-
اقا جابر
شنبه 23 بهمن 1395 12:50
خب بالاخره امروز نمایشگاه جابربن حیان برگزار شد و بچه ها طرح هاشون رو نمایش دادن و مامان ها و البته باباها یک نفس راحت کشیدن توی این طرح ستایش با دوستش نوا هم گروهی بود و باعث شد ما دوتا خانواده باهم اشنا و رفیق بشیم ..کل طرح هم راجب این بود که چه زباله هایی واسه زمین بهترن و موقع خرید دقت کنیم که چیزایی که می خریم...
-
بچه ها
سهشنبه 12 بهمن 1395 13:37
سپهر با دوستای گروه موسیقیش به شدت مشغول تمرین هست و قراره واسه جشن 22 بهمن سه تا قطعه اجرا کنن یکی اهنگ تصنیف ای امان شجریان و یکی هم اهنگ تصنیف خاک مهرایین سالار عقیلی و سومی رو هم یادم نیست ... حالا این خاک مهرایین توی دستگاه اصفهان زده میشه و اون دوتای دیگه شور هست و به سپهر می گم می خوای یک سنتور دیگه برات بخرم...
-
خونه تکونی می کنیم
چهارشنبه 6 بهمن 1395 11:08
تولد برگزار شد و خب مسلما خونه منفجر شد و فرداش مهمون مسافری داشتم که دوتا فرشته ی کوچولو داشت و به ستایش حسابی خوش گذشت و البته به خودم ولی خسته شدم این تیتر رو هم زدم که بهتون استرس وارد کنم
-
اولین کنسرت
چهارشنبه 29 دی 1395 23:39
امشب پسرجان با دوستان گروه موسیقیاییش( گفته بودم که با چندتا از هم مدرسه ای هاش گروه موسیقی تشکیل داده و باهم تمرین می کنن؟) رفتن کنسرت همنوازی ارغوان سایه در فرهنگسرای نیاوران و خب این اولین تجربه ی مشترک من و سپهر هست و از لحظه ای که بردمش جلوی در خونه ی دوستش تا همین الان که بهم گفت سوار ماشین بابا شدم یعنی چیزی...
-
قصه میسازیم
یکشنبه 26 دی 1395 11:20
مدرسه سه تا موضوع داده که بچه ها باهاش داستان مصور بسازن موضوع اول اینه که یک درخت از جاش راضی نیست و می خواد از اونجا بره ... موضوع دوم : زهرا یک جوجه داره که اونو توی جعبه می زاره و به خدا می گه مواظب جوجه ام باش تا من از مدرسه برگردم .... موضوع سوم : سنجابی بالای درخت هست و متوجه میشه یک گرگ اون پایین خوابیده .......
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 آذر 1395 18:03
از مشهد برگشتم و ستایش حسابی سرماخورده و چون نشد خوب استراحت کنه بدتر شد و دو روز مدرسه نرفت و از فردا دیگه می فرستمش مدرسه . هنوز برنگشته دوباره بلیط رفتن به مشهد گرفتم و اخر هفته ی دیگه واسه شب چله ی عروس خانوم می ریم مشهد .فرداشب هم خونه ی خاله ی همسرجان دعوتیم و اینگونه میشه که ما امسال دوتا شب یلدا خواهیم داشت...
-
فکر نکنم دیگه همسرجان دیکته بنویسه
شنبه 20 آذر 1395 18:39
ستایش باید دیکته به والدین داشته باشه و من همسرجان رو در این زمینه توجیه می کنم و ستایش رو می فرستم پیشش و دیکته ی چهارخطی نوشته میشه و وقتی ستی داره دیکته رو تصحیح می کنه با تاسف به پدرش نگاه می کنه و می گه تو اصلا نوشتن بلد هستی ؟ سپهر از اردو برگشته و چون قطارشون خیلی تاخیر داشت معاون اطلاع می ده که بچه ها اگر خسته...
-
....
یکشنبه 14 آذر 1395 18:29
واقعا شورش رو دراوردم .اقا دستم به نوشتن نمی ره خب تازه وقتی هم تصمیم می گیرم بنویسم رمز عبور وبلاگ یادم می ره.هیچی دیگه الان دارم با موبایلم می نویسم چون موبایل جان بچه ی خوبی بود و رمز رو حفظ بود ما خوبیم و زندگی در جریان هست غیر از اینکه عمه شدیم واسه بار دوم زندایی هم شدیم و درسته که برادرزاده جان رو به کمک...
-
پایان و آغازی دیگر
شنبه 22 آبان 1395 19:49
بالاخره دفتر زندگی مانی هم بسته شد و درسته که دور از انتظار نبود و توی این 9 ماه کم کم واسه ی این موضوع اماده شده بودیم ولی خب بازم تلخ و دردناک بود و درست لحظه ای که مانی جان رو به خاک سپردیم نوه ی کوچک خانواده متولد شد و من رسما عمه شدم مرگ یهویی ادم رو غافلگیر و شوکه می کنه و مرگ این مدلی درسته که یواش یواش...
-
دوستان جدید
سهشنبه 18 آبان 1395 19:10
به لطف ستی دوتا دوست جدید پیدا کردم منتها خودم از تفاوت حدااکثری که بینشون هست در تعجبم یکیشون عاشق مد و فشن و کارهای زیبایی هست و من با این دنیا تقریبا بیگانه ام ولی دوستش دارم و دنیاش و هیجان هاش و دغدغه هاش برام جالب و قشنگه و باهاش ارتباط برقرار می کنم ولی اون یکی عاشق مکاتب ایسم دار و موسیقی سنتی هست که بازم من...
-
...
دوشنبه 17 آبان 1395 21:08
کتاب همسر زیبای سفیر رو می خونم و هی سعی می کنم خودم رو بزارم جای قهرمان داستان و درکش کنم ولی نمیشه بعد به خودم می گم اخه تو چه وجه اشتراکی باهاش داری که هی زور می زنی خودت رو بزاری جاش ِخوش قد وبالایی ِ زیبایی یا همسرت سفیر هست . والا ستایش کم کم داره میوفته روی غلطک و با درس و مشق کنار میاد .کلی دوست توی مدرسه پیدا...
-
خودسانسوری
یکشنبه 9 آبان 1395 12:49
دچار خودسانسوری مزمن شدم هی دلم می خواد بیام و بنویسم ولی بعد پشیمون میشم این پشیمونی چندتا علت داره گاهی از خودم خجالت می کشم مثل وقتی که از دست مامان کلافه میشم و می خوام اینجا ازش انتقاد کنم ولی همین که دستم می ره به نوشتن خودم خحالت می کشم اخه مامان هست و همه ی مامان ها در کنار کلی حسن و خوبی ،خب نقص هایی هم دارن...
-
گوشهایش
یکشنبه 2 آبان 1395 18:54
اینجانب تابستون ستی رو بردم پیش یک دکتر پوست در مشهد و اونحا با این تفنگهای گوش سوراخ کن گوشهاش رو سوراخ کردم خب تا یکماهی که همون گوشواره هایی که دکتر داده بود گوشش بود و فقط هر روز توی گوشش می چرخوندم و خیلی وقت بود می خواستم درش بیارم که نمی ذاشت و داد و بیداد می کرد واااای دست نزنی ها یک وقت درد می گیره تا اینکه...
-
همیشه مهاجرت برام غم انگیز بوده مخصوصا اگه مهاجر یک متخصص باشه
شنبه 24 مهر 1395 21:01
زنگ می زنم مطب دکتر کودکان سپهر( البته ستی رو هم می بردم پیششون ولی چون ازسن یکسال و نیم رفت زیر نظر متخصص انکولوژی دیگه به دکتر ناصری می گم دکتر سپهر :) )و ازمنشی می پرسم که خانوم دکتر ( اخه زن و شوهر هردو پزشکن.اقا, متخصص کودکان و خانوم, متخصص پوست و مطبشون یکجا هست) چه ساعت هایی تشریف دارن .منشی جواب می ده خانوم...
-
کاش های عجیب ستی
یکشنبه 18 مهر 1395 13:37
+ مامان من می خوام وقتی بزرگ شدم دوتا شوهر داشته باشم _ نمیشه دخترم ادما فقط می تونن یک زن و یک شوهر داشته باشن + پس چرا ماجون دوتا مامان داره ؟ منم می خوام دوتا شوهر داشته باشم _ خب پدربزرگم اشتباه کرده که دوتا زن داشته و حالا تو چرا دلت دوتا شوهر می خواد خب یک دونه کافیه ها + خب می خوام وقتی یکیش می ره سرکار اون یکی...
-
ترافیک صبحگاهی
پنجشنبه 15 مهر 1395 07:40
هر روز صبح که دارم ستی رو می رسونم مدرسه از جلوی در دانشگاه ازاد رد میشم .با وجود پل عابر پیاده 90 درصد دانشجوها وقتی از اتوبوس پیاده میشن از عرض خیابان عبور می کنن و همین کارشون باعث ایجاد ترافیک میشه .شما فکر کن یک اتوبوس دختر و پسر بالغ و عاقل همه باهم یکدفعه میان وسط خیابون خب نمیشه که از روشون رد بشی مجبوری صبر...
-
روزهای زندگی
دوشنبه 12 مهر 1395 17:06
به سپهر می گم برو خواهرت رو قانع کن مشقهاش رو بنویسه + می دونم کار مزخرفیه و الکی وقت ادم هدر می ره ولی لطفا بشین بنویس وگرنه مامان هم مخ منو می خوره هم تورو _ واااا سپهر این چه جور ترغیب کردن هست ؟!!! + مادر من بزار کارم رو بکنم بعدشم در اتاق رو روی من بستن و دوتایی مشغول درس خوندن شدن ستایش شب ها خیلی زود می خوابه 8...
-
دقیقا کجام؟
چهارشنبه 7 مهر 1395 09:26
اوضاعی هست ها !!! تا به حال اینقده ضیق وقت نداشتم . فکر کردم تابستون تموم بشه و مدارس شروع بشن یک کم همه چی مرتب میشه و من سرم خلوت میشه ولی نشد از ساعت 5:30 صبح که بیدار میشم یکسره سرپا هستم و دیگه از 6 بعدازظهر به بعد واقعا هلاکم و باطریم تموم میشه داداش جان رسما به جمع متاهلین پیوستن و با عروس خانوم یکی دوروز تهران...
-
از سری ماجراهای پسرجان
سهشنبه 9 شهریور 1395 17:35
به اتفاق عروس جان و سپهر و ستی میریم شهربازی و سپهر اصرار می کنه سوار ترن هوایی بشه و منم می گم می ترسم و باهات نمیام پس تو هم نرو .عروس جان می فرمان من باهات میام و با سپهر سوار ترن هوایی میشن و موقعی که ترن داشته یواش یواش بالا می رفته شازده خطاب به عروس جان می فرمان حوصله ی جیغ ندارم ها گفته باشم !!! عروس جان طفلی...
-
روزهای زندگی
پنجشنبه 4 شهریور 1395 16:58
واسه اولین بار یکی از همکلاسی های سپهر اومده خونه مون و دارن توی اتاق تمرین موسیقی می کنن .محمد تار می زنه و سپهر سنتور و دارن سعی می کنن یک تصنیف رو به طور مشترک باهم بزنن کلی ذوق کردم و این رو یک قدم رو به جلو واسه اجتماعی تر شدن پسر درونگرا و فراری از جمع ام می دونم قوزش دوباره برگشته اخه چند وقته که نه بریس می...
-
از سری ماجراهای دایی ممر
یکشنبه 31 مرداد 1395 19:01
داداش جان می فرمان که در اولین تعطیلات بعد از نامزدی قراره عروس جان بیاد تهران و می خواد یک سفر کوتاه باهم برن و ازم می خواست که بهش چندتا جا پیشنهاد بدم بعد وسط مذاکره می گه اصلا شما هم بیاین و دسته جمعی بیشتر خوش می گذره می گم عزیزم لطفا واسه اولین سفرتون با خودت سرخر نبر.می گه نه اخه اونم خیییلی دوست داره با شماها...
-
مدال و المپیک
دوشنبه 25 مرداد 1395 19:13
دخترجانمان امروز مسابقه ی شنا داشت و اینجوری بوددکه هرکی می پرید توی اب بهش مدال می دادن :)) بعد دختر جانمان در رشته ی پا دوچرخه!!!!مسابقه دادن و نفر دوم شدن و یک مدال برنزی دریافت کردن ( اخه مدال های نقره شون زود تموم شد!!!) و از لحظه ای هم که رسید خونه مشعول بود و تند تند عکسهای خودش با مدالش رو برای همه ی کسایی که...
-
نه گرم هست و نه سرد
یکشنبه 24 مرداد 1395 22:03
شب ها اگه کولر روشن باشه یخ می کنی اگه خاموشش کنی گرمت میشه پاییییز جان بیا دیگه
-
...
دوشنبه 18 مرداد 1395 14:51
اینقدر ننوشتم که دیگه نوشتن یادم رفته و نمی دونم چجوری باید شروع کنم ستایش امروز نهار خونه ی دوستش دعوت بود و دلم می خواست یک کیک کوچولو بپزم و بدم با خودش ببره ولی فرصت نکردم و سر راه که می رسوندمش یک جعبه شیرینی خریدم سپهر و دوستش ( درواقع پسر دوست من ) هم توی اتاق مشغولن و منم بعد از اینکه میز نهارشون رو جمع کردم...
-
حالا چی بپوشم؟
دوشنبه 11 مرداد 1395 07:50
ر فتیم خواستگاری و جواب بله رو به طور رسمی از عروس خانوم دریافت کردیم . شهریور ماه مراسم نامزدی هست و دیگه باید با مامان بریم واسه خرید , مثل پارچه ی چادری و پارچه ی لباس مجلسی و و سرویس طلا و ... خلاصه از این قرتی بازی ها از الان طلب صبر دارم واسه عروس جان . من که بهش پیشنهاد کردم کلا اشپزی نکنه چون در هر صورت یک...
-
برمیگردیم
چهارشنبه 30 تیر 1395 17:08
دارم وسایلم رو جمع و جور می کنم و فردا برمی گردم و جمعه صبح زود می رسم خونه کلی اتفاق جدید و خوب در راه هست دارم عمه میشم عمه ی یک کوچولوی پاییزی :) واسه بار دوم دارم خواهرشوهر میشوم و برگردم تهران به سرعت باید باروبندیلم رو جمع کنم و برم مشهد تمام مدت که دارم چمدون می بندم و حتی اینجا دارم می نویسم , ذهنم توی کمد...
-
السا
شنبه 19 تیر 1395 15:38
توی این مدت متوجه شدم فقط دختر خودم و همکلاسی هاش نیستن که عشق السا دارن بلکه این موضوع جهانی میباشد و حتی دختربچه های ساکن سوییس هم عشق السا دارن و مایوی السایی می خرن پ.ن: از دیروز که همسرجان برگشتن اینجانب غم غربت گرفتم و دلم برای خونه ام تنگ شده
-
خوش اقبالی یعنی داشتن دوست خوب
شنبه 29 خرداد 1395 16:54
دوستی که تا براش تعریف کنی که مامانت هوس کرده بره بازار بزرگ و از اونجا فلان چیز رو بخره فورا بگه خب من می برمش تو که می دونی من بازار رو مثل کف دستم بلدم و فورا زنگ بزنه به مامانت و باهاش قرار بزاره و خودش بیاد دنبالش و خودش هم برسونتش دم در خونه پ.ن : نمی دونم دیگه کی فرصت کنم که وبلاگم رو اپ کنم
-
جام جهانی!!!
دوشنبه 24 خرداد 1395 15:29
پدر جان و پسرجان نصف شبی نشسته اند پای تلویزیون و دارن فوتبال نیگا می کنن (البته مستحضر هستید که چون من زود می خوابم در نتیجه از ساعت 10 شب به بعد واسه من نصف شبه) بیشتر از اینکه نیگا کنن حرف می زنن و تفسیر می کنن و جالبه که اکثر مواقع هم نظراتشون مخالف هم هست و اصرار دارن که با صدای بلند همو قانع کنن .بین مکالمات شون...
-
Cure
دوشنبه 17 خرداد 1395 19:54
دیشب ستایش رو برده بودم واسه چکاپ و دکترش گفت دیگه لازم نیست بیاریش و توی علم پزشکی بعد از گذشت سه سال از پایان درمان ویلمز , ستایش کیور محسوب میشه و احتمال برگشت بیماری تقریبا صفر هست و الان ستایش دقیقا 3 سال و نیم از قطع درمانش می گذره باورم نمیشه که دیگه لازم نیست ببرمش و ازمایش خون ها تموم شد خداروشکر