-
اثار چهل سالگی
سهشنبه 19 دی 1396 09:24
برمی گردم و پشت سرم رو نگاه میکنم چقدر تغییر کردم خیلی از افکار ارمان ها و اعتقادات 20 سال پیشم برام عجیبن به خیلی هاشون شک کردم شاید به تنها چیزی که 30 سال پیش اموختم و هنوزم باورش دارم جدول ضرب باشه چقدر ادمی پیچیده هست و چقدر این فرایند تکامل طولانی حیف هست که یک دوستی 20 ساله یه انتها برسه ولی وقتی می بینی تو خودت...
-
یعنی اینقدر بزرگ شدی که تاریخ شفاهی باشی !
چهارشنبه 13 دی 1396 13:57
+ مامان مردم دارن چی کار میکنن؟ سپهر جواب میده دارن تظاهرات میکنن +تظاهرات یعنی چی؟ یعنی همین کاری که الان مردم دارن میکنن وقتی از چیزی ناراضی هستن یا چیزی می خوان میرن اعتراض میکنن +الان چی می خوان می خوان ارزونی بشه می خوان بتونن حرف بزنن + حالا به حرفشون گوش میدن؟ نه گوش نمیدن قبلا هم کسی به حرفشون گوش نداد همون...
-
یواش یواش دارم در نقش خواهرشوهر فرو میرم!
پنجشنبه 7 دی 1396 16:08
امروز کلی مهمون دارم و قرار شده عروس جان جانان برایمان دسر درست کنه و بیاره الان عذاب وجدان دارم هرچی هم هی می خوام به این حس لوس عذاب وجدان بگم بگیر بخواب بزار راحت باشم نمیشه هی داره بهم تلنگر میزنه که داری سواستفاده میکنی تازه قراره واسه تولد ستایش که حدودا سه هفته ی دیگه هست کلی کوکی و کاپ کیک و دسر درست کنه خودم...
-
از سری تفکرات فلسفی ستی
دوشنبه 4 دی 1396 08:59
+ نوا میگه اگر خدا ما رو افریده اونوقت خدا رو کی افریده - چه سوال جالبی + خب حالا بگو کی خدا رو افریده -نمی دونم مامان جان +کاش خدا بجای اینکه اسم داشته باشه شکل داشت و میدیدیمش ...می دونستی من خدای نقاشی هام هستم خب اخه من افریدمشون دیگه ولی من هم اسمم رو بهشون گفتم هم خودم رو بهشون نشون دادم
-
چقدر من بیمعرفتم
یکشنبه 3 دی 1396 19:41
الان نشستم خونه ی برادر جان و یکهو دلم هوای اینجا رو کرد و وقتی بازش کردم 21 کامنت نخونده داشتم خیلی شرمنده که نگرانتون کردم ولی نمی دونم چرا حتی اینجا رو باز هم نکرده بودم واقعا نمی دونم چرا دستم به نوشتن و باز کردن نمی رفت ممنونم از همه تون
-
دلیل نبودنم
سهشنبه 21 شهریور 1396 15:18
گاهی اینقدر فشار روحی بهت وارد میشه و اینقدر از همه نظر ملاحظه ی همه رو میکنی که احساس خفگی میکنی حتی یک مسافرت کوتاه هم حالت رو خوب نمیکنه کاش میشد فقط حواسمون به خودمون باشه کاش مجبور نبودیم مدام ملاحظه ی این و اون رو بکنیم کاش میفهمیدیم مممکنه توان و تحمل ادمی سربیاد و منفجر بشه کاش.... سپهر و ستایش روبراهن فقط...
-
دست مریزاد داشتن
شنبه 21 مرداد 1396 20:27
دیروز رفتیم کنسرت سی, همایون شجریان و واقعا باشکوه بودچقدر لذت بردم از این همه نواوری و ابتکار ..یک حس غرور ایرانی بودن رو بهت میداد که احساس میکنم نوجوان هامون واقعا نیازمندشن ..خلاصه همگی لذت بردیم بخصوص سپهر که توی مسیر رفت برامون اهنگ های البوم رگ خواب رو می ذاشت و تازه روی اهنگ ها نظر کارشناسی هم میداد :)) ستایش...
-
خاطراتی که توی ذهن هک شدن :(
دوشنبه 16 مرداد 1396 10:07
برادرزاده جان دوروزه که بی تابی و میکنه و روی مود نیست (دکتر معتقده واسه دندون دراوردن هست )و بیشتر مواقع با شعری که ستی براش می خونه اروم میشه ..ستایش با کنجکاوی ازم می پرسه منم گریه می کردم؟ با چه شعری اروم میشدم؟ میگم یادم نیست مامان جان ولی تو با بغل کردن اروم میشدی میگه ولی یادم میاد نصف شب بیدار میشدم چون بدنم...
-
حرص دربیارها
جمعه 6 مرداد 1396 10:29
نشستیم دورهم و داریم فیلم دورهمی خانوادگی مربوط به عید 20 سال پیش رو نگاه میکنیم .سالی که من کنکور داشتم .دوربین میاد روی من و دایی ممر جان میگه یا ابولفضل چه سبیل هایی بعدم بلند میشه و دست همسرجان رو می بوسه و میگه واقعا ازت ممنونم اگه فداکاری نمی کردی معلوم نبود چی میشد عروس میگه فردا عصر سپهر و ستایش ساعت 5 باید...
-
ساقدوش
دوشنبه 19 تیر 1396 14:51
_ عروس جان میگه سپهر ساقدوش میشه؟ + باشه میشم _ واقعا؟!! قربونت بشم مرسی که قبول کردی ..... _ امروز میریم واسه تو کت و شلوار بخریم + کت و شلوار دیگه چرا؟ - وااا ناسلامتی ساقدوشی ها خب باید کت و شلوار بپوشی دیگه + ای بابا من اگه می دونستم ساقدوشی اینقده دنگ و فنگ داره قبول نمی کردم _ چه ربطی داره اگه ساقدوشم نبودی...
-
دای ممر نوشت
چهارشنبه 14 تیر 1396 08:10
+ میگم فردا وقت داری بریم دنبال پرده؟ - مگه عروس جان اومده تهران؟ + نه - خب پس چجوری بریم دنبال پرده؟ + یک پرده ی حریر ساده می خواد خب تو می ری می پسندی دیگه - واااا من برم پرده بپسندم واسه خونه ی زنداداشم,!! نکنه دلت می خواد منو از وسط نصف کنه + ای بابا شما خانوما چقده ادا دارین یک پرده ی ساده که دیگه اینقده دنگ و...
-
سفر
دوشنبه 12 تیر 1396 08:43
تجربه ی جالبی بود اینکه با تور بری خب یکسری مزایا داشت مثل اطلاعاتی که تورلیدربهت میده و انصافا تورلیدرمون خیلی عالی و بامعلومات بود ولی خب عوضش دبگه خودت کشف و شهود نمی کنی و قاطی مردم نمیشی هرچند ما خودمون چندباری تنهایی رفتیم گشت و گذار ...این سفر واسه سپهر جذاب تر بود چون هم دوستش همراهش بود و هم اینکه تاریخ روسیه...
-
امیدوارم تورلیدرهامون خوب باشن
سهشنبه 30 خرداد 1396 17:54
هنوز چمدون نبستم در صورتی که دو روز دیگه راهیم داداش خارجی اول مرداد میاد و عروسی ۷ مرداد هست و پسرجان از 24 تیر به مدت 6 هفته باید بره مدرسه و واقعا نمی دونم واسه چه تاریخی بلیط رفتن به مشهد رو بگیرم هم دوست دارم تمام مدتی که داداش ایران هست منم مشهد باشم و از عمه بودنم نهایت استفاده رو ببرم و هم اینکه سپهر بیشتر از...
-
سپهرانه
پنجشنبه 25 خرداد 1396 13:37
دایی ممر یک فیلم قدیمی از جلسه ی دفاع فوق لیسانس داداش خارجی گذاشته ی توی گروه ...سپهر اون موقع 6 ساله بود و توی جلسه مشعول خوردن خوراکی مورد علاقه اش , یک پاکت شیر...کلی ذوق می کنم و میکم کاش از اخر جلسه که همه دوستان داداش , سپهر رو دوره کردن و سپهر روی تخته تند تند جمع و تفریق های دورقمی که بهش میگفتن رو حل می کرد...
-
ماجون و دوستش
شنبه 20 خرداد 1396 22:19
+ مامان میدونی ماجون دیشب داشت واسه خاله چی تعریف میکرد _ نه + میگفت لادن خواب مانی رو دیده خواب دیده مانی خیلی خوشحال و سرحال بوده و با لادن خیلی حرف زده بعدم به لادن گفته بیاد بریم گردش و خرید _ چه خوب + فکر کنم الان ترکیه زندگی میکنه ولی چه زود بزرگ شده.مامان میگم منم که الان دوباره زنده شدم میشه یکی خوابم رو ببینه...
-
واما نتیجه
چهارشنبه 17 خرداد 1396 07:40
- سلام دبیرستان انرژی اتمی + بفرمایین - می خواستم نتیجه ی ازمون تشریحی رو بپرسم + اسم دانش اموز و چه رشته ای؟ - سپهر همسریان رشته ی ریاضی + قبول نشده . بوق بوق بوق متاسفم مامان جان قبول نشدی بعدم می بوسمش و میگم فدای سرت . با غیض جای بوسه رو پاک می کنه و می گه فدای سرم؟!!!!! میدونی قبول نشدم یعنی چی یعنی اونقدرا هم که...
-
بیست و یکسال سال عمریست ها
شنبه 6 خرداد 1396 13:40
دیروز صبح سپهر رو بردیم دانشگاه صنعتی شریف برای ازمون ورودی دبیرستان انرژی اتمی و یک لحظه یاد اولین روز هودم افتادم و باورم نمیشه که 21 سال از ورود من به این دانشگاه گذشته باشه نتیجه ی ازمون فردا مشخص میشه و اون تعدادی که قبول میشن پنجشنبه ازمون مرحله دوم رو میدن سپهر علامه طباطبایی شعبه ی کارگر رو قبول شد و سال اینده...
-
روزهای پرامید
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 15:50
ما دیشب کلی ذوق کردیم کلی هوار کشیدیم کلی شعار دادیم و هی بادکنک بنفش مان را تکان دادیم و یک تجربه ی جالب برای سپهر شد هرچند ستی اصلا خوشش نیومد و از این همه جمعیت یک کمی ترسیده بود دوباره زندگی برمی گرده به روال عادیش و چه خوبه که امید داری به روزهای روشن تر دوهفته عروس جان اینجابود و خونه اجاره کردن و اسباب کشی کردن...
-
فعالیت های تبلیغاتی پسرکم
سهشنبه 26 اردیبهشت 1396 09:26
این روزها که مادرشوهر و پدرشوهر به بهانه ی پیگیری درمانشون پیش ما هستن , سپهرم با تمام تلاش های مخصوص خودش داره اونا رو ترغیب می کنه واسه رای دادن و هربار هم بعد از بحث بهم میگه به نظرت قانع شدن :))) وقتی هم می شنوه که تحت تاثیر حرف ها و تفکرات پدرش هست از کوره در میره و بالحن قاطعی میگه جز پرسپولیسی بودن و اصلاح طلب...
-
انوش
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 13:07
توی این بنگاه گردی ها و دنبال خونه گشتن با اقای میانسالی اشنا شدیم به نام انوش و کلی سوژه بود واسه من و عروس جان و هم بسیار پرحرف و چرب زبون بود و هم خب خداییش ترکیب اقای انوش موقع صدا زدن یکجوری بود ..خلاصه زنگ تفریحی بود واسه خودش بعد دیروز که دوباره دیدیمش به من میگه واای فکر کنین من چه اشتباهی کردم و فکر کردم شما...
-
اردیبهشت زیبا
جمعه 15 اردیبهشت 1396 08:44
دوباره دارم دنبال خونه می گردم البته این بار واسه برادر جان .حسابی مشغول تدارک کارهای عروسی هستن و ایشالله مردادماه مراسمشون برگزار میشه و داداش خارجی هم میاد فعلا اون قانونی قبلی که خارج نشین های سربازی نرفته می تونن سالی یکبار بیان ایران تمدید شده و برادر جان هم بلیط هاش رو گرفته و داره میاد ...داشتم می گفتم که...
-
یک پیام کوچولو
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 16:13
امروز صبح که بیدار شدم دیدم مامان تارا توی تلگرام برام پیام گذاشته.راستش اولش واسه چندثانیه فکر کردم تارا کیه و یکدفعه یادم اومد دوست دوران شیمی درمانی ستایش...خلاصه عکسای پروفایلش رو که همه شون تارا بودن رو نگاه کردم و چقدر بزرگ شده بود و اصلن شبیه تارای سه ساله که میشناختمش نبود...یاد اون راهروی باریک توی بیمارستان...
-
دلخوشی های کوچولو
پنجشنبه 31 فروردین 1396 14:20
عارضم خدمتتون که واسه روز پدر با یکی از دوست جان ها که به تازگی دوست جان شدن ( دخترا مون باهم همکلاسن و بعد از پروژه ی جابر باهم صمیمی شدیم) تصمیم گرفتیم همسرجان ها رو سورپرایز کنیم که مثل اینکه یک کوچولو زیاده روی فرمودیم یعنی در حدی زیاده روی محسوب میشد که دایی جانمان که مدافع بلامنازع اینجانب هستن وقتی قضیه رو...
-
مدرسه
دوشنبه 21 فروردین 1396 12:52
امسال سپهر تغییر مقطع داره و دبیرستانی میشه و ازمون ورودی مدارس رو داره ,مدرسه ی خودشون قبل از عید یک ازمون درون مجتمع برگزار کرد و اعلام کرد که سی درصد ظرفیتش رو از روی همین ازمون برمیداره و بقیه اش رو باازمون رسمی که 23 اردیبهشت برگزار میشه و تمام کسانی که متقاصی تحصیل در این مدرسه هستن شرکت می کنن , پر می کنه .خب...
-
کفشششش!
سهشنبه 15 فروردین 1396 18:03
ستی دیروز رفت واسه تست اسکیت نمایشی و قبول شد ..الان چندماه هست که به طور مرتب میره اسکیت و قبلا هم اسکیت رفته بود و بلد بود و دیگه به حد رفتن به نمایشی رسیده ..خودش که خیلی ذوق کرد ..ولی ..امان از این ولی ها ...کفش اسکیت نمایشی خیلی گرونه اصلا فکرش رو نمی کردم که قیمت یک جفت کفش سه میلیون !!!!!باشه الان در به در...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 فروردین 1396 14:28
هیچی دردناکتر از بیدار شدن صبح زود اونم بعد از دوهفته خوابیدن تا لنگ ظهر نیست و از اون بدتر اضافه وزن بعد از پایان تعطیلات ما که امسال علاوه بر دید و بازدید مرسوم همه سال پروژه ی پاگشا کردن عروس و داماد داشتیم و به طور فشرده نهار و شام دعوت شدیم و تمام زحمات یکساله واسه مانکن شدن رو به فنا دادیم و دوباره از اول باید...
-
تند تند بزرگ میشن
دوشنبه 23 اسفند 1395 19:29
دارم با داداش خارجی تلفنی حرف می زنم و از همه جا صحبت می کنیم و حرف میرسه به سپهر و اینکه امسال باید ازمون ورودی مدارس رو بده و دارم بهش میگم یکدفعه هزینه هاش خیلی زیاد میشه و اینجور که بوش میاد تقریبا دوبرابر امسال باید واسه سال تحصیلی جدیدش هزینه کنیم ...داداش میگه مگه الان همه وارد دانشگاه نمیشن پس چرا هول میزنی و...
-
دوست
شنبه 21 اسفند 1395 16:26
با مامان یکی از دوستای ستایش دارم گپ می زنم و خیلی ریز توی حرفاش بهم می فهمونه که معنی نداره ادم اجازه بده شوهرش تنهایی بره ماموریت اونم خارج از کشور و زمونه ی بدی شده و ادم باید چهارچشمی مواظب باشه و از این حرفا منم فقط لبخند می زنم با ارامش به حرفاش گوش میدم ...از باشگاهش میگه و اینکه الان تقریبا نزدیک یکسال هست که...
-
ثانیه
یکشنبه 8 اسفند 1395 19:52
تند تند سفره ی صبحونه رو جمع می کنم و با همسرجان وداع می کنم و بهش یاداوری می کنم که همین که رسید مقصد حتما برام پیغام بزاره .نهار ستایش رئ می ریزم توی ظرفش و صداش می کنم که عجله کنه و بیاد کفشاش رو بپوشه ..لحظه ی اخر برمی گردم سمت اتاقم و ساعت های ست خودم و همسرجان رو که دقیقا 16 سال پیش خریدیم می اندازم ته کیفم تا...
-
اسفندونه
جمعه 6 اسفند 1395 16:00
اسفند زیبا اومدش . من واقعا این ماه رو دوست دارم خیلی حس و حال قشنگی داره ...خونه تکونی اهسته و پیوسته پیش میره و دیگه تقریبا داره تموم میشه ...سپهر مشغول ساز زدن و هست و ازوقتی با دوستاش این گروه سروناز رو تشکیل دادن کلی پیشرفت کرده و قراره هفته ی دیگه یک اجرای خیریه توی مدرسه داشته باشن و عواید فروش بلیطش میرسه به...