-
چالش های جدید
شنبه 21 اردیبهشت 1398 10:06
داریم اماده بشیم بریم یک مرکز خرید و ستی شلوارک لی اش رو برداشته که بپوشه می گم مامان جان امروز اینو نپوش هروقت خواستیم بریم پارک یا خونه ی دوستات می تونی بپوشیش برو یک شلوار بلند بپوش با تعجب میگه چرا اخه ؟!! هوا گرم و منم این شلوارکم رو دوست دارم میگم اخه ممکنه اونجا گشت ارشاد باشه و بهت گیر بدن .با تعجب بیشتر میگه...
-
مثلا مدیریت بحران
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 08:17
دیگه سعی می کنم کمتر اخبار اقتصادی رو پیگیری کنم .کاری که از دستم برنمیاد فقط بیشتر نگران میشم و استرس بهم وارد میشه .سعی می کنم منابع مالی مون رو مدیریت کنم فرشته ی نازنینی که برای کمک پیشم میومد روزهاش رو در ماه کمتر کردم البته که اول یک جایگزین پیدا کردم که خدایی نکرده اون روزها بیکار نشه خریدهای روزانه ام رو با...
-
نوجوانی
جمعه 30 فروردین 1398 12:40
سپهر با سرویس میره مدرسه . امروز ازمون داشت و بعد از ازمون من و ستایش باهم رفتیم دنبالش اینجور مواقع معمولا توی ماشین میشینم تا خودش بیاد ولی امروز با مسول مالی مدرسه کاری داشتم و رفتم داخل مدرسه و ستایش هیجان داشت که داره برای اولین بار مدرسه ی برادرش رو می بینه .پایین پله ها منتظرش بودیم ..یک اکیپ پسرنوجون داشتن از...
-
پسر سختگیر من
شنبه 24 فروردین 1398 17:13
رفتیم یک رستوران با موزیک زنده و سپهر از اول تا اخر عبوس و بداخلاق نشست و هر ازگاهی هم زیر لب غر زد و موقعی که خواننده یک اهنگ از افت خوند و وسط هاش از بقیه می خواست با گفتن ولش کن باهاش همراهی کنن دیگه خونش بجوش اومده بود و چشم غره ای به ستایش که سرخوشانه داشت دست میزد و از ته دل می خندید رفت و اخرش هم بهم گفت مزخرف...
-
سیلاب حوادث
سهشنبه 20 فروردین 1398 10:35
ویدیوها رو که نگاه می کنم فارغ از حس ترس و درد و ناراحتی یک حس دیگه هم هست برام زیبا و جالب هست این گویش ها و لهجه ها , وقتی به درد دل یکی به زبان لری گوش میدم و با هر اخ اشک از گوشه ی چشمم میاد و تازه یادم میاد که خب لرها به زبان لری حرف میزنن دیگه پس چرا برام تازه و عجیب هست یا وقتی مردی با شور و هیجان و با لهجه ی...
-
بعضی ها روی دور تسلسل بدبیاری هستن ولی اخه چرا
پنجشنبه 16 اسفند 1397 07:33
فرشته رو خیلی وقت هست می شناسمش از وقتی ستایش دوساله بود از همون زمان های شیمی درمانی...دنبال یکی می گشتم که توی کار خونه بهم کمک کنه ..بعد از کلی رفتن و اومدن خانوم های مختلف بالاخره فرشته پیدا شد تبعه ی افغانستان هست و وقتی ازدواج می کنه با همسرش میاد ایران و سه تا بچه هاش ایران بدنیا میان ..بعد از اون دیگه...
-
فکر کنم جزو بحران چهل سالگی حساب بشه
سهشنبه 23 بهمن 1397 13:34
چندوقتی هست که دلم برای نوزادی سپهر و ستایش تنگ شده واسه اون موقعی که بوی بهشت میدادن و توی بغل جا میشدن هر خانوم بارداری رو که میبینم با حسرت نگاهش میکنم فسقلی های گوچولو رو که نگو تا می بینمشون فقط دلم می خواد زیر گلوشون رو ببوسم و بو کنم خلاصه که بدجور دلم نوزاد می خواد به ستایش میگم کاش میشد یک نی نی داشتیم و ستی...
-
برادرانه
یکشنبه 14 بهمن 1397 19:37
بعد از یک سفر یکهویی و کوتاه از مشهد برگشتم و توی گروه خانوادگیمون نوشتم من رسیدم برادرجان زیرش فرمودن تسلیت به داماد خانواده دایی جانمان هم فرمودند داماد جان شادی های سه روزه یادش بخیر , قدرش رو ندونستی , حالا از امروز بکش یک همچین فامیلی دارم من
-
محله ی قدیمی
سهشنبه 2 بهمن 1397 11:17
دیشب به مناسبت تولد ستایش ,چهارتایی رفتیم رستوران روبوشف .البته درخواست خودش بود .رستوران جالبیه و مورد علاقه ی بچه ها .این رستوران نزدیک خونه ی سابق مون هست و رفتیم یک گشتی توی محله زدیم و خونه رو از بیرون دیدیم و به پارک محله که خیلی وقت ها سپهر با دوستاش میرفتن اونجا فوتبال و گاهی اوقات هم من ستایش رو با کالسکه...
-
جزییات مهم
یکشنبه 30 دی 1397 11:31
چند وقتی بود ستایش ناراحت و ناراضی بود که چرا باید توی کلاس هفده نفره ی ما دونفر اسمشون ستایش باشه و من چقدر بدشانسم و من هی میگفتم خوبه که, اتفاقا جالب میشه ادم یک دوست همکلاسی داشته باشه که هم اسمش باشه و اونم میگفت اخه خانوم معلم همه رو به اسم صدا می کنه ولی مادوتا ستایش رو با فامیل صدا می زنه ...گفتم خب حق داره...
-
یک کامنت
چهارشنبه 19 دی 1397 17:55
سلام من همون دوستی هستم که سه سال پیش توی یک پست پیغامی در مورد گذشته خودم گذاشتیم که مثل ستایش ویلمز داشتم و حالا زمانی که برای بچه دار شدن میخواستم اقدام کنم بین دو راهی مونده بودم و براتون ازش نوشتم. امیدوارم یادتون اومده باشه. پیش از همه باید بهتون تبریک بگم که هنوز می نویسید من همیشه دوست داشتم همچین پشتکاری...
-
ارزوی دوران پیری
چهارشنبه 7 آذر 1397 16:56
صبح ها که میرم پیاده روی یک اکیپ اقایون مسن و بازنشسته رو همیشه می بینم که گوشه پارک باهم ورزش می کنن و گپ می زنن اغلب هم گپ هاشون سیاسی هست البته این اواخر بیشتر بحث ها معیشتی شده امروز که از کنارشون رد میشدم داشتن دعا می کردن یکی از دعاها این بود"خدایا ما رو محتاج فرزندانمون نکن" دلم لرزید .چقدر سخته که...
-
صرع ابسنس
چهارشنبه 30 آبان 1397 10:41
یادتون هست دوسال پیش گفتم ستایش گاهی که داره بازی می کنه یا حرف میزنه یکدفعه واسه ی چند ثانیه استپ می کنه و حضور نداره و بعد دوباره برمی گرده ..اگر یادتون باشه همون موقع پیگیری کردم و پیش متخصص مغز و اعصاب کودکان بردم ولی نوار مغزش نرمال بود و این اتفاق هم در هفته شاید دو یا سه بار برای ستایش پیش میومد و فقط من متوجه...
-
تازگی ها یک سایز یا حتی دوسایز بزرگتر براش می خرم
یکشنبه 20 آبان 1397 11:45
چند روز پیشترها با ستایش رفتیم خرید می خواستم چندتا لباس براش بخرم معمولا میرم ال سی چون هم قیمتاش مناسبه هم تنوعش زیاده و اکثر اوقات هم از توی تخفیف خورده هاش لباس انتخاب می کنم .یادم میاد یکدفعه یک پیراهن خونگی خوشرنگ توی تخفیف برای ستی خریده بودم بیست تومن که ستی اکثراوقات تنش بود .ایندفعه که رفتیم زیر صد و پنجاه...
-
مهربونی های کوچک
دوشنبه 14 آبان 1397 10:56
جایی که میرم برای پیاده روی صبحگاهی خانوما و اقایون اغلب مسن هم میان واسه پیاده روی البته که بینشون جوون هم هست ولی خب اغلب مسن هستن.یکبار که همینطور تند تند راه میرفت و توی افکار خودم بودم با صدای بلند سلام خسته نباشی یک پیرمرد ورزشکار سرم و بلند کردم و لبخندی زدم و جواب سلام دادم ولی این حس خوب تا اخر شب باهام بود و...
-
کلیشه های رایج تربیت دخترانه
چهارشنبه 2 آبان 1397 10:21
+ مامان چرا وقتی یکی میگه می خواد شوهر کنه بهش می گن بی تربیت مگه حرف بدی زده _ نه مامان جون حرف زشتی نزده و نباید بهش گفت بی ادب + یکبار لنا گفت دیگه باید شوهر کنین ولی رها گفت بی ادب یکبارم هلیا سرکلاس گفت می خواد ازدواج کنه و شوهر داشته باشه ولی معلم خندید و یواش گفت بی ادب _ شوهر کردن و ازدواج کردن اصلا کار زشتی...
-
دقیقا همسن سپهر هست
دوشنبه 30 مهر 1397 10:26
چندشب پیشترها دایی زنگ زد و گفت پسرکوچیکه ویزای تحصیلیش اومده و میره کانادا و گوشی رو داد به کوچکترین پسردایی تا باهاش خداحافظی کنم .دلم گرفت یادم اومد همین چندسال پیش که دانشجو بودم تب و تاب مهاجرت به این شدت نبود و معمولا برای مقطع دکترا یا فوق لیسانس اقدام می کردن و اونم تعدادش اینقدر زیاد نبود ولی الان از سن پایین...
-
یعنی اینه دروغ میگه؟!
دوشنبه 23 مهر 1397 11:59
داریم باهم بحث میکنیم که همون اول همسرجان می فرمان تو داری جبهه می گیری و گوش نمی دی و صدات رو بلند می کنی میگم ولی بنظرم تو دقیقا داری همین کار رو می کنی و میگم اصلا ایندفعه فیلم می گیریم تا معلوم بشه کیه که بحث رو خراب می گنه هیچی دیگه موقع بازبینی من فقط داشتم به این دقت می کردم که چقدر چاق شدم و هی به همسر می گفتم...
-
اجازه نمیده
یکشنبه 15 مهر 1397 13:20
دوهفته هست که صبح های جمعه زودتر از خواب پا میشیم و میریم کوهنوردی دونفره. شب قبلش به هردوتاشون میگم که صبح میریم کوه و تا شماها بیدار شین و صبحونه بخورین ما برگشتیم ایندفعه ستی با یک قیافه ی حق بجانب می فرمان دیگه دارین عادت می کنین ها این چه وضعشه از این هفته اجازه ندارین که برین من تنها می مونم
-
همه چی ارومه!!!
شنبه 7 مهر 1397 09:52
معلم زبان ستایش یک دختر جوون هست که چهار ساله ازدواج کرده از فروردین خونه ی مستاجریش رو تحویل داده و اومده خونه ی مادرشوهر ساکن شده و هرچی پس انداز داشته گذاشته بانک تا باهاش یک وام بگیره و خونه بخره . ولی با توجه به شرایط اقتصادی پیش اومده هم شوهرش الان سه ماه هست بیکار شده و هم خونه ها چندبرابر شدن و دیگه امکان...
-
انگار اون قبلا ها که کوچکترین تغییر رو به ادم گوش زد میکردن واسه من بهتر بوده ها
شنبه 24 شهریور 1397 22:16
چندوقتی بود اصلا بفکر اضافه وزن و این حرفا نبودم می دونین که من کلا دائم الرژیم ( کلمه ی جدید هست:) )هستم .اینقده هی بهم گفتن بابا سخت نگیر تو که خوبی و حالا این یک شب رو بیخیال شو یا این یکدونه شیرینی که چیزی نیست و در کنار پیاده روی نکردن ها که از خرداد دیگه پیاده روی صبحگاهیم رو قطع کردم باعث شد که چاق بشم اونم نه...
-
هنوز درگیر چشماشم
جمعه 16 شهریور 1397 19:08
یک دختر جوون و ظریف هست داره اشک میریزه و مادرش هی میگه خب تقصیر خودته الانم اتفاقی نیوفتاده برگرد سرخونه و زندگیت نشستم پیش مادرشوهر و میگه این مریص رو نصف شب اوردنش چاقو خورده بوده ...به خواهر شوهر میگم تو دیگه برو خونه استراحت کن من می تونم چندساعت بمونم ملاقاتی ها میرن و فقط همراه بیمارها می مونن و اتاق خلوت میشه...
-
درد مشترک
پنجشنبه 7 تیر 1397 10:09
دیشب همسر از ماموریت بلاد کفر برگشت با یک کیسه ی بزرگ دارو .بهم گفت توی فرودگاه یک اقایی بهم نزدیک شد و گفت توروخدا این داروها رو برای خواهرم ببر ایران باور کن فقط دارو هست و خواهرم سرطان داره میگفت اصلا فکر نکردم و سریع دارو رو گذاشتم توی کیفم می دونین ممکنه ریسک داشته باشه و ممکنه هزار و یک کلاه برداری و دردسر باشه...
-
خواستنی ترین ناخواسته ی دنیا
چهارشنبه 23 خرداد 1397 19:04
از روزی که من خبر دادم ویزا ندادن تا روزی که زنداداش و برادرزاده جان اومدن ایران یک هفته بیشتر نشد ....زنداداش میگفت اینقدر خودم رو اماده کرده بودم واسه اومدن شماها که وقتی شنیدم نمی تونین بیاین دیگه نتونستم بمونم و اولین پرواز که جا میداد اومدم.مستقیم رفتن مشهد و منم از تعطیلی هفته ی پیش استفاده کردم و رفتم مشهد ولی...
-
نشد که بشه
پنجشنبه 3 خرداد 1397 11:16
خلاصه اش اینه که ویزا ندادن از اینکه برمی گردیم ایران قانع نشدن ستایش کلی گریه کرد سپهر هم به زمین و زمان بدو بیراه گفت بعد دایی ممر جان به ستی میگه غصه نخور دایی جان , عوضش می بریمت کن سولقون ستی میگه مامان برو بهشون بگو فقط می خوام برم دختردایی ام رو ببینم و باهاش بازی کنم و بعدش برمی گردم سپهر میگه کاش اینجا دنیا...
-
احتمالا چند هفته ای بریم پیش داداش خارجی
شنبه 1 اردیبهشت 1397 08:41
رفته بودیم مصاحبه واسه گرفتن ویزا و مسول مربوطه از سپهر پرسید چه انگیزه ای باعث میشه برگردی ایران سپهر هم گفت مدرسه ام و کنکوری که کلی براش تلاش کردم بعدم من انگلیسی بلدم و المانی بکارم نمیاد و همچین مشتاق هم نیستم بعدم اقاهه خندید و گفت منظورت اینه همچین کشور مالی هم نیست سپهر هم فقط لبخند زد توی ماشین ستایش می پرسه...
-
و اما ادامه ی زندگی
یکشنبه 19 فروردین 1397 09:17
خب ستایش صبح روز دوازدهم تبش بالاخره قطع شد و ما هم که سیزده برگشتیم و در واقع این یک هفته ی مشهد همه اش رو خونه بودیم و بجز یکی دوبار پیاده روی اطراف خونه دیگه جایی نرفتیم باز خوبه شهرداری مشهد کلی المان نوروزی گذاشته بود و حداقل اطراف خونه که پر بود از حال و هوای عید برگشتنی هم ساعت 4 صبح رسیدیم و من تند تند یک چیزی...
-
تعطیلات مفرح!
پنجشنبه 9 فروردین 1397 22:43
از وقتی رسیدیم مشهد , ستی تب داره و خب توی این اوضاع تعطیلی پزشک معتمدم توی مشهد در دسترس نبود و یک کلینیک کودکان بردمش و تشخیص عفونت سینوس دادن و داره انتی بیوتیک میگیره ولی همچنان تب داره خودمم دیروز از درد معده که تا پشتم ادامه داشت راهی کلینیک شدم و با یک امپول هیوسین و یک سرم اوضاعم مرتب شد ولی داداش خارجی اعتقاد...
-
سال نو مبارک
یکشنبه 5 فروردین 1397 22:23
+ ای بابا بازم ارزوی امسال براورده نشد _ مگه چی ارزو کرده بودی؟ + کنار سفره هفت سین ارزو کردم اخلاق داداش خوب بشه پارسال هم همین ارزو رو کرده بودم ولی اخلاقش خوب نمیشه ولی فکر کنم خیلی ارزوی سختیه و دیگه ارزوهام رو هدر نمی دم پ.ن: چقدر هوا گرم شده انگار تابستونه! بدجنس نوشت: قسمت جذاب تعطیلات نوروزی داره شروع میشه و...
-
کمی بدجنسانه
جمعه 18 اسفند 1396 09:26
هردفعه که همسرجان چین تشریف دارن بچه ها یک مشکلی براشون پیش میاد ایندفعه هم نبود. البته اینبار تمام سعی ام رو کردم که بهش استرس وارد نکنم و فقط حدودای ظهر که تماس گرفته بود بهش گفتم ستی رو عصری میبرم پیش دکتر و یک کم گلوش ورم داره و خب بعدم که توی همون مطب بودم که زنگ زد و بهش گفتم اریون گرفته ولی دفعه ی قبل کلی بهش...