از روند درمانی سپهر راضیم احساس می کنم بریس بستن همراه با ورزش با دستگاه هیوبر تاثیر خوبی داشته هم اطرافیانی که بعد از دو سه ماه سپهر رو می بینن می گن پشتش خیلی بهتر شده و هم دکتر و عکسش اینو نشون می ده . قوز یا اسکولیوز سپهر 63 درجه بود که یک ادم نرمال باید 30 درجه باشه و مال سپهر تقریبا دوبرابر بود به همراه یک مقدار جزیی انحراف به چپ یعنی ستون فقراتش هم خمیده بود و هم خیلی کوچولو به چپ منحرف شده بود , از اول شهریور داره هم بریس می بنده و هم می ره حس خوب زندگی و ورزش اصلاحی انجام می ده البته بریس رو کم می بنده اخه باید 23 ساعت در شبانه روز ببنده ولی سپهر تایمی رو که مدرسه هست نمی بنده یعنی از 6 صبح که از خواب پا می شه تا 4 که برسه خونه بریس تنش نیست ولی بازم نتیجه داده و من فکر می کنم بیشتر به خاطر اون ورزشهای اصلاحیش باشه چون قبلا هم که بریس می بست ولی ورزش نمی کرد اینقدر نتیجه نگرفته بود . دیروز که عکس ستون فقراتش(البته داخل بریس) رو برده بودم دکتر عامری ایشون گفتن الان انحرافش شده 40 درجه و قرار شد این روند رو تا 4 ماه دیگه هم ادامه بدیم و دوباره اسفند عکس بگیریم و بریم ببینیم چقدر دیگه تغییر داشته
البته تا حس خوب زندگی رفتن توی این فصل و تایم بعد از ساعت 4 واقعا مکافاتیه , تابستون که سپهر رو ساعت ظهر می بردم نیم ساعته می رسیدیم ولی الان با این ترافیک حداقل یک ساعت طول می کشه تا برسم ارژانتین و یک ساعت هم تا برگردیم اونجا هم که نیم ساعت ورزش می کنه اون دوروز در هفته ای که می ریم ورزش واقعا خسته و کوفته برمی گردیم مخصوصا سپهر که از صبحش هم مدرسه بوده و بعدشم که کلی وقتش واسه این رفت و امد گرفته می شه تازه باید به تکالیفش هم برسه خلاصه سخته ولی همین که نتیجه داشته خیلی خوبه
کسی می دونه یک پیانو خوب با قیمت مناسب (زیر 5میلیون پلیز) از کجا می شه خرید؟ ستایش تصمیم گرفته پیانو یاد بگیره !! هرچی پسر جان کم خرج بود و سازهای ارزون انتخاب می کرد این فسقلی زوم کرده روی ساز میلیونی !!! سپهر بین تار و سنتور مردد بود که اخرش هم سنتور رو انتخاب کرد ولی این وروجک می گه فقط پیانو
دوهفته ی پیش (همون هفته ای که ستایش مریض شد و رفت بیمارستان ) مدرسه یک نامه ای داد که گل پسر شما واسه کلاسای المپیاد انتخاب شده . حالا جریان این بود که در مدت کلاسای تابستونی بچه ها رو سنجیده بودن و اونایی که از نظرشون راه حل های خلاقانه ای واسه ی مسایل داشتن رو انتخاب کرده بودن که توی این یکسال پیشرو اونا رو با رشته های مختلف المپیاد اشنا کنن و اخر سال هم به این نتیجه برسن که هر شخص به درد چه رشته ای می خوره شایدم اصن به درد نخوره ! خب تا اینجا مشکلی نبود هرچند من کلا راضی نبودم ولی بعدش مشخص شد که بچه ها باید روزای پنجشنبه واسه کلاسای المپیاد بیان مدرسه و اگر دو جلسه ی متوالی یا سه جلسه ی غیر متوالی غیبت داشته باشن کلا از این کلاسا حذف می شن !!! هرچی من جز و پر زدم که پسرجان بیخیال این کلاسا , توروخدا اخر هفته های مان رو گند نزن و اخه این همه درس بخونی که چی بشه ولی حریف نشدم پدر و پسر پایشان را کردند در یک کفش که وااااااای حیفه و تو متوجه استعدادهای ذاتی همسریان ها (نام خانوادگی سپهر) نیستی و می خوای جلوی پیشرفت یک نابغه اونم از نوع همسریان بشی!!!!..... حالا خوبه نصف این ژن مال منه و منم توی همون دانشگاهی درس خوندم که همسرجان خونده بعد اونوقت هر نبوغی در بچه ها دیده بشه پای همسرجان نوشته می شه ایششششششششششش
خلاصه برگه ی رضایت شرکت در این کلاسا امضا شد و سپهر با خوشحالی برد مدرسه و الان دوتا پنجشنبه هست که اقا تشریف می برن مدرسه و معتقدن بهترین روزای مدرسه همین پنجشنبه هاشه !!!! حالا این هفته که دوستام دارن برنامه می ریزن اخر هفته رو برن کویر و من دارم هی از سپهر خواهش می کنم که این هفته بیخیال کلاسا بشه و بیاد بریم تفریح و اونم زیر بار نمی ره و من هم هی غر می زنم و کلی مسولین مدرسه رو مورد عنایت قرار می دم واسه این برنامه هاشون
هیییییع
همسرجان بعد از سه روز ماموریت نصف شب از راه می رسه و می ره بالای تخت ستی و توی خواب می بوستش ستایش هم یک لبخند رضایت میاد روی صورتش و همون طور که خوابه دستاش رو دور گردن باباش حلقه می کنه . بعدش می ره بالای تخت سپهر و اونم می بوسه سپهر هم همین طور که یک سری اصوات نامفهوم غر زدن از دهنش بیرون میاد توی تخت جابجا می شه و پشتش رو می کنه به باباش
الان که اینجا مشغول نوشتن هستم صدای گوبس گوبس به همراه دزدگیر ماشین و هردو دقیقه صدای طبل میاد و سپهر هم از اتاقش فرار کرده و به پذیرایی پناه اورده به امید اینکه صدا کمتر باشه و بتونه تمرکز کنه واسه امتحان عربی فرداش ,همسرجان رفته خونه همساده پایینی تا با دوست دوران دانشجوییش مشورتی بکنن ببینن چجوری می شه اقایون خوشتیپ جلوی خونه رو راضی کرد صدای ظبط شون رو کم کنن ستایش هم باهاش رفته تا با دوستش دریا بازی کنه تازه امشب اوضاع بهتره (شایدم هنوز شروع نشده ) اخه اینجا دوتا هیات هست که روبروی هم هستن یکی بساطش رو داخل کوچه ی بن بست ما و مقابل پنجره های اتاق خواب ها پهن کرده اون یکی توی خیابون و روبروی پنجره های پذیرایی !! (خونه دو نبشه) و معمولا همزمان باهم شروع به فعالیت می کنن و اینگونه می شه که ما از توی اتاق خواب ها صدای دوبس دوبس می شنویم و از توی پذیرایی صدای گوبس گوبس !!! تازه هر کدوم هم واسه خودشون چندتا نورافکن جدا دارن و اینقده اینجا نورانی می شه که اصن احتیاجی به روشن کردن چراغای خونه نیست فقط مشکل اینجاست که نورافکن هاشون رو هیچ وقت خاموش نمی کنن و من مجبور می شم موقع خواب علاوه براینکه پرده ها بسته هست چشم بند هم بزنم
البته فکر نکنین قضیه فقط به همین چندتا صدا و نور ختم می شه ها نخییییر , ماشالله این اقایون خوشتیپ با بازوها و گردن خالکوبی شده از حدودای 5 عصر تا 2 نیمه شب اطراف هیات شون پرسه می زنن و باهم صحبت می کنن و امنیت کاملی رو واسه کوچه تامین می کنن !! و روزایی که سپهر والیبال داره با اینکه تا کلاس والیبال راهی نیست و در ایام عادی همیشه خودش می ره و میاد ولی اینروزا ترجیح می دم خودم ببرمش
خلاصه حواستون باشه هروقت خواستین خونه بخرین حتما در این ایام یک سری برین اونجا رو ببینین و با خودتون فکر نکنین که چون منطقه اش کاملا مسکونیه و تازه توی یک کوچه ی دنج و بن بست واقع شده و تنها مغازه های اطرفش به شعاع یک کیلومتر فقط یک سوپری و یک میوه فروشی هست پس دیگه ارامش کامل دارین نخییییر از این خبرا نیست
دوشنبه شب حدودای 9 ستایش تب و لرز کرد و منم بهش استامینوفن دادم و خوابید دو ساعت بعد از سردرد و دل درد با گریه بیدار شد و هی جیغ می زد که خیلی دلش درد می کنه بردمش دستشویی همونجا بالا اورد و چشمتون روز بد نبینه با عق اول شامش رو که اش شلغم بود بالا اورد و با عق دوم یک مایع قرمز رنگ و بلافاصله پلکهای بالایی چشماش ورم کرد و قرمز شد و شروع کرد به خارش و صورتش دونه زد و خب من و همسرجان واقعا ترسیدیم چون احتمال می دادم اون مایع قرمز رنگی که بالا اورده خون باشه چون غیر از انار هیج چیز قرمز دیگه ای نخورده بود و اون چیزی هم که بالا اورده بود یک مایع قرمز یک دست بود و توش هسته های انار نبود خلاصه همون طور با لباس خواب پیچیدمش لای پتو و رفتیم اتیه اونجا هم پزشک اورژانس گفت بهتره بستری بشه و تحت نظر باشه حالا توی این فاصله که دکتر معاینه اش کرد و همسرجان کارای بستری رو انجام می داد دونه های صورت ناپدید شدن و از ورم پلک ها هم کم شد
توی این دوروزی که بیمارستان بودیم ازمایش خون و ادرار داد و همه چی نرمال بود فقط شب اول کمی از معده درد و سردرد ناله می کرد و از صبح روز سه شنبه حالش رو بهبود رفت و امروز بعدازظهر هم از بیمارستان مرخص شد اخرشم نفهمیدم علت چی بود و دکتر گفت شاید ویروسی بوده باشه ولی هرچی بود استرس فراوانی بهم وارد شد
توی این دوروز اینقدر این دختر اروم و صبور بود چه موقع خون گرفتن چه موقع رگ گرفتن واسه سرم چه موقع معاینه که تیم پرستاری عاشق شده بودن و هی ازش تعریف می کردن تازه وقتی رگش رو گرفتن و سرم رو وصل کردن به پرستارش گفت مرسی اصلن درد نداشت
پی نوشت : و اینگونه شد که من دوقسمت اخر خندوانه رو ندیدم عوضش کلی اناکارنینا خوندم ستی هم تا تونست باب اسفنجی دید :)
روی کیف مدرسه ی ستایش عکس دوتا پرنسس برجسته هست و به اسم کیف سه بعدی می شناستش حالا چندروز پیش داشت تلویزون می دید که یکدفعه با هیجان منو و باباش رو صدا زد که وای این خانومه رو ببینین بام بامش(باسن) سه بعدیه !!!بعدش یک دستی به بام بامش کشید و با افسوس گفت چرا مال من سه بعدی نیست !
رفتیم پارک و قرار می شه نوبتی پیش مانی (مادربزرگم) بشینیم و اون یکی بره پیاده روی . من و مانی روی نیمکت زیر سایه ی درخت بیدمجنون نشستیم و دارم با ایما و اشاره باهاش حرف می زنم (ناشنواست) که یکدفعه اشاره می کنه به دوتا دختر جوون که اونا هم با تیپ اسپرت و کفش ورزشی واسه پیاده روی اومدن با اشاره بهم می گه اونی که مانتو شلوار سفید داره و روسری و کفشش رو باهم ست کرده واسه دایی ممر خیلی خوبه ببین موهاش هم چقدر بلند و خوشگله ؛ پاشو برو بهش پیشنهاد ازدواج بده زود باش . من با چشمای گرد گفتم وای نه برم بهش چی بگم اخه مانی جان , اونم با قیافه ی حق به جانب گفت پاشو تا دور نشده بهش بگو بیاد زن داداشت بشه , بعد که می بینه من پا نمی شم اخم می کنه و می گه تو و مامانت همین کارا رو کردین که اون بچه ی طفلی هنوز ازدواج نکرده موهاش رو دیدی چه بلند و خوشگل بود حالا هی تو برو موهات رو کوتاه کن , بعدشم رو برگردوند و دیگه باهام حرف نزد !!!
تازه مامان که از پیاده روی برگشت مانی کلی شکایت منو کرد که به حرفش گوش ندادم :)))
اینجانب اعتراف می کنه که توسط مربی موسیقی سپهر گول خورده و از دیروز اموختن تنبک رو شروع کرده است نقطه :))
هی این مربی سپهر گفت خانوم شما هم بیاین تنبک یاد بگیرین و کنار سپهر بزنین تلفیق سنتور و تنبک خیلی خوب می شه و اسونه و از این حرفا خلاصه دیروز اولین جلسه بود و من با دست چپم هیچ کاری نمی تونستم بکنم ! مخصوصا ریز زدن که باید با دست چپ انجام می شد اون که دیگه مصیبتی بود ! فقط نمی دونم چرا وقتی داشتم تمرین می کردم هی زبونم بیرون میومد ! یعنی فکر کنم عصب مربوط به عضله ی دست چپ با عصب زبونم یکی بود چون همزمان باهم کار می کردن :)))
دارم با ستایش مشورت می کنم که چه کادویی واسه تولد سپهر بخریم و ستی هم اول می گه کتاب بعدش می گه بیا اذیتش کنیم و واسش یک عروسک باربی بخریم با یک لباس پرنسس بعدشم با صدای بلند می خنده همین موقع سپهر میاد توی اتاق و می گه من فقط یک کادو می خوام اونم اینه که ستایش رو بزنم , ستی جیغ می زنه که تو خیلی بدجنسی اونم با عصبانیت جواب می ده وقتی می خوای واسه ی داداش عروسک بخری حق ات هست کتک بخوری و بحث بالا می گیره و هر چی من می گم بچه ها بسه هیچ کی صدام رو نمی شنوه تا مجبور می شم جیغ بزنم , بیچاره همسایه مون چی می کشه از دست ما والا :))
مادر جانمان به همراه مادربزرگ عزیز تشریف اوردن تهران فقط یک مشکلی هست اونم اینه که دربست می ره خونه ی همساده یعنی همون پسرجونش و هی من باید التماس کنم و اونم هی به بهانه های مختلف از زیرش در بره انگار تعارف داشته باشه و من هی حرص می خورم که اخه چرا اینقده تعارفیه .مثلا چندروز پیش صبح اول وقت بهش زنگ زدم که چون امروز فرشته میاد اینجا من نهار خورشت کرفس می پزم تو و مانی (از کودکی به مادربزرگم می گفتیم مانی چراش روهم نمی دونم!) هم بیاین اینجا مادرجان هم فرمودن می خوان امروز ملافه های خونه ی دایی ممر رو بشورن و ظهر میان , بعدش ظهر که شده زنگ می زنه که الان دایی ات زنگ زده میاد اینجا پس ما دیگه نمیایم می گم خب با دایی جون بیان اینجا همینجا هم نهار بخورین می گه نه تو امروز کارگر داری مزاحمت! نمی شیم الان یک کم املت درست می کنم و همونو می خوریم گوشی رو قطع می کنم و به قابلمه ی پر از غذا نیگا می کنم اخه مگه من و فرشته چقدر غذا می خوریم پا می شم و یک ظرف غذا برمی دارم و می رم خونه ی همساده ؛ قابلمه رو بهشون می دم و خواهر و برادر و مادرشون رو تنها می زارم تا باهم حرف بزنن و برمی گردم تا کمک فرشته کنم
سعی می کنم من بیشتر برم اونجا انگار مامان اونجا راحت تره شاید چون هیچ زنی توی اون خونه نیست احساس مالکیت بیشتری می کنه ولی اینجوری واسه من سخت می شه چون بچه ها مخصوصا سپهر خونه ی خودمون رو ترجیح می ده بالاخره همه ی وسایلش اینجاست و اینجا راحت تره و من مجبور می شم یا بعد از ظهر ها نرم اون طرف یا سپهر رو توی خونه تنها بزارم و برم
صبح ها بهش می گم بیا با هم بریم پیاده روی می گه نه مزاحمت می شیم اخه مانی یواش راه میاد اونوقت تو نمی تونی خوب پیاده رویت رو بکنی می گم مادرجان اشکال نداره همین یک دوتا قدم هم باهم راه بریم خوبه ... می گم امروز بریم فلان جا رو بگردیم می گه نه ترافیکه یک وقت دیر می رسی دنبال ستایش ... می رم خونه ی داداش جان و می بینم تنهایی و پیاده پاشده رفته خرید و این همه میوه و خرت و پرت رو پیاده بارکشیده و اورده می گم مادرجان چرا به من نگفتی خب من که ماشین دارم باهم می رفتیم می گه خواستم پیاده روی هم بکنم می گم اخه با این همه بار اونم این سربالایی خب پادرد و زانو درد می گیری ... می گم امشب بیا پیش ما بخواب توی اتاق ستایش ببین ستی چقدر دلش می خواد تو شب پیشش باشی می گه امشب نمی شه می خوام ساعت 12 تکرار فلان سریالم رو ببینم بچه های تو زود می خوابن و من اگه تلویزون رو روشن کنم بدخواب می شن
خلاصه برنامه ای داریم با این مادرجانمان ایشالله این دایی ممر زوتر زن بگیره تا من راحت بشم والا :)))
تصمیم گرفته وقتی بزرگ شده با باباش ازدواج کنه شایدم دایی ممر چون دلش واسش سوخته که زن نداره اما وقتی بیشتر فکر می کنه می بینه بابا شوهر بهتریه
بنابراین باید باهاش هرشب تمرین رقص دونفره بکنه تا بتونن خوشگل برقصن بعدشم باباش باید یک ماشین شاسی بلند که سقفش باز می شه رو گل بزنه و بره دنبال ستایش !!!
البته جای نگرانی نیست چون تا باباش بخواد پولاش رو جمع کنه و ماشین شاسی بلند بخره ستایش دیگه بزرگ شده و ازخیر ازدواج با همسرجان من گذشته :)))