بنظرم چند ماهی اینجا رو بیخیال بشین مودم پایین هست یا حوصله ندارم بروز کنم یا اگر مثل امروز هوس نوشتن به سرم بزنه فقط ناله و غم دارم اینقدر که دیگه حتی اینستام هم فهمیده و فقط ریلزهای خداحافظی با پس زمینه ی آهنگ های غمگین برام می زاره و یک وقت به خودم میام و می بینم اشک حتی از دماغم هم سرازیر شده خدایی چرا وقتی آدم گریه می کنه دماغ هم خودش رو قاطی می کنه
سفارت بالاخره باز شد و به سپهر وقت داد و دیگه به تایم جدایی دارم نزدیک و نزدیک تر میشم
وقتی دلنوشته و حرف های مادرهای دادخواه رو می بینم از خودم بدم میاد که اینجور بیتاب شدم چقدر مادر غمگین داریم توی این سرزمین
دلار هزار تومنی رو خوب بخاطر دارم اونم نه بعنوان یک کودک بلکه بعنوان یک آدم بالغ و راستش این به من حس عجیبی میده حس حسرت ،حس پیری ،حس خشم ،حس غم و البته کلی آرزو که بر باد رفت به قول هایده جان ،تو نیمه راه زندگی دل من پر خونه
پمپ بنزین ها چرا اینجوری شدن ؟! این صف های عجیب دیگه چیه
هر ساعتی رفتم صف ها عجیب و طولانی بودن و امروز شش صبح توی صف بودم و هیچی از طول صف کم نشده بود و ساعت شش و چهل و پنج دقیقه نوبتم شد تا بنزین بزنم
ای که تموم نمیشه لج بازی هات زمونه
با تک تک سلول های بدنم از تمام آدم های که همچین زندگی برامون ساختن متنفرم