یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

جنوب کشور مون چقدر مظلوم هستن شب تا صبح خواب ندارن 

همیشه هم که مشکل آلودگی هوا و کمبود آب و برق رو داشتن 

هوففف

دیروز برگشته خونه بدون هیچ کتابی و میگم بهتون جزوه و کتاب ندادن می فرمان چرا دادن ولی یادم رفت بیارم و جامونده روی میزم 

میگم می خوای بریم بیاریمشون می فرمان نه بابا مهم نیست حالا فردا می رم مدرسه و برشون می دارم 

بعد من چرا باید استرس سال یازدهم و نهایی رو داشته باشم خدایی

بعد همین فسقلی شب امتحان که میشه آه و ناله می کنه که چرا هرچی ژن خوب بوده جمع کردیم دادیم سپهر و هیچی برای اون نگه نداشتیم 

آخه بچه فقط استعداد که نیست یک کم توجه و تلاش هم لازمه بخدا 




یازدهم

امروز رسما ستی شده یازدهمی

همون دختر کوچولوی نمکی من که عاشق رنگ ددز (قرمز ) بود و در حالی که یک پیراهن سفید پوشیده بود و روی کله ی کچل دوست داشتنی اش کلاه لبه دار سفید گذاشته بود جلوی آینه می ایستاد و می گفت ببین چقدر ففیدم (سفیدم) و تنها چیزی سفید توی کل هیکل کوچولوش همون پیراهن و کلاه بود که در تضاد با رنگ برنزه ی پوستش بیشتر به چشم میومد حالا اونقدر تغییر کرده و بزرگ شده که خودم هم باورم نمیشه 

تعطیلات رو رفتیم سفر با چندتا از دوستان .دیدن غروب آفتاب کنار دریا و تماشای مه زیر پام از روی بالکن جزو بهترین قسمت های سفر بود

دلم برای اون روزهایی که از ته دل می خندیدم تنگ شده 


شماها هم هربار از خرید برمی گردین متعجب و عصبانی میشین ؟

یکدونه طی با سطلش از همون ها که هم جای شستشوی طی رو داره و هم خشک کن ،مارک ایرانی لیمون شده دوازده و نیم میلیون تومان ،مگه میشه آخه 


هنوز نفس می کشم

تقریبا یک هفته هست که متوجه شدم می تونم اینجا رو باز کنم 

فکر می کردم اینبار دیگه همه چیز از بین رفته تموم اون خاطرات و راستش شاید اولش ناراحت شدم اما بعد دیگه برام مهم نبود مثل خیلی چیزهای دیگه که دیگه برام مهم نیست شایدم چون از دستم کاری برنمیاد ،مغزم داره کمک می کنه که پاکش کنم و بهش فکر نکنم 

دیگه نمی خواستم بنویسم حس و حالش وجود ندارد راستش زندگی برام سخت می گذره خییلی سخت 

خیلی چیزها برام عوض شده انکار دیگه خودم رو نمی شناسم بشدت چاق شدم ،دلم می خواد تنها باشم تحمل جمع و بحث و گپ هایی که عموما میرسه به اتفاقات روز رو ندارم 

غبطه می خورم به تمام کسانی که تونستن برگردن به زندگی عادی 

عجیبه که تحمل دیدن زندگی عادی مردم توی اینستا رو ندارم و واسه همین کلن ترجیح میدم بازش نکنم 

خلاصه که حرفی برای گفتن نیست فقط وقتی کامنت خصوصی دکتر ربولی رو دیدم تصمیم گرفتم اینو بنویسم که بدونین همه مون زنده و سالم (البته قسمت سالمش رو مطمین نیستم ) هستیم