-
حالا چه کنیم
یکشنبه 2 شهریور 1399 09:56
+ مامان دلم می خواد برم یک کم تست حسابان بزنم _ خل شدی مادرجان + خب آخه الان چی کار کنم خیلی بیکارم راست میگه خیلی یک مدلی هست یک بلاتکلیفی بدیه باز اگر کرونا نبود چندتا کلاس ورزش می رفت که اتفاقا براش لازم هم هست از بس این یک سال تکونی نخورده ولی الان واقعا نمی دونه چه کنه پیشنهادی اگر دارین استقبال می کنم دلم می...
-
بالاخره تموم شد
شنبه 1 شهریور 1399 14:37
شب کنکور به سختی خوابش برد و هی می گفت چرا استرس دارم.و من مدام می گفتم طبیعی هست و همه الان اینجورین... مشکل دستشویی هم که حل نشد و باهاش کنار اومد و تحملش کرد و اما خود کنکور..... والا واقعیتش اینه که راصی نبود و می گفت شیمی و ادبیات خیلی سخت بودن و هی می گفت من این همه زحمت کشیدم و شیمی رو تقویت کردم ولی آنقدر سخت...
-
چی بگم :(
سهشنبه 21 مرداد 1399 12:40
دیشب اول از همه یکی از دوستام لینک خبر بی بی سی راجع به تعویق کنکور رو برام فرستاد و چند دقیقه بعدشم مشاور مدرسه یک پیام صوتی گذاشت و از بچه ها خواست آرامششون رو حفظ کنن و. هر وقت خبر قطعی و دقیق بیاد بهشون خبر میده و یکسری راه کار برای. کاهش استرس بهشون داد منم برای اینکه سپهر آروم بشه گفتم اشکال نداره مادر، عوضش...
-
دوباره
دوشنبه 20 مرداد 1399 16:37
این مشکل تکرر ادرار دوباره برگشته.... توی آبان ماه بود که کلی سونو و آزمایش و تست عصب و عصله از مثانه ی سپهر گرفتن و همه چی نرمال بود و دکتر براش یک دارو نوشت و احتمال استرس رو داد، هرچند سپهر اصلا قبول نداشت ولی خب بعد از یکماه دارو خوردن همه چی نرمال شد... اما حالا دوباره همون مشکل و من داروی قبلی رو براش شروع کردم...
-
خبرهایی تلخ
دوشنبه 13 مرداد 1399 16:33
یک دوست و آشنای دور و قدیمی، خبر از بیماریش میده و باز هم سرطان..... کلا روزم رو بهم ریخت مخصوصا وقتی پیام خانومش رو خوندم که برام نوشته بودالان داشتم بهت فکر می کردم به قوی بودنت... اشکام سرازیر شدن.. به خودش و افکار و منش جالبش و دغدغه اش برای ایران بهتر،فکر می کنم.. به خانومش و دوتا بچه هاش... اینروزا فقط خبر بد می...
-
شاید باعث خیر شد
چهارشنبه 8 مرداد 1399 15:01
دیشب همینجور الکی وقتی سپهر داشت توی خونه راه میرفت پاش گیر کرد گوشه ی کمد کتاباش و سکندری خورد و عینکش افتاد و یکی از شیشه هاش شکست... همون موقع عینک رو بردم عینک سازی تا براش درست کنه و امروز ظهر بهم تحویل داد ولی یک تلنگری شد تا یکدونه عینک زاپاس براش تهیه کنیم نمی دونم چطور تا الان به ذهنم نرسیده بود که ممکنه...
-
کوهنوردی شبانه
جمعه 3 مرداد 1399 02:06
اون برنامه ی توچال شبانه بودش که همسرجان اصرار داشت بریم.. خواستم بگم رفتیم البته فقط تا شیرپلا رفتیم و برگشتیم یعنی راصیش کردم بیخیال شب موندن بشه و اینجور برنامه ها رو بزاره برای بعد کنکور.. و الان از تازه از حموم اومدم و منتطرم تا موهام خشک بشه و بعدش بخوابم که صبح سپهر آزمون داره و باید هفت بیدارش کنم و الان ساعت...
-
تجربه های کنکوووووووری
یکشنبه 29 تیر 1399 11:28
قبلا هم گفتم که سپهر کلا آدم فرزی نیست و برای کارهاش نیاز به زمان داره واسه لباس پوشیدن واسه بیدار شدن واسه حرف زدن واسه غذا خوردن ( البته این مورد آخر رو کلا دوست نداره) حتی راه رفتنش هم آهسته تر هست و گاهی که کنار هم داریم راه میریم من میگم مادرجان یک کم بجنب چقدر یواش راه میای، ماشالله قدت هم که از من بلند تر هست و...
-
خداوند به من صبر عطا کند
دوشنبه 23 تیر 1399 17:34
+ بریم توچال شبانه؟ _ عزیزم در جریانی دیگه، سپهر هر جمعه صبح آزمون آنلاین داره و باید خونه باشم که بیدارش کنم + خب پس من با فلانی میرم هرچند اگر تو هم بیای بیشتر خوش می گذره _ تو با فلانی جونت برو ولی لطفا بعد از کنکور برو، اصلن دلم نمی خواد دم کنکور کرونا بگیری و بمیری و بچه ام کنکور رو خراب کنه +چشم مردن هام رو...
-
پایان دانش اموزی
شنبه 21 تیر 1399 15:35
امروز کارنامه هاشون هم اومد و پرونده ی دوازده سال درس خوندن بسته شد پایین ترین نمره اش عربی بود با هفده و بیست و پنج و بالاترین مربوط به هندسه و فیزیک بود با بیست جالبه، فارسی که اینقدر منو حرص داد و تا صبح بیدار بود رو نوزده شد راستش الان اوضاعش خوب نیست. خسته شده و بی انگیزه و روزی دو سه ساعت بیشتر درس نمی خونه و...
-
اینروزا
شنبه 14 تیر 1399 08:44
از حموم اومده و با حوله ی تن پوشش نشسته روی مبل و داره خوراکی می خوره + مادرجان یا پاشو برو لباست رو بپوش یا جلوی حوله رو درست ببند که می می ها دیده نشن _ مامان جان چندبار بگم اینا هنوز خصوصی نشدن + دارن خصوصی میشن ( آخه الان اندازه ی یک نخود ریز شدن) _ نه مامان جان باید مثل اسلایم بشن که نشدن + گفتم بلند شو ( با...
-
از سری مکالمات با دایی ممر
چهارشنبه 11 تیر 1399 15:43
پیغام داده هنوز زنده این؟ + آره خوبیم و فعلا هیچ علامتی نداریم _ خداروشکر.. درضمن مامانم از وقتی اومده اینجا رنگ و روش باز شده + والا فعلا که هر روز زنگ میزنه و با ستی حرف میزنه و معلومه حوصله اش سر رفته _ نخیر عزیزم اینجا داره پادشاهی می کنه هرکانالی دلش بخواد نگاه می کنه و هیچ بچه ای هم ازش آویزون نیست و بشور و...
-
کرونا
یکشنبه 8 تیر 1399 08:20
این دوست و همسایه جانمان بود که َستی تمام مدت پیش دخترشون بود یا دریا میومد پیش ما خواستم بگم کرونا گرفتن چند روز بود بیحال بود و تب داشت دیگه دیروز رفت دکتر و بهش گفتن کرونا داری البته از نوع خفیفش و الان توی خونه استراحت میکته و خودش رو قرنطینه کرده ما هم آخرین بار دوشنبه دیده بودیمش و باید تا دوشنبه ی بعدی صبر کنم...
-
رژیم غذایی مدل پسرجان
شنبه 31 خرداد 1399 12:27
هرچی می برم توی اتاقش تقریبا دست نخورده برمی گردونم البته بغیر از شیر و شربت و میوه دیروز نهار رو گفت بیار توی اتاقم البته اینروزا اکثر اوقات نهار رو توی اتاقش می خوره و این نهار از ساعت دو تا شش توی اتاقش بود و نهایتا دوتا قاشق ازش خورده شده بود و آخرش جمعش کردم و میگم خب از گشنگی می میری. میگه من هیچ وقت گشنه ام...
-
بازم صد گرم
چهارشنبه 28 خرداد 1399 12:30
این هفته هم بازم فقط صد گرم کم کردم باور کنین ظلم هست تازه مامانم هم اومده و کلی غذاهای خوشمزه ی مامان پز می پزه و من هی جلوی خودم رو می گیرم اونوقت فقط صد گرم اون دلمه ها رو بگو که من فقط دوتا دونه خوردم اصلن عادلانه نیست آیکون گریه و زاری بی ربط نوشت : سپهر میگه می دونی مامان فکر کنم یادم رفته روی برگه ی دوم ادبیات...
-
همچنان مشکل، نگرانی از خواب موندن دارم
یکشنبه 25 خرداد 1399 09:57
دیشبم خوب نخوابیدم چون نگران بودم واسه امروز خواب بمونیم ،مکافاتیه ها تازه امروز نوبت دوست سپهر بود که برسونتشون و شش و نیم که اومدن دنبال سپهر، من گفتم حالا دیگه یکساعت با خیال راحت بخوابم ولی بازم تا هفت و نیم که پیام داد ما رسیدیم حوزه خوابم نبرد چون بصورت احمقانه ای نگران بودم به موقع نرسن این امتحان ها تموم بشه...
-
صد گرم
سهشنبه 20 خرداد 1399 11:23
یک هفته رژیم گرفتم تازه یک روز هم که از درد دندون عملا چیزی نخوردم بعد اونوقت فقط صد گرم وزن کم کردم!!! آخه انصافه؟! .... باور کنین صدگرم دنبه رو بزاری جلوی گربه قهر می کنه.... اونوقت نتیجه ی یک هفته زحمت من شده صد گرم قشنگ یکسال طول میکشه تا من این پنج کیلوی لعنتی رو کم کنم ایشششششش
-
اسم و فامیل
دوشنبه 19 خرداد 1399 21:16
می دونستین میگویی یک جور رنگ هست تازه میگوییان هم فامیل هست و میگوی پلاستیکی هم اشیا محسوب میشه ستی داره با ماجونش اسم و فامیل بازی می کنه و جرزن ترین بازیکن دنیاست
-
یک شب طولانی
شنبه 17 خرداد 1399 07:55
رسیدیم محل برگزاری امتحان و سپهر و دوستش رفتن داخل و منم توی ماشین یکجادوبله پارک کردم و منتظرشونم دیشب نتوستم درست بخوابم اونم منی که خوابم خییلی خوب هست و تا سرم رو روی بالشت میزارم می خوابم و تا صبح پلک نمی زنم ولی دیشب استرس داشتم خواب بمونیم و هر یکساعت بیدار میشدم و ساعت رو نگاه می کردم.... سپهر هم استرس داشت و...
-
انگار آسمون همه جا خاکستری هست
چهارشنبه 14 خرداد 1399 23:25
اینکه دولت ها و قدرت ها وقتی منافع شون رو توی خطر می بینن عین هم رفتار می کنن و آزادی و برابری و عدالت و دموکراسی میشه باد هوا، منو از انسانیت نامید می کنه...خیلی از این صحنه ها یی که اینروزا تو شبکه های خبری می بینیم برای ما ایرانی ها آشناست و احتمالا که برای خیلی های دیگه هم آشنا باشه و این غم انگیزه بیربط نوشت:...
-
از دندونپزشکی متنفرم
سهشنبه 13 خرداد 1399 08:56
اینقدر اون نیم ساعت زیر دست جناب دندانپزشک منقبض بودم و دستام رو چنگ زدم که دستم زخم شده اون صداش انگار داشت مغزم رو سوراخ می کرد از دیشب هم اون دندون لامصب که پر کردم تیر می کشه و نسبت به خوردن هرچیزی حساس شده البته این قسمتش خوبه ها چون چیزی نمی خورم که اون دندون ابله تیر نکشه ولی روی مخم هست... همسرجان میگه هنوز...
-
اضافه وزن
شنبه 10 خرداد 1399 22:27
این سه چهارماه اصلن خودم رو وزن نکردم.. اعصاب وزنه رو نداشتم و خب از بیکاری و به منظور سرگرم کردن ستایش و البته خودم هی کیک پختیم و انواع و اقسام غذاهای نواب جان رو امتحان کردیم و..... بالاخره تصمیم گرفتم برم روی وزنه و ببینم چرا لباسام تنگ شدن و چرا لپ و غب غب دارم که متوجه شدم پنج کیلو چاق شدم تازه این پنج کیلو...
-
چرا درس عبرت نمیشه برام
شنبه 27 اردیبهشت 1399 15:34
رفتیم چهارتا دونه کاسه بشقاب بخریم، آقاهه میگه این تعداد موجود ندارم شما بیعانه بزار برات تا ده روز دیگه میارم.. خب اگر من تنها بودم بیعانه رو میدادم و رسید می گرفتم و میومدم بیرون ولی خب همسرجان باهام بود و نشست یک قرارداد نوشت که توش تعداد دقیق تمام کاسه بشقاب ها با کد هرکدوم و رنگشون و حتی تعداد گلبرگ های موجود روی...
-
از مصایب اثاث کشی
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1399 19:17
تلفن زنگ میزنه و عروس جان پشت خط هست + اون کیف کوچیک طوسی ام رو پیدا نمی کنم. گفتم شاید توی ماشین شما باشه _ آلان چک می کنم و بهت خبر میدم _توی ماشین نبود. حالا چی داشتی توش + کارت بانکی و هندزفری و دیگه دقیق نمی دونم _ کارت ملی، شناسنامه، گواهینامه ات چی؟ + نه اونا توی اون یکی کیفم بود و هستن _ خب پس مهم نیست و فدای...
-
اثاث کشی خر است
یکشنبه 21 اردیبهشت 1399 12:33
+ می خوای میز توالت رو بزاری توی راهرو؟ - نه اونجا مطمینم ممر خوشش نمیاد + هوممممم خب اگر اونجا بزاریم چطور؟ - بد نیست فقط خب در کامل باز نمیشه + آره اینجوری در نیمه باز میشه البته بیشتر از نیمه.. تا حدود دو سوم باز میشه.. خب اتاق خواب خودتون هست و قرار نیست چهارتاق باز بشه و همه توش رفت و آمد داشته باشن.. فقط خودتون...
-
آخر مرداد
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1399 20:58
کنکور تا 30 مرداد عقب افتاد.. یعنی هنوز بیشتر از سه ماه مونده تا کنکور... واقعا نفس گیر و خسته کننده شده... کاش تموم میشد... سپهر خیلی لاغرتر شده... همینجوری هم لاغر و کم غذا بود و این مدت بدتر شده و هرچی براش می برم توی اتاقش چندساعت بعد دست نخورده برمی گردونم.. رسما بجز نوشیدنی ( انواع شیر و دلستر و شربت های مختلف...
-
یک خبر کوتاه
جمعه 12 اردیبهشت 1399 08:38
خبر خیلی خلاصه توی کانال مدرسه گذاشته بودن و به امید، دانش آموز پایه ی دوازدهم رشته ی تجربی بابت فوت مادرش تسلیت گفتن همین خبر چندخطی از دیروز روانم رو بهم ریخت و قلبم مچاله هست برای پسری که دوماه دیگه کنکور داره و الان عزادار مادرش هست نه امید رو می شناختم و نه تا بحال دیدمش و نه اصلن تابحال سپهر حرفی ازش زده چون...
-
نصیحت جدی
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1399 12:34
اگر از صدایی خوشتون اومد اصلن نرین سرچ کنین یا کنجکاوی کنین که صاحب صدا رو پیدا کنین خب چه کاریه به همون تخیلتون اکتفا کنین و گند نزنین به همه جیز البته من ناخواسته و توی اینستاگرام چهره ی جناب بندری رو دیدم هیییع آخه حالا دیگه چجوری به پادکست ها گوش بدم پ. ن: برداشت اشتباه نشود ها.. اصلن منظورم این نیست که زشت هستن...
-
قرنطینگی
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1399 09:30
دارم با دوستم صحبت می کنم و حرف از نظافت خونه میشه و بهش میگم من اون روزایی که قرار بوده فرشته بیاد و خونه تمیز کنه. خودم پامیشم و از صبح مشغول میشم و آخرشم پول رو میریزم به حسابش... میگه اااا براش پول میریزی... میگم خب آره آخه اون تنها منبع درآمدش همین کار بود و الان که جایی نمیره بدون دارمد می مونه و با دوتا بچه و...
-
روزمرگی
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 12:24
ما همچنان تلویزیون نداریم و آقای تعمیرکار گفت حداقل یک هفته زمان میبره یک پادکست هری پاتر دیگه پیدا کردم که بدک نیست از قبلی که داشتم بهتره ولی ایده آل هم نیست.. شایدم من به صدای جناب بندری عادت کردم و هر پادکستی بجز صدای ایشون به دلم نمیشینه... ولی ستی با این پادکست عاشق هری پاتر شده چندتا کلاس آنلاین ستی رو ثبت نام...