-
منظورم دعواهای سیاسی اینروزا هست
دوشنبه 31 خرداد 1400 17:40
یادمه اون اوایل زندگی یکبار با دایی ممر بحثم شده بود و همسرجان در تایید حرف من اومد وسط بحث و یکدفعه من رو کردم بهش که عزیزم شما دخالت نکن خواهر و مادر خودم هستن و خودم می دونم چجوری باهاشون کنار بیام و البته که همسرجان تصحیح کردن که خواهر نداری و ایشون برادرت هستن. ولی خب در اصل قضیه فرقی نمی کرد الانم نمی دونم چرا...
-
از مصائب مادری
چهارشنبه 19 خرداد 1400 10:11
بهش میگم عصری بریم پیش فلان دکتر متخصص قلب که وقتی تو توی بیمارستان بودی باهاش مشورت می کردم میگه من دیگه حالم خوبه و دکتر بیمارستان هم گفت مرخصی و برو خونه و دیگه هیچ دکتری نمیرم میگم خب مادرجان آدم با دوتا پزشک دیگه هم مشورت می کته و بعدم من به این پزشک خیلی مطمئنم و فلانی معرفیش کرده جواب میده تو وسواس داری و من...
-
خوبیش اینه که می گذره
جمعه 14 خرداد 1400 19:25
یک هفته ی عجیب و تلخ رو گذروندم و اینقدر روی دور تند بود. که خوشبختانه زود گذشت اول هفته خبر فوت پدر عروس خارج نشین رو شنیدم و کلی دلم براش سوخت. سخت ترین قسمت مهاجرت همینجاست، همینجا که بخاطر یکسری شرایط ناخواسته سه سال میشه که ایران نیومدی و حالا توی غربت این خبر رو می شنوی... حال و روزش خوب نبود و تصمیم گرفت باتوجه...
-
گند زدن به جمعه
سهشنبه 4 خرداد 1400 16:32
از سخت ترین کارها برای من مرتب کردن اتاق ستی هست. اینقدر این بچه خورد ریز داره که آدم سرسام می گیره. کلی گیره و گلسر و تل... یک عالمه مداد و مداد رنگی و پاستل و هایلایتر و ماژیک و آبرنگ و گواش و قلمو در سایز های مختلف... پاکن و تراش در طرح ها و رنگ های مختلف... کلی دفتر فانتزی و دفترخاطرات و مهره و چیزهای کوچولوی رنگی...
-
عصبیم
سهشنبه 4 خرداد 1400 08:51
روزی چهار ساعت برق نداشتن زیباست و زیباتر اونه که سرچ می کنم و جدول زمان بندی قطع برق رو پیدا می کنم و اونوقت طبق اون جدول راس ساعت منتظر قطع برق میشم و برق نمیره و استرس می گیرم که ای بابا پس چرا قطع نشد اولین بار که برق رفت، ده دقیقه قبل از شروع امتحان میان ترم فیزیک سپهر بود و لپ تاپش فقط بیست درصد شارژ داشت و شانس...
-
غلبه ی آلمان بر انگلیس
یکشنبه 2 خرداد 1400 08:59
حالا که یک کوچولو توی آلمانی جلو رفتم و در حد یک کودک دوساله می تونم منظورم رو برسونم با انگلیسی قاطیش می کنم مخصوصا موقع خوندن و جالب اینجاست که آلمانی غالب هست یا شایدم چون الان مشغول خوندن آلمانی هستم اینجوری شده من کلمات انگلیسی رو مثل آلمانی می خونم و بعد یکدفعه به خودم میگم وااا اینکه اینجوری نبود انگار اشتباه...
-
بهانه های کوچک
شنبه 1 خرداد 1400 18:52
بابا امروز واکسن زد و من کلی ذوق کردم همین خبر کوتاه که توی گروه خانوادگی واتساپ گذاشتن کلی منو خوشحال کرد امیدوارم زودتر هردوتاشون هر دو دوز رو بزنن و با خیال راحت تر بشه دیدشون و بیارمشون یک مدت تهران پیش خودمون
-
نیمه ی پر لیوان
دوشنبه 27 اردیبهشت 1400 18:09
بهش میگم خب عزیزم یک کوچولو بیشتر و بهتر بخون که دو ونیم نمره غلط نداشته باشی ببین دیروز من چقدر گفتم برو بخون و تو گفتی خوندم و بسه و جواب میشنوم مامان جان حرص نخور و به منم استرس نده بجاش نیمه ی پر لیوان رو ببین و تصور کن اگر فقط دو و نیم نمره درست نوشته بودم چی میشد پ. ن:این هفته، آخرین هفته ی مدرسه و امتحانات هست...
-
بیش از ده هزار قدم
دوشنبه 13 اردیبهشت 1400 14:24
روزی تقریبا ده کیلومتر پیاده روی می کنم عصرها با عروس جان یک دور مسیر پیاده روی پارک پردیسان رو میریم و صبح ها هم خودم برای خرید روزانه که از خونه بیرون می رم، پیاده میرم و ماشین نمی برم و همه اش بخاطر اینه که پنج کیلو لاغر بشم تا با طیب خاطر بشینم و عصرونه های مفصل بخورم یعنی کل هدفم همینه... همینقدر تباه منظورم از...
-
روزهای امتحان
یکشنبه 5 اردیبهشت 1400 12:02
می دونستین خلفای عباسی وقتی یاران امام حسن عسگری رو دستگیر می کردن اونا رو به راه چپ هدایت می کردن میگم آخه مادرجان قاعدتا آزار و اذیت شون می کردن یا شکنجه می دادن دیگه راه چپ نداریم که بخوان به اونجا هدایتشون کنن و میگه خب همون میشه دیگه ،راه چپ میشه آزار و اذیت و منم منظورم همین بوده
-
درد و دل
جمعه 3 اردیبهشت 1400 12:53
رفتم سمت خونه ی عروس جان که باهم توی پارک شون یک کم راه بریم و حال و هامون عوض بشه و میگه امروز چی کار کردین و گفتم هیچی مثلا خواستیم زن و شوهر باهم بریم پیاده روی که وسط راه بحث مون شد و هرکی برای خودش رفت پیاده روی می خنده میگه اتفاقا ماهم امروز بحث مون شد و واسه همین اومدم بیرون که هوام عوض بشه بهش میگم بیخیال...
-
اثرات دورکاری
یکشنبه 29 فروردین 1400 13:51
ستی امتحان داره و وسط کار میاد سراغ من که _ مامان ،سامانیان چه قرنی منقرض شدن؟ + نمی دونم بعدم تو مگه امتحان نداری؟ برو سر امتحانت و تقلب نکن _مامان توروخدا... اینجوری بهتر یاد میگیرم ها ببین دفعه ی پیش که حوادث رو از ماجون پرسیدم با کدوم ث هست و اون جواب داد از اون موقع توی ذهنم مونده + اگر درست درس بخونی از این...
-
قاب
چهارشنبه 25 فروردین 1400 08:38
موبایل ستی خیلی قدیمی هست و درواقع موبایل سابق من بود که وقتی جدید خریدم اینو دادیم به ستایش و خب همون موقع هم که دست من بود یک ایراداتی داشت و واسه همین عوضش کردم و دیگه الان خیلی بدتر شده و هی هنگ می کنه و خاموش میشه و عمر باطریش بشدت کوتاه هست و چندتا گیر و گور دیگه و خب وقتی به من اینا رو میگه من بهش جواب میدم...
-
روزگار
جمعه 20 فروردین 1400 10:04
مامان توی آزمایش اخیرش کم خونی داره و توی فاصله ی شش ماهه بین دوتا آزمایشش ذخایر آهنش نصف شدن و مشهد که بودم با اصرار من (چون بشدت استرس کرونا گرفتن داره البته با توجه به دیابتی بودن و فشار بالاش حق داره) پیگیر این کم خونی اش بودیم و بعد از یافتن متخصص گوارش مورد اعتماد مامان و انجام آزمایش های تکمیلی، بهش توصیه ی...
-
برگشت به خانه
پنجشنبه 12 فروردین 1400 13:40
دچار افسردگی برگشت به خانه شدم فردا برمی گردیم و از شنبه باید دوباره خودم غذا بپزم (گریه با صدای بلند) این چمدون ها رو بگو... ایندفعه چون طولانی رفته بودم و تمام بساط کلاس های آنلاین بچه ها رو هم برده بودم. کلی وسیله دارم و واقعا جابجا کردن اینا انگیزه ی قوی می خواد که درحال حاضر بخاطر غم برگشت به زندگی روتین، ندارمش...
-
آخرین برف سال
شنبه 23 اسفند 1399 13:56
صبح که بیدار شدم برف شدیدی میبارید و رفتم سراغ سپهر تا بیدارش کنم برای کلاس های دانشگاهش و بعدم ستی رو صدا کردم که بیاد توی اتاق اینوری تا داداشش بره توی اتاق خواب بزرگتره که میز تحریر هم داره و کلاسش رو اونجا برگزار کنه ستی هم خواب آلود اومد که بره توی اتاق وسطی و سرراهش چشمش افتاد به پنجره و گفت وااای آخ جون برف و...
-
روزهای آخر سال
پنجشنبه 21 اسفند 1399 20:22
سپهر داره برامون یک نوع سالاد جدید درست می کنه و میگه پیمانه یک چهارم می خوام.. دو دقیقه بعد میگه پیمانه ی یک دوم داریم؟... یک دوم قاشق چایخوری هم پیمانه داره؟ میگم عزیزم مگه داری کیک می پزی... سالاد هست دیگه سخت نگیر و چشمی بریز و می فرمان کار مهندسی هست و باید دقیق باشه... ستی زیر لبی میگه ایششش مهندس حالا خوبه ترم...
-
بارون
شنبه 16 اسفند 1399 06:56
پنج صبح با صدای شرشر بارون بیدار شدم و حالا دیگه خوابم نمی بره یک کم رفتم اینستاگردی و دیدم ساره (همون گیلاسی خودمون) یک پست گذاشته و فراخوان داده هرکی وبلاگ می نوشته بیاد خودش رو معرفی کنه و خوندن کامنت های زیرش کلی خاطرات برام زنده کرد از بین وبلاگ هایی که دیگه به روز نمیشن دلم برای آیدا و پزشک قانونی و پرسیسکی...
-
عمه خانوم
سهشنبه 12 اسفند 1399 16:20
کلاس آنلاین آلمانی ثبت نام کردم و موقع معارفه، استاد از همه می پرسید هدف تون از یادگرفتن آلمانی چی هست و همه هدف شون مهاجرت بود و فقط من بودم که گفتم می خوام با برادرزاده ها راحت تر ارتباط بگیرم و از همون موقع به عمه خانوم گروه معروف شدم حالا البته اینکه این دوتا بچه ( سپهر و ستایش) مشتاق یادگیری این زبان شدن هم بی...
-
و اینبار فقط اشک
پنجشنبه 7 اسفند 1399 09:34
غلت میزنه و می چرخه سمت من، میگه صبح بخیر، تو هم بیدار شدی؟ + آره مامان جان بیدارم _ دیشب چندتا خواب خوب دیدم + چه عالی تعریف کن ببینم _ خواب دیدم برام یک اسباب بازی جدید خریدی می خندم و میگم حالا چی بود + شبیه اسلایم نرم و لطیف بود ولی اسلایم نبود بعدشم خواب دیدم بهار اومده _ کدوم بهار ؟ منطورت فصل بهار هست + نه،...
-
بغض
دوشنبه 4 اسفند 1399 09:17
اون دوستمون که چندماه پیش توی این پست راجع به بیمار شدنش گفتم الان حالش اصلن خوب نیست و دلم برای اون همه سرزندگی و نشاط اش ..مدل زندگی سالمش و توجه ویره اش به طبیعت ...عشق به حانواده اش و ارتباط زیبا و خاصش با پسر نوجوونش و دختر کوچولوش ..واسه دغدغه های اجتماعیش و تلاشش برای قشنگ تر و شادتر کردن دنیای اطرافش ..می سوزه...
-
درود ای همزبان
پنجشنبه 30 بهمن 1399 09:11
توی این برنامه ی ببین TV که چهارشنبه شب ها پخش میشه چند شبی هست که یک خانوم از افغانستان هم توی برنامه شون شرکت می کنه و من عاشق مدل حرف زدنش و لهجه اش شدم امروز هم توی صفحه ی اینستاگرام جناب پورناظری یک ویدئو از شعرخوانی جوانی افغان که در حضور استاد سایه داره یکی از شعرهاش رو می خونه دیدم بازم عاشق لهجه اش و مدل...
-
نهایت عشق
سهشنبه 28 بهمن 1399 20:33
با همسرجان یک بحثی رو داریم انجام میدیم و در ادامه ی بحث میگم + حالا عزیزم بیخیالش شو.. یک وقت شهید میشی _ بد هم نیست ها خوشبخت میشین + وااا زبونت رو گاز بگیر، کجاش خوشبختی داره اخه _ دیگه سپهر لازم نیست بره سربازی و ستایش هم از سهمیه واسه کنکورش استفاده می کنه + اااا خب پس هرجور صلاحه همون کار رو بکن پ. ن 1: در...
-
دلتنگی
سهشنبه 21 بهمن 1399 16:29
رفته بودم سبزی بگیرم و سبزی فروش قبلی که همیشه بساطش رو بیرون میوه فروشی پهن می کرد عوض شده بود و جاش رو یک آقای نسبتا جوانی گرفته بود، بسته های کوچیک سبزی جاش رو به بسته های بزرگتر داده بود و قیافه شون تازه تر و هیجان انگیز تر بودن و ریحان هاش از همه هیجان انگیزتر بود و از بس توی این چندماه پاییز و زمستون، ریحان یخ...
-
کاش
چهارشنبه 15 بهمن 1399 18:33
کاش هیچ فرزندی قبل از مادرش از دنیا نره... اصن معنی نمیده مادر نفس بکشه وقتی فرزندش حتی 40 یا 50 ساله اش دیگه نیست فوتبالی نیستم و فقط گاهی اجراهای بانمک و خنده دارش رو دیده بودم و مردن آدم های خنده رو برام دردناک تر و غیرقابل باورتر هست خدایی نکرده اگر جای هرکدوم از مادرهای این مدلی قرار بگیرم ترجیه میدم بجای آرزوی...
-
چرا اینقدر خشن آخه
دوشنبه 13 بهمن 1399 14:53
عروس جان خارج نشین ازم خواسته بود کتاب قصه های تصویری از شاهنامه از سری کتاب های بنفشه رو، یک بررسی بکنم و اگر برای برادرزاده جان مناسب هست بگیرم قبلا هم براشون کتاب پست کرده بودم البته کتاب هایی که خودش نام برده بود رو پست کرده بودم ولی اینبار بهم گفت ببینم این کتاب چطوری هست و خلاصه که شنبه با ستی شال و کلاه کردیم و...
-
خودشیفتگی
یکشنبه 5 بهمن 1399 17:39
باهم دیگه عکسایی رو که با کیک تولدش گرفته مرور می کنیم + اخی این چقدر خوب شده ببین چه بانمکی اخه _ چندسال دیگه که این عکسم رو ببینی می گی اخی چقدر کوچولو و گوگولی بودی + آره حتما دلم برای این روزات تنگ میشه _ خب پس بیا لذتش رو ببر و با من کیف کن و هی بغلم کن و باهم بازی کنیم غش غش می خندم و ادامه میده ببین چجوری می...
-
یازده سالگی
شنبه 4 بهمن 1399 10:35
امسال قرار نبود مهمونی تولد داشته باشه و چون روز تولدش چهارشنبه میشد، قرار شد کیک دلخواهش رو سفارش بدیم و با دوستای مدرسه یک تولد مجازی بگیره و شبش هم دایی ممر اینا بیان پیش مون و کیک رو بخوریم اما... مدرسه تصمیم گرفت از 27 دی تا 3 بهمن رو تعطیلات زمستونی اعلام کنه و به مدت یک هفته کلاس های مجازی رو تعطیل کنه دو روزش...
-
شب های مافیا
سهشنبه 30 دی 1399 19:50
این سریال توی خونه ی ما طرفدار داره آخه خودمون خیلی طرفدار بازی هستیم و وقتی چند نفر دورهم جمع میشیم یا دایی ممر میاد یک بازی انجام میدیم و معمولا سپهر بازی های جذابی بهمون معرفی می کته و حتی گاهی چهارتایی بازی هایی مثل Azul یا سیزده سرنخ یا... انجام میدیم و خلاصه که طرفدار بازی جمعی هستیم و واسه همین این سریال بین...
-
امیدهای واهی
چهارشنبه 24 دی 1399 16:11
خانوم کمکی اومده و باهم توی آشپزخونه مشغولیم و درعین کار باهم گپ هم می زنیم + هوا خیییلی آلوده شده و آدم احساس خفگی می کته و قبلا طرفای ما خیییلی آلوده بود ولی الان دیگه بالا و پایین نداره و کل تهران آلوده هست _ آره خیلی کثیف شده و منم دیگه نمیرم برای پیاده روی + شما هم برق هاتون قطع میشه؟ _ آره اینجا هم برق قطع بود و...