-
مانی
دوشنبه 14 دی 1394 21:16
ستایش می شینه پای پیانو و دلنگ و دولنگی می کنه , مانی( مادربزرگ ناشنوام) با ذوق نگاهش می کنه و براش دست می زنه به منم اشاره می کنه که واسه ی ستی اسپند دود کنم تا چشم نخوره ستایش داره تمرین باله می کنه و همین طور که زیر لب سلطان قبها رو می خونه می رقصه مانی واسش دست می زنه و اخرش با هیجان بلند می شه و کنار نتیجه اش با...
-
فقط بغض می کنم
دوشنبه 14 دی 1394 08:28
اقای دکتر جواب ازمایشای ستی رو بررسی می کنه و باهم درمورد مریضایی که من می شناسمشون حرف می زنیم احوال تک تک شون رو می پرسم و ایشون هم می گه که خوبن یکی دوتا رو هم خودش بهم می گه فلانی رو یادت هست همون که با مادر بزرگش میومد خونه شون فلان منطقه بود منم می گم اره ولی اسمش یادم نیست دکتر یک کم فکر می کنه و می گه دینا ,...
-
چه خوب که هوا تمیز شد
شنبه 12 دی 1394 13:24
این روزای الودگی هوا من تمام مدت دنبال دستگاه تصفیه هوا می گشتم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم دستگاهی که مورد تایید وزات بهداشت باشه پیدا نکردم نمی دونم وزارت بهداشت کم کاری کرده و اقدامی نکرده یا اصلن همچین تکنولوژی وجود نداره , یعنی ممکنه فیلتری وجود داشته باشه که ذرات کمتر از 2.5 میکرون رو هم بگیره یا دی کسید نیتروژن...
-
چی می شد امتحان رو ساعت 10 صبح می گرفتن
سهشنبه 8 دی 1394 21:11
از فردا سپهر امتحان های پایان ترمش شروع می شه و فقط واسه امتحان می ره مدرسه و بعد از امتحان برمی گرده ,حالا به فکر بچه ها نیستن حداقل به فکر مامانا باشن اخه انصافه واسه دوساعت مدرسه رفتن کله ی صبح ازخواب پاشیم بی ربط نوشت : نمی دونم چرا از این خانوم روانشناسه که توی شبکه ی من و تو صحبت می کنه (اسمش رو یادم نمیاد توی...
-
واینجوری می شه که 40 سال میشه اول جوونی
شنبه 5 دی 1394 15:34
همسرجان رو فرستادم تا سفارش سبزی هام رو از در خونه ی بانویی که واسه اولین بار هست بهشون سفارش دادم تحویل بگیره _ بفرما اینم سبزی هات + خانومه چه مدلی بود؟ _ یک خانوم جاافتاده حدودای 40 سال +عزیزم من حدودای 40 سالم هست ها ( با اخم) _تو که 40 سالت نیست 38 سالته +خب می شه حدودای 40 سال دیگه , بعدشم فلانی و فلانی (دوتا از...
-
اعتماد بنفس ذاتی اقایون
چهارشنبه 2 دی 1394 15:21
بانویی رو به دایی ممرجان معرفی می کنم بعد از بالا انداختن ابروها و کج کردن دهن می گه ای بدک نیست در این حدی هست که برم باهاش یک صحبتی بکنم می گم از سرت هم زیاده حالا بزار باهاش حرف بزنم ببینم اصلن می خواد ازدواج کنه ... به داداش جان زنگ می زنم و می گم بانو فعلا قصد ازدواج نداره ،داداش جان هم با اعتماد بنفس می گه دیگه...
-
مامان و بابا
جمعه 27 آذر 1394 11:24
+صدای تلویزیون رو کم کن مگه نمی بینی بچه خوابه - کم کردم الان خوبه؟ +اخه چقدر اخبار می بینی الان رییس جمهوری یا وزیر که نیم ساعت به نیم ساعت اخبار همه ی شبکه ها رو چک می کنی.بده من اون کنترل رو می خوام سریالم رو ببینم _ عصری دیدیش اخه مگه چندبار در طول روز نیگاش می کنی +تشد با دقت ببینم ستایش هی حرف می زد کنترل بده...
-
دوباره راهیم اینبار مشهد
دوشنبه 23 آذر 1394 09:48
تعطیلات بسیار سختی بود از همون سر صبح که بچه ها رو بیدار کردیم تا سوار ماشین بشیم و راه بیوفتیم سپهر چشم راستش هی اشک میومد کم کم بعد از دو سه ساعت زیر چشمش قرمز شد و ورم کرد و اشک ریزی هم که ادامه داشت ستایش هم تهوع داشت البته با توجه به اینکه همیشه توی ماشین تهوع داره جدی نگرفتم تا اینکه رسیدیم و ستی بلافاصله بعد از...
-
مادر یا مادربزرگ مسآله این است !
سهشنبه 17 آذر 1394 09:00
دقت کردین دیگه نمی شه تشخیص داد که دوتا بانوی روبه روتون مادر دخترن یا خواهر حالا غیر از قیافه که تقر یبا اکثریت حدودای ۳۰ سال به نظر میان اخلاق و رفتار و حتی گاهی دغدغه هاشون هم همه مال یک رنج سنی هست توی کلاس باله ی ستایش یک بانویی دختر ۸ ساله اش رو میاره و خب معمولا توی این یک ساعت مامانا باهم گپ و گفتی دارن و از...
-
نمی دونم چرا موقع نوشتن قرارداد ازدواج اینقده حساسیت به خرج نداد والا
دوشنبه 9 آذر 1394 20:13
قبلا هم گفتم که همسرجان خعلی پرمشغله تشریف دارن و کارشون هم خعلی مهم هست و اگه یک روز نره سرکار (استغفرالله مگه ممکنه ؟!!) یا یک ساعت دیر بره کل مملکت کاراش می خوابه خلاصه اینجوری می شه که کارایی مثل معامله کردن که فقط در تایم اداری انجام می شه رو من انجام می دم (البته همه ی کارا رو من انجام می دم اینم روش ) اینجانب...
-
جوابش خعلی قانع کننده بود!
چهارشنبه 4 آذر 1394 20:00
می رم توی سایت مدرسه ی سپهر و قسمت نمراتش رو نیگا می کنم حساب و جبرش رو 20 شده , هندسه 19 , بعد اونوقت ادبیات 13 و عربی 10 !!! می گم سپهر هیچ معلوم هست داری چی کار می کنی خب یک کم زحمت بکش و غیر از ریاضی بقیه ی درسات رو هم بخون + نمی شه ـ چرا اونوقت؟ + چون دوست ندارم اعتراف نوشت : اومده بودم غر بزنم از اینکه دوباره...
-
متاسفم
شنبه 30 آبان 1394 09:18
مرگ مقوله ی عجیبیه چیزیه که ازش می ترسم نه فقط برای خودم بلکه برای عزیزانم هم , واسه همین همیشه ازش فرار می کنم دلم نمی خواد بهش فکر کنم ولی یک وقتایی مثل اینروزا یکدفعه هجوم میاره و نمی زاره ازش فرار کنی اونم درست موقعی که زیباترین فصل با تمام توانش داره خودش رو به رخ می کشه و من دلم نمی خواد بین این همه زیبایی ورنگ...
-
از سری تفاوت ها 2
چهارشنبه 27 آبان 1394 09:02
از بلز زدن ستایش و سنتور زدن سپهر فیلم می گیرم و می زارم توی گروه کوچولوی خانوادگیمون مامانم زنگ می زنه و خب واضحه که ستایش گوشی رو برمی داره + سلام دخترم خوبی ؟ _سلام ماجون خوشگل دوست دارم +منم دوست دارم دلم برات تنگ شده ها _من عاشقتم +چقدر خوشگل بلز زدی من کیف کردم ها _مرسی ممنونم خوشگلم و البته ابن مکالمه ادامه...
-
دنبال یک بهانه ام
چهارشنبه 20 آبان 1394 10:36
از یک پیاده روی لذت بخش توی این هوای شدیدا پاییزی و تمیز برگشتم و روی مبل لم دادم و دنبال یک بهانه می گردم که خونه رو تمیز نکنم!!! و خب چه بهانه ای بهتر از وبلاگ نویسی , یک خونه ی نامرتب و بهم ریخته دارم که قرار بود امروز فرشته بیاد و یک دستی بهش بکشه ولی دوست جان همساده ازم قرضش گرفت و خب منم دوست مهربون !!! بهش قرض...
-
ضعف مدیریت
دوشنبه 18 آبان 1394 15:28
خب فکر کنم الان دیگه می تونم راجع به مدرسه ی ستایش قضاوت کنم واقعیتش اینه که اصن راضی نیستم هیچ نظم و انضباطی ندارن واقعا نمی دونم سال دیگه می خوام چی کار کنم ...ستایش مدرسه اش رو دوست داره و با اشتیاق می ره تونسته کلی دوست پیدا کنه و روزای تعطیل دلش واسه مدرسه تنگ می شه کلا شاد و خوشحاله خیلی چیزا یاد گرفته با معلمش...
-
روزای صورتی
چهارشنبه 13 آبان 1394 10:44
دوروز دخترونه داشتیم البته قرار بود این دوروزمون صورتیش بیشتر باشه ولی خرابی ماشین همسرجان نذاشت اخه سپهر که رفته اردو و همسرجان هم دوروزه رفته بود ماموریت و مادر و دختر تنها بودیم واسه روز اول که دوستام با دختراشون رو دعوت کرده بودم و کلی خوش گذشت شب هم روی تخت من و ستی بغل هم خوابیدیم و تا نصف شب ریز ریز حرف زدیم و...
-
وقتی یک شب خیلی خیلی زود بخوابی
یکشنبه 10 آبان 1394 09:14
دیشب سردرد زیادی داشتم و زود خوابیدم حالا صبح که پاشدم می بینم همسرجان یک فیلم از سلطان قلبها نواختن سپهر گرفته و توی گروه 54 نفره ی همسریان ها گذاشته اونم با زیرپوش!!!! یعنی شما فکر کنم اولا که سپهر دیشب با زیرپوش خوابیده و لباس خونه اش رو نپوشیده (خب سرمامی خوره) بعدشم با همین لباس فیلم گرفته واسه گروهی که کلی غریبه...
-
اینطوری می شه که هیچ پس اندازی باقی نمی نه تا ادم بتونه بره یک سفر کوچولو
پنجشنبه 7 آبان 1394 10:04
از روند درمانی سپهر راضیم احساس می کنم بریس بستن همراه با ورزش با دستگاه هیوبر تاثیر خوبی داشته هم اطرافیانی که بعد از دو سه ماه سپهر رو می بینن می گن پشتش خیلی بهتر شده و هم دکتر و عکسش اینو نشون می ده . قوز یا اسکولیوز سپهر 63 درجه بود که یک ادم نرمال باید 30 درجه باشه و مال سپهر تقریبا دوبرابر بود به همراه یک مقدار...
-
اخر هفته های طفلی من
دوشنبه 4 آبان 1394 19:23
دوهفته ی پیش (همون هفته ای که ستایش مریض شد و رفت بیمارستان ) مدرسه یک نامه ای داد که گل پسر شما واسه کلاسای المپیاد انتخاب شده . حالا جریان این بود که در مدت کلاسای تابستونی بچه ها رو سنجیده بودن و اونایی که از نظرشون راه حل های خلاقانه ای واسه ی مسایل داشتن رو انتخاب کرده بودن که توی این یکسال پیشرو اونا رو با رشته...
-
از سری تفاوت ها
چهارشنبه 29 مهر 1394 09:12
همسرجان بعد از سه روز ماموریت نصف شب از راه می رسه و می ره بالای تخت ستی و توی خواب می بوستش ستایش هم یک لبخند رضایت میاد روی صورتش و همون طور که خوابه دستاش رو دور گردن باباش حلقه می کنه . بعدش می ره بالای تخت سپهر و اونم می بوسه سپهر هم همین طور که یک سری اصوات نامفهوم غر زدن از دهنش بیرون میاد توی تخت جابجا می شه و...
-
واقعا دلم می خواد بدونم بر چه اساسی به اینا مجوز می دن
شنبه 25 مهر 1394 21:07
الان که اینجا مشغول نوشتن هستم صدای گوبس گوبس به همراه دزدگیر ماشین و هردو دقیقه صدای طبل میاد و سپهر هم از اتاقش فرار کرده و به پذیرایی پناه اورده به امید اینکه صدا کمتر باشه و بتونه تمرکز کنه واسه امتحان عربی فرداش ,همسرجان رفته خونه همساده پایینی تا با دوست دوران دانشجوییش مشورتی بکنن ببینن چجوری می شه اقایون...
-
خوبیم
چهارشنبه 22 مهر 1394 19:00
دوشنبه شب حدودای 9 ستایش تب و لرز کرد و منم بهش استامینوفن دادم و خوابید دو ساعت بعد از سردرد و دل درد با گریه بیدار شد و هی جیغ می زد که خیلی دلش درد می کنه بردمش دستشویی همونجا بالا اورد و چشمتون روز بد نبینه با عق اول شامش رو که اش شلغم بود بالا اورد و با عق دوم یک مایع قرمز رنگ و بلافاصله پلکهای بالایی چشماش ورم...
-
سه بعدی
دوشنبه 20 مهر 1394 15:58
روی کیف مدرسه ی ستایش عکس دوتا پرنسس برجسته هست و به اسم کیف سه بعدی می شناستش حالا چندروز پیش داشت تلویزون می دید که یکدفعه با هیجان منو و باباش رو صدا زد که وای این خانومه رو ببینین بام بامش(باسن) سه بعدیه !!!بعدش یک دستی به بام بامش کشید و با افسوس گفت چرا مال من سه بعدی نیست !
-
از اون روز باهام سرسنگینه
شنبه 18 مهر 1394 10:41
رفتیم پارک و قرار می شه نوبتی پیش مانی (مادربزرگم) بشینیم و اون یکی بره پیاده روی . من و مانی روی نیمکت زیر سایه ی درخت بیدمجنون نشستیم و دارم با ایما و اشاره باهاش حرف می زنم (ناشنواست) که یکدفعه اشاره می کنه به دوتا دختر جوون که اونا هم با تیپ اسپرت و کفش ورزشی واسه پیاده روی اومدن با اشاره بهم می گه اونی که مانتو...
-
سر پیری و...
سهشنبه 14 مهر 1394 09:01
اینجانب اعتراف می کنه که توسط مربی موسیقی سپهر گول خورده و از دیروز اموختن تنبک رو شروع کرده است نقطه :)) هی این مربی سپهر گفت خانوم شما هم بیاین تنبک یاد بگیرین و کنار سپهر بزنین تلفیق سنتور و تنبک خیلی خوب می شه و اسونه و از این حرفا خلاصه دیروز اولین جلسه بود و من با دست چپم هیچ کاری نمی تونستم بکنم ! مخصوصا ریز...
-
این روزها
دوشنبه 13 مهر 1394 08:53
مادر جانمان به همراه مادربزرگ عزیز تشریف اوردن تهران فقط یک مشکلی هست اونم اینه که دربست می ره خونه ی همساده یعنی همون پسرجونش و هی من باید التماس کنم و اونم هی به بهانه های مختلف از زیرش در بره انگار تعارف داشته باشه و من هی حرص می خورم که اخه چرا اینقده تعارفیه .مثلا چندروز پیش صبح اول وقت بهش زنگ زدم که چون امروز...
-
دنیای دخترونه
چهارشنبه 8 مهر 1394 16:12
تصمیم گرفته وقتی بزرگ شده با باباش ازدواج کنه شایدم دایی ممر چون دلش واسش سوخته که زن نداره اما وقتی بیشتر فکر می کنه می بینه بابا شوهر بهتریه بنابراین باید باهاش هرشب تمرین رقص دونفره بکنه تا بتونن خوشگل برقصن بعدشم باباش باید یک ماشین شاسی بلند که سقفش باز می شه رو گل بزنه و بره دنبال ستایش !!! البته جای نگرانی نیست...
-
اتاق صورتی
دوشنبه 6 مهر 1394 09:01
بالاخره روتختی پاره رو با یک روتختی چهل تیکه ی صورتی تعویض فرمودیم .همسرجان وقتی وارد اتاق شد فرمود فکر نمی کنی اینجا خعلی صورتی شده و بیشتر شبیه اتاق خواب دخترای نوجوونه تا اتاقی که نصفش هم متعلق به یک مرد چهل و اندی ساله باشه !! + نه اصلا !!! الان این کجاش صورتیه ؟! _دیوارش رو که رنگ صورتی کردی + نه بابا این گل بهی...
-
مثلا داشتم اناکارنینا می خوندم نمی زارن که
چهارشنبه 1 مهر 1394 08:01
عروسک باب اسفنجی دراز کش روی میز هست و یک زیر لیوانی چوبی هم روی دهنش قرار داره . ستایش می دوه طرفش و یک نگاهی بهش می اندازه : وای شارژش ۱۰۰٪ شد .بعدشم زیرلیوانی رو برمی داره ُ سپهر داد می زنه چی شارژش 100% شده ؟ +تبلتم دیگه _کدوم تبلت؟ + همین تبلت باب اسفنجیم مگه نمی بینیش _اون که تبلت نیست اون عروسکه +نخیر تبلته بیا...
-
خب دلش می خواد توی عروسی داییش برقصه :)))
یکشنبه 29 شهریور 1394 13:57
+ می خوام توی عروسی دایی ممر اون لباس خوشگله رو بپوشم و باله برقصم _ دایی ممر زن نمی گیره + بالاخره که زن می گیره _ نخیر اون هیچ وقت زن نمی گیره + نمی شه که هیچ وقت زن نگیره باید ازدباج (ازدواج) کنه _ اصلا هم اینطوری نیست همه که نباید ازدواج کنن خب بعضی ها دلشون نمی خواد ازدواج کنن + خب زن نگیره ولی دوست دختر که داره...