-
تفاوت از زمین تا اسمان هست
پنجشنبه 23 آبان 1398 11:43
+ می دونی مامان من تصمیم گرفتم دانشگاه نرم و خواننده بشم و صفحه ی اینستاگرام باز کنم و هی توش قر بدم _ نهارت رو بخور دخترجان الان دریا پایین منتظرت هست برین کلاس +جدی گفتم ها _ باشه عزیز دلم حالا تا بزرگ بشی کلی وقت هست + اصلا بیا برات با اون اهنگ تهی برقصم _ مادرجان هدفون بزار که مزاحم درس خوندن داداش نشی (البته...
-
دفتر خاطرات
دوشنبه 20 آبان 1398 14:00
+ مامان اون بلاگ اسکای که توی موبایلت داری چیه؟ - تو باز بدون اجازه ی من رفتی سراغ موبایلم + نه نرفتم ولی خب وقتی گوشی دستت هست گاهی دیدمش -دوست ندارم راجع بهش حرف بزنم +خاطراتت رو می نویسی؟ -اره +منم دلم می خواد داشته باشم - خب بزرگ شدی تو هم بنویس اصلا الان توی یک دفترچه بنویس بعد از چند روز یک دفترچه خاطرات مجازی...
-
دوری
جمعه 3 آبان 1398 09:51
مامان داره برمی گرده از پیش نوه های خارجیش و برادرزاده جان وقتی متوجه شده ماجونش قراره چند روز دیگه بره بهش گفته یعنی دوباره می خوای بری توی موبایل !!! قلبم اتیش گرفت از این حرفش..طفلکم مارو فقط از توی موبایل می بینه ..لعنت به این دوری و مهاجرت پسرکم ( در واقع باید بگم مردکم!) همچنان در مسیر دستشویی هست ..به نوار...
-
ادامه ی ماجرا
چهارشنبه 24 مهر 1398 08:59
خب جواب عکس اماده شد و همه چیز نرما ل بود دیشب هم رفتیم پیش دکتر پورمند و بعد از بررسی همه چیز که نرمال بود براش نوار مثانه نوشت ازش هم پرسید که استرس نداری اونم خیلی قاطع گفت ندارم حالا میگه نوار مثانه رو انجام نمیدم چون اینم مثل عکس رنگی باید سونداژ بشه واقعا نمی دونم چه کنم خودم فکر می کنم مال استرس باشه هرچند خودش...
-
...
دوشنبه 22 مهر 1398 09:18
چندوقتی هست که سپهر میگه هی دستشویی داره و همه ی زنگ تفریح ها رو توی دستشویی هست و سر امتحان ها هم نمی تونه تمرکز کنه چون دستشوییش می گیره اول گفتم حتما سردیت شده و جندوقت خوراکی های گرم بهش دادم و چون افاقه نکرد بردمش پیش یک ارولوژ و براش ازمایش خون و ادرار نوشت و همینطور سونوگرافی و یک داروی تکرر ادرار داد .ازمایش...
-
هجده ساله میشه
سهشنبه 9 مهر 1398 10:51
اینروزا خیلی تو فکر یک تولد ویژه برای سپهر هستم دیگه رسما و قانونن مرد محسوب میشه و خب برام خیلی ویژه هست چون عاشق بازی های فکری و روی میزی هست تصمیم گرفتم تولدش رو توی یک کافه بازی با چندتا از دوستاش برگزار کنم البته که قانع کردن خودش برای گرفتن تولد کار بسی دشوار بود چون معتقد هست تولد بچه بازی هست و اون دیگه بزرگ...
-
امیدوارم از شنبه بتونم پیاده روی ها رو شروع کنم
چهارشنبه 3 مهر 1398 08:01
این چند روز واقعا نفهمیدم چجوری صبحم شب میشد مامان امروز بلیط داشت که بره پیش داداش خارجی تا نوه ی جدید رو ببینه ولی تا دو روز پیش ویزاش نیومده بود و من بهش گفتم احتمالا ریجکتی مادرجان و قرار بود بلیطش رو پس بدم که لحظه ی اخر تماس گرفتن که بیاین وبزاتون رو بگیرین و اینگونه شد که این دوروز دیگه افتادیم روی دور تند...
-
جاهای خصوصی
یکشنبه 24 شهریور 1398 15:40
با شلوارک میاد روی مبل میشینه و همسرجان می فرمان بلندشو برو یک چیزی بپوش اینجوری لخت توی خونه نگرد زشته .و ستی جان جواب میده هوا گرمه و جاهای خصوصیم رو هم پوشوندم( با اشاره به شلوارکش) .اینجاها هم که تا بزرگ نشن خصوصی نیستن( با اشاره به می می های مبارکش) و بعدم روی مبل لم میده و کتابش رو می خونه
-
شاید واسه همین لحظه ها بوده که مادر های قدیمی پسردوست بودن
چهارشنبه 13 شهریور 1398 17:53
کله ی صبح پاشدیم و باهم دعوا می کنیم اخه شب قبلش نمیشد دعوا کرد چون بچه ها بیدار بودن واسه همین پنج و نیم صبح بیدار شدیم و بعدشم همسرجان رفت سرکار و من موندم و عصبانیتی که با گریه تخلیه شد پسرجان از مدرسه که برگشت اومد توی اشپزخونه و بغلم کرد و گفت چرا گریه کردی با تعجب می گم من کی گریه کردم ..محکم تر بغلم می کنه و...
-
بزرگ شده ها
سهشنبه 5 شهریور 1398 14:45
با عروس جان و ماجونش رفته خرید ..درواقع عروس جان می خواسته برای خونه نویی دوستش کادو بخره ..توی مغازه وقتی کادو رو می خرن عروس جان دو دل بوده که هدیه رو کادوپیچ کنه یا نه و گفته اخه ممر ندیده شاید دلش بخواد ببینه و اینجا ستی خانوم جواب میدن خب نبینه میره اونجا می ببنه انگار شوهرداری بلد نیستی مامان وقتی اینو برام...
-
باز هم بلوغ و دردسرهاش
دوشنبه 4 شهریور 1398 15:49
+ مامان می دونی غزاله یک چیز عجیب و ترسناک برام تعریف کرد -چی گفت؟ + بهم گفت وقتی بزرگ بشیم و بلوغ بشیم از اونجایی که جیش می کنیم خون میاد خودش رو توی بغلم قایم کرد و ادامه داد راست میگه؟ -هنوز کوچولویی و خیلی مونده تا بالغ بشی فعلا بهش فکر نکن بعدا خودم برات مفصل تعریف می کنم ستایش دیگه کلاس چهارمی شده و یواش یواش...
-
یک اتفاق قدیمی
یکشنبه 27 مرداد 1398 22:33
عرض به حضورتون که توی ایام عید ما یک روزش رو تهران بودیم واسه اینکه تجدید قوا کنیم برای رفتن به مقصد دوم که همانا مرکز دنیا بود اینجا توی پرانتز یاداوری کنم که ما از همون اول ازدواج این دوهفته ی عید رو تقسیم می کردیم و یک هفته می رفتیم پیش مامانم اینا و یک هفته هم پیش مامانش اینا و برای اینکه نهایت انصاف رو بخرج بدیم...
-
چالش هایی با یک پسر نوجون
یکشنبه 20 مرداد 1398 13:35
در اتاقش رو باز می کنم و با یک ظرف شاهتوت سیاه میرم داخل + میشه از اتاقم بری بیرن _ برات شاهتوت اوردم پسرم( صورتش رو می بوسم) +چرا اینکار رو می کنی؟( در حالی که داره با پشت دست جای بوسه رو پاک می کنه) _ اخه دوستت دارم + ولی من دوستت ندارم _اشکالی نداره ولی من عاشقتم .خسته شدی؟ ( با دستم پاهای لاغرش زو نوازش می کنم) +...
-
دندونش افتاد
جمعه 18 مرداد 1398 12:21
ساعت یازده ی شب بود که تلفن زنگ زد و خب می دونین دیگه ما اصولا زود می خوابیم و من هراسون از خواب پریدم و همسرجان زودتر تلفن رو جواب داد..مامانم بود ..ستی تب کرده بود و مامان می خواست بدونه بهش چی بده اخه ستایش به استامینوفن حساسیت داره ..میگم مامان جان بهش ایبو بروفن بده یک قاشق غذاخوری ...میگه الان می برمش...میگم نمی...
-
رتبه ی اول
سهشنبه 15 مرداد 1398 20:55
صبح که فیلتر شکنم رو روشن کردم و طبق روال اول گروه مدرسه ی سپهر رو چک کردم دیدم عکس نفر اول کنکور تجربی رو گذاشتن و به خودشون تبریک گفتن بابت اموزش همچین دانش اموزی ...سپهر که از مدرسه اومد با هیجان رفتم استقبالش و گفتم چه خبر ..فرمودن خب حتما می دونی که ایزدمهر نفر اول شد گفتم وااای افرین بهش میگه البته حقش بود چون...
-
حواس پرتی
یکشنبه 13 مرداد 1398 14:36
دیروز ستی با عروس جان رفتن مشهد و قراره ده روزی اونجا پیش ماجونش بمونه برای عبور از گیت پرواز نیاز به حضور پدر و اعلام رضایتش بود .همسرجان از سرکار اومد فرودگاه و من و ستی و عروس جان هم با شناسنامه ی ستی و پدرش از خونه راه افتادیم و بعد از جک شدن شناسنامه ها و عبور ستی از گیت ما برگشتیم خونه و امروز همسرجان شناسنامه...
-
معضل رنگ پوست
دوشنبه 7 مرداد 1398 14:27
نشستم توی کلاس باله و سرم توی گوشیم هست و دوتا مامان بغلی باهم مشغول حرف زدن هستن بین حرفاشون می شنوم: (واای توروخدا اون دختر رو ببین طفلک رو چقدر افتابش دادن تا برنزه بشه) ناخوداگاه برم می گردم به اون سمت که ببینم کی رو می گن و متوجه میشم منظورشون ستی هست . بلافاصله میگم خب شاید خودش این رنگی هست و همون مامان میگه نه...
-
استرس دارم
شنبه 29 تیر 1398 18:01
خب سپهر دیگه رسما کنکوری شد و مدرسه اش دو هفته ای میشه که شروع شده .و من بشدت مضطربم ..می دونم دوست داره از ایران بره و لازمه ی اینکار قبول شدن در یک رشته ی خوب و از اون مهم تر یک دانشگاه معتبر هست ..امیدوارم از پسش بربیاد و بتونه درست برنامه ریزی کنه و پیوسته و منظم درس بخونه ...اینقدر به طرز وسواس گونه ای ازش مراقبت...
-
دنیای جدید
سهشنبه 18 تیر 1398 13:04
روزایی که ستی رو می برم باله چون مسیرش دور هست و کل تایم باله هم یکساعت هست دیگه همونجا می مونم تا کلاس تعطیل بشه قبلا که هوا خنکتر بود خب این یکساعت رو می فتم پیاده روی و یک دوری توی پارک ملت که نزدیک کلاس هست می زدم ولی الان که هوا خیلی گرم شده دیگه همونجا می مونم و با بقیه ی مامانا گپ می زنم ولی راستش احساس می کنم...
-
دوباره عمه شدم
سهشنبه 28 خرداد 1398 00:00
دخترمون امروز دنیا اومد و خدا میدونه که چقدر دلم می خواست اونجا بودم و بغلش می کردم ..گفته بودم عاشق نوزادم مخصوصا بوشون..خواهر بزرگتر هنوز خودش کوچولو هست یک کوچولوی مو فرفری شیرین زبون ...می دونم کار سختیه داشتن دوتا بچه ی کوچولو اونم توی غربت ولی لذت های خاص خودش رو هم داره دایی ممر می فرمان الان دیگه همه چشم...
-
اولین تجربه
چهارشنبه 22 خرداد 1398 18:12
تصمیم گرفتم برم توی کار نتورک و واسه اینکار یک صفحه ی اینستاگرام باز کردم و خب راستش از این همه دایرکت اقایون کلی تعحب کردم با اینکه قید شده که من متاهلم و دارای دوفرزند .هی عکس پروفایلم رو مرور می کنم یک بلوز استین بلند یقه سه سانت تنم هست و خب اره روسری ندارم ...عکسایی که گذاشتم رو مرور می کنم و متن هایی که نوشتم...
-
تکرار گذشته ها :(
سهشنبه 7 خرداد 1398 13:55
امروز رفتیم مدرسه ی ستی برای گرفتن کارنامه و اندازه گیری روپوش..یک چیزی که متفاوت از سال های قبل بود این بود که یکی از ناظم ها دونه دونه یا نهایتا دوتا دوتا بچه ها رو می نشوند و تک تک قوانین مدرسه رو براشون با بروشور و عکس توضیح میداد و عواقب رعایت نکردن رو هم بهشون تذکر میداد بعدم یک دفترچه شامل قوانین و مقررات و...
-
چالش های جدید
شنبه 21 اردیبهشت 1398 10:06
داریم اماده بشیم بریم یک مرکز خرید و ستی شلوارک لی اش رو برداشته که بپوشه می گم مامان جان امروز اینو نپوش هروقت خواستیم بریم پارک یا خونه ی دوستات می تونی بپوشیش برو یک شلوار بلند بپوش با تعجب میگه چرا اخه ؟!! هوا گرم و منم این شلوارکم رو دوست دارم میگم اخه ممکنه اونجا گشت ارشاد باشه و بهت گیر بدن .با تعجب بیشتر میگه...
-
مثلا مدیریت بحران
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 08:17
دیگه سعی می کنم کمتر اخبار اقتصادی رو پیگیری کنم .کاری که از دستم برنمیاد فقط بیشتر نگران میشم و استرس بهم وارد میشه .سعی می کنم منابع مالی مون رو مدیریت کنم فرشته ی نازنینی که برای کمک پیشم میومد روزهاش رو در ماه کمتر کردم البته که اول یک جایگزین پیدا کردم که خدایی نکرده اون روزها بیکار نشه خریدهای روزانه ام رو با...
-
نوجوانی
جمعه 30 فروردین 1398 12:40
سپهر با سرویس میره مدرسه . امروز ازمون داشت و بعد از ازمون من و ستایش باهم رفتیم دنبالش اینجور مواقع معمولا توی ماشین میشینم تا خودش بیاد ولی امروز با مسول مالی مدرسه کاری داشتم و رفتم داخل مدرسه و ستایش هیجان داشت که داره برای اولین بار مدرسه ی برادرش رو می بینه .پایین پله ها منتظرش بودیم ..یک اکیپ پسرنوجون داشتن از...
-
پسر سختگیر من
شنبه 24 فروردین 1398 17:13
رفتیم یک رستوران با موزیک زنده و سپهر از اول تا اخر عبوس و بداخلاق نشست و هر ازگاهی هم زیر لب غر زد و موقعی که خواننده یک اهنگ از افت خوند و وسط هاش از بقیه می خواست با گفتن ولش کن باهاش همراهی کنن دیگه خونش بجوش اومده بود و چشم غره ای به ستایش که سرخوشانه داشت دست میزد و از ته دل می خندید رفت و اخرش هم بهم گفت مزخرف...
-
سیلاب حوادث
سهشنبه 20 فروردین 1398 10:35
ویدیوها رو که نگاه می کنم فارغ از حس ترس و درد و ناراحتی یک حس دیگه هم هست برام زیبا و جالب هست این گویش ها و لهجه ها , وقتی به درد دل یکی به زبان لری گوش میدم و با هر اخ اشک از گوشه ی چشمم میاد و تازه یادم میاد که خب لرها به زبان لری حرف میزنن دیگه پس چرا برام تازه و عجیب هست یا وقتی مردی با شور و هیجان و با لهجه ی...
-
بعضی ها روی دور تسلسل بدبیاری هستن ولی اخه چرا
پنجشنبه 16 اسفند 1397 07:33
فرشته رو خیلی وقت هست می شناسمش از وقتی ستایش دوساله بود از همون زمان های شیمی درمانی...دنبال یکی می گشتم که توی کار خونه بهم کمک کنه ..بعد از کلی رفتن و اومدن خانوم های مختلف بالاخره فرشته پیدا شد تبعه ی افغانستان هست و وقتی ازدواج می کنه با همسرش میاد ایران و سه تا بچه هاش ایران بدنیا میان ..بعد از اون دیگه...
-
فکر کنم جزو بحران چهل سالگی حساب بشه
سهشنبه 23 بهمن 1397 13:34
چندوقتی هست که دلم برای نوزادی سپهر و ستایش تنگ شده واسه اون موقعی که بوی بهشت میدادن و توی بغل جا میشدن هر خانوم بارداری رو که میبینم با حسرت نگاهش میکنم فسقلی های گوچولو رو که نگو تا می بینمشون فقط دلم می خواد زیر گلوشون رو ببوسم و بو کنم خلاصه که بدجور دلم نوزاد می خواد به ستایش میگم کاش میشد یک نی نی داشتیم و ستی...
-
برادرانه
یکشنبه 14 بهمن 1397 19:37
بعد از یک سفر یکهویی و کوتاه از مشهد برگشتم و توی گروه خانوادگیمون نوشتم من رسیدم برادرجان زیرش فرمودن تسلیت به داماد خانواده دایی جانمان هم فرمودند داماد جان شادی های سه روزه یادش بخیر , قدرش رو ندونستی , حالا از امروز بکش یک همچین فامیلی دارم من