع بهش برام توصیح داد و داشت می گفت تابستان گذشته یک دوره آنلاین راجع بهش گذرونده و الان که دوباره داره یک دوره ی دیگه می گذرونه توی همین چندماه کلی تغییر کرده و پیشرفت داشته و سرعت تغییرات و پیشرفتش خیلی زیاد و حیرت انگیزه. بعدم منو با چت جی پی تی آشنا...
-
فقط برای اینکه زمان بگذره
شنبه 13 اسفند 1401 09:46
+ گوش کن دخترم اگر توی کلاس بوی عجیبی فهمیدی یا یکی از همکلاسی هات گفت بنطرش بوی عجیب میاد سریع از کلاس بیرون بیا و برو توی حیاط _ چرا می خوان ما رو مسموم کنن مگه ما چی کار کردیم؟ + نگران نباش مامان جان، من اینا رو برای احتیاط بهت گفتم که بدونی وگرنه براتون اتفاقی نمیوفته پ. ن: نمی نوشتم چون حال و حوصله اش رو نداشتم و...
-
نفرت و خشم
دوشنبه 21 آذر 1401 19:38
احساس خفگی می کنم بغضی بزرگ راه گلوم رو گرفته صورتم داغ و گر گرفته هست و دست هام سرد و بی روح. چقدر ناتوانم و چقدر دردناک هست این جس که دارم جلوی چشمم فاجعه رو می بینم ولی توان مقابله باهاش رو ندارم این اسمش زندگی کردن نیست فقط زنده بودن هست
-
بنام خدای رنگین کمان
پنجشنبه 3 آذر 1401 08:50
+مامان زندگی یکجوری شده انگار واقعی نیست انگار دارم خواب می بینم یا فیلم می بینم یا حتی دارم داستان می خونم _ باهات موافقم آدم باورش نمیشه این همه اتفاق واقعی باشه. کاش آخرش متل بیشتر قصه ها با خوبی و خوشی تموم بشه
-
روزگار با مامان
دوشنبه 16 آبان 1401 13:46
مامان اومده تهران که هم برادرش رو که از بلاد کفر اومده ببینه و هم نطر چندتا پزشک رو بپرسه خودش تا قبل اینکه بیاد بهم می گفت باید عمل کنم و فکر می کنی بتونی بیای پیشم بمونی و از این حرف ها... حالا که دوتا از پزشک ها بهش میگن آره بهتره عمل کنی میگه نه ولش کن من که مشکلی ندارم و عمل نمی کنم مامان افتادگی رحم و مثانه داره...
-
یک سوال
چهارشنبه 11 آبان 1401 11:26
توی فیلم ها و کلیپ ها یا توی خیابان می بینیم و می شنویم که یک گروه مسلح به باتوم و لباس های ضد گلوله و اسلحه یک جوونی رو یک گوشه گیر میارن و گروهی شروع می کنن به کتک زدنش یکی که نه لباس مناسب و ضد ضربه تنش هست و نه اسلحه و هرنوع سلاح سرو و گرمی توی دست هاش هست فقط احتمالن شعار داده یا فحش داده چجوری میشه همچین آدمی رو...
-
خشم و نفرت
یکشنبه 17 مهر 1401 08:17
این دو سه هفته اندازه ی ماه ها برام و فکر کنم برای همه مون گذشته حیف از جوون هامون ( بهتره بگم کودک هامون چون زیر هجده سال قانونا کودک محسوب میشن) حیف از اون همه شور و اشتیاق و سرزندگی شون ما همگی خوبیم. به امید روزهای روشن
-
خشمگینم
جمعه 25 شهریور 1401 13:16
زمستون بود َداداش خارجی چندماهی بود که ویزای تحصیلی گرفته بود و از ایران رفته بود و قرار بود برای تعطیلات بین دو ترمش بیاد ایران و دختر مورد علاقه اش رو عقد محصری کنه و برگرده تا کارهای همسرش درست بشه و اون موقع با برگزاری مراسم عروسی باهم دوباره برن به بلاد کفر قرار بود یک نامزدی مختصر برگزار بشه، سپهر پیش دبستانی...
-
تابستان شلوغ
چهارشنبه 23 شهریور 1401 09:38
این تابستان خیلی زود برام تموم شد یکماه که ستی مدرسه رفت و یکماه هم داداش اومد ایران و اصن نفهمیدم چجوری روزها گذشتن چندباری هم در حد یک آخر هفته یا تعطیلی دو سه روزه به دعوت دوستان سفر رفتیم یکجوری که دست رد به سینه ی هیچ کسی نزدم :)) مثل هفته ی پیش که صبح از مشهد رسیدم و هنوز چمدونم رو درست باز نکرده نصف شبش به دعوت...
-
برگشتم
یکشنبه 13 شهریور 1401 16:47
توی این هیر و ویر موبایلم سوخت و همه چیز پرید از جمله این وبلاگ چون رمزش یادم نبود حتی رمز ایمیلم هم یادم نبود حافطه ی داغونی دارم بخصوص از لحاط بخاطر سپردن رمز ولی با سعی و تلاش های همسر و داداش خارجی، همه چی ختم بخیر شد انشالله که ایندفعه رمز اینجا یادم بمونه در دل گرفته ترین حالت ممکن هستم از اون مدل ها که هر لحطه...
-
مافیا
پنجشنبه 3 شهریور 1401 00:37
دورهم داریم مافیا بازی می کنیم و همسرجان استدلال می کته و دایی ممر میگه خداییش ما با چه عقلی خواهرمون رو دادیم به این و با صدای آروم تر میگه گند زدیم به آی کیوی خانواده در حالی که قرمز شدم از خنده میگم هروقت شهروند میشه هول میشه و اینجوری بازی می کنه پ. ن :دست هام دونه های قرمز خیلی ریز زده که هم می خاره و هم سوزن...
-
اصحاب کهف
سهشنبه 25 مرداد 1401 18:06
+ من همیشه از سایت علی بابا بلیط می گیرم برو توی سایتش و قطازت رو انتخاب کن و بگو من برات بگیرم _ خب خودم می گیرم مگه نمی شه + داداش جان رمز دوم می خواد که تو نداری خب من می گیرم و بعد باهات حساب می کنم _ اوکی بزار ببینم چه قطارها و ساعت هایی داره بعد از نیم ساعت چرخیدن صدام می کنه _ ببین این قطار ساعت هشت شب خوبه...
-
خواب
سهشنبه 18 مرداد 1401 17:43
توی خوابم تازه اسباب کشی کرده بودیم یه خونه ی نو و اون خونه تراس بزرگ با یک ویوی عالی داشت از اون تراس ها که میشد کلی گل و گیاه توش کاشت و میز و صندلی گذاشت و محو تماشا شد فقط اینکه همسرجان همون اول کار فوت کرده بود و من دست تنها بودم و یکی از دوست های همسرجان که دو سال پیش به رحمت خدا رفته بود زنده بود و با خانومش...
-
دلخوشی های کوچولو
پنجشنبه 30 تیر 1401 20:05
سه تایی بدون ستی رفتیم کنسرت همایون جان و هرکاری کردم ستایش حاصر نشد بیاد و گفت اصلن خوشش نمیاد و آهنگ های خودش و پدرش رو دوست نداره و یکحورین انگار خیلی قدیمی هستن و کلی حرف دیگه که چون ممکن بود بحث یالا بگیره و بین خواهر و برادر دعوا بشه گفتم اوکی نیا و هرکی یک سلیقه ای داره و تو بگو از کدوم خواننده خوشت میاد تا...
-
دنیای بزرگ و پیچیده
سهشنبه 21 تیر 1401 14:49
این عکس ی که ناسا از جهان هستی 13 میلیارد سال پیش منتشر کرده چقدر عجیبه اون موقع حتی زمین هم وجود نداشته چقدر ماها کوچیکیم و اصن عددی حساب نمیشیم توی این جهان بی انتها بعد اونوقت من دل نگرون اینم که یک وقت توی خیابون به ستایش گیر حجاب ندن و اگر دادن من چی کار می تونم بکنم اصلن حاصر نیست شال داشته باشه و با بلوز و...
-
یک غمی که انگار نهادینه شده
سهشنبه 10 خرداد 1401 16:13
چرا اینقدر دلم آتیش گرفت واسه آبا. دان. واسه اون خانواده ی چهار نفره که حالا فقط مادر خانواده باقی مونده لامصب این حس همذات پنداری دست از َسرم برنمی داره و هی با خودم میگم اون زن الان به چه امیدی زنده هست اصن چجوری می تونه دیگه نفس بکشه حسم دیگه فقط غم نیست. خشم و عصبانیت هست یکجور خشمی که با فکر کردن بهش اونقدر دست...
-
چطور ممکنه اخه
یکشنبه 18 اردیبهشت 1401 14:24
چجوری میشه که تازه ساعت هشت اعلام کنن که مدارس تعطیله و ترافیک و آلودگی رو چندبرابر کنن یعنی آلودگی رو هم باید متل ماه حتما با چشم های خودشون می دیدن؟! که البته اگر زحمت می کشیدن و یکساعت زودتر بیدار میشدن اونم دیده میشد هرچند از شب قبل معلوم بود هوا پر از گرد و خاک هست نه زمستون هوای تمیز داریم نه تابستون دیگه انگار...
-
دست هایش
شنبه 17 اردیبهشت 1401 19:53
مامان رفت پیش داداش خارجی و بعد از سه سال با نوه هاش تجدید دیدار کرد عکس العملشون خیلی دیدنی بود، رفتن پشت مامانشون قایم شدن و با تعجب گفتن از ایران اومدی دفعه ی قبلی کوچیکه سه ماهه بود و بزرگه دوسال و نیمه. موقع خداحافظی دفعه ی پیش، بزرگه با گریه به مامانم گفته بود نرو توی موبایل و امروز که همو دوباره دیدن مامانم بهش...
-
نسل جدید
سهشنبه 30 فروردین 1401 16:32
+ امروز سرکلاس خود مراقبتی معلممون یک چیز عجیب گفت _ چی گفت؟ + تعریف کرد که یک دختر چهارده ساله تولدش بوده و چکمه ی بلند پوشیده بوده با یک پیراهن کوتاه و این تیکه از پاش (با دست به بالای زانوش اشاره می کنه) دیده می شده و بعد عکس از تولدش توی اینستاگرامش گذاشته و اینجوری خودش رو مورد قضاوت قرار داده و پدربزرگش براش...
-
قلبم مچاله شد
یکشنبه 28 فروردین 1401 12:39
دیگه بیست سالش هست و درستش اینه بزارم خودش بتنهایی با حقایق زندگی روبرو بشه و مشکلاتش رو حل کنه فقط وقتی ازم پرسید بنظرت خیلی ضعیفم که موقعی که دارم اینا رو برات تعریف می کنم اشک توی چشمام جمع میشه و بغصم رو بزور قورت میدم که گریه نکنم، جواب دادم ابدا گریه کردن نشونه ضعف نیست و طبیعیه که وقتی یک آدم خیلی ناراحت باشه...
-
روتین زندگی بعد از دوسال
چهارشنبه 24 فروردین 1401 11:32
سپهر از شنبه حضوری شد انگار دانشگاه از طرف وزارت علوم تحت فشار قرار گرفته بود و زودتر از برنامه ای که قبلن اعلام کرده بود (بعد از عید فطر) حضوری شد هفته ی شلوغی داشتم هم سپهر هنوز بهترین مسیر برای رفت و آمد به دانشگاه رو پیدا نکرده بود و من صبح ها اونو تا مترو می رسوندم و هم ستی رو باید می بردم مدرسه و برمی گردوندم و...
-
مدرسه
یکشنبه 14 فروردین 1401 10:58
راستش از شنیدن خبر باز شدن مدارس هم خودم و هم ستی کلی ذوق کردیم.البته توی بهمن ماه و قبل از اوج گرفتن اومیکرون مدرسه ی ستی اینا دو روز در هفته به مدت سه ساعت باز بود و هرکس که مایل بود می تونست حضوری بره و کلاس ها هم آنلاین و هم حضوری بودن ولی خب از امروز رسما باز شدن و فقط حضوری هستن و باتوجه به واکسینه کردن بالای...
-
دایی ممر جان
سهشنبه 24 اسفند 1400 13:14
برام پیام فرستاده تا مشهد هستی فلان کار و فلان کار رو انجام بده و میگم عزیزم کمتر از یک هفته مونده به عید و این کارهای اداری الان انجام نمیشن.. باز ادامه میده و کارها رو ردیف می کنه و من دیگه جواب نمیدم. نیم ساعت بعد برام پیام میزاره من الان با بام بامم بودم؟ خیلی خری خواهر گلم..... می خندم و میگم آخه حرف مفت زیاد...