-
اخرشم به خاطر اینا خونه رو می فروشم والا
چهارشنبه 25 شهریور 1394 15:36
ساعت ۱۱ شب هست و تازه مهمونام رفتن میام روی تختم دراز بکشم و مثل همیشه پنجره ی اتاقم باز هست و یک نسیم خنکی هم پرده رو تکون می ده سرو صدای چکش زدن و جوشکاری و جابجا کردن میله میاد .. اخه این همسایه بغلی که بناییش تموم شد و ساختمونش رو ساخت این صداها دیگه چیه , می رم پشت پنجره و می بینم به به اقایون هیاتی عزیز با...
-
شما باشین چه عکس العملی نشون می دین
پنجشنبه 19 شهریور 1394 09:46
بانویی چندروز یکبار میاد و در نظافت خونه بهم کمک می کنه خانوم خوب و محترمیه و من از کارش راضی هستم از همه مهم تر خیلی مطمین هست یعنی اونجوری نیست که وقتی می خواد بیاد من وسایلم رو جمع کنم همیشه ساعت و انگشتر و پابندم و خیلی وقتا هم گوشواره و دستبندم روی میز ولو هست کیف پول و کارت عابربانک هم همین طور, اکثر اوقات با...
-
خرید مردانه
دوشنبه 16 شهریور 1394 11:53
باید واسه کنسرتشون لباس می خریدم خب لباس خریدن واسه ستی خیلی راحت لذت بخش بود باهم هی از این مغازه به اون مغازه رفتیم هی لباس پرو می کردیم و هر دفعه ام ستایش با کمال میل می رفت اتاق پرو و هی ژست های مختلف می گرفت و هی قروبون صدقه ی قد و بالای خودش می رفت (گفتم که خودشیفته هست) و اما سپهر ....یعنی پروژه ای بود ها ,...
-
یک عدد هویج !
سهشنبه 3 شهریور 1394 20:21
الان دوسالی هست که به اقتضای سن مجبور به رنگ کردن موهای نازنینم هستم توی این دوسال سه بار تلاش کردم که خودم رنگ کنم تا مجبور نباشم هی برم ارایشگاه ولی چون خعلی با استعدادم دیگه بیخیال شدم ! و پیش یک بانو در یک ارایشگاه گم نام می رم و راضی هم هستم حالا چندوقت پیش تر ها هی این دوست جان های ما گفتن چرا نمی ری پیش فلانی...
-
شکلات کاکائویی من
دوشنبه 2 شهریور 1394 19:48
+ مامان چرا این پشه ها اینقده شکلات دوست دارن ببین بازم اینجام رو گزیدن ! تازه بیشتر هم شکلات کاکائویی دوست دارن _ الهی فدات بشم خب از بس شیرین و خوشمزه ای شکلات من + چرا مامانشون مثل تو بهشون نمی گه شکلات بده و دندوناشون رو خراب می کنه و اینگونه است وقتی ما قربون صدقه ی دختر می ریم و بهش می گیم شیرین و خوشمزه است و...
-
نمی دونم چرا خودم رو حلق اویز نمی کنم والا بوخودا :))
پنجشنبه 29 مرداد 1394 08:23
اول از همه بگم دیروز بعد از چهارساعت معطلی بالاخره موفق شدیم بریم خدمت دکتر لاریجانی و ایشون هم واسه سپهر یک سری ازمایش خون نوشت و بهم گفت توی این سن T Score رو برسی نمی کنن و بیشتر z score بررسی می شه و دیگه اینکه باید جایی سنجش تراکم استخوان انجام می دادم که ایتم کودک داشته باشه و گفت قاعدتا نباید وضع خیلی وخیم باشه...
-
فکر کنم تا این دوتا بزرگ بشن من یک مدرک پزشکی بگیرم !
چهارشنبه 28 مرداد 1394 12:48
سپهر رو به توصیه ی دکتر درویش بردم سنجش تراکم استخوان و جوابش اصلا جالب نبود از صبح دارم توی اینترنت می چرخم تا ببینم این اصطلاحات یعنی چی , T scor سپهر -3.6 بود در حالی که نرمالش باید بین 0 تا -1 باشه و هرچی این عدد منفی تر باشه یعنی اوضاع خرابتره و این یعنی اینکه سپهر پوکی استخوان داره البته اینا تفسیرای من هست و...
-
شاید جمله ی انکه از دیده رود از دل روددرست باشه
شنبه 24 مرداد 1394 16:20
ستی دوتا عروسک شبیه هم داره می گه خواهر و برادر هستن اسم من و دایی ممر رو روی این خواهر و برادر گذاشته بعد من این موضوع رو توی گروه تلگرام خانوادگیمون گفتم طفلی داداش خارج نشین گفت یعنی من کلا حذف شدم اونوقت دایی ممر جان می فرمان نخیر بچه ها قدرت تشخیص دارن و صادقن , طبیعیه بچه به سمت دایی با شعورتر و مهربون تر و عاقل...
-
با اینحال زندگی در جریانه
یکشنبه 18 مرداد 1394 18:31
نشستم توی اشپزخونه و با اینکه واسه شام مهمون دارم و کلی هم کار دارم ولی می خوام بنویسم انگار یک چیزی گلوم رو فشار می ده و تا ننویسم اروم نمی شم (قبلا که وبلاگم نداشتم چی کار می کردم) دیشب سپهر رو بردم پیش دکتر درویش بعد از اینکه معاینه اش کردن گفتن چرا واسه کیفوز پشتش اقدام نمی کنین منم گفتم قبلا تحت نظر دکتر گنجویان...
-
روزنوشت
سهشنبه 13 مرداد 1394 21:52
با صدای زنگ ساعت بیدار شدم سپهر باید می رفت مدرسه به زور چشام رو باز کردم و از تخت پایین اومدم سپهر رو صدا زدم و چراغ پذیرایی رو روشن کردم هنوز اثار مهمونی دیشب باقی مونده بود دیشب تنها بودیم و همسر ماموریت رفته بود مامان دوقلوها و همساده پایینی اومده بودن خونه مون و تا نیمه شب حرف زده بودیم و اش دوغ خورده بودیم تا...
-
عروس اینده
دوشنبه 5 مرداد 1394 15:18
خانواده ی همسرم هفته ی پیش اینجا پیش ما بودن و تازه برگشته بودن مرکز دنیا که دیروز خبردار شدیم یکی از اقوام به رحمت خدا رفته واسه همین پدرشوهر و مادرشوهر جان امشب دوباره میان تهران تا در مراسم های معمول شرکت کنن خطاب به ستی : مامان جان برو اتاقت رو جمع کن امشب مادرجونت میاد + اون که تازه اینجا بوده _ خب حتما دلش واسه...
-
حرکات خیلی موزون
جمعه 2 مرداد 1394 23:10
امشب یاد یک خاطره افتادم از همین بانوانی که به دایی ممر پیشنهاد می دادیم البته مال خیلی وقت پیش هست ولی حیفم اومد تعریف نکنم حدودا 8 ماه پیش توی مراسم جشنی یک دخترخانومی رو به دایی ممر نشون دادم و گفتم دختر خوبیه نظرت چیه , اونم طبق معمول ابرو بالا انداخت که نه خیلیم جالب نیست و از این حرفا منم هی تعریف کردم هنوز نیم...
-
بنده کاملا متوجه شدم :))
چهارشنبه 31 تیر 1394 08:58
زمان: قبل از ورود مهمان موقعیت: بغل اینجانب با چشمای درشت و گردن کج و ناز فراوان -مامان می شه هی نگی کوچولوی گناه داره این اسباب بازی رو بهش بده یا ببین چقدر مظلومه بهش بده یا مهمونمونه بهش بده اخه همه ی اینا وسایل شخصی منه متوجه می شی تعطیلات تابستونی سپهر تموم شده و اقا از شنبه تشریف می برن مدرسه مدیونین اگه فکر...
-
از سری ماجراهای دایی ممر
سهشنبه 23 تیر 1394 13:11
من و مامان داریم طبق درخواست خودش بهش چندتا بانو معرفی می کنیم واسه ازدواج اونوقت اقا می فرمان نه این قیافه اش رو نمی پسندم نه این یکی زیادی لاغره وا مگه ... هم شد رشته تحصیلی این یکی چاقه ها نه خیلی قدش بلنده وای نه قیافه اش یکجوریه ادم حوصله اش سر می ره نه نه اصن من از این تیپ خانواده ها خوشم نمیاد اینکه همسن و سال...
-
هفته ی پرماجرا
یکشنبه 21 تیر 1394 16:10
هفته ی پیش بالاخره سپهر رو بردم پیش یک ارتوپد که از اشناهای دور یکی از دوستای مامانم بود اقای دکتر یک ازمایش خون نوشت واسه بررسی روماتیسم و عکس از پاش قرار بود امروز که جواب ازمایش حاضر می شه بریم پیشش ولی پریشب اقای دکتر فوت کردن !!! و من گیج و منگ و شوکه شدم اخه مگه می شه من همین چندروز پیش دیدمش و حالش خوب بود دایی...
-
یک مادر کاملا معمولی هستم
شنبه 13 تیر 1394 10:16
سپهر رو که هنوز موفق نشدم ببرم دکتر یعنی تا مطبش هم رفتیم ولی منشی گفت واسه دکتر جراحی اورژانس پیش اومده و امشب مطب نمیاد حالا نمی دونم توی این هفته ببرمش یا کلا بیخیال بشم و وقتی برگشتم تهران پیگیر مشکل پای سپهر باشم خیلی وقتا این جمله رو شنیدم که بچه ها رو می ذاشتی پیش مامانت و تو هم با همسرت می رفتی یا اون دفعه ای...
-
کاش از این حرارت کم بشه
چهارشنبه 10 تیر 1394 10:34
امشب سپهر رو می برم دکتر ببینم نظرشون چیه به دکتر گنجویان هم زنگ زدم و بعد این که کلی با منشیش چک و چونه زدم که بهم وقت نزدیک بده (اخه می خواست واسه ابان وقت بده) و اونم بهم یک وقت بین مریض واسه 31 مرداد داد بعدش فهمیدم که فقط ستون فقرات می بینن و واسه پاش بهم گفت به دکتر درویش زنگ بزنم هیچی دیگه دکتر درویش هم واسه 17...
-
این مکالمه رو از پشت در اتاق شنیدم
یکشنبه 7 تیر 1394 13:42
+داداشی می شه بوست کنم ـ نخیر (با تحکم و صدای دورگه) +هیسا (اسم عروسک ستی) چی اون می تونه بوست کنه ـ ابدا (با تحکم بیشتر) + اخه خیلی دوست داشتنی هستی ـ اه اه اصن از این اداها خوشم نمیاد برو بیرون از اتاق یکی از دوستای مامان قرار شده از یک دکتر ارتوپد وقت بگیره و بهمون خبر بده فعلا که خبری نداده
-
دل نگرانی های این روزای من
جمعه 5 تیر 1394 14:47
در جریان مشکلات سپهر که هستین (همون انحراف ستون فقرات ) و خب می دونین که تحت نظر دکتر گنجویان بود و واسش بریس تجویز کرده بود که ابته سپهر یکسال به صورت کج دار و مریض و با کلی خواهش تمنا از اون بریس استفاده کرد و بعدش هم کلا بیخیالش شد و البته که هیچ تغییری هم در ستون فقراتش ایجاد نشد یعنی نه بهتر شد و نه بدتر وخب...
-
به بام بامش می گه تو با من نیا بو می دی حکایت دختر ماست
چهارشنبه 3 تیر 1394 14:09
- مامان پی پی دارم +بدو برو دستشویی تو دیگه خودت بلدی کارات رو بکنی چند دقیقه بعد از توی دستشویی -مامان یک دقیقه بیا کارت دارم +بهت یاد دادم چجوری خودت رو بشوری پس خودت انجامش بده _نه فقط یک دقیقه بیا یک کار دیگه دارم می رم در دستشویی و ستی هم در حالی که گردنش رو کج و چشاش رو درشت کرده و بهم زل می زنه و با صدای...
-
مرسی دوستم
پنجشنبه 28 خرداد 1394 16:49
صبحی داشتم با زهرا چت می کردم و بهش خبر دادم که اینجا رو ساختم ولی حیف که ارشیو ندارم اونم گفت واسم درستش می کنه بعدشم که سپهر و ستایش کلاس موسیقی داشتن و از خونه رفتم بیرون و الان که دوباره به نت وصل شدم کلی ذوق کردم اخه خیلی از ارشیوم رو منتقل کرده تازه قراره بقیه اش رو هم منتقل کنه بعدشم دیدم فروغ اینجا رو پیدا...
-
زمان می بره
پنجشنبه 28 خرداد 1394 09:46
نمی تونم با اینجا ارتباط برقرار کنم کلا از اون ادمایی هستم که تغییر رو به سختی می پذیرن ولی باید بتونم خیلی وقته ننوشتم و یادم رفته چجوری باید بنویسم امتحانا تموم شد و تعطیلات شروع شده حالا بیشتر غرغرها و کج خلقی ها ی سن بلوغ خودش رو نشون می ده دارم می رم مشهد ولی وقتی برگردم به صورت جدی می خوام پیگیر رفتارهای خاص...
-
بلاگفا به روح اعتقادی نداره!
دوشنبه 11 خرداد 1394 14:44
هرچی منتظر شدم بلکه خونه ی قبلی سامونی بگیره نشد که نشد این شد که اسباب کشی کردم اینجا البته اسباب کشی که چه عرض کنم فقط خودم اومدم و همه چیزم تو خونه ی قبلی جامونده :( کلی حرف داشتم توی این یک ماهی که اون خونه قبلی درش قفل بود حالا یواش یواش میام و می نویسم فعلا دارم با سوراخ و سنبه ای جای جدید اشنا می شم فقط همینو...
-
دست گل همسرانه
سهشنبه 14 بهمن 1393 14:07
همسرجان با سه تا همکار دیگه تشریف بردن چین که یکی شون از بچه های دانشگاه هست و کلی با هم کوه رفته ایم و خلاصه خوب می شناسمش چندشب بیش ترها قراربود خانوم همین هم دانشگاهی سابق با بچه هاش بیاد بیش من و منم درحال تدارک شام بودم و در همین حین هم گاهی شماره ی همسرجان رو می گرفتم ولی جواب نمی داد بعد دیدم شماره ی چینش در...
-
و اما نت
شنبه 11 بهمن 1393 14:05
با ستایش رفتم ارایشگاه و گیسوانم رو از بیخ زدم و موهای ستی رو هم کوتاه کردم درواقع کمی مرتب کردم چون موهای اون کوتاه بود خودمم موهام رو دقیقا مدل ستایش کوتاه کردم از این مدل مصری ها که جلوش بلندتره ..اومدیم خونه و به سپهر می گم چطوره مامان؟ به نظرت من و ستایش خوشگل شدیم ؟با تعجب نیگا می کنه و می گه چطور؟!! می گم الان...
-
بدانید و آگاه باشید که خندیدن به کسی که تیمش باخته عاقبت نداره
شنبه 4 بهمن 1393 14:04
وقتی ادم با یک سری چشم بادومی واسه تماشای فوتبال پا می شه می ره یک رستوران تازه کلی هم کل کل فوتبالی می کنه و واسه باختشون به استرالیا سر به سرشون می زاره باید یک درصد هم احتمال بده که شاید فردا شبش تیم خودش ببازه و اونوقت صبح اش کلی چشم بادومی با نیشای باز منتظرشن تا انتقام بگیرن
-
بی موبایل شدم :(
سهشنبه 30 دی 1393 14:01
موبایل جان سوخت ...بلی به همین راحتی حالا من نه وایبر دارم نه اینستا از همه بدتر اینکه کل اطلاعات روی موبایل از بین رفته و دیگه شماره تلفن هام رو ندارم بدیش این بود که شماره های همه پزشکا از متخصص زنان خودم تا دندونپزشک و ارتوندس بچه ها و متخصص کودکانشون و .... با شماره پرونده هاشون اونجا بود فعلا موبایل قدیمی دایی...
-
زندگی با پدرها شادتر است
دوشنبه 29 دی 1393 14:00
یادم نمیاد این جمله رو کجا خوندم یا شنیدم حتی مطمین هم نیستم که ساختار جمله اش همین باشه اما مفهومش همین بود ..الان دارم به این جمله می رسم می دونین پدرها کله شق ترن و خیلی اهل بازی های هیجانی هستن برعکس مادرا که محتاطن و اهل ریسک کردن نیستن توی شهربازی اون کسی که پایه ست واسه سوار شدن به ترن هوایی و یا رنجر همسرجانه...
-
خیلی سخت بود
یکشنبه 28 دی 1393 13:58
این خام گیاه خواری چه کار سختیه من که فقد 36 ساعت دووم اوردم همون روز اول دایی ممر ما رو به یک قرمه سبزی خوش اب رنگ مهمون کرد و وقتی من گفتم رژیم خام گیاه خواری دارم و نمی تونم بخورم با چشای گرد بهم نیگا کرد و گفت خدا یک عقلی به شما دخترا بده خلاصه روز اول گذشت و دیروز و تا شب دووم اوردم ولی وقتی سرایدار با سه تا نون...
-
خام گیاه خوار می شویم!
جمعه 26 دی 1393 13:56
توی این سه روز اینقده جوشونده خوردم که دیگه از هرچی نوشیدنی گرمه بیزارم بدیش هم این بود که باید تازه تازه می خوردم یعنی نمی شد صبح پاشم درست کنم و تا اخرشب همون رو بخورم رژیم سختی نبود ولی همین جوشونده درست کردنش واقعا مکافات بود احتیاج به یک عدد ادم بیکار داشت که دایم توی اشپزخونه دم گاز باشه از امروز هم که باید به...