-
یک سوال
پنجشنبه 28 فروردین 1399 12:30
پادکست خوب هری پاتری سراغ ندارین بهم معرفی کنین؟ بچه هاتون رو چجوری سرگرم می کنین؟ تجربه ی چه کلاس های آنلاینی داشتین و چطور بوده؟ پادکست داستانی جالب برای رده سنی نوجوان چی سراغ دارین ( برای ستی می خوام)؟ و مهم ترین سوال، تعمیرکار مطمئن برای تلویزیون ال جی سراغ ندارین؟ بله بله در همچین شرایطی یکی از مهم ترین آپشن های...
-
تولید مس
یکشنبه 24 فروردین 1399 20:32
دارم از ستایش علوم می پرسم و درمورد تولید مثل گیاهان هست و احساس می کنم اصلن مفهوم تولید مثل رو نفهمیده و بعد از چندتا جواب پرت و پلا بهش میگم مامان جان می دونی کلمه ی تولید مثل یعنی چی؟.. میگه آره یعنی تولید مس و من به دور دست ها خیره میشوم یکی از فامیلهای دور توی اینستا پیام میده که احساس میکنم فرزندم باهوش هست و...
-
صبح های نفس گیر جمعه
جمعه 22 فروردین 1399 13:06
اینروزا آزمون های صبح جمعه ی سپهر بصورت آنلاین انجام میشه و ما تمام این مدت آزمون رو باید سکوت محص باشیم.. فکر کن حدود پنج، شش ساعت.. یعنی زجراورترین تایم ها این صبح های جمعه هست میگه راه هم نرین تق تق راه رفتنتون تمرکزم رو بهم میزنه.. اصن مکافاتی هست ها الانم داره به من چشم غره میره که چرا این وانتی توی کوچه داره...
-
تفریحات سالم
یکشنبه 17 فروردین 1399 18:49
خب اینروزا جزو تفریحات و سرگرمی های من و ستی، دونه ریختن برای پرنده ها روی تراس هست و بعدم می شینیم و نگاهشون می کنیم و معمولا ستی ازشون فیلم می گیره و می فرسته برای دوستاش یا می زاره استاتوس واتساپش چند روز پیشترها که ستی مشغول دیدن کبوترها بود یکدفعه گفت وااای مامان دعواشون شد ببین چطوری داره میزنه توی سر اون یکی.....
-
روزگار قرنطینه
شنبه 9 فروردین 1399 09:59
تماس تصویری با داداش جان ها داریم و همگی سرگرم حرف زدن هستیم یکدفعه دایی ممر خطاب به داداش خارجی میگه داداش جان ساعتتون چه خوشگل هست از این ساعت ها اگر پسرونه اش بود من می خوام... من در حالی که غش کردم از خنده میگم وااا ممر جان حالا ساعتش خیلی هم دخترونه نیست و داداش خارجی فقط زل میزنه به تصویر.. دایی ممر دوباره میگه...
-
و بالاخره سال جدید
سهشنبه 5 فروردین 1399 09:04
بخاطر سپهر ما قرار بود امسال رو تهران بمونیم ولی خب قرار نبود خودمون رو توی خونه زندونی کنیم راجع به فیلم به یک توافق کوتاه مدت رسیدیم و سه شب جومانجی دیدیم که مورد استقبال همه بود و بعدش رفتیم سراغ دزدان دریای کارائیب که احساس کردیم باید توی همون مایه های جومانجی باشه اما خب نه ستایش خوشش اومد و نه من. و نشان به ان...
-
روزهای قرنطینه
جمعه 23 اسفند 1398 10:42
واقعیتش اینقدر سرم شلوغ شده و کار دارم که نمی فهمم چجوری صبحم شب میشه کارهای روزانه ی خونه و نظافتش و الکل کشی کردن دستگیره و کلید پریزها و هرچی سطح مزخرف توی خونه هست و اشپزی و در کنارش کیک و پنکیک پختن که بدون اغراق تقریبا روز درمیون انجامش میدم ( ستایش علاقه ی خاصی به پختن کیک و پنکیک پیدا کرده) , پرینت گرفتن...
-
روزهایی که می گذرن
چهارشنبه 14 اسفند 1398 09:00
چهارتایی نشستیم و داریم فیلم اشک ها و لبخندها رو می بینیم البته سپهر هی میره و میاد و وسط هاش هم هی میگه من نمی دونم چرا از اینحور فیلم های درام و عاشقانه نگاه می کنین واقعا فیلم های مزخرفی هستن و منم هر بار میگم قشنگ هست که اون قسمت فیلم که ماری از عشق فرار می کنه و برمی گرده صومعه , ستایش میگه اخه چرا اینکار رو کرد...
-
کشفیات جدید
یکشنبه 11 اسفند 1398 12:54
توی این مدت متوجه شدم چقدر چشمم و دماغم دچار خارش میشن ..یکی از جاهایی که بعد از این بحران باید مراجعه کنم قطعا یک دکتر پوست هست اخه این همه خارش خیلی عجیبه, قبلا متوجه اش نبودم الان به لطف کرونا فهمیدم البته همچنان دکتر اعصاب و روان در اولویت هست ها
-
توی یک هفته دوکیلو چاق شدم
شنبه 10 اسفند 1398 14:13
توی این یک هفته ی گذشته مادر و دختری سه بار پنکیک درست کردیم دوبار کیک پختیم کتلت پختیم سمبوسه پیچیدیم و خب به تبعش کل اشپزخونه رو به فنا دادیم و بعدش خودم تنهایی اشپزخونه رو تمیز کردم عروسک های ستی رو توی ماشین لباسشویی شستم البته بعد از چهار بار روشن کردن ماشین یکی از خرگوش پشمالوها به فنا رفت و مراسم گریه و زاری و...
-
کرووووونا
سهشنبه 6 اسفند 1398 21:41
پدر و پسر دیشب داشتن اخبار رو میدین و هی تحلیل می کردن که یکدفعه سپهر گفت بابا می دونستی پسر این اقا توی مدرسه ی ماست البته پسرش خیلی عاقل تر و بهتر هست ها امروز که جناب حر.یر.چی خبر کرونایی شدنش رو داد دویدم توی اتاق سپهر و گفتم مامان جان اون پسر رو که دیشب می گفتی, همکلاسیت هست؟ .سپهر گفت نه یک کلاس دیگه هست ..خوب...
-
اشنایی با بلوغ
دوشنبه 28 بهمن 1398 16:42
پکر و ناراحت نشست توی ماشین + خانوم معلم مون خیلی بی فرهنگ هست _ در مورد خانوم معلم تون درست صحبت کن بعدم مگه چی شده در حالی که داره بغضش رو قورت میده میگه در مورد اون موضوع گفت همون که فقط مامانا باید بگن _ کدوم موضوع؟ + جیش و خون دیگه ( بعدشم شروع کرد به گریه کردن) _ خانوم معلم ها هم می تونن بگن خب براتون توضیح میدن...
-
ثبت نام کنکور
دوشنبه 21 بهمن 1398 17:18
بالاخره انجام شد فایلش رو فرستادم برای جناب مشاور که اگر ایراد داره بهمون بگه تا ویرایشش کنیم پرینتش رو هم سپهر قراره چهارشنبه ببره مدرسه از دیروز عصر تا الان سپهر لای هیچ کتابی رو باز نکرده میگم سپهر جان الان دیگه رسما کنکوری شدی و ثبت نام هم کردی .چی شده که اینجوری شدی ؟ نه به اینکه تمام وقت کله ات توی کتاب بود و نه...
-
گردن
یکشنبه 20 بهمن 1398 09:15
سه تایی به پیشنهاد ستی رفتیم نزدیک ترین کافی شاپ به خونه مون و دور یک میز مستطیل شکل نشستیم .تقریبا تمام میزها پر بودن + مامان ببین هرکار می کنم نمیشه گردنم رو تکون بدم( می خواد مثل رقص های باباکرمی شایدم عربی کله اش رو تکون بده) _ والا منم نمی تونم مادرجان و بعد سرم رو به چپ و راست می چرخونم * شماها اینکاره نیستین...
-
الزایمر
سهشنبه 15 بهمن 1398 10:25
سوار ماشین میشم و ده دقیقه بعد یک جای پارک راحت پیدا می کنم و می خوام پیاده بشم که می بینم جلوی مدرسه ی ستایش هستم به ساعت ماشین نگاه می کنم و با خودم میگم وااا الان که ساعت یازده هست . کو تا ستی تعطیل بشه ! پس چرا اومدم اینجا ...که یکدفعه یادم میاد قرار بود ساعت یازده ارایشگاه باشم ...هیچی دیگه سر و ته کردم و رفتم...
-
بدجنسانه
یکشنبه 13 بهمن 1398 10:27
این چند روز تعطیلی یکی از برادرشوهرها با خانواده اش اومده بودن تهران پیش ما و یک شب که رفته بودیم کافه کتاب همسرجان یک کتاب شعر از قفسه برداشت و گفت این حمیداقا اهل مرکز دنیاست و ببینین چه اشعاری خونده و بعدم شروع کرد به خوندن با صدای بلند.اخرش ستی گفت اااا پس مرکز دنیا غیر از همسریان ها یک حمید شاعر هم داره!!!! من...
-
پست کنکوری
شنبه 12 بهمن 1398 12:19
توی این ازمون های ازمایشی که برگزار میشه سپهر همیشه وقت کم میاره و به درس شیمی نمیرسه خب اوایل که مشکل جیش بود و نمی تونست تمرکز کنه و الان که اون مشکل برطرف شده بازم به شیمی نمیرسه مثلا دیروز درحالی که امار رو صد درصد و هندسه رو هفتاد درصد و فیزیک رو هفتاد و هشت درصد زده ولی به شیمی نرسیده و کلا فقط دوتا سوال اول...
-
...
یکشنبه 22 دی 1398 08:37
دلم نمی خواست باور کنم یا شایدم برام غیرقابل باور بود کلا. ادم ها با کسایی که شرابط مشابه شون رو دارن بیشتر احساس همذات پنداری می کنن نمی دونم اون تبلیغ بی بی سی رو دیدین که داره خبر پخش میشه بعد یک زن حامله رو نشون میده که با خبر زایمان یک زن دیگه توی بحران جنگ همذات پنداری می کنه یا بعدش یک پرستار رو نشون میده که به...
-
مامان یک پسر هجده ساله
چهارشنبه 18 دی 1398 10:31
هر روز با یک سورپرایز جدید از خواب بیدار میشیمانگار به انتهای هرم مازلو سقوط کردیم و درحال حاضر نگران زندگی و زنده بودن هستیم بقیه ی حقوق مسخره بنظر میان و فعلا برای حق زندگی داریم دست و پا می زنیم نگرانم, نگران اینده ی بچه هام , نگران پسری که تازه هجده ساله شده و سرباز بالقوه محسوب میشه نگران همه ی پسرهای ایران همه ی...
-
حل مساله به روش ستی
یکشنبه 8 دی 1398 15:08
+ تموم شد؟_ بله همه شون رو حل کردم+ افرین چقدر سریع این همه مساله ی ریاضی رو حل کردی .معلومه خوب یاد گرفتی ها+ اصلا مساله ها رو نخوندم ها چون درس مون تقسیم بود فقط عددهای توی مساله رو بهم تقسیم کردم_ ستایش ( با فریاد و تعجب) + چیه مامان جان , خب بیا ببین همه شون هم درست هست حتی یکدونشم غلط نیست تازه اون موقع که درس...
-
اسمون ابی شد
شنبه 7 دی 1398 16:21
امروز صبح که بیدار شده بره مدرسه میگه اخه چه کاریه همون فیلم بزارن توی اپارات نگاه می کنیم و یاد می گیریم دیگه .مجبورم نیستیم توی تاریکی از خواب بیدار بشیم تازه دلمم برات تنگ میشه می خوای امروز بمونم پیشت تنها نباشیمیگم نه عزیزم برو مدرسه لطفاپ.ن: امروز هوا ابری بود و وقتی ستی رو بیدار می کردم هنوز تاریک بود
-
اموزش از راه دور
دوشنبه 2 دی 1398 15:04
سپهر میره مدرسه اونم تا 9 شب ولی ستی تعطیل هستهی باید دعا کنم حداقل یکی از دوستاش بمونه تهران , فعلا تا الان یا ستی خونه ی دوستش بوده یا یکی دوتا از دوستاش اینجا بودن الانم خونه نیست و پیش رفیقش هستفقط اینکه احتمالا از فردا دیگه دوست و همکلاسی پیدا نکنیم که تهران مونده باشهحالا چجوری سرگرمش کنم ؟! از خونه هم نمیشه...
-
اون مشت گره کرده
شنبه 30 آذر 1398 06:48
باید چشمهام رو ببندم وقتی کاری از دستم برنمیاد بهتره ببندمش .فکر می کردم چشمام عادت کردن به دیدن این صحنه ها و شنیدن اخبار ناگوار عادی شده باشه برای گوش هام از سپهر من کوچکتر بودن و غم نان داشتن حتی برای داشتن این غم هم کوچیک بودناون دست مشت شده منو دیوونه کرده کاش حداقل مطمین بودم بعدی وجود داره و الان راحتن و غم نان...
-
از هر بهانه ای مثل یلدا برای شاد بودن و دوهم بودن استفاده کنیم
جمعه 29 آذر 1398 09:42
الان که دارم وبلاگ رو به روز می کنم سپهر مدرسه هست قرار بود امروز ازمون باشه ولی چون تعطیلی زیاد بود و از درس عقب موندن امروز کلاس جبرانی هست . همسر و ستی هنوز خوابن منم که دیگه عادت کردم به صبح زود بیدار شدن و بعد که سپهر با دوستش رو رسوندم مدرسه باقالی ها و لبو رو بار گذاشتم بساط نهار رو هم اماده کردم کدو حلوایی ها...
-
مادرشوهر یا پدرزن خوب بودن مساله این هست
دوشنبه 18 آذر 1398 13:39
+ می دونستی مامان علی ( اسم مستعار هست برای دوست سپهر) بعد از ازمون که میره دنبال پسرها براشون یک موز یا یک لقمه می بره؟_ واقعا؟ کی اینو گفت؟+ اونشب که اومده بودن خونه مون داشت میگفت من هروقت میرم دنبالشون براشون چیزی می برم که ضعف نکنن منم تشکر کزدم و گفتم سپهر تا الان چیزی بهم نگفته بود بعدم گفت صبح روزهای ازمون...
-
چرا دختربچه ها اینقدر رویاپردازی می کنن راجع به ازدواج؟!
شنبه 16 آذر 1398 13:06
داره شعر حفظ می کنه همون شعر معروف کلاس چهارم, باز باران با ترانه, خب یک کم طولانی هست و اون اخرهاش با بیت "می شنیدم اندر این گوهرفشانی , رازهای جاودانی پندهای اسمانی" مشکل داره و هی غلط غلوط می خونه و اخرش که کلافه میشه میگه اصلا ولش کن من که بالاخره ازدواج می کنه و تو هم نوه دار میشیمن با چشمای گرد نگاهش...
-
غر بیخود
چهارشنبه 13 آذر 1398 13:07
یکسری هنرمند میان و یک بیانیه ای امضا می کنن و بعدش یکدفعه یک هجمه ای صورت میگیره ..نمی دونم چرا اینقدر همه مون عصبی هستیم و زود از کوره در میریم و هی بهم گیر میدیم خب بالاخره از هیچی که بهتره و بعدم واضحه که صدای اونا بخاطر پرطرفدار بودنشون بیشتر شنیده میشه ...کی می خوایم باهم مهربونتر باشیم و همدیگر رو با تفاوت...
-
وصل شدم
یکشنبه 3 آذر 1398 12:59
خب راستش رو بگم وقتی اینترنتم وصل شد اولش خیلی ذوق کردم و هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که داداش خارجی با ایمو تماس گرفت با برادرزاده ی شیرین زبونم حرف زدم و بهش گفتم دلم برات تنگ شده بود و خیلی دوستت دارم اونم گفت من دلم برای ستایش تنگ شده وقتی بهش گفتم ستی حموم هست و هروقت اومد بیرون بهت زنگ میزنم دیگه کلا رفت !! یعنی...
-
هوفففف
شنبه 2 آذر 1398 08:25
از دیروز با وای فای خونه نمی تونم به بلاگ اسکای وصل بشم و فقط با نت موبایلم می تونم وصل بشم ...بعد اونوقت چجوریه که میگن دسترسی به اینترنت بهتر شده و بعضی شهرها می تونن به ایمیل و تلگرامشون دسترسی داشته باشن؟ !! من که دسترسیم کمتر و محدودتر شده متنفرم از این شرایط و اصلا نمی فهمم چراباید اینجوری محدود بشیم اخه مگر...
-
انگار اینجا وصل هست
چهارشنبه 29 آبان 1398 12:05
نمی دونستم میشه بلاگ اسکای اومد.. شاید نمیشده و الان میشه در هرحال ..حس ادمی رو دارم که از توی یک زندان تاریک یکدفعه یک پنجره ی کوچیک رو به دنیای بیرون پیدا کرده و همونقدر هیجان زده و خوشحالم احمقانه هست که ادم برای نفس کشیدن خوشحال بشه ولی خب وقتی نتونی نفس بکشی و بعدش این امکان برات مهیا بشه خب خوشحال میشی دیگه...