به معنای واقعی کلمه پریشانم یک لحظه استرس و تپش قلب دارم و حس می کنم نفسم بالا نمیاد و با خودم میگم نکنه ویزا نشه و ریجکت بشه و بچه ام این همه امید بسته ناامید بشه
میریم خرید و براش یک دست لباس رسمی می خریم و وقتی توی اون کت و شلوار سورمه ای می بینمش انگار که قلبم داره از جاش کنده میشه میرم روی تراس تا یک دل سیر گریه کنم
هی خبرهای کنسلی و تاخیرهای طولانی پرواز به استانبول رو می خونم و دوباره استرس میوفته به جونم که حالا اگر ویزاش اومد چجوری برسونیمش تا مقصد .نکنه یک وقت مرز بسته بشه
به فروشنده میگم چند جفت جوراب گرم می خوام و از پشت داخلش سه جفت جوراب پشمی میاره و میگه خانوم اینو به مهاجرهای جوانی که دارن میرن اروپا پیشنهاد می کنم می خندم و میگم از کجا می دونی برای یک مهاجر می خوام و میگه والا الان همه دارن مهاجرت می کنن و توی این موقع سال وقتی یکی دنبال جوراب پشمی هست یعنی حتما جوان مهاجر داره چشمام قرمز میشن و میگم خدا لعنت کنه کسایی رو که خونه هامون رو خالی از زندگی کردن
مامان چند روزی اومد تهران و دوباره برگشت و قرار شد هروقت برای سپهر بلیط گرفتیم بهش خبر بدم که برای خداحافظی بیاد بهم میگه می دونی سپهر آخرین پسر توی فامیل بود که اونم رفت یک کم فکر می کنم و می بینم مامان درست میگه همه ی پسردایی هام و برادرهام رفتن و سپهر تنها پسر فامیل بود که اونم داره میره
اینکه هیچی معلوم نیست نه هنوز بلیط رفتن گرفتیم چون نمی دونیم برای چه تاریخی بلیط بگیرم و اصن اگر بلیط بگیریم پروازش انجام میشه یا نه
اینکه دانشگاه بهش خوابگاه نداده و این بچه هنوز جا و مکان ندارد و از همه مهمتر اینکه این سفارت لعنتی هنوز ویزا رو نداده همه ی اینا بعلاوه ی این دلتنگی که گاهی یکدفعه میاد سراغم باعث شده حال و روز خوبی نداشته باشم و بازم این همزمانی اتفاقات با آخر شهریور و یادآوری اون اتفاقات تلخ .سیاوش مهرشاد حمیدرضا سارینا ابوالفضل محمدحسین یلدا و.... چه جوان هایی چه زندگی هایی
کاش خدایی باشه
بنظرم چند ماهی اینجا رو بیخیال بشین مودم پایین هست یا حوصله ندارم بروز کنم یا اگر مثل امروز هوس نوشتن به سرم بزنه فقط ناله و غم دارم اینقدر که دیگه حتی اینستام هم فهمیده و فقط ریلزهای خداحافظی با پس زمینه ی آهنگ های غمگین برام می زاره و یک وقت به خودم میام و می بینم اشک حتی از دماغم هم سرازیر شده خدایی چرا وقتی آدم گریه می کنه دماغ هم خودش رو قاطی می کنه
سفارت بالاخره باز شد و به سپهر وقت داد و دیگه به تایم جدایی دارم نزدیک و نزدیک تر میشم
وقتی دلنوشته و حرف های مادرهای دادخواه رو می بینم از خودم بدم میاد که اینجور بیتاب شدم چقدر مادر غمگین داریم توی این سرزمین
دلار هزار تومنی رو خوب بخاطر دارم اونم نه بعنوان یک کودک بلکه بعنوان یک آدم بالغ و راستش این به من حس عجیبی میده حس حسرت ،حس پیری ،حس خشم ،حس غم و البته کلی آرزو که بر باد رفت به قول هایده جان ،تو نیمه راه زندگی دل من پر خونه
پمپ بنزین ها چرا اینجوری شدن ؟! این صف های عجیب دیگه چیه
هر ساعتی رفتم صف ها عجیب و طولانی بودن و امروز شش صبح توی صف بودم و هیچی از طول صف کم نشده بود و ساعت شش و چهل و پنج دقیقه نوبتم شد تا بنزین بزنم
ای که تموم نمیشه لج بازی هات زمونه
با تک تک سلول های بدنم از تمام آدم های که همچین زندگی برامون ساختن متنفرم