-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 آبان 1405 10:15
برای گلی مهربونم کامنتت خیلی بهم آرامش داد ممنونم بابت تمام توصیه ها و دلگرمی هات سپهر چند روز هست که ساکن آلمان شده توی این مسیر هم کلی خوش شانسی و محبت دریافت کردیم و هم چندتا دردسر و بدشانسی یکی از خوش شانسی ها همین پیدا شدن یک هاستل دانشجویی بود که در لحظات آخر هم ایمیل زد و گفت دو شب از اون سه شبی که رزرو بود و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1405 12:52
دلنوشته ی ستی برای داداشش برای بهترین برادر دنیا: شاید تو الان یک مرد 25 ساله باشی که داره برای زندگی از خونمون و کشورمون میره.ولی من هنوز وقتی سوار اسانسور میشم اون پسر بچه ای که کل طبقاتو میزد برام و خودش میرفت بیرون رو میبینم،هنوز اون پسر بچه ای که منو تو کمد زندانی میکرد رو تو اتاقت میبینم،هنوز اونروزایی که هفتم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مهر 1405 11:14
به آخرین ها رسیدیم آخرین شنبه ای که ایران هست آخرین باری که مادرجونش رو می بینه آخرین باری که به پاتوق دوستانه اش میره آخرین باری که حلیم ماجون پزش رو می خوره خداحافظی تلخ تر از اون چیزی هست که فکرش رو می کردم برای نزدیک به دوماه یک هاستل دانشجویی اجاره کرده تا ایشالله اونجا بتونه سر فرصت یک اتاق اشتراکی مناسب پیدا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1405 16:28
برای سپهرم برای تو که اولین بار تجربه ی مادرشدن رو باهات چشیدم عجیب ترین و پرچالش ترین تجربه ی زندگیم. تو که از همون اول ویژه و خاص بودی بغل کردن و بوسیدن و لمس شدن رو دوست نداشتی از سلام کردن بیزار بودی و من یک مادر ناآگاه و بی تجربه می خواستم تغییرت بدم و چقدر اشتباه می کردم متاسفم پسرم بابت تمام اشتباهات مادرانه ام...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 مهر 1405 18:08
ویزاش اومد و دیگه باید بفکر بلیط باشیم اون روزی که طلاها رو فروختم تا حساب تمکنش رو پر کنیم یورو بود دویست و سی و سه هزار تومان و الان که یکماه از افتتاح حساب می گذاره یورو بالای سیصد هزار تومان هست تازه از صبح هرچی صرافی رفتیم هیچ کدوم شون یورو نداشتن چه به روزمون آوردن :(
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 شهریور 1405 10:42
به معنای واقعی کلمه پریشانم یک لحظه استرس و تپش قلب دارم و حس می کنم نفسم بالا نمیاد و با خودم میگم نکنه ویزا نشه و ریجکت بشه و بچه ام این همه امید بسته ناامید بشه میریم خرید و براش یک دست لباس رسمی می خریم و وقتی توی اون کت و شلوار سورمه ای می بینمش انگار که قلبم داره از جاش کنده میشه میرم روی تراس تا یک دل سیر گریه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 شهریور 1405 11:38
بنظرم چند ماهی اینجا رو بیخیال بشین مودم پایین هست یا حوصله ندارم بروز کنم یا اگر مثل امروز هوس نوشتن به سرم بزنه فقط ناله و غم دارم اینقدر که دیگه حتی اینستام هم فهمیده و فقط ریلزهای خداحافظی با پس زمینه ی آهنگ های غمگین برام می زاره و یک وقت به خودم میام و می بینم اشک حتی از دماغم هم سرازیر شده خدایی چرا وقتی آدم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 شهریور 1405 07:18
دلار هزار تومنی رو خوب بخاطر دارم اونم نه بعنوان یک کودک بلکه بعنوان یک آدم بالغ و راستش این به من حس عجیبی میده حس حسرت ،حس پیری ،حس خشم ،حس غم و البته کلی آرزو که بر باد رفت به قول هایده جان ،تو نیمه راه زندگی دل من پر خونه پمپ بنزین ها چرا اینجوری شدن ؟! این صف های عجیب دیگه چیه هر ساعتی رفتم صف ها عجیب و طولانی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 مرداد 1405 12:33
یعنی حتی همین قطع برق رو هم نمی تونن درست مدیریت کنند و طبق اون جدولی که خودشون دادن برق رو قطع کنن هر دفعه سورپرایزمون می کنن امروز قرار بود ساعت سه برق بره ولی خب الان رفته و امیدوارم تا وقتی می خوام برم دنبال ستی برق بیاد وگرنه مجبورم با اسنپ برم خدایی وقتی توانایی مدیریت همچین چیزی ساده ای رو هم ندارن دیگه ماها...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مرداد 1405 08:20
این سفارت مسخره ی آلمان چرا عین آدم باز نمی کنه بابا جان ما توی شعار هامون مرگ بر انگلیس گفتیم بعد سفارتش داره کار می کنه و ویزای دانشجویی صادر می کنه کسی با تو کاری نداشته تا الان که اصن شنیدی بگن مرگ بر آلمان، پس این لوس بازی ها چیه ،بیا و عین آدمیزاد باز کن و کار این دانشجوها رو راه بندازه ایششش بهت که اینقدر لوس و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مرداد 1405 12:27
چه روزهای تلخی رو می گذرانیم تلخ و سیاه و ترسناک کاش بعضی از شب ها هیچ وقت صبح نمیشدن
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 مرداد 1405 10:33
الان باید مشهد می بودم خیلی دلم اونجاست مخصوصا که فامیل جمع شده بودن ولی خب نشد دختردایی برام عکس دلمه بادمجانی که مامان درست کرده رو فرستاده و میگه خوب شد نبودی و بهم سهم بیشتری رسید و منم نوشتم نوش جانت و ایشالله همه اش گوشت بشه بچسبه به شکم و پهلوهات هرچی من چاق شدم اون نکبت لاغر و خوش فرم مونده کلن از این مدل آدم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 تیر 1405 08:03
جنوب کشور مون چقدر مظلوم هستن شب تا صبح خواب ندارن همیشه هم که مشکل آلودگی هوا و کمبود آب و برق رو داشتن
-
هوففف
یکشنبه 21 تیر 1405 11:44
دیروز برگشته خونه بدون هیچ کتابی و میگم بهتون جزوه و کتاب ندادن می فرمان چرا دادن ولی یادم رفت بیارم و جامونده روی میزم میگم می خوای بریم بیاریمشون می فرمان نه بابا مهم نیست حالا فردا می رم مدرسه و برشون می دارم بعد من چرا باید استرس سال یازدهم و نهایی رو داشته باشم خدایی بعد همین فسقلی شب امتحان که میشه آه و ناله می...
-
یازدهم
شنبه 20 تیر 1405 08:28
امروز رسما ستی شده یازدهمی همون دختر کوچولوی نمکی من که عاشق رنگ ددز (قرمز ) بود و در حالی که یک پیراهن سفید پوشیده بود و روی کله ی کچل دوست داشتنی اش کلاه لبه دار سفید گذاشته بود جلوی آینه می ایستاد و می گفت ببین چقدر ففیدم (سفیدم) و تنها چیزی سفید توی کل هیکل کوچولوش همون پیراهن و کلاه بود که در تضاد با رنگ برنزه ی...
-
هنوز نفس می کشم
یکشنبه 7 تیر 1405 09:20
تقریبا یک هفته هست که متوجه شدم می تونم اینجا رو باز کنم فکر می کردم اینبار دیگه همه چیز از بین رفته تموم اون خاطرات و راستش شاید اولش ناراحت شدم اما بعد دیگه برام مهم نبود مثل خیلی چیزهای دیگه که دیگه برام مهم نیست شایدم چون از دستم کاری برنمیاد ،مغزم داره کمک می کنه که پاکش کنم و بهش فکر نکنم دیگه نمی خواستم بنویسم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 اسفند 1404 08:20
همسرجان که رفت تهران منم روز بعدش رفتم که یکسری از کارها رو سر و سامان بدم و دیگه باهم برگشتیم مشهد من اون روز سیاه و تاریک تهران رو که بر اثر انفجار انبارهای نفت ایجاد شده بود ندیدم ولی عکس هایش رو توی گوشی همسرجان دیدم وقتی رسیدم دیگه آسمان تهران آبی شده بود البته هنوز ستون دود سیاه از شهران و جنوب تهران بلند بود...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 اسفند 1404 15:35
چند روزی هست اومدیم مشهد البته همسرجان فردا برمی گرده که یکشنبه سرکار باشه فقط می نویسم که فراموش نکنم و وقتی اوضاع آرام شد یادم بمونه که چه گذشته و مدرسه چه کرده و حتما پیگیر باشم حدود ساعت یک ربع به ده صبح شنبه که همسرجان باهام تماس گرفت فهمیدم حمله شده بهش گفتم تو به ستی نزدیک تری و برو از مدرسه برش دار .بعد هم که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 اسفند 1404 11:38
حالا که دانشگاه ها باز شدن هر دفعه که میره دانشگاه تا برگرده من نصف جون میشم الآنم از اضطراب اومدم اینجا تا بلکه برام تایم زودتر بگذره و زودتر برگرده توی همین یکماه اخیر از آلمان و ایتالیا براش پذیرش اومده ولی خب فعلن سفارت ها کار نمی کنن ایتالیا برای ترم پاییز هست ولی آلمان برای همین بهار که خب بعیده بتونه به ترم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 اسفند 1404 11:12
رقص سوگ !چه واژه ی عجیبی !تقابل بین مرگ و زندگی یا شایدم مرگ و مبارزه با مرگ و امید نمی دونم ولی برای من بیشتر تداعی مرگ و مبارزه هست چقدر تغییر کردیم چه چیزها دیدیم و شنیدیم پت عزیز امیدوارم حالت خوب باشه خیلی وقت هست ازت کامنتی ندارم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 بهمن 1404 16:40
دیشب خواب دیدم دوتاشون رو نوزاد کردم و گذاشتم توی یک سبد و پیاده توی یک جاده دارم میرم سمت خدا که بدم به خودش توی مسیر هم میگم این infant ها مال خودت ،خودت مواظب شون باش حالا چرا عین آدم نمیگم نوزاد ؟! چه خواب عجیبی بود از بس این روزها استرس آینده ی این دوتا رو دارم عجیبه این غم و نفرت ذره ای کم نشده با اینکه چند...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 بهمن 1404 09:11
با فیلترشکن اینجا برام باز نمیشه و این روزها یا فیلترشکنم روشن هست و از ترس اینکه نتونم وصل بشم قطعش نمی کنم یا اگر مثل الان خودش قطع شده باشه می زارم بچرخه تا دوباره وصل بشه و این پروسهی وصل شدن گاهی تا چهل ،پنجاه دقیقه زمان می بره اینبار گفتم قبلش بیام یکسری به بلاگ اسکای بزنم خوبم! البته کلمهی درستش زنده ام هست...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 دی 1404 12:32
روز های سختی رو دارم می گذرانم (داریم می گذرانیم ) غیر از فکر و خیال های معمول و آینده ی نامعلوم و قطع ارتباطم با دوستان و برادرهام و آشنایانم کلی فکر و خیال مالی هم دارم و الان که اخر دی ماه هست هنوز شرکت همسرجان حقوق کارمندهاش رو پرداخت نکرده نمی دونم تا کجا میشه دوام آورد چه تجربیات تلخی رو گذراندیم چقدر تلاش کردیم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 دی 1404 12:22
برای اینکه صدای افکارم رو نشونم تلویزیون رو روشن می کنم و راستش شنیدن صدای خبرها منو مضطرب تر و خشمگین تر می کنه ترجیح میدم یک مستند ببینم مستندی از حیات وحش و طبیعت دیدن آسمان آبی و دریای شفاف تمیز و رودخانهی پر آب و سرزمین پوشیده از درخت و گیاهان سبز یک حس حسرت توی دلم روشن می کنه لعنتی حتی دارم به درخت ها و...
-
وقایع نگاری ۲
سهشنبه 23 دی 1404 17:00
امروز تونستم مستقیم با برادر خارجی تلفنی حرف بزنم اینقدر ذوق کردم و ذوق کرد . بهش گفتم خوبیم و نگران مون نباش تا قطع کردم به مامان خبر دادم و مامان هم بعد از چندبار تماس تونست با دایی ممر صحبت کنه احساس می کردم که زندانی هستم و الان از زندان تونستم چند دقیقه (دقیقا سه دقیقه و چهار ثانیه )با خرج از زندان ارتباط برقرار...
-
وقایع نگاری
یکشنبه 21 دی 1404 09:24
هیچ پیامکی نمی تونم بدم راه ارتباطی فقط تلفن زدن هست که اونم البته از سر شب موبایل قطع میشه و فقط میشه از خط ثابت به خط ثابت تماس گرفت دیروز صبح از مدرسهی ستی تماس گرفتن و گفتن تا آخر هفته مدرسه تعطیل هست و هیچ کلاس آنلاینی هم نداریم که خب با این وضع نت طبیعی هست کلاس ها بطور مجازی هم برگزار نشن دانشگاه سپهر هم رسما...
-
,
جمعه 19 دی 1404 08:53
از دیشب دیگه نت ندارم و کلن قطع شد
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 دی 1404 11:53
کاش جملهی ظلم پایدار نمی ماند رو تجربه کنیم
-
یلدا تون مبارک
شنبه 29 آذر 1404 15:02
بین همه ی جشن های ایرانی ،یلدا رو بیشتر دوست دارم حس قشنگی برام داره اینکه بیرون سرده و تو نشستی توی یک جمع گرم و درحالی که داری لبو داغ و باقالی می خوره گپ می زنی لبو و کدو حلوایی ها رو ی گازن و دارن آماده میشن برای فرداشب باقالی خشک هام رو خیسوندم که فردا صبح پاشدم بار بزارمشون بعدم ظرف مسی هام رو از طبقه ی بالای...
-
کمتر از شش ماه
دوشنبه 24 آذر 1404 12:51
برادرزاده جان آموزش خواندن و نوشتن فارسی رو از تابستان ،مردادماه شروع کرده و معلمش ایران هست و بصورت آنلاین تدریس می کنه و هزینه اش رو به یورو می گیره هر ترمی صد یورو و. قرار شد من هر ترم معادل صد یورو برای ایشون واریز کنم مرداد ماه صد یورو شد ده میلیون و سیصد هزار تومان و امروز صد یورو شد پانزده میلیون و سیصد هزار...