-
ذکر مصیبت :))
شنبه 15 خرداد 1395 11:43
سه روز تعطیلی باشه و مجبور باشی بابت بچه ی امتحان زده ات بمونی خونه و کلی تفکر کرده باشی که چجوری این سه روز خونه نشینی رو تحمل کنی و تصمیم می گیری دوتا از دوست جان ها رو که اونا هم بابت جبر زمونه خونه نشین شدن واسه شام و دورهمی دعوتشون کنی تازه این دورهمی رو هم می اندازی واسه اولین روز تعطیلی تا دوروز بعدش فرصت جمع و...
-
توی خانواده ی شما هم از این قوانین وجود داره؟
یکشنبه 9 خرداد 1395 10:45
یک قانون کلی در خانواده ی ما (البته خانواده ی مادری بیشتر) وجود داره اونم اینه که همه دختر های فامیل حیف میشن و همه ی خانومای پسرای فامیل هم شانس میارن :)))) یعنی شما تصور کن یک پسر یک لاقبا از فامیل که تا همین دیروز هیچ کی حتی حاضر نبود نگاهش کنه چه برسه به اینکه زنش بشه , ازدواج می فرمان بعد همچین بین فامیل عزیز...
-
غرغرانه
سهشنبه 4 خرداد 1395 09:12
همیشه تایم مدارس زندگی نظم و انضباط بیشتری داره .ستایش که دیگه تعطیل شد و سپهر مشغول امتحان دادن هست و خب دیگه امتحانها کله ی صبح نیست و ساعت 10:30 برگزار میشه اینه که ساعت خواب و بیداری تغیر کرده و گاها پیش اومده که تا 9 خواب بودیم البته من تایم صبح رو خیلی دوست دارم و سعی می کنم دیگه 8 از رختخواب دل بکنم چون اگه...
-
پشه های بی ادب
جمعه 31 اردیبهشت 1395 20:03
+پشه ها هیچی راجع به نقاط خصوصی نمی دونن _چرا مگه چی شده + ببین پشه بام بامم رو نیش زده _ الهی بمیرم + مامانش بهش یاد نداده که بام بام نقطه ی خصوصی هست و نباید اونجا رو نیش بزنه
-
یک تجربه
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 15:26
تخت سپهر از این مدلاست که پایینش میز تحریر و کمد هست و تخت پله می خوره می ره بالا داشتم اشپزخونه رو جمع و جور می کردم و همسرجان هم داشت تلفنی با کارفرما صحبت می کرد و سپهر و ستایش و دریا (دوست ستایش و همچنین همساده) هم قایم باشک بازی می کردن که با صدای گرومپ دویدم سمت اتاق سپهر و دیدم ستایش محکم ناناز مبارک رو گرفته و...
-
تلگرام
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 22:59
پدرجان چندوقتی هست تلگرام دار شده و به گروه کوچولوی خانوادگیمون اضافه شده و هر روز حداقل ده تا پیام نصبحت گونه می زاره و اگه این وسط یک کدوممون یک طنز سیاسی یا خدایی نکرده انتقادی بزاریم, پدرجان یک متن بلند و بالای نصبحت گونه می زاره که تهش منظورش اینه که بچه جان به کار و زندگیت بچسب و کاری به کار سیاست نداشته باش...
-
کاش ...
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 13:18
پشت چراغ قرمز هستم و دارم فکر می کنم اگه برم تا فلان ازمایشگاه و جواب ازمایشای ستی رو بگیرم به موقع به تایم تعطیلی مدرسه می رسم یا از همینجا سر خر رو کج کنم و برم ستایش رو بردارم و باهم بریم ازمایشگاه .که با صدای بوق بوق یک موتوری دومتری از جا می پرم و از توی اینه به عقب نگاه می کنم و تا جایی که امکان داره ماشینم رو...
-
شایدم اینا اخرین تلاش های مادربزرگ هست واسه انسجام بیشتر خانواده ی کوچیکش
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 11:39
نشستم توی ماشبن تا دختر دایی بره و داروهای مانی رو بگیره منم از فرصت نهایت استفاده رو می کنم و وبلاگ بروز می کنم مانی اردیبهشتی ما, 86 ساله شد. براش کیک و شمع گرفتیم حتی شمع هاش رو روشن کردیم ولی بعید می دونم چیزی متوجه شده باشه . من و دختر دایی تنها نوه های دختر مانی هستیم اونم با تفاوت سنی 18 سال .توی این دوماه کلی...
-
روزهای بهاری
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 13:29
تراس با گلهای ناز و نسترن و میخک و مینا پراز گل و خوشگل شده یک گلدون مستطیل کوچولو هم کاکتوس کاشتم و گذاشتمش روی تراس هرچی هم به فرشته جان(بانویی که توی کارای خونه بهم کمک می کنه ) می گم لطفا به این کاکتوس اب نده گوش نمی ده و تا چشم منو دور می بینه بهش اب می ده :))) خلاصه امیدوارم این کاکتوس از اب فراوان و بقیه ی گل...
-
مامانای حرف گوش نکن
سهشنبه 31 فروردین 1395 15:18
مانی رو به خونه ی داییم اوردیم البته با تمامی امکانات . دایی با یکی از شرکت هایی که خدمات پرستاری ارایه می کرد قرارداد بست و تمام امکانات اتاق ای سی یو به همراه پرستار 24ساعته اجاره کرد . اوضاعش همونه و فرقی نکرده با یک لوله توی گردن برای تنفس و یک لوله از دماغ به معده واسه تغذیه .مامان جانمان هم کوچ کرده اند منزل...
-
تصورش در مورد زندگی پس از مرگ واسم جالب و عجیب بود
سهشنبه 24 فروردین 1395 08:50
_ خدا دیگه ارزوهای منو درست نمی کنه + چرا مامان جان , براورده می کنه , خب شاید یک ارزوی سخت کردی _ توی سفره هفت سین ارزو کردم مانی خوب بشه و تو هیچ وقت از پیشم نری ولی هیچ کدومش درست نشد + من که همیشه پیشت هستم _ نه نیستی .هی می ری بیمارستان + خب باید برم به ماجونم سر بزنم و ببینمش دیگه .بعدشم هر وقت رفتم حتما شب...
-
راننده ی زن
شنبه 21 فروردین 1395 21:57
ماشین جدیده رو یادتونه همون که واسه خریدنش همسرجان دهن نمایندگی و ایضا این جانب رو سرویس نمودن .همون ماشین رو چندروز پیش واسه سرویس بردمش نمایندگی مربوطه .حالا شما تصور کن در گاراژ تعمیرگاه به اییییییییین بزرگی , طوری که دوتا ماشبن باهم می تونستن از درش رد بشن .بعد اینجانب وقتی داشتم از در وارد می شدم یکدفعه یک صدای...
-
روزای تند و تلخ
چهارشنبه 18 فروردین 1395 14:18
اینقدر روزا تند تند می گذرن که متوجه گذرشون نمی شم این یکماه اخیر نصف بیشترش در مسیر خونه و بیمارستان گذشت . داداش جان خارج نشین بعد سالها امسال عید اومد ایران (هرسال تابستون میومد) که اونم طفلی هیچی از عیدش نفهمید از بس در مسیر خونه و بیمارستان بود .باورم نمیشه که یکماه از اومدنش گذشته و پس فردا برمی گرده مانی...
-
چشماش رنگ زندگی داشت
سهشنبه 18 اسفند 1394 17:05
الان از بیمارستان برگشتم و حال خوشی دارم اخه امروز مانی حالش بهتر بود البته فعلا باید بیمارستان باشه و تا کی اش معلوم نیست بلیطای روز جمعه مون رو هنوز پس ندادم چهارتا بلیط به اسم من و سپهر و ستایش و مانی . همسرجان و دایی ممر بلیط شون واسه چهارشنبه اینده ست .همچنان امیدوارم , شاید جمعه رفتیم ( خیلی پررو ام :) ) از...
-
عجله نوشت
جمعه 14 اسفند 1394 07:18
کامنتای پست قبل رو بدون نظر دادن تایید کردم چون من قبلا و داخل پست نظرم رو گفته بودم و حالا نوبت شما بود نظراتتون رو بگین نظر دکتر ستایش رو هم پرسیدم و به اخر همون پست قبل اضافه کردم مانی عزیزم (مادربزرگم) حالش خوب نیست و بیمارستان بستری شده . چندوقتی بود اومده بود تهران خونه ی پسرش و قرار بود جمعه ی اینده با من...
-
یک سوال سخت
چهارشنبه 12 اسفند 1394 07:36
یکی ازخواننده هام که خودش در کودکی ویلمز داشته یک سوال پرسیده . اول می خواستم توی خود کامنت جوابش رو بدم ولی دیدم انصافا خیلی سخته و دلم خواست بدونم نظر شماها چیه و اگه شما بودین چه می کردین دوست دارم شماها هم بخونین و نظرتون رو بگین من خودم در انتهای متن نظرم رو می نویسم کامنت خواننده ی عزیز : بازم سلام من هر چند سال...
-
عنوان ندارم
یکشنبه 9 اسفند 1394 16:10
دایی ممر توی تلگرام واسم می نویسه که امروز عکس بانوی مورد نظر رو به دوستم نشون دادم می گه چقدر شبیه خواهرت هست .بعدم اضافه می کنه من فکر می کردم خوشگله ولی اگه شبیه تو باشه که زشته .... یعنی تا وقتی من این دایی ممر رو دارم دیگه اصلن نیازی به دشمن ندارم ها :))) کمپ کویری متین اباد عالی بود و من خیلی دوست داشتم مخصوصا...
-
انگیزه های رای دادن
چهارشنبه 5 اسفند 1394 12:07
یکی از دوستای داداش خارج نشین کاندید شده و مامان می گفت توی بعضی از تراکت های تبلیغاتیش از داداش جان به عنوان یک دوست نخبه نام برده و خلاصه همین موضوع باعث شده تا پدر جان تمام وقتش رو وقف تبلیغ واسه ی این کاندیدای عزیز بکنه . از اون روز دیگه من داداش جان رو دکتر جان خطاب قرار می دمش اخه ما کلا توی فامیل هیچ پزشکی...
-
چرا بعضی ها کاری می کنن که ادم از امانت دادن پشیمون بشه
دوشنبه 26 بهمن 1394 19:38
این دختر جان ما تابستون در کنار کلاس باله اش اسکیت هم می رفت یعنی دوروز در هفته باله و دوروز هم اسکیت ِ بعد از شروع سال تحصیلی کلاس اسکیت رو حذف کردم و فقط باله می ره و حدود سه ماه پیش یکی از مادرهای باله ازم خواست کفش اسکیت ستایش رو به دخترش قرض بدم تا اون یکی دو جلسه باهاش بره کلاس اسکیت و ببینه خوشش میاد یا نه و...
-
سپاسگذارم
سهشنبه 20 بهمن 1394 11:27
از همه تون یک دنیا ممنونم خیلی هاتون توی کامنتای عمومی و خصوصی با ایمیل و اینستاگرام بهم کلی اطلاعات دادین و منو اگاه کردین مرسی که اینقدر خوبین روز شنبه بعد از اینکه از دکتر برگشتم موضوع رو باهمسرم و دایی ممر جان درمیون گذاشتم و خب عکس العمل هردوتاشون این بود که تعجب کردن و همسرجان که گفت من که تاحالا همچین موردی توی...
-
ابسانس
یکشنبه 18 بهمن 1394 07:27
دیشب رفتیم دکتر و ستایش معاینه شد و نوار مغز گرفته شد دکتر گفتن این توصیفی که من از ستایش می کنم تیپیک توضیح صرع ابسانس هست انگار من این کتابا رو خونده باشم و بخوام این نوع صرع رو توضیح بدم . نوار مغز رو گفتن خیلی خوبه و فقط یک قسمت کوجیک موردی دیده میشه و انتظار بیشتری داشتن با توجه به توضیحات من قرار شد به مدت یکی...
-
دکتر دکتر دکتر
چهارشنبه 14 بهمن 1394 09:34
دیشب رفتم پیش دکتر ستایش برخلاف همیشه خیلی شلوغ بود و دوتا هم مریض داشت که اومده بودن اونجا شیمی درمانی بشن .نمی دونم چرا واسه شیمی درمانی اومده بودن مطب اخه اکثر مریضا شیمی درمانی رو می رن بیمارستان (دکتر صبح ها بیمارستان هستن) خلاصه یکدفعه پرت شدم به زمان شیمی درمانی ستایش حالم اینقدر دگرگون شد که اصلا نمی تونستم از...
-
مگه میشه مگه داریم؟!!
دوشنبه 12 بهمن 1394 11:19
چقدر سخته شناختن ادما , یک خانومی هست که من همیشه به عنوان یک خانوم عاقل و فهمیده ازش یاد می کردم تا اینکه دیشب متعجبم کرد . گفته بودم که دایی ممر در مرحله ی اشنایی با کسی هست و تازه باهاش اشنا شده و فقط دوبار حضوری همدیگه رو دیدن و بعدش تلفنی باهم در ارتباطن ؛اونوقت دیروز همین خانوم عاقل و فهمیده ای که حرفش رو زدم با...
-
درهم
شنبه 10 بهمن 1394 13:11
ستایش چندوقته موقع حرف زدن گیج می زنه یعنی داره باهام حرف می زنه یکدفعه به یک گوشه خیره میشه و ساکت می شه واسه چند ثانیه ِ بعدش یادش نمیاد چی می گفته و می ره سراغ یک کار دیگه البته اگه من بهش بگم داشته چی می گفته یادش میاد و ادامه ی حرفش رو می زنه یا گاهی هم وقتی من دارم باهاش حرف می زنم این اتفاق میوفته . نمی دونم...
-
:)
یکشنبه 4 بهمن 1394 13:18
پیاده روی صبح گاهی رو زیر نم نم بارون انجام دادم و بعد از خرید روزانه و جابجا کردن شون , الان با یک لیوان دم نوش نعنا نشستم جلوی تلویزیون و منتظرم مرداک شروع بشه .روی گاز هم اش ترخینه داره یواش یواش واسه خوش می جوشه دیشب از گلودرد بیدار شدم و الانم گلوم خارخار (اصطلاح من دراوردی به معنی اینکه گاهی می خاره گاهی هم درد...
-
دوست
پنجشنبه 1 بهمن 1394 14:42
یک سری از دوستا هستن که دوستای خودم هستن یعنی خودم باهاشون دوست شدم بدون واسطه ,یک سری از دوستا هم هستن که با واسطه باهاشون دوست شدم مثلا مامان های دوستای سپهر یا ستایش بودن یا همسرهای دوستان و همکارای همسرجان . دوستایی که به واسطه ی مامان بودن باهاشون دوست شدم هیچ وقت از همین حیطه ی مامان بودن خارج نشدن و دوستی مون...
-
مادر و دختر
دوشنبه 28 دی 1394 13:59
امروز که از صبح با ستی خونه بودیم و یکجورایی حبس شده بودیم (به خاطر الودگی هوا) لباسای ست مون رو دراوردیم و پوشیدیم و کلی هم از خودمون با اعمال شاقه عکس گرفتیم اخه دوربین رو گذاشته بودم روی پایه و در عرض 10 ثانیه می دویدیم جلوش و فیگور می گرفتیم یا سر من نمیوفتاد یا پای ستی نبود یا دست من توی کادر نبود یا ستایش از...
-
وقتی فکرش رو هم نمی کنی
جمعه 25 دی 1394 10:14
دیشب مهمون داشتم به بهانه ی حضور مامان و بابا چندتا از اقوام دور و نزدیک رو دعوت کرده بودم تا دورهم باشیم داماد یکی از مهمونام تماس می گیره که موبایلش رو دزدیدن و اقا دزده تماس گرفته که بیا میدان رسالت تا موبایلت رو بهت بدم اقای پدر هم می گه صبر کن منم بیام باهم بریم و تنها نرو و بعدش عذرخواهی می کنه و مجلس رو ترک می...
-
من دیگه حرفی ندارم :)
چهارشنبه 23 دی 1394 17:09
خانوم معلم توی گروه تلگرامی پیام می زارن: سلا م عصرتون بخیر , لطفا همه ی دخترای گلم فردا حاضر باشن. مبحث مهمی داریم اونوقت یکی از مامانا پیام می زاره : یعنی چجوری حاضر باشن؟ چرا اینجا ایکون زل زدن به دوربین نداره !! سپهر اخرین امتحانشم داد و برگشته خونه و با خوشحالی می گه اخ جون حالا برم عشق و حال کنم می گم والا توی...
-
منتظرم زودی پهارشنبه بیاد
دوشنبه 21 دی 1394 10:42
چهارشنبه اخرین امتحان سپهر هست و اگه خدا بخواد از هفته ی دیگه پسرم می ره سر درس و مشقش!! پسرجانم اعتقاد داره درس خوندن واسه امتحان کار احمقانه ای هست چون هیچ تاثیری نداره و هرکی توی سال تحصیلی درسا رو یاد گرفته باشه امتحانشم خوب می شه خلاصه اینروزا که ساعت 9:30 میاد خونه یک کم سنتور می زنه مقدار متنابهی کینکت بازی می...