-
درد و دل
جمعه 3 اردیبهشت 1400 12:53
رفتم سمت خونه ی عروس جان که باهم توی پارک شون یک کم راه بریم و حال و هامون عوض بشه و میگه امروز چی کار کردین و گفتم هیچی مثلا خواستیم زن و شوهر باهم بریم پیاده روی که وسط راه بحث مون شد و هرکی برای خودش رفت پیاده روی می خنده میگه اتفاقا ماهم امروز بحث مون شد و واسه همین اومدم بیرون که هوام عوض بشه بهش میگم بیخیال...
-
اثرات دورکاری
یکشنبه 29 فروردین 1400 13:51
ستی امتحان داره و وسط کار میاد سراغ من که _ مامان ،سامانیان چه قرنی منقرض شدن؟ + نمی دونم بعدم تو مگه امتحان نداری؟ برو سر امتحانت و تقلب نکن _مامان توروخدا... اینجوری بهتر یاد میگیرم ها ببین دفعه ی پیش که حوادث رو از ماجون پرسیدم با کدوم ث هست و اون جواب داد از اون موقع توی ذهنم مونده + اگر درست درس بخونی از این...
-
قاب
چهارشنبه 25 فروردین 1400 08:38
موبایل ستی خیلی قدیمی هست و درواقع موبایل سابق من بود که وقتی جدید خریدم اینو دادیم به ستایش و خب همون موقع هم که دست من بود یک ایراداتی داشت و واسه همین عوضش کردم و دیگه الان خیلی بدتر شده و هی هنگ می کنه و خاموش میشه و عمر باطریش بشدت کوتاه هست و چندتا گیر و گور دیگه و خب وقتی به من اینا رو میگه من بهش جواب میدم...
-
روزگار
جمعه 20 فروردین 1400 10:04
مامان توی آزمایش اخیرش کم خونی داره و توی فاصله ی شش ماهه بین دوتا آزمایشش ذخایر آهنش نصف شدن و مشهد که بودم با اصرار من (چون بشدت استرس کرونا گرفتن داره البته با توجه به دیابتی بودن و فشار بالاش حق داره) پیگیر این کم خونی اش بودیم و بعد از یافتن متخصص گوارش مورد اعتماد مامان و انجام آزمایش های تکمیلی، بهش توصیه ی...
-
برگشت به خانه
پنجشنبه 12 فروردین 1400 13:40
دچار افسردگی برگشت به خانه شدم فردا برمی گردیم و از شنبه باید دوباره خودم غذا بپزم (گریه با صدای بلند) این چمدون ها رو بگو... ایندفعه چون طولانی رفته بودم و تمام بساط کلاس های آنلاین بچه ها رو هم برده بودم. کلی وسیله دارم و واقعا جابجا کردن اینا انگیزه ی قوی می خواد که درحال حاضر بخاطر غم برگشت به زندگی روتین، ندارمش...
-
آخرین برف سال
شنبه 23 اسفند 1399 13:56
صبح که بیدار شدم برف شدیدی میبارید و رفتم سراغ سپهر تا بیدارش کنم برای کلاس های دانشگاهش و بعدم ستی رو صدا کردم که بیاد توی اتاق اینوری تا داداشش بره توی اتاق خواب بزرگتره که میز تحریر هم داره و کلاسش رو اونجا برگزار کنه ستی هم خواب آلود اومد که بره توی اتاق وسطی و سرراهش چشمش افتاد به پنجره و گفت وااای آخ جون برف و...
-
روزهای آخر سال
پنجشنبه 21 اسفند 1399 20:22
سپهر داره برامون یک نوع سالاد جدید درست می کنه و میگه پیمانه یک چهارم می خوام.. دو دقیقه بعد میگه پیمانه ی یک دوم داریم؟... یک دوم قاشق چایخوری هم پیمانه داره؟ میگم عزیزم مگه داری کیک می پزی... سالاد هست دیگه سخت نگیر و چشمی بریز و می فرمان کار مهندسی هست و باید دقیق باشه... ستی زیر لبی میگه ایششش مهندس حالا خوبه ترم...
-
بارون
شنبه 16 اسفند 1399 06:56
پنج صبح با صدای شرشر بارون بیدار شدم و حالا دیگه خوابم نمی بره یک کم رفتم اینستاگردی و دیدم ساره (همون گیلاسی خودمون) یک پست گذاشته و فراخوان داده هرکی وبلاگ می نوشته بیاد خودش رو معرفی کنه و خوندن کامنت های زیرش کلی خاطرات برام زنده کرد از بین وبلاگ هایی که دیگه به روز نمیشن دلم برای آیدا و پزشک قانونی و پرسیسکی...
-
عمه خانوم
سهشنبه 12 اسفند 1399 16:20
کلاس آنلاین آلمانی ثبت نام کردم و موقع معارفه، استاد از همه می پرسید هدف تون از یادگرفتن آلمانی چی هست و همه هدف شون مهاجرت بود و فقط من بودم که گفتم می خوام با برادرزاده ها راحت تر ارتباط بگیرم و از همون موقع به عمه خانوم گروه معروف شدم حالا البته اینکه این دوتا بچه ( سپهر و ستایش) مشتاق یادگیری این زبان شدن هم بی...
-
و اینبار فقط اشک
پنجشنبه 7 اسفند 1399 09:34
غلت میزنه و می چرخه سمت من، میگه صبح بخیر، تو هم بیدار شدی؟ + آره مامان جان بیدارم _ دیشب چندتا خواب خوب دیدم + چه عالی تعریف کن ببینم _ خواب دیدم برام یک اسباب بازی جدید خریدی می خندم و میگم حالا چی بود + شبیه اسلایم نرم و لطیف بود ولی اسلایم نبود بعدشم خواب دیدم بهار اومده _ کدوم بهار ؟ منطورت فصل بهار هست + نه،...
-
بغض
دوشنبه 4 اسفند 1399 09:17
اون دوستمون که چندماه پیش توی این پست راجع به بیمار شدنش گفتم الان حالش اصلن خوب نیست و دلم برای اون همه سرزندگی و نشاط اش ..مدل زندگی سالمش و توجه ویره اش به طبیعت ...عشق به حانواده اش و ارتباط زیبا و خاصش با پسر نوجوونش و دختر کوچولوش ..واسه دغدغه های اجتماعیش و تلاشش برای قشنگ تر و شادتر کردن دنیای اطرافش ..می سوزه...
-
درود ای همزبان
پنجشنبه 30 بهمن 1399 09:11
توی این برنامه ی ببین TV که چهارشنبه شب ها پخش میشه چند شبی هست که یک خانوم از افغانستان هم توی برنامه شون شرکت می کنه و من عاشق مدل حرف زدنش و لهجه اش شدم امروز هم توی صفحه ی اینستاگرام جناب پورناظری یک ویدئو از شعرخوانی جوانی افغان که در حضور استاد سایه داره یکی از شعرهاش رو می خونه دیدم بازم عاشق لهجه اش و مدل...
-
نهایت عشق
سهشنبه 28 بهمن 1399 20:33
با همسرجان یک بحثی رو داریم انجام میدیم و در ادامه ی بحث میگم + حالا عزیزم بیخیالش شو.. یک وقت شهید میشی _ بد هم نیست ها خوشبخت میشین + وااا زبونت رو گاز بگیر، کجاش خوشبختی داره اخه _ دیگه سپهر لازم نیست بره سربازی و ستایش هم از سهمیه واسه کنکورش استفاده می کنه + اااا خب پس هرجور صلاحه همون کار رو بکن پ. ن 1: در...
-
دلتنگی
سهشنبه 21 بهمن 1399 16:29
رفته بودم سبزی بگیرم و سبزی فروش قبلی که همیشه بساطش رو بیرون میوه فروشی پهن می کرد عوض شده بود و جاش رو یک آقای نسبتا جوانی گرفته بود، بسته های کوچیک سبزی جاش رو به بسته های بزرگتر داده بود و قیافه شون تازه تر و هیجان انگیز تر بودن و ریحان هاش از همه هیجان انگیزتر بود و از بس توی این چندماه پاییز و زمستون، ریحان یخ...
-
کاش
چهارشنبه 15 بهمن 1399 18:33
کاش هیچ فرزندی قبل از مادرش از دنیا نره... اصن معنی نمیده مادر نفس بکشه وقتی فرزندش حتی 40 یا 50 ساله اش دیگه نیست فوتبالی نیستم و فقط گاهی اجراهای بانمک و خنده دارش رو دیده بودم و مردن آدم های خنده رو برام دردناک تر و غیرقابل باورتر هست خدایی نکرده اگر جای هرکدوم از مادرهای این مدلی قرار بگیرم ترجیه میدم بجای آرزوی...
-
چرا اینقدر خشن آخه
دوشنبه 13 بهمن 1399 14:53
عروس جان خارج نشین ازم خواسته بود کتاب قصه های تصویری از شاهنامه از سری کتاب های بنفشه رو، یک بررسی بکنم و اگر برای برادرزاده جان مناسب هست بگیرم قبلا هم براشون کتاب پست کرده بودم البته کتاب هایی که خودش نام برده بود رو پست کرده بودم ولی اینبار بهم گفت ببینم این کتاب چطوری هست و خلاصه که شنبه با ستی شال و کلاه کردیم و...
-
خودشیفتگی
یکشنبه 5 بهمن 1399 17:39
باهم دیگه عکسایی رو که با کیک تولدش گرفته مرور می کنیم + اخی این چقدر خوب شده ببین چه بانمکی اخه _ چندسال دیگه که این عکسم رو ببینی می گی اخی چقدر کوچولو و گوگولی بودی + آره حتما دلم برای این روزات تنگ میشه _ خب پس بیا لذتش رو ببر و با من کیف کن و هی بغلم کن و باهم بازی کنیم غش غش می خندم و ادامه میده ببین چجوری می...
-
یازده سالگی
شنبه 4 بهمن 1399 10:35
امسال قرار نبود مهمونی تولد داشته باشه و چون روز تولدش چهارشنبه میشد، قرار شد کیک دلخواهش رو سفارش بدیم و با دوستای مدرسه یک تولد مجازی بگیره و شبش هم دایی ممر اینا بیان پیش مون و کیک رو بخوریم اما... مدرسه تصمیم گرفت از 27 دی تا 3 بهمن رو تعطیلات زمستونی اعلام کنه و به مدت یک هفته کلاس های مجازی رو تعطیل کنه دو روزش...
-
شب های مافیا
سهشنبه 30 دی 1399 19:50
این سریال توی خونه ی ما طرفدار داره آخه خودمون خیلی طرفدار بازی هستیم و وقتی چند نفر دورهم جمع میشیم یا دایی ممر میاد یک بازی انجام میدیم و معمولا سپهر بازی های جذابی بهمون معرفی می کته و حتی گاهی چهارتایی بازی هایی مثل Azul یا سیزده سرنخ یا... انجام میدیم و خلاصه که طرفدار بازی جمعی هستیم و واسه همین این سریال بین...
-
امیدهای واهی
چهارشنبه 24 دی 1399 16:11
خانوم کمکی اومده و باهم توی آشپزخونه مشغولیم و درعین کار باهم گپ هم می زنیم + هوا خیییلی آلوده شده و آدم احساس خفگی می کته و قبلا طرفای ما خیییلی آلوده بود ولی الان دیگه بالا و پایین نداره و کل تهران آلوده هست _ آره خیلی کثیف شده و منم دیگه نمیرم برای پیاده روی + شما هم برق هاتون قطع میشه؟ _ آره اینجا هم برق قطع بود و...
-
دیگه وقتشه ،پیدا بشه
دوشنبه 22 دی 1399 12:10
رفتم دنبال کارهای کارت ملی مفقود شده ام. باید می رفتم تا ثبت احوال حبیب الهی و بعد از چند روز این دست و اون دست کردن دیگه پاشدم و رفتم.. اونوقت وسط کارهام ستی زنگ زد که برق خونه قطع شده و از کلاس افتادم بیرون.. بهش گفتم خب به داداش بگو برات هات اسپات کنه... دوباره زنگ زد که هات اسپات کرد ولی بازم وصل نمیشم و الان می...
-
امتحان
سهشنبه 16 دی 1399 20:36
+مامان میشه اگر زیاد غلط داشتم دعوام نکنی _ خب برو بخون که غلط نداشته باشی + خوندم، دیدی که، حالا دوتا یا سه تا غلط هم داشته باشم مهم نیست دیگه _ کی خوندی؟ همون نیم ساعت که توی اتاقت بودی؟ + از نه صبح دارم درس می خونم دیگه - صبح که کلاس های مدرسه هست.. به جای اینکه با من کل کل کنی برو درس بخون + حالا پنج تا غلط هم...
-
یعنی کارتم رو کجا گذاشتم
یکشنبه 14 دی 1399 11:49
کارت ملی ام رو گم کردم و اصلن یادم نمیاد آخرین بار کجا دیدمش. همه ی کیف ها و زیپ هاشون رو گشتم هرچی جیب موجود در خانه بود از جیب شلوار و پالتو و مانتو رو گشتم ولی نیست چقدر حرص میخورم که یک کار الکی درست بشه اونم از این نوع کارها ی اداری از وقتی وارد دی ماه شدیم، ستایش روزشمار برای تولدش رو شروع کرده و هر روز حرفش رو...
-
روزنگار
شنبه 6 دی 1399 15:17
امتحان هدیه ها داره و دارم ازش درس می پرسم + بهترین ماه سال و بهترین شب َسال چه ماه و شبی هست _ ماه بهمن و شب تولدم + ستایش لطفا همون چیزی که توی کتاب گفته رو بگو _ خب آخه اشتباه می کنه، همه که مثل هم نیستن هرکی یک روز و یکماه براش مهم هست تکالیفش رو ارسال کرده و من همینطوری یک ورقی می زنم که ببینم چه کرده و با تعجب...
-
ژن سیری
چهارشنبه 3 دی 1399 08:32
مادرشوهر و پدرشوهر برای کارهای درمان و چشم پزشکی اومدن تهران َساعت یک از خونه میریم بیرون و به ستایش ناهارش رو میدم وسپهر هم چون تا سه کلاس داره فقط سفارش می کنم که حواسش به پیکی که قرار هست بیاد باشه و نهارش رو هم فراموش نکنه که بخوره ساعت چهار و نیم برمی گردیم و سپهر همچنان توی اتاقش پای لپ تاپ هست + مامان جان، پیک...
-
یلدا و کریسمس
چهارشنبه 26 آذر 1399 14:00
الان یک پارادوکس احمقانه ای توی خونه ی ما برقرار هست یک ور درخت کریسمس و یک ور هم میز یلدا خب ما به واسطه ی داداش خارجی و دختراش در جریان ریز جزئیات درخت کریسمس و تزئیناتش قرار می گیریم که البته اونا هم از وقتی زیباترین برادرزاده ی دنیا، مهدکودک رفت با این آداب آشناتر شدن و درخت کریسمس خریدن و این روزها هر وقت تصویری...
-
دنیای مجازی
دوشنبه 24 آذر 1399 10:23
تا قبل از این کرونا، ستایش هیچ وقت موبایل نداشت. یکدونه موبایل قدیمی که فقط میشد باهاش زنگ زد و دیگه امکان متصل شدن به اینترنت رو نداشت و بهش داده بودیم که موقع تعطیلی کلاس زبان، بتونیم راحت پیداش کنیم یکدونه تبلت داشت که گاهی باهاش بازی می کرد که اونم محدود بود چون وقتش با چیزهای دیگه پر بود. ولی با شروع کرونا دیگه...
-
با سرعت داره رشد میکنه
چهارشنبه 19 آذر 1399 16:23
خواهر و برادر دارن باهم پینگ پنگ بازی میکنن اونم روی میز نهارخوری و ستی دچار خود درگیری شده و هی دستاش رو باز و بسته یا بالا و پایی می کنه و داداشش میگه درست بازی کن داری چی کار می کنی و جواب میشنوه هشتک می می، خاریدن... من با تعجب از توی آشپزخونه میگم چی گفتی و جواب میده خب می میم می خاره، باید براش هشتک بزنم ستایش...
-
همساده
چهارشنبه 12 آذر 1399 13:25
چندماهی هست که همسایه ی واحد کناری مون عوض شدن و یک خانوم مسن جایگزین همسایه ی قبلی شده. یکدونه دختر داره حدودا پنجاه ساله و خیلی وقت ها میاد پیش مادرش و می مونه... تن صدای بلندی داره و وقتی داره حرف میزنه انگار داره دعوا میکنه... برعکس مادر پیرش که صداش بزور درمیاد و خیلی آروم و ساکت هست.... یکبار که با ستایش روی تخت...
-
شیرینی قایقی
دوشنبه 10 آذر 1399 14:33
عروس جان و دایی ممر اومدن خونه مون و من از نان سحر، شیرینی مورد علاقه ی عروس جان رو گرفتم که بعنوان عصرونه با چای بخوریم عروس جان : وااای این نان سحر شما خیلی بهتر از مال ماست.. من این شیرینی رو از نان سحر خودمون هم گرفتم ولی به این خوشمزگی نبود دایی ممر ( با لهجه ی غلیظ مشهدی) :کلا همه چیز خواهر شووور بهتره حتی...