-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 مرداد 1405 10:33
الان باید مشهد می بودم خیلی دلم اونجاست مخصوصا که فامیل جمع شده بودن ولی خب نشد دختردایی برام عکس دلمه بادمجانی که مامان درست کرده رو فرستاده و میگه خوب شد نبودی و بهم سهم بیشتری رسید و منم نوشتم نوش جانت و ایشالله همه اش گوشت بشه بچسبه به شکم و پهلوهات هرچی من چاق شدم اون نکبت لاغر و خوش فرم مونده کلن از این مدل آدم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 تیر 1405 08:03
جنوب کشور مون چقدر مظلوم هستن شب تا صبح خواب ندارن همیشه هم که مشکل آلودگی هوا و کمبود آب و برق رو داشتن
-
هوففف
یکشنبه 21 تیر 1405 11:44
دیروز برگشته خونه بدون هیچ کتابی و میگم بهتون جزوه و کتاب ندادن می فرمان چرا دادن ولی یادم رفت بیارم و جامونده روی میزم میگم می خوای بریم بیاریمشون می فرمان نه بابا مهم نیست حالا فردا می رم مدرسه و برشون می دارم بعد من چرا باید استرس سال یازدهم و نهایی رو داشته باشم خدایی بعد همین فسقلی شب امتحان که میشه آه و ناله می...
-
یازدهم
شنبه 20 تیر 1405 08:28
امروز رسما ستی شده یازدهمی همون دختر کوچولوی نمکی من که عاشق رنگ ددز (قرمز ) بود و در حالی که یک پیراهن سفید پوشیده بود و روی کله ی کچل دوست داشتنی اش کلاه لبه دار سفید گذاشته بود جلوی آینه می ایستاد و می گفت ببین چقدر ففیدم (سفیدم) و تنها چیزی سفید توی کل هیکل کوچولوش همون پیراهن و کلاه بود که در تضاد با رنگ برنزه ی...
-
هنوز نفس می کشم
یکشنبه 7 تیر 1405 09:20
تقریبا یک هفته هست که متوجه شدم می تونم اینجا رو باز کنم فکر می کردم اینبار دیگه همه چیز از بین رفته تموم اون خاطرات و راستش شاید اولش ناراحت شدم اما بعد دیگه برام مهم نبود مثل خیلی چیزهای دیگه که دیگه برام مهم نیست شایدم چون از دستم کاری برنمیاد ،مغزم داره کمک می کنه که پاکش کنم و بهش فکر نکنم دیگه نمی خواستم بنویسم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 اسفند 1404 08:20
همسرجان که رفت تهران منم روز بعدش رفتم که یکسری از کارها رو سر و سامان بدم و دیگه باهم برگشتیم مشهد من اون روز سیاه و تاریک تهران رو که بر اثر انفجار انبارهای نفت ایجاد شده بود ندیدم ولی عکس هایش رو توی گوشی همسرجان دیدم وقتی رسیدم دیگه آسمان تهران آبی شده بود البته هنوز ستون دود سیاه از شهران و جنوب تهران بلند بود...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 اسفند 1404 15:35
چند روزی هست اومدیم مشهد البته همسرجان فردا برمی گرده که یکشنبه سرکار باشه فقط می نویسم که فراموش نکنم و وقتی اوضاع آرام شد یادم بمونه که چه گذشته و مدرسه چه کرده و حتما پیگیر باشم حدود ساعت یک ربع به ده صبح شنبه که همسرجان باهام تماس گرفت فهمیدم حمله شده بهش گفتم تو به ستی نزدیک تری و برو از مدرسه برش دار .بعد هم که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 اسفند 1404 11:38
حالا که دانشگاه ها باز شدن هر دفعه که میره دانشگاه تا برگرده من نصف جون میشم الآنم از اضطراب اومدم اینجا تا بلکه برام تایم زودتر بگذره و زودتر برگرده توی همین یکماه اخیر از آلمان و ایتالیا براش پذیرش اومده ولی خب فعلن سفارت ها کار نمی کنن ایتالیا برای ترم پاییز هست ولی آلمان برای همین بهار که خب بعیده بتونه به ترم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 اسفند 1404 11:12
رقص سوگ !چه واژه ی عجیبی !تقابل بین مرگ و زندگی یا شایدم مرگ و مبارزه با مرگ و امید نمی دونم ولی برای من بیشتر تداعی مرگ و مبارزه هست چقدر تغییر کردیم چه چیزها دیدیم و شنیدیم پت عزیز امیدوارم حالت خوب باشه خیلی وقت هست ازت کامنتی ندارم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 بهمن 1404 16:40
دیشب خواب دیدم دوتاشون رو نوزاد کردم و گذاشتم توی یک سبد و پیاده توی یک جاده دارم میرم سمت خدا که بدم به خودش توی مسیر هم میگم این infant ها مال خودت ،خودت مواظب شون باش حالا چرا عین آدم نمیگم نوزاد ؟! چه خواب عجیبی بود از بس این روزها استرس آینده ی این دوتا رو دارم عجیبه این غم و نفرت ذره ای کم نشده با اینکه چند...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 بهمن 1404 09:11
با فیلترشکن اینجا برام باز نمیشه و این روزها یا فیلترشکنم روشن هست و از ترس اینکه نتونم وصل بشم قطعش نمی کنم یا اگر مثل الان خودش قطع شده باشه می زارم بچرخه تا دوباره وصل بشه و این پروسهی وصل شدن گاهی تا چهل ،پنجاه دقیقه زمان می بره اینبار گفتم قبلش بیام یکسری به بلاگ اسکای بزنم خوبم! البته کلمهی درستش زنده ام هست...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 دی 1404 12:32
روز های سختی رو دارم می گذرانم (داریم می گذرانیم ) غیر از فکر و خیال های معمول و آینده ی نامعلوم و قطع ارتباطم با دوستان و برادرهام و آشنایانم کلی فکر و خیال مالی هم دارم و الان که اخر دی ماه هست هنوز شرکت همسرجان حقوق کارمندهاش رو پرداخت نکرده نمی دونم تا کجا میشه دوام آورد چه تجربیات تلخی رو گذراندیم چقدر تلاش کردیم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 دی 1404 12:22
برای اینکه صدای افکارم رو نشونم تلویزیون رو روشن می کنم و راستش شنیدن صدای خبرها منو مضطرب تر و خشمگین تر می کنه ترجیح میدم یک مستند ببینم مستندی از حیات وحش و طبیعت دیدن آسمان آبی و دریای شفاف تمیز و رودخانهی پر آب و سرزمین پوشیده از درخت و گیاهان سبز یک حس حسرت توی دلم روشن می کنه لعنتی حتی دارم به درخت ها و...
-
وقایع نگاری ۲
سهشنبه 23 دی 1404 17:00
امروز تونستم مستقیم با برادر خارجی تلفنی حرف بزنم اینقدر ذوق کردم و ذوق کرد . بهش گفتم خوبیم و نگران مون نباش تا قطع کردم به مامان خبر دادم و مامان هم بعد از چندبار تماس تونست با دایی ممر صحبت کنه احساس می کردم که زندانی هستم و الان از زندان تونستم چند دقیقه (دقیقا سه دقیقه و چهار ثانیه )با خرج از زندان ارتباط برقرار...
-
وقایع نگاری
یکشنبه 21 دی 1404 09:24
هیچ پیامکی نمی تونم بدم راه ارتباطی فقط تلفن زدن هست که اونم البته از سر شب موبایل قطع میشه و فقط میشه از خط ثابت به خط ثابت تماس گرفت دیروز صبح از مدرسهی ستی تماس گرفتن و گفتن تا آخر هفته مدرسه تعطیل هست و هیچ کلاس آنلاینی هم نداریم که خب با این وضع نت طبیعی هست کلاس ها بطور مجازی هم برگزار نشن دانشگاه سپهر هم رسما...
-
,
جمعه 19 دی 1404 08:53
از دیشب دیگه نت ندارم و کلن قطع شد
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 دی 1404 11:53
کاش جملهی ظلم پایدار نمی ماند رو تجربه کنیم
-
یلدا تون مبارک
شنبه 29 آذر 1404 15:02
بین همه ی جشن های ایرانی ،یلدا رو بیشتر دوست دارم حس قشنگی برام داره اینکه بیرون سرده و تو نشستی توی یک جمع گرم و درحالی که داری لبو داغ و باقالی می خوره گپ می زنی لبو و کدو حلوایی ها رو ی گازن و دارن آماده میشن برای فرداشب باقالی خشک هام رو خیسوندم که فردا صبح پاشدم بار بزارمشون بعدم ظرف مسی هام رو از طبقه ی بالای...
-
کمتر از شش ماه
دوشنبه 24 آذر 1404 12:51
برادرزاده جان آموزش خواندن و نوشتن فارسی رو از تابستان ،مردادماه شروع کرده و معلمش ایران هست و بصورت آنلاین تدریس می کنه و هزینه اش رو به یورو می گیره هر ترمی صد یورو و. قرار شد من هر ترم معادل صد یورو برای ایشون واریز کنم مرداد ماه صد یورو شد ده میلیون و سیصد هزار تومان و امروز صد یورو شد پانزده میلیون و سیصد هزار...
-
بدون عنوان
سهشنبه 18 آذر 1404 10:36
بعد از مدت ها یک صبح قشنگ پاییزی با آسمون ابری و تمیز رو شاهدیم و درست نیست توی این هوا بیام غر بزنم ولی خب نمیشه یعنی توی دلم می مونه و باید بنویسمش تا خشمم کمتر بشه یک مدت هست هر روز بلا استثنا هر روز ،توی کارسنج ستی، معاون انضباطی شون پیام «پوشش نامناسب مقنعه و موی سر»رو درج می کنه و خب من از کنارش می گذرم و...
-
دلتنگم
یکشنبه 9 آذر 1404 09:19
این دلتنگی و غمش انگار نمی خواد دست از سرم برداره گاهی کمرنگ میشه و گاهی چنان هجوم میاره که راه نفس کشیدن رو هم تنگ می کنه لعنت بهتون که مارو اینجور آواره ی هر گوشه از این دنیا کردین کاش آوارگی تون رو ببینم
-
سواستفاده ی مادرانه طور
دوشنبه 26 آبان 1404 11:28
اون دوست سپهر که از هفتم باهم رفیق بودن (ارشیا) https://kidcanser.blogsky.com/1403/12/22/post-733/%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d8%ac%db%8c%d8%a8-%d9%86%d9%88%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c دیشب به مقصد آلمان مهاجرت کرد حالا علاوه بر سپهر که چشم هایش غمگین هست ستی هم چشم هایش اشکی شدن یک کم با سپهر همدردی کردم...
-
غر طور
سهشنبه 20 آبان 1404 09:43
خیلی وقت هست اخبار رو دنبال نمی کنم تا روانم آروم تر باشه کاری که از دستم برنمیاد جز حرص خوردن و لعنت فرستادن که خب اینم فایده ای ندارد وگرنه با این همه لعن و نفرینی که واسشون فرستاده میشه اگر کارگر بود باید تا حالا هفت تا کفن پوسونده بودن اما خب کار بجایی رسیده که دیگه نیازی نیست خبرها رو دنبال کنید تا بفهمی توی چه...
-
فشار اقتصادی
چهارشنبه 14 آبان 1404 13:37
من تنها باری که طلا فروختم برای خرید خانه بوده یعنی حتی اون موقع که مستاجر بودیم هم برای تامین پول پیش خونه مجبور به فروش طلا نشدم البته پول قرض کردیم یا وام گرفتیم که خب از پسش برمیومدیم ولی الان برای هیچی مجبور به فروش طلا شدم منظورم از هیچی اینه که هیچ چیز خاصی نخریدم و فقط چندتا هزینه ی پیش بینی نشده توی این ماه...
-
چالش های نوجوانی
چهارشنبه 7 آبان 1404 18:30
ستایش موبایل داره ولی روی موبایلش اینستاگرام و تیک تاک ندارد با دوست هایش توی واتساپ و تلگرام گروه دارن و در تماس هست اما خب این دوتا اپ رو بهش اجازه ی نصب ندادم و گفتم هروقت هجده ساله شدی می تونی داشته باشی حالا چالش ما اینحاست که بابت نداشتن این دوتا مورد تمسخر قرار گرفته بهش گفتن بچه هستی و از این حرف ها خب چون جثه...
-
مظلوم خانواده :)
دوشنبه 28 مهر 1404 09:57
ساعت پنج و نیم صبح هست و من مشغول آماده کردن لقمه های صبحانه برای ستی و همسرجان هستم و خب کلی خورده نون کف آشپزخونه ریخت و منم با جارو شارژی افتادم به جون شون ،سرم رو که بلند کردم می بینم همسرجان داره ازم فیلم می گیره و اونو با این عنوان که اسم باباها بد در رفته و کله ی سحر ما این شکلی هست ،توی گروه خانوادگی آپلود کرد...
-
انتظار
چهارشنبه 9 مهر 1404 09:27
دیشب از صدای آژیر ماشین های آتش نشانی رفتم روی تراس و چهار تا ماشین آتشنشان و یک آمبولانس سر بن بست رو به رویی ایستاده بودن و مامورها در حال رفت و آمد به داخل اون کوچه بودن همبن موقع ستی هم اومد و گفت بنظرت چه خبره گفتم نمی دونم ولی هیچ دودی دیده نمیشه پس آتش سوزی نیست. اونم گفت بیا بریم ببینیم چه خبره و گفتم نه...
-
خواهر برادری
سهشنبه 1 مهر 1404 16:00
+ مامان یکی از دوستام می خواد بره دنبال معافیت پزشکی اونم معافیت با BMI _ ااا مگه این معافیت هنوز هست + نمی دونم علی که می گفت هست حالا اون قراره بره دنبالش اگر بود و اون معاف شد منم میرم _ عمو بابک (یکی از دوستان دوران دانشجویی من و همسرجان) هم اینجوری معاف شد دیدیش که همیشه لاغر هست و خب اون موقع دیگه خیلی لاغرتر...
-
بوی پاییز
پنجشنبه 13 شهریور 1404 11:41
همیشه با حسرت کنسرت یانی توی آکروپلیس یا کنسرت فیلارمونیک وین توی کاخ شون برون و یا همین کنسرت بوچلی توی سمرقند رو نگاه می کردم و با خودم می گفت چی میشد همچین چیزی توی ایران امکان پذیر بود مثلن توی آرامگاه فردوسی مشهد یا تخت جمشید شیراز یا زیر برج آزادی تهران همچین کنسرت های باشکوهی اجرا میشد حیف واقعا متاسفانه ما...
-
آشنایی
چهارشنبه 5 شهریور 1404 11:11
توی پست قبلی خیلی هاتون برام پیام تبریک گذاشتین و گفتین خیلی وقت هست اینجا رو می خونین و درجریان بزرگ َشدن بچه ها بودین و راستش یک حس عجیبی بود اینکه یکی اینقدر راجع به تو بدونه و تو هیچی ندونی. توی کامنت ها نجمه پیشنهاد داد یک پست بزارم که هرکی از خواننده ها دوست داشت توش یک بیوگرافی بگه این همون پست هست بی ربط نوشت1...