یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

دنیای مجازی

تا قبل از این کرونا، ستایش هیچ وقت موبایل نداشت. یکدونه موبایل قدیمی که فقط میشد باهاش زنگ زد و دیگه امکان متصل شدن به اینترنت رو نداشت و بهش داده بودیم که موقع تعطیلی کلاس زبان، بتونیم راحت پیداش کنیم 

یکدونه تبلت داشت که گاهی باهاش بازی می کرد که اونم محدود بود چون وقتش با چیزهای دیگه پر بود. ولی با شروع کرونا دیگه همه ی قوانین خونه مون تغییر کرد و داشتن یک موبایل هو‌شمند جزو الزامات زندگی ‌شد... خب علاوه بر کلاس های مدرسه که البته اونو با لپ تاپ میره ولی کلاس زبانش و موسیقی با واتساپ برگزار میشه و واسه فرستادن تکالیف هم از واتساپ استفاده می کنه. حتی برای ارتباط با دوستاش که دیگه نمی تونه بطور حقیقی ببینتشون هم با همین واتساپ باهاشون ارتباط داره و اینجوری شد که موبایل قدیمی خودم رو دادیم بهش و راستش من واقعا نگران بودم.... چون بنظر خودم هنوز سنش برای داشتن یک موبایل هوشمند و استفاده از دنیای عجیب مجازی زود بود البته که اولش یک کم چالش داشتیم ولی الان دیگه می دونه توی هر گروهی عضو نشه و هر پیامی رو بخصوص اگر از این مدل فورواردی ها باشه باور نکنه 

یگ گروه با همکلاسی های مدرسه داره و یک گروه کوچکتر هم با دوستان صمیمی اش که باهم گاهی گپ میزنن و یا تصویری باهم حرف میزنن و حتی بازی می کنن 

دیشب داشت برام از یک پیامی که دوستش فرستاده بود تعریف می کرد و می گفت نمی دونم چطوری همچین چیزی رو باور می کته و من هرچی میگم اینا چرند هست، گوش نمیده و منم گفتم اشکال نداره، تو مجبور نیستی بقیه رو قانع کنی ولی می تونی بگی با این حرف موافق نیستی یا باورش نمی کنی 

چند روز پیشترها هم بهم گفت با اینکه به بچه های کلاس گفتم منو بدون اجازه ی خودم توی هر گروهی ادد نکنن ولی بازم گوش نمیدن و منو توی گروه هایی ادد می کنن که خیلی از اعضای گروه رو نمی شناسم، ولی خب خودم لفت میدم 

موبایلش رو هر شب باهم چک می کنیم و گاهی به بعصی از پیام های فورواردی که توی گروه همکلاسی هاش هست می خندیم 

خوشحالم که داره یاد می گیره چجوری توی دنیای مجازی بچرخه و هر حرفی رو باور نکنه حتی اینم یاد گرفته که هرچی گوگل میگه الزاما درست نیست، چیزی که خودم دیر یادش گرفتم 


با نوه ی داییم که مشهد هست و یکسال از خودش کوچیکتره، هر روز یکساعت توی واتساپ باهم گپ میزنن و نقاشی می کشن و بازی می کنن... منچ بازی کردنشون خیلی بامزه هست.. یکی منچش رو باز می کته و مهره ها رو حرکت میده و اون یکی جای هردوتاشون تاس می اندازه :)) 




با سرعت داره رشد میکنه

خواهر و برادر دارن باهم پینگ پنگ بازی میکنن اونم روی میز نهارخوری و ستی دچار خود درگیری شده و هی دستاش رو باز و بسته یا بالا و پایی می کنه و داداشش میگه درست بازی کن داری چی کار می کنی و جواب میشنوه هشتک می می، خاریدن... من با تعجب از توی آشپزخونه میگم چی گفتی و جواب میده خب می میم می خاره، باید براش هشتک بزنم


ستایش با سرعت عجیبی داره بزرگ میشه حتی نسبت به چندماه پیش هم تغییراتش‌ ملموس هست.. دیگه داره هم قد من میشه.. ولی همچنان اصرار داره توی دنیای کودکی بمونه


سپهر مشغول دادن امتحانات میان ترم هست و کلا خیلی تایمش با کلاس های آنلاین دانشگاه و درس خوندن پر شده و کمتر می بینمش.. هرازگاهی هم که از اتاقش میاد بیرون و توی پذیرایی پیداش میشه یک سوتی بامزه از کلاس های آنلاین دانشگاه تعریف می کنه و می خندیم.. دیگه خیلی بی تاب شده برای رفتن به دانشگاه بصورت حقیقی و بهش میگم والا حق داری ما دیگه این موقع ها اکیپ مون رو تشکیل داده بودیم و حتی بعصی هامون عاشق هم شده بودن 

زندگی روی روتینش داره می گذره ولی من دلتنگیم برای مشهد و مامانم اینا بیشتر و بیشتر شده، اصلن یادم نمیاد آخرین بار کی مشهد بودم... کاش زودتر واکسن بیاد و برگردیم به روال عادی زندگی

همساده

چندماهی هست که همسایه ی واحد کناری مون عوض شدن و یک خانوم مسن جایگزین همسایه ی قبلی شده. یکدونه دختر داره حدودا پنجاه ساله و خیلی وقت ها میاد پیش مادرش و می مونه... تن صدای بلندی داره و وقتی داره حرف میزنه انگار داره دعوا میکنه... برعکس مادر پیرش که صداش بزور درمیاد و خیلی آروم و ساکت هست.... یکبار که با ستایش روی تخت من دراز کشیده بودیم و در سکوت باهم کتاب می خوندیم صدای این دختر میومد که داشت با مادرش حرف می‌زد و البته بیشتر داشت سرزنشش می کرد که چرا فلان کار رو که گفتم نکردی و چرا به فلانی اینو نگفتی  ( تنها دیوار مشترک بین واحد ما و اونا همین دیوار اتاق خواب من هست که میشه دیوار پذیرایی اونا)

یکدفعه ستی گفت مامان خیلی دلم برای همسایه میسوزه میشه بری به دخترش بگی اینقدر مامانش رو دعوا نکنه 

گفتم نه مامان جان نمی تونم ولی منم مثل تو ناراحت میشم که اینجوری با مامانش حرف میزنه 

آخرش تحمل نکردیم و رفتیم توی پذیرایی که نشنویم

بی ربط نوشت : متنفرم از بحث کردن توی گروه ها مخصوصا اگر خانوادگی باشه.... آقاجان شما که نه قانع میشی و نه قانع می کنی پس ول کن عزیز دل و از مشترکات بگو یا مرور خاطرات کن و لذت ببر


شیرینی قایقی

عروس جان و دایی ممر اومدن خونه مون و من از نان سحر، شیرینی مورد علاقه ی عروس جان رو گرفتم که بعنوان عصرونه با چای بخوریم 

عروس جان : وااای این نان سحر ‌شما خیلی بهتر از مال ماست.. من این شیرینی رو از نان سحر خودمون هم گرفتم ولی به این خوشمزگی نبود

دایی ممر ( با لهجه ی غلیظ مشهدی) :کلا همه چیز خواهر شووور بهتره حتی شیرینی فروشی شون

عروس جان : نه جدی میگم، این شکلاتش بیشتره... کلا هم نان سحر اینجا بزرگتر و مجهزتز هست

دایی ممر ( بازم با لهجه ی غلیظ مشهدی) : بله بله... ایششش به این خواهرشووووور حتی النگوش هم کلفت تر... ایششش برورویی هم نداره فقط شانس داره

من ( درحالی که ریسه رفتم از خنده) : خیلی خری بخدا، حالا خوبه من کلا النگو ندارم... عروس جان ولش کن اینو، اصلن این شیرینی رو برای تو گرفتم، با خودت ببرعزیزم



سرود ملی

رسیدن به درس ششم فارسی و شعر سر زد از افق

+ مامان من همیشه فکر می کردم میگن سر زد از تخم مرغ اما تازه امروز فهمیدم که سرزد از افق هست


و از کشفیات جدیدش اینه که نشسته حساب و کتاب کرده و دیده یکسال بیشتر از تمام عمر دخترداییش داره میره مدرسه ( دخترداییش دوهفته ی پیش چهارساله شد) و تازه هنوز هفت ساله دیگه هم باید بره مدرسه و چقدر طفلکی هست بخاطر این موضوع

عشق و علاقه اش به علم و دانش و تحصیل واقعا منو تحت تاثیر قرار میده

خاطره

اوایل ازدواج، همون روزایی که هی خونه ی این و اون به عنوان پاگشا دعوت می‌شدیم، یکبار خونه ی یکی از اقوام دور و خب بسیار رودربایستی دار به صرف شام دعوت شدیم.. یک‌جایی از گپ دورهمی، همسرجان یک اشتباهی داشت انجام می‌داد و هرچی هم من چشم و ابرو میومد الحمدلله اصلن متوجه نمیشد و منم بفکرم رسید بهش اس ام اس بدم ولی خب اصلن متوجه ی اس ام اس نشد و اینباربرای اینکه متوجه اش کنم تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم تا حداقل موبایلش رو برداره و اس ام اس رو ببینه ولی خب موبایل سایلنت روی میز کنار دستش بود و متوجه نشد اما این دایی ممر نازنین از اونور سالن متوجه شد و خودش رو رسوند به گوشی همسرجان و گفت داره زنگ میخوره و بعدبه صفحه ی گوشی نگاه کرد و گفت اوا زنت داره بهت زنگ میزنه بعد رو کرد به من و گفت چرا بهش زنگ میزنی وقتی اینجا رو به روت نشسته... منم بعد از اینکه بنفش و ابی و قرمز شدم و درحالی که کلی چشم داشت منو نگاه می کرد و همه منتظر جواب تازه عروس بودن گفتم حواسم نبود اینجا نیست یعنی تنها چیزی که به ذهنم رسید بگم همین بود 

هیچی دیگه داداش جان یک نگاه عاقل  اندر سفیه به من انداخت و بعد رو کرد به همسرجان و گفت بهت انداختیم ها، بد هم انداختیم

حالا چی شد یاد این خاطره ی عهد عتیق افتادم، واسه اینکه اون مدتی که همسرجان کرونایی شده بود گاهی این داداش جان برای ما غذا و خوراکی می‌آورد و یکدفعه کلی خوراکی از جانب مادر عروس جان برای من آورد (مادر عروس جان گاهی که از مشهد برای دخترش خوراکی می فرسته لطف می کنه و برای منم چیزهایی میزاره) توی این خوراکی ها یک دبه ی کوچیک عناب تازه بود و منم یک مقدار از عناب رو ریخته بودم توی ظرف روی میز جلوی کاناپه و بقیه اش همینجوری توی دبه ی در بسته گوشه ی کانتر آشپزخونه مونده بود

دو سه روز پیش که دایی ممر و عروس جان باهم اومده بودن خونه مون، دایی ممر در اون دبه رو باز کرد و گفت اینکه کپک زده و گند زدی به عناب ها که... حالا منم جلوی عروس جان کلی شرمنده ‌شده بودم که مرحمتی مادرش رو اینجوری بهش گند زده بودم و نذاشته بودم توی فریزر و هی می خواستم حرف رو عوص کنم و داداش جان اصرار داشت مکالمه رو ادامه بده و بگه که من که گفتم مادرش گفته توی فریزر نگه دار و چرا اینجا ولش کرده بودی و آخرش دلم می خواست بزنم توی سرش و بگم احتمالا عمدا کردم و اینجا هم جلوی چشم گذاشتم تا عروس ببینه که من گند زدم به این سوغاتی مادرش

هوففففف واقعا 

دوچرخه

دزد دوچرخه دستگیر شد و از کلانتری اومدن در خونه مون و ازمون خواستن بیایم ازش شکایت کنیم

از دوچرخه خبری نیست 

ولی همینم که دستگیر شده بازم برام  موجب آرامش هست حداقل می دونم تا چند وقت برای دوچرخه های توی پارکینگ مون امنیت برقرار هست 


می خواستم راجع به این فیلمی که توی فضای مجازی پخش شده و بچه ی توی فیلم با گریه و التماس می خواد که خونه شون رو خراب نکنن بنویسم... البته دلم طاقت نیاورد فیلم رو کامل ببینم.. صدای گریه ها و التماس بچه واقعا روانم رو بهم زد... نمی دونم چطوری میشه که بقیه دلشون درد نمیاد... چطور میشه که میشن مامور اجرا و میگن مامورم و معذور

قبلن هم همچین فجایعی رخ میداده یا الان اینجوری شده 


قربون صدقه

من یک عادتی دارم اونم اینه که وقتی قربون صدقه میرم از اصوات مختص خودم استفاده می کنم مثلا میگم چوکونی کوناسم بیا نازتو بنازم یا مثلا چوبودی یوداس مامانش یا گومبولی بولاسم 

در اتاق سپهر رو باز کردم و درحالی که یک بشقاب میوه ی پوست کنده براش می‌آوردم گفتم گومبولی بولاس مامانش بیا اینم میوه.... سپهر خیلی جدی گفت مامان جان میشه وسط کلاسم نیای لطفا.. اگر دو دقیقه زودتر میومدی، میکروفون من روشن بود و داشتم حرف میزدم و صدای تو، هم میرفت


واقعا شد یکسال!!!!

امروز که اینستا رو باز کردم و هی پست سالگرد دیدم باورم نمیشد که یکسال گذشته 

پس چرا احساس می کنم این اتفاقات عجیب مال سالیان پیش هست... چه یکسال عجیب و سختی بود

کی فکرش رو می کرد توی این یکسال این همه آدم از دست بدیم و مرگ و تعدادش اینقدر برامون عادی بشه 

اعتمادمون رو به همه چی از دست بدیم و آمار و ارقام رو باور نکنیم 

کی باور می کرد دیدن والدین مون بشه جزو آرزوهامون 

اصلن قابل باور نبود که در عرض یکسال اینقدر فقیر بشیم و خیلی چیزها بره جزو لیست آرزوها و دست نیافتنی ها 

اگر یکسال پیش می گفتن قراره خودمون به خودمون شلیک کنیم اونم اشتباهی، قطعا می خندیدیم که جوک سال هست 

چه یکسالی بود 

برای من اتفاقات قبل از این یکسال انگار مال سالیان دور هست 

امید رو گم کردیم یا حداقل من دیگه امیدی ندارم که روی خوش این سرزمین رو ببینم

حتما جوون ترها هم ندارن که اینجور همه شون بفکر فرار هستن 

بخاطر نمیارم که اون موقع دانشجویی تمام بچه ها از اول ورود به دانشگاه فکر و ذکرشون مهاجرت و اپلای باشه، بودن بچه هایی که به رفتن فکر می کردن ولی تعدادشون زیاد نبود ولی الان حداقل توی دانشگاه سپهر تمام دانشجوها از همین ترم اول بفکر اپلای کردن هستن 



دلم مشهد می خواد

دانشگاه شروع شدم اونم بصورت آنلاین، تمام مراحل‌ از ثبت نام تا گرفتن کارت دانشجویی همه اش آنلاین بود و این ترم خیلی کوتاه و فشرده هست... من فکر می کردم از ترم بهمن، کلاس ها شروع بشه ولی اینجور نبود

این گرفتن معافیت تحصیلی یک کم دنگ و فنگ داشت و چند روزی وقت مون رو گرفت و البته تنها مرحله ای بود که باید حضوری انجام می‌شد 

همسر بعد از سه هفته برگشت سرکارش ،توی این مدت کلی از همکارهاش کرونا مثبت شدن و چندتاشون هم کارشون به ای سی یو  رسیده

دلم برای مامانم و مشهد یک ذره شده 

خیلی دلم می خواست میشد برم پیشش شون مخصوصا که بچه ها کلاس هاشون آنلاین هست ولی نگرانم توی مسیر ناقل بشیم و خب مامان هم دیابت داره و جزو گروه های پرخطر محسوب میشه 

 سپهر از طرف دایی ممر لقب بابا برقی گرفته و هروقت تماس می گیره احوالش رو بپرسه میگه بابابرقی چطوره

کل کل دانشگاه بین پدر و پسر برقرار هست و هروقت همسرجان فرصت کنه به سپهر یک تیکه ای می اندازه که آخه زاقارت، امیرکبیر هم شد دانشگاه و سپهر هم با لبخند و خیلی خونسرد میگه آره خب شریف بهتره ولی برق هم رشته ی تاپ تر و سخت تری هست و باز جواب میشنوه هیچی متالورژی نمیشه و این قسمت که میرسه هرسه تامون می خندیم و همسرجان جدی ادامه میده متالورژی مادر تمام رشته هاست... این مکالمه تقریبا هر روز تکرار میشه ( عجب صبری داره سپهر)

کمتر سپهر رو می بینیم، همه اش توی اتاقش هست و یا کلاس داره یا داره درس می خونه... ستی معتقده دیگه شورش رو درآورده و فکر کرده دکترا قبول َشده که این همه درس می خونه بعدم با بدجنسی میگه حالا خوبه شریف نیست

خلاصه که زندگی برگشته به روال سابقش البته بغیر از قسمت کروناش