الان باید مشهد می بودم خیلی دلم اونجاست مخصوصا که فامیل جمع شده بودن ولی خب نشد
دختردایی برام عکس دلمه بادمجانی که مامان درست کرده رو فرستاده و میگه خوب شد نبودی و بهم سهم بیشتری رسید و منم نوشتم نوش جانت و ایشالله همه اش گوشت بشه بچسبه به شکم و پهلوهات
هرچی من چاق شدم اون نکبت لاغر و خوش فرم مونده کلن از این مدل آدم های خوشبخت هست که هرچی می خوره چاق نمیشه
دلم یک مسافرت حسابی می خواد ولی خب..
کاش میشد چشم بهم بزنم و ببینم امسال تموم شده البته اگر سال بعدی بدتر از امسال نباشه
جنوب کشور مون چقدر مظلوم هستن شب تا صبح خواب ندارن
همیشه هم که مشکل آلودگی هوا و کمبود آب و برق رو داشتن
دیروز برگشته خونه بدون هیچ کتابی و میگم بهتون جزوه و کتاب ندادن می فرمان چرا دادن ولی یادم رفت بیارم و جامونده روی میزم
میگم می خوای بریم بیاریمشون می فرمان نه بابا مهم نیست حالا فردا می رم مدرسه و برشون می دارم
بعد من چرا باید استرس سال یازدهم و نهایی رو داشته باشم خدایی
بعد همین فسقلی شب امتحان که میشه آه و ناله می کنه که چرا هرچی ژن خوب بوده جمع کردیم دادیم سپهر و هیچی برای اون نگه نداشتیم
آخه بچه فقط استعداد که نیست یک کم توجه و تلاش هم لازمه بخدا
امروز رسما ستی شده یازدهمی
همون دختر کوچولوی نمکی من که عاشق رنگ ددز (قرمز ) بود و در حالی که یک پیراهن سفید پوشیده بود و روی کله ی کچل دوست داشتنی اش کلاه لبه دار سفید گذاشته بود جلوی آینه می ایستاد و می گفت ببین چقدر ففیدم (سفیدم) و تنها چیزی سفید توی کل هیکل کوچولوش همون پیراهن و کلاه بود که در تضاد با رنگ برنزه ی پوستش بیشتر به چشم میومد حالا اونقدر تغییر کرده و بزرگ شده که خودم هم باورم نمیشه
تعطیلات رو رفتیم سفر با چندتا از دوستان .دیدن غروب آفتاب کنار دریا و تماشای مه زیر پام از روی بالکن جزو بهترین قسمت های سفر بود
دلم برای اون روزهایی که از ته دل می خندیدم تنگ شده
شماها هم هربار از خرید برمی گردین متعجب و عصبانی میشین ؟
یکدونه طی با سطلش از همون ها که هم جای شستشوی طی رو داره و هم خشک کن ،مارک ایرانی لیمون شده دوازده و نیم میلیون تومان ،مگه میشه آخه
تقریبا یک هفته هست که متوجه شدم می تونم اینجا رو باز کنم
فکر می کردم اینبار دیگه همه چیز از بین رفته تموم اون خاطرات و راستش شاید اولش ناراحت شدم اما بعد دیگه برام مهم نبود مثل خیلی چیزهای دیگه که دیگه برام مهم نیست شایدم چون از دستم کاری برنمیاد ،مغزم داره کمک می کنه که پاکش کنم و بهش فکر نکنم
دیگه نمی خواستم بنویسم حس و حالش وجود ندارد راستش زندگی برام سخت می گذره خییلی سخت
خیلی چیزها برام عوض شده انکار دیگه خودم رو نمی شناسم بشدت چاق شدم ،دلم می خواد تنها باشم تحمل جمع و بحث و گپ هایی که عموما میرسه به اتفاقات روز رو ندارم
غبطه می خورم به تمام کسانی که تونستن برگردن به زندگی عادی
عجیبه که تحمل دیدن زندگی عادی مردم توی اینستا رو ندارم و واسه همین کلن ترجیح میدم بازش نکنم
خلاصه که حرفی برای گفتن نیست فقط وقتی کامنت خصوصی دکتر ربولی رو دیدم تصمیم گرفتم اینو بنویسم که بدونین همه مون زنده و سالم (البته قسمت سالمش رو مطمین نیستم ) هستیم
همسرجان که رفت تهران منم روز بعدش رفتم که یکسری از کارها رو سر و سامان بدم و دیگه باهم برگشتیم مشهد
من اون روز سیاه و تاریک تهران رو که بر اثر انفجار انبارهای نفت ایجاد شده بود ندیدم ولی عکس هایش رو توی گوشی همسرجان دیدم
وقتی رسیدم دیگه آسمان تهران آبی شده بود البته هنوز ستون دود سیاه از شهران و جنوب تهران بلند بود ولی باد اون ستون دود رو با خودش می برد
برای من ایست های بازرسی زیادی که توی شهر بود حس جنگزده بودن رو بیشتر از خرابی ها تداعی می کرد
حتی وسط اتوبان هم با ماشین های بزرگ و سیاه رنگ که روش اسلحه( فکر کنم مسلسل بود) بود بسته بودن و چند مرد هیکلی مسلح کنارش ایستاده بودند و به ماشین ها دونه دونه اجازه ی عبور می دادن راستش همچین صحنه های هر گوشه از شهر برای من ترسناک بود
البته اینجا توی مشهد هم ایست بازرسی هست ولی شب ها و اینکه دیگه روی ماشین اسلحه نبستن و فقط دست آدم هاشون اسلحه هست
کلن دیدن این همه مردم مسلح توی سطح شهر ترسناکه
اون یک شبی که تهران بودم صدای جنگنده شب ها خیلی واضح و نزدیک حس میشد طوری که به همسرجان می گفتم انگار دارن روی پشت بوم فرود میان که اینقدر صدا نزدیک هست
همسایه ها اکثرن رفته بودن و تک توک چندتایی باقی مونده بودن
همسایه بالایی همچنان در حال بازسازی بود و گاهی نمی فهمیدم این صدا الان مال پتک بود یا انفجار
صحبت های اخیر رادان منو یاد چندسال پیش و صحبت هایش راجع به چکمه پوشیدن خانوم ها و تبرج دانستنش انداخت کلمهی تبرج رو اولین بار اون موقع از زبان رادان شنیدم .چکمه پوشیدن برای ما بانوان یک زمانی توسط همین جناب رادان ممنوع شد
چه روزهایی رو گذروندیم و چقدر در حق ما مخصوصا خانوم ها ظلم شد
چند روزی هست اومدیم مشهد البته همسرجان فردا برمی گرده که یکشنبه سرکار باشه
فقط می نویسم که فراموش نکنم و وقتی اوضاع آرام شد یادم بمونه که چه گذشته و مدرسه چه کرده و حتما پیگیر باشم
حدود ساعت یک ربع به ده صبح شنبه که همسرجان باهام تماس گرفت فهمیدم حمله شده بهش گفتم تو به ستی نزدیک تری و برو از مدرسه برش دار .بعد هم که کلن موبایل ها از کار افتاد و نتونستم تماسی با همسرحان و ستایش داشته باشم
از اینجا به بعد روایت ستی هست همسرجان حدود ساعت یک ربع به دوازده میرسه مدرسه یعنی مسیری که ده تا پانزده دقیقه راه هست دو ساعت طول می کشه که برسه و ناظم ها بچه ها رو مجبور می کنند مدرسه رو ترک کنند و ستی میگه بهشون گفتم من می دونم مامانم میاد دنبالم و اگر برم بیرون اون نمی تونه منو پیدا کنه و ببینین چقدر خیابان شلوغ هست من الان کجا برم که گم نشم ولی باز هم ناظم و مدیر اصرار می کنن که برین بیرون و با هرکسی تونستین برین میگه حتی اون ناظم گیر مون موقع بیرون کردنم از مدرسه بهم گفت مقنعه ات رو سرت کن و میگه بهش گفتم کاش اینقدر که نگران حجاب من هستین نگران امنیت جان من بودین .میگه بعضی از بچه ها سوار موتورهای عبوری شدن و میگه دوتا موتوری به منم گفتم بیا سوارشو ببریمت ولی من می دونستم نباید سوار بشم (اینحاها من اشک می ریختم وقتی برام تعریف می کرد)میگه چندتا از مامان ها وقتی رسیدن و دیدن بچه هاشون نیستن کلی دعوا کردن و می گفت من به مامان مانیا گفتم مدرسه ،مانیا رو مجبور کرد سوار یک موتوری شد
همسرحان ستی رو چند متر اونورتر از مدرسه بطور اتفاقی پیدا می کنه و سوارش می کنه در حالی که ترسیده و گریه می کرده حتی پلیس راهنمایی رانندگی هم به ستی گفته بوده سوار یکی از این ماشین ها بشو و برو باز خوبه بچه حرف اینا رو گوش نداده وگرنه من چجوری پیداش می کردم
ستایش میگه مردم عبوری از جلوی مدرسه وقتی درگیری کادر مدرسه با بچه ها رو می دیدن که اصرار داشتن اونا رو از جلوی مدرسه متفرق کنن میومدن جلو و بهمون می گفتن بیاین با ما بریم و چندتا از بچه ها باهاشون رفتن
فقط بعد از گذشت چند روز تلفنی با مشاور پایه حرف زدم و گفتم کاری که مدرسه کرده اصلن قابل باور نیست و شک نکنین با باز شدن مدرسه حتما با مدیر و ناظم بی مسولیت و بیفکر مدرسه برخورد می کنم
ازم عذرخواهی کرد ولی این چیزی نیست که با عذرخواهی حل بشه
چند روز پیش کلانتری محلمون مورد اصابت قرار گرفت که موج انفجارش خسارت جزیی به ساختمان مون وارد کرد که فدای سر بچه هام
من همیشه به آینده امیدوارم
حالا که دانشگاه ها باز شدن هر دفعه که میره دانشگاه تا برگرده من نصف جون میشم
الآنم از اضطراب اومدم اینجا تا بلکه برام تایم زودتر بگذره و زودتر برگرده
توی همین یکماه اخیر از آلمان و ایتالیا براش پذیرش اومده ولی خب فعلن سفارت ها کار نمی کنن ایتالیا برای ترم پاییز هست ولی آلمان برای همین بهار که خب بعیده بتونه به ترم بهار برسه و بهشون ایمیل زد و قرار شد با توجه به شرایط اینجا بهش این امکان رو بدن که یک ترم دیرتر بیاد
ستی یک گردنبند ایران کوچولو که وسطش یکدقلب هست خریده و همیشه همراهش هست می خواستم طلاش رو براش بگیرم ولی خب نمی شد
خونه بالایی فروخته و همسایه ی جدید از دیروز بازسازی رو شروع کرده و با اولین صدای پتکش من و ستی از جامون پریدیم که زدن و چقدر نزدیک بود
کاش زودتر عصر بشه و این پسر سالم برسه خونه
بعد از سپهر بابا کجایی با جمله ی مامانم مرده ،ساعت ها اشک ریختم
حالا توی این گیر و دار و نابسامانی ،مدام خونریزی داشتم و سونو ، پولیپ رحم نشون داد که برداشتم با اینکه یکماه از برداشتن این پولیپ می گذرد ولی باز الان ده روز هست خونریزی دارم کاش حداقل این دایم پریود بودن دست از سرم برمی داشت
رقص سوگ !چه واژه ی عجیبی !تقابل بین مرگ و زندگی یا شایدم مرگ و مبارزه با مرگ و امید نمی دونم ولی برای من بیشتر تداعی مرگ و مبارزه هست
چقدر تغییر کردیم چه چیزها دیدیم و شنیدیم
پت عزیز امیدوارم حالت خوب باشه خیلی وقت هست ازت کامنتی ندارم
دیشب خواب دیدم دوتاشون رو نوزاد کردم و گذاشتم توی یک سبد و پیاده توی یک جاده دارم میرم سمت خدا که بدم به خودش
توی مسیر هم میگم این infant ها مال خودت ،خودت مواظب شون باش
حالا چرا عین آدم نمیگم نوزاد ؟!
چه خواب عجیبی بود
از بس این روزها استرس آینده ی این دوتا رو دارم
عجیبه این غم و نفرت ذره ای کم نشده با اینکه چند هفته گذشته ولی هنوزم وجودم پر از خشم و نفرت و غم هست