-
مگه میشه مگه داریم؟!!
دوشنبه 12 بهمن 1394 11:19
چقدر سخته شناختن ادما , یک خانومی هست که من همیشه به عنوان یک خانوم عاقل و فهمیده ازش یاد می کردم تا اینکه دیشب متعجبم کرد . گفته بودم که دایی ممر در مرحله ی اشنایی با کسی هست و تازه باهاش اشنا شده و فقط دوبار حضوری همدیگه رو دیدن و بعدش تلفنی باهم در ارتباطن ؛اونوقت دیروز همین خانوم عاقل و فهمیده ای که حرفش رو زدم با...
-
درهم
شنبه 10 بهمن 1394 13:11
ستایش چندوقته موقع حرف زدن گیج می زنه یعنی داره باهام حرف می زنه یکدفعه به یک گوشه خیره میشه و ساکت می شه واسه چند ثانیه ِ بعدش یادش نمیاد چی می گفته و می ره سراغ یک کار دیگه البته اگه من بهش بگم داشته چی می گفته یادش میاد و ادامه ی حرفش رو می زنه یا گاهی هم وقتی من دارم باهاش حرف می زنم این اتفاق میوفته . نمی دونم...
-
:)
یکشنبه 4 بهمن 1394 13:18
پیاده روی صبح گاهی رو زیر نم نم بارون انجام دادم و بعد از خرید روزانه و جابجا کردن شون , الان با یک لیوان دم نوش نعنا نشستم جلوی تلویزیون و منتظرم مرداک شروع بشه .روی گاز هم اش ترخینه داره یواش یواش واسه خوش می جوشه دیشب از گلودرد بیدار شدم و الانم گلوم خارخار (اصطلاح من دراوردی به معنی اینکه گاهی می خاره گاهی هم درد...
-
دوست
پنجشنبه 1 بهمن 1394 14:42
یک سری از دوستا هستن که دوستای خودم هستن یعنی خودم باهاشون دوست شدم بدون واسطه ,یک سری از دوستا هم هستن که با واسطه باهاشون دوست شدم مثلا مامان های دوستای سپهر یا ستایش بودن یا همسرهای دوستان و همکارای همسرجان . دوستایی که به واسطه ی مامان بودن باهاشون دوست شدم هیچ وقت از همین حیطه ی مامان بودن خارج نشدن و دوستی مون...
-
مادر و دختر
دوشنبه 28 دی 1394 13:59
امروز که از صبح با ستی خونه بودیم و یکجورایی حبس شده بودیم (به خاطر الودگی هوا) لباسای ست مون رو دراوردیم و پوشیدیم و کلی هم از خودمون با اعمال شاقه عکس گرفتیم اخه دوربین رو گذاشته بودم روی پایه و در عرض 10 ثانیه می دویدیم جلوش و فیگور می گرفتیم یا سر من نمیوفتاد یا پای ستی نبود یا دست من توی کادر نبود یا ستایش از...
-
وقتی فکرش رو هم نمی کنی
جمعه 25 دی 1394 10:14
دیشب مهمون داشتم به بهانه ی حضور مامان و بابا چندتا از اقوام دور و نزدیک رو دعوت کرده بودم تا دورهم باشیم داماد یکی از مهمونام تماس می گیره که موبایلش رو دزدیدن و اقا دزده تماس گرفته که بیا میدان رسالت تا موبایلت رو بهت بدم اقای پدر هم می گه صبر کن منم بیام باهم بریم و تنها نرو و بعدش عذرخواهی می کنه و مجلس رو ترک می...
-
من دیگه حرفی ندارم :)
چهارشنبه 23 دی 1394 17:09
خانوم معلم توی گروه تلگرامی پیام می زارن: سلا م عصرتون بخیر , لطفا همه ی دخترای گلم فردا حاضر باشن. مبحث مهمی داریم اونوقت یکی از مامانا پیام می زاره : یعنی چجوری حاضر باشن؟ چرا اینجا ایکون زل زدن به دوربین نداره !! سپهر اخرین امتحانشم داد و برگشته خونه و با خوشحالی می گه اخ جون حالا برم عشق و حال کنم می گم والا توی...
-
منتظرم زودی پهارشنبه بیاد
دوشنبه 21 دی 1394 10:42
چهارشنبه اخرین امتحان سپهر هست و اگه خدا بخواد از هفته ی دیگه پسرم می ره سر درس و مشقش!! پسرجانم اعتقاد داره درس خوندن واسه امتحان کار احمقانه ای هست چون هیچ تاثیری نداره و هرکی توی سال تحصیلی درسا رو یاد گرفته باشه امتحانشم خوب می شه خلاصه اینروزا که ساعت 9:30 میاد خونه یک کم سنتور می زنه مقدار متنابهی کینکت بازی می...
-
مانی
دوشنبه 14 دی 1394 21:16
ستایش می شینه پای پیانو و دلنگ و دولنگی می کنه , مانی( مادربزرگ ناشنوام) با ذوق نگاهش می کنه و براش دست می زنه به منم اشاره می کنه که واسه ی ستی اسپند دود کنم تا چشم نخوره ستایش داره تمرین باله می کنه و همین طور که زیر لب سلطان قبها رو می خونه می رقصه مانی واسش دست می زنه و اخرش با هیجان بلند می شه و کنار نتیجه اش با...
-
فقط بغض می کنم
دوشنبه 14 دی 1394 08:28
اقای دکتر جواب ازمایشای ستی رو بررسی می کنه و باهم درمورد مریضایی که من می شناسمشون حرف می زنیم احوال تک تک شون رو می پرسم و ایشون هم می گه که خوبن یکی دوتا رو هم خودش بهم می گه فلانی رو یادت هست همون که با مادر بزرگش میومد خونه شون فلان منطقه بود منم می گم اره ولی اسمش یادم نیست دکتر یک کم فکر می کنه و می گه دینا ,...
-
چه خوب که هوا تمیز شد
شنبه 12 دی 1394 13:24
این روزای الودگی هوا من تمام مدت دنبال دستگاه تصفیه هوا می گشتم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم دستگاهی که مورد تایید وزات بهداشت باشه پیدا نکردم نمی دونم وزارت بهداشت کم کاری کرده و اقدامی نکرده یا اصلن همچین تکنولوژی وجود نداره , یعنی ممکنه فیلتری وجود داشته باشه که ذرات کمتر از 2.5 میکرون رو هم بگیره یا دی کسید نیتروژن...
-
چی می شد امتحان رو ساعت 10 صبح می گرفتن
سهشنبه 8 دی 1394 21:11
از فردا سپهر امتحان های پایان ترمش شروع می شه و فقط واسه امتحان می ره مدرسه و بعد از امتحان برمی گرده ,حالا به فکر بچه ها نیستن حداقل به فکر مامانا باشن اخه انصافه واسه دوساعت مدرسه رفتن کله ی صبح ازخواب پاشیم بی ربط نوشت : نمی دونم چرا از این خانوم روانشناسه که توی شبکه ی من و تو صحبت می کنه (اسمش رو یادم نمیاد توی...
-
واینجوری می شه که 40 سال میشه اول جوونی
شنبه 5 دی 1394 15:34
همسرجان رو فرستادم تا سفارش سبزی هام رو از در خونه ی بانویی که واسه اولین بار هست بهشون سفارش دادم تحویل بگیره _ بفرما اینم سبزی هات + خانومه چه مدلی بود؟ _ یک خانوم جاافتاده حدودای 40 سال +عزیزم من حدودای 40 سالم هست ها ( با اخم) _تو که 40 سالت نیست 38 سالته +خب می شه حدودای 40 سال دیگه , بعدشم فلانی و فلانی (دوتا از...
-
اعتماد بنفس ذاتی اقایون
چهارشنبه 2 دی 1394 15:21
بانویی رو به دایی ممرجان معرفی می کنم بعد از بالا انداختن ابروها و کج کردن دهن می گه ای بدک نیست در این حدی هست که برم باهاش یک صحبتی بکنم می گم از سرت هم زیاده حالا بزار باهاش حرف بزنم ببینم اصلن می خواد ازدواج کنه ... به داداش جان زنگ می زنم و می گم بانو فعلا قصد ازدواج نداره ،داداش جان هم با اعتماد بنفس می گه دیگه...
-
مامان و بابا
جمعه 27 آذر 1394 11:24
+صدای تلویزیون رو کم کن مگه نمی بینی بچه خوابه - کم کردم الان خوبه؟ +اخه چقدر اخبار می بینی الان رییس جمهوری یا وزیر که نیم ساعت به نیم ساعت اخبار همه ی شبکه ها رو چک می کنی.بده من اون کنترل رو می خوام سریالم رو ببینم _ عصری دیدیش اخه مگه چندبار در طول روز نیگاش می کنی +تشد با دقت ببینم ستایش هی حرف می زد کنترل بده...
-
دوباره راهیم اینبار مشهد
دوشنبه 23 آذر 1394 09:48
تعطیلات بسیار سختی بود از همون سر صبح که بچه ها رو بیدار کردیم تا سوار ماشین بشیم و راه بیوفتیم سپهر چشم راستش هی اشک میومد کم کم بعد از دو سه ساعت زیر چشمش قرمز شد و ورم کرد و اشک ریزی هم که ادامه داشت ستایش هم تهوع داشت البته با توجه به اینکه همیشه توی ماشین تهوع داره جدی نگرفتم تا اینکه رسیدیم و ستی بلافاصله بعد از...
-
مادر یا مادربزرگ مسآله این است !
سهشنبه 17 آذر 1394 09:00
دقت کردین دیگه نمی شه تشخیص داد که دوتا بانوی روبه روتون مادر دخترن یا خواهر حالا غیر از قیافه که تقر یبا اکثریت حدودای ۳۰ سال به نظر میان اخلاق و رفتار و حتی گاهی دغدغه هاشون هم همه مال یک رنج سنی هست توی کلاس باله ی ستایش یک بانویی دختر ۸ ساله اش رو میاره و خب معمولا توی این یک ساعت مامانا باهم گپ و گفتی دارن و از...
-
نمی دونم چرا موقع نوشتن قرارداد ازدواج اینقده حساسیت به خرج نداد والا
دوشنبه 9 آذر 1394 20:13
قبلا هم گفتم که همسرجان خعلی پرمشغله تشریف دارن و کارشون هم خعلی مهم هست و اگه یک روز نره سرکار (استغفرالله مگه ممکنه ؟!!) یا یک ساعت دیر بره کل مملکت کاراش می خوابه خلاصه اینجوری می شه که کارایی مثل معامله کردن که فقط در تایم اداری انجام می شه رو من انجام می دم (البته همه ی کارا رو من انجام می دم اینم روش ) اینجانب...
-
جوابش خعلی قانع کننده بود!
چهارشنبه 4 آذر 1394 20:00
می رم توی سایت مدرسه ی سپهر و قسمت نمراتش رو نیگا می کنم حساب و جبرش رو 20 شده , هندسه 19 , بعد اونوقت ادبیات 13 و عربی 10 !!! می گم سپهر هیچ معلوم هست داری چی کار می کنی خب یک کم زحمت بکش و غیر از ریاضی بقیه ی درسات رو هم بخون + نمی شه ـ چرا اونوقت؟ + چون دوست ندارم اعتراف نوشت : اومده بودم غر بزنم از اینکه دوباره...
-
متاسفم
شنبه 30 آبان 1394 09:18
مرگ مقوله ی عجیبیه چیزیه که ازش می ترسم نه فقط برای خودم بلکه برای عزیزانم هم , واسه همین همیشه ازش فرار می کنم دلم نمی خواد بهش فکر کنم ولی یک وقتایی مثل اینروزا یکدفعه هجوم میاره و نمی زاره ازش فرار کنی اونم درست موقعی که زیباترین فصل با تمام توانش داره خودش رو به رخ می کشه و من دلم نمی خواد بین این همه زیبایی ورنگ...
-
از سری تفاوت ها 2
چهارشنبه 27 آبان 1394 09:02
از بلز زدن ستایش و سنتور زدن سپهر فیلم می گیرم و می زارم توی گروه کوچولوی خانوادگیمون مامانم زنگ می زنه و خب واضحه که ستایش گوشی رو برمی داره + سلام دخترم خوبی ؟ _سلام ماجون خوشگل دوست دارم +منم دوست دارم دلم برات تنگ شده ها _من عاشقتم +چقدر خوشگل بلز زدی من کیف کردم ها _مرسی ممنونم خوشگلم و البته ابن مکالمه ادامه...
-
دنبال یک بهانه ام
چهارشنبه 20 آبان 1394 10:36
از یک پیاده روی لذت بخش توی این هوای شدیدا پاییزی و تمیز برگشتم و روی مبل لم دادم و دنبال یک بهانه می گردم که خونه رو تمیز نکنم!!! و خب چه بهانه ای بهتر از وبلاگ نویسی , یک خونه ی نامرتب و بهم ریخته دارم که قرار بود امروز فرشته بیاد و یک دستی بهش بکشه ولی دوست جان همساده ازم قرضش گرفت و خب منم دوست مهربون !!! بهش قرض...
-
ضعف مدیریت
دوشنبه 18 آبان 1394 15:28
خب فکر کنم الان دیگه می تونم راجع به مدرسه ی ستایش قضاوت کنم واقعیتش اینه که اصن راضی نیستم هیچ نظم و انضباطی ندارن واقعا نمی دونم سال دیگه می خوام چی کار کنم ...ستایش مدرسه اش رو دوست داره و با اشتیاق می ره تونسته کلی دوست پیدا کنه و روزای تعطیل دلش واسه مدرسه تنگ می شه کلا شاد و خوشحاله خیلی چیزا یاد گرفته با معلمش...
-
روزای صورتی
چهارشنبه 13 آبان 1394 10:44
دوروز دخترونه داشتیم البته قرار بود این دوروزمون صورتیش بیشتر باشه ولی خرابی ماشین همسرجان نذاشت اخه سپهر که رفته اردو و همسرجان هم دوروزه رفته بود ماموریت و مادر و دختر تنها بودیم واسه روز اول که دوستام با دختراشون رو دعوت کرده بودم و کلی خوش گذشت شب هم روی تخت من و ستی بغل هم خوابیدیم و تا نصف شب ریز ریز حرف زدیم و...
-
وقتی یک شب خیلی خیلی زود بخوابی
یکشنبه 10 آبان 1394 09:14
دیشب سردرد زیادی داشتم و زود خوابیدم حالا صبح که پاشدم می بینم همسرجان یک فیلم از سلطان قلبها نواختن سپهر گرفته و توی گروه 54 نفره ی همسریان ها گذاشته اونم با زیرپوش!!!! یعنی شما فکر کنم اولا که سپهر دیشب با زیرپوش خوابیده و لباس خونه اش رو نپوشیده (خب سرمامی خوره) بعدشم با همین لباس فیلم گرفته واسه گروهی که کلی غریبه...
-
اینطوری می شه که هیچ پس اندازی باقی نمی نه تا ادم بتونه بره یک سفر کوچولو
پنجشنبه 7 آبان 1394 10:04
از روند درمانی سپهر راضیم احساس می کنم بریس بستن همراه با ورزش با دستگاه هیوبر تاثیر خوبی داشته هم اطرافیانی که بعد از دو سه ماه سپهر رو می بینن می گن پشتش خیلی بهتر شده و هم دکتر و عکسش اینو نشون می ده . قوز یا اسکولیوز سپهر 63 درجه بود که یک ادم نرمال باید 30 درجه باشه و مال سپهر تقریبا دوبرابر بود به همراه یک مقدار...
-
اخر هفته های طفلی من
دوشنبه 4 آبان 1394 19:23
دوهفته ی پیش (همون هفته ای که ستایش مریض شد و رفت بیمارستان ) مدرسه یک نامه ای داد که گل پسر شما واسه کلاسای المپیاد انتخاب شده . حالا جریان این بود که در مدت کلاسای تابستونی بچه ها رو سنجیده بودن و اونایی که از نظرشون راه حل های خلاقانه ای واسه ی مسایل داشتن رو انتخاب کرده بودن که توی این یکسال پیشرو اونا رو با رشته...
-
از سری تفاوت ها
چهارشنبه 29 مهر 1394 09:12
همسرجان بعد از سه روز ماموریت نصف شب از راه می رسه و می ره بالای تخت ستی و توی خواب می بوستش ستایش هم یک لبخند رضایت میاد روی صورتش و همون طور که خوابه دستاش رو دور گردن باباش حلقه می کنه . بعدش می ره بالای تخت سپهر و اونم می بوسه سپهر هم همین طور که یک سری اصوات نامفهوم غر زدن از دهنش بیرون میاد توی تخت جابجا می شه و...
-
واقعا دلم می خواد بدونم بر چه اساسی به اینا مجوز می دن
شنبه 25 مهر 1394 21:07
الان که اینجا مشغول نوشتن هستم صدای گوبس گوبس به همراه دزدگیر ماشین و هردو دقیقه صدای طبل میاد و سپهر هم از اتاقش فرار کرده و به پذیرایی پناه اورده به امید اینکه صدا کمتر باشه و بتونه تمرکز کنه واسه امتحان عربی فرداش ,همسرجان رفته خونه همساده پایینی تا با دوست دوران دانشجوییش مشورتی بکنن ببینن چجوری می شه اقایون...
-
خوبیم
چهارشنبه 22 مهر 1394 19:00
دوشنبه شب حدودای 9 ستایش تب و لرز کرد و منم بهش استامینوفن دادم و خوابید دو ساعت بعد از سردرد و دل درد با گریه بیدار شد و هی جیغ می زد که خیلی دلش درد می کنه بردمش دستشویی همونجا بالا اورد و چشمتون روز بد نبینه با عق اول شامش رو که اش شلغم بود بالا اورد و با عق دوم یک مایع قرمز رنگ و بلافاصله پلکهای بالایی چشماش ورم...