یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

دوچرخه

دزد دوچرخه دستگیر شد و از کلانتری اومدن در خونه مون و ازمون خواستن بیایم ازش شکایت کنیم

از دوچرخه خبری نیست 

ولی همینم که دستگیر شده بازم برام  موجب آرامش هست حداقل می دونم تا چند وقت برای دوچرخه های توی پارکینگ مون امنیت برقرار هست 


می خواستم راجع به این فیلمی که توی فضای مجازی پخش شده و بچه ی توی فیلم با گریه و التماس می خواد که خونه شون رو خراب نکنن بنویسم... البته دلم طاقت نیاورد فیلم رو کامل ببینم.. صدای گریه ها و التماس بچه واقعا روانم رو بهم زد... نمی دونم چطوری میشه که بقیه دلشون درد نمیاد... چطور میشه که میشن مامور اجرا و میگن مامورم و معذور

قبلن هم همچین فجایعی رخ میداده یا الان اینجوری شده 


قربون صدقه

من یک عادتی دارم اونم اینه که وقتی قربون صدقه میرم از اصوات مختص خودم استفاده می کنم مثلا میگم چوکونی کوناسم بیا نازتو بنازم یا مثلا چوبودی یوداس مامانش یا گومبولی بولاسم 

در اتاق سپهر رو باز کردم و درحالی که یک بشقاب میوه ی پوست کنده براش می‌آوردم گفتم گومبولی بولاس مامانش بیا اینم میوه.... سپهر خیلی جدی گفت مامان جان میشه وسط کلاسم نیای لطفا.. اگر دو دقیقه زودتر میومدی، میکروفون من روشن بود و داشتم حرف میزدم و صدای تو، هم میرفت


واقعا شد یکسال!!!!

امروز که اینستا رو باز کردم و هی پست سالگرد دیدم باورم نمیشد که یکسال گذشته 

پس چرا احساس می کنم این اتفاقات عجیب مال سالیان پیش هست... چه یکسال عجیب و سختی بود

کی فکرش رو می کرد توی این یکسال این همه آدم از دست بدیم و مرگ و تعدادش اینقدر برامون عادی بشه 

اعتمادمون رو به همه چی از دست بدیم و آمار و ارقام رو باور نکنیم 

کی باور می کرد دیدن والدین مون بشه جزو آرزوهامون 

اصلن قابل باور نبود که در عرض یکسال اینقدر فقیر بشیم و خیلی چیزها بره جزو لیست آرزوها و دست نیافتنی ها 

اگر یکسال پیش می گفتن قراره خودمون به خودمون شلیک کنیم اونم اشتباهی، قطعا می خندیدیم که جوک سال هست 

چه یکسالی بود 

برای من اتفاقات قبل از این یکسال انگار مال سالیان دور هست 

امید رو گم کردیم یا حداقل من دیگه امیدی ندارم که روی خوش این سرزمین رو ببینم

حتما جوون ترها هم ندارن که اینجور همه شون بفکر فرار هستن 

بخاطر نمیارم که اون موقع دانشجویی تمام بچه ها از اول ورود به دانشگاه فکر و ذکرشون مهاجرت و اپلای باشه، بودن بچه هایی که به رفتن فکر می کردن ولی تعدادشون زیاد نبود ولی الان حداقل توی دانشگاه سپهر تمام دانشجوها از همین ترم اول بفکر اپلای کردن هستن 



دلم مشهد می خواد

دانشگاه شروع شدم اونم بصورت آنلاین، تمام مراحل‌ از ثبت نام تا گرفتن کارت دانشجویی همه اش آنلاین بود و این ترم خیلی کوتاه و فشرده هست... من فکر می کردم از ترم بهمن، کلاس ها شروع بشه ولی اینجور نبود

این گرفتن معافیت تحصیلی یک کم دنگ و فنگ داشت و چند روزی وقت مون رو گرفت و البته تنها مرحله ای بود که باید حضوری انجام می‌شد 

همسر بعد از سه هفته برگشت سرکارش ،توی این مدت کلی از همکارهاش کرونا مثبت شدن و چندتاشون هم کارشون به ای سی یو  رسیده

دلم برای مامانم و مشهد یک ذره شده 

خیلی دلم می خواست میشد برم پیشش شون مخصوصا که بچه ها کلاس هاشون آنلاین هست ولی نگرانم توی مسیر ناقل بشیم و خب مامان هم دیابت داره و جزو گروه های پرخطر محسوب میشه 

 سپهر از طرف دایی ممر لقب بابا برقی گرفته و هروقت تماس می گیره احوالش رو بپرسه میگه بابابرقی چطوره

کل کل دانشگاه بین پدر و پسر برقرار هست و هروقت همسرجان فرصت کنه به سپهر یک تیکه ای می اندازه که آخه زاقارت، امیرکبیر هم شد دانشگاه و سپهر هم با لبخند و خیلی خونسرد میگه آره خب شریف بهتره ولی برق هم رشته ی تاپ تر و سخت تری هست و باز جواب میشنوه هیچی متالورژی نمیشه و این قسمت که میرسه هرسه تامون می خندیم و همسرجان جدی ادامه میده متالورژی مادر تمام رشته هاست... این مکالمه تقریبا هر روز تکرار میشه ( عجب صبری داره سپهر)

کمتر سپهر رو می بینیم، همه اش توی اتاقش هست و یا کلاس داره یا داره درس می خونه... ستی معتقده دیگه شورش رو درآورده و فکر کرده دکترا قبول َشده که این همه درس می خونه بعدم با بدجنسی میگه حالا خوبه شریف نیست

خلاصه که زندگی برگشته به روال سابقش البته بغیر از قسمت کروناش

سلام بر امیرکبیر

برق امیرکبیر قبول شد 

اومدم ذوق کنم و برم 

خودش خیلی ذوق نکرد آخه فکر می کرد دانشگاه تهران قبول بشه 

ولی من ذوق کردم خیلی هم ذوق کردم

فقط نمی دونم کی باید رفت برای ثبت نام 

و همچنان کررررونا

ستی هم مثبت شد

من و بچه ها شنبه تست آنتی بادی و pcr داریم و دوشنبه جوابش اومد که فقط ستی مثبت هست و من بقدری شوکه شدم که باورم نمیشد و زنگ زدم آزمایشگاه و میگم مطمئن هستین؟ اصن شاید نمونه ی من و ستایش رو باهم اشتباه گرفتین و مسول آزمایشگاه هم گفت نه خانوم امکان نداره اینجا نمونه ها قاطی بشه و متاسفانه ستایش مثبت هست... اولین کاری که کردم برای دکتر انکولوژش پیام دادم و شرح ماجرا رو گفتم و اونم بهم جواب داد که تا وقتی که هیچ علائمی نداره جای نگرانی نیست و نمی خواد کاری بکنی

حالا از دوشنبه، من دم به ساعت تب ستی رو اندازه می گیرم و هی فکر می کنم گرمه ولی اینطور نیست و خوشبختانه تب نداره و کلا هیچ علائمی نداره 

اما راستش دوباره شبا خواب درست ندارم و تقریبا یکساعت به یکساعت از خواب می پرم و احساس می کنم ستی خوب نفس نمی کشه یا حس میکنم تب داره.. ولی همه چیز نرمال هست 


آنتی بادی من خیلی بالا بود و دکتر معتقد هست این سطح از آنتی بادی یعنی من به تازگی گرفتم و بدنم آنتی بادی تولید کرده 

پس شاید ستایش هم از من گرفته باشه چون اینا که با پدرشون اصلن در تماس نبودن و فقط من میرفتم به همسرجان سر میزدم 

سپهر فعلا درگیر نشده و خوبه... دیگه کلا اونو جدا کردم و از اتاقش بیرون نمیاد 

ولی واقعا مکافاتیه و رعایت کردن همه ی نکات وقتی همه باهم توی یک خونه زندگی می کنیم خیلی سخت هست 


همسر، ریه هاش هم درگیر شد و مدت قرنطینه اش یک هفته ی دیگه هم باید ادامه پیدا کنه یعنی بیست و یکروز باید قرنطینه باشه.... خداروشکر مشکل تنفس پیدا نکرده و کلا حال عمومیش خوبه


بوووس

+ وااای مامان میدونی چند روز هست که بغلت نکردم و ماچت نکردم

_من که دلم برای بوس بوس کردن تو یکذره شده

دستاش رو دور خودش حلقه می کنه و محکم توی هوا رو می بوسه و میگه وااای خیلی دلم می خواد الان اینجوری محکم بوست کنم

سپهر میگه چه عالی که این صدای چندش آور، چندوقتی توی خونه دیگه شنیده نمیشه


پ. ن: همسرجان رو به بهبود هست.... چند روز دیگه من و بچه ها میریم تست بدیم ببینیم اوضاع مون چطوره 



مبسوط ماجرا

از سه شنبه شب تب و لرز شروع شد و چهار‌شنبه ظهر تست داد و تب ادامه داشت و با استامینوفن 38درجه بود و چهارشنبه شب یک شیاف دیکلوفناک استفاده کرد و تب قطع شد و خوابید

حدودای سه صبح متوجه شدم که رفته دستشویی و چند دقیقه بعد صدای گرومپ بلندی شنیدم و دویدم سمت دستشویی و دیدم دراز به دارز و به صورت افتاده کف حموم،...با جیغ های من بچه ها بیدار شدن و با سپهر هر کار کردیم نتونستیم تکونش بدیم و من زنگ زدم اورژانس و سپهر هم به دایی ممرش زنگ زد

در حالی که هنوزم جیغ میزدم و ترسیده بودم به خانوم پشت تلفن گفتم همسرم بیهوش افتاده توی دستشویی و اون خانوم هم بهم میگه آروم باش و بگو نفس میکشه میگم آره نفس میکشه، گفت برو بزن توی صوزاش و صداش کن ببین عکس العمل چیه و من همین که صورت همسرجان رو برگردوندن دیدم پر خون هست و جیغ زدم واااای صورتش خونیه... خانومه گفت فقط آدرس رو بگو و آروم باش.. بهش گفته بودم که تب داره و احتمالا کرونا داشته باشه ولی جواب تست هنوز نیومده

تا اورژانس برسه که البته زود هم رسید، همسرجان خودش بهوش اومد و از توی دستشویی اومد بیرون در دراز کشید و اون خون هم مال این بود که بالای پلکش پاره شده بود ( نمی دونم به کجا خورده بود که اینجوری شده بود)

اکسیژن خون 99 بود و ضربان قلب نرمال و مامور اورژانس بهم گفت احتمال نود درصد کروناست و این غش کردن هم بخاطر ضعف شدید هست.. یک لیوان سرم قندی نمکی بهش داد بخوره و کمکش کرد بره توی تختش بخوابه 

خب اون شب که دیگه تا صبح نخوابیدم و مدام میرفتم چکش می کردم.. از فرداش تب کنترل شد ولی ضعف و بدن درد ادامه داره، البته که ضعفش به اون شدت اول نیست و خییییلی بهتره

خداروشکر مشکل تنفسی نداره البته که تک و توکی سرفه میکنه ولی بیشتر سیستم گوارشش بهم ریخته و اون شب هم که غش کرد اسهال و استفراغ شده بود


دیگه شبا درست خوابم نمی بره و با هرصدایی از جام می پرم.. طفلی ستی هم همینطور شده و تا صدا باز و بسته ‌شدن درب اتاق باباش میاد بلند میشه و میشینه و منو نگاه میکته و منم بهش میگم نگران نباش حواسم هست ولی تا لحظه ای که صدای دست شستن و بعدم بستن درب اتاق پدرش نیاد، دراز نمی کشه 

سپهر اینقدر ترسیده بود که تا وقتی که اورژانس هم رفت هنوز دستاش میلرزید و طفلی با اینکه می دونست خونه ی داییش آنتن نمیده و نباید به موبایلش زنگ بزنه و باید به خونه زنگ بزنه، بارها و بارها به موبایل دایی ممر زنگ زده بود و اونم می‌گفته در دسترس نیست


در کل همه مون خوبیم هم همسرجان بهتره و هم ما فعلا نگرفتیم 

مراقب خودتون باشین که کرونا از اون چیزی که فکر می کنین بهتون نزدیکتر هست


مثبت بود

و دیشب یک شب سخت و ترسناک رو گذروندیم 

الان بهتره 


انگار ایندفعه جدیه

سه شنبه ی هفته ی پیش بخاطر شیوع کرونا بین همکاران شرکت همسرجان، ازشون تست می گیرن و همسرجان منفی بود

دیروز می گفت یک کم بیحالم و تک و توکی هم سرفه می کرد که رفتیم بیمارستان نزدیک خونه و سی تی ریه کردن و اکسیژن خون رو اندازه گرفتن وگفتن چیزیش نیست

اومدیم خونه و آخر شب تب و لرز کرد به دایی ممر پیام دادم و میگه الان مامانش اینا خیلی دلتنگشن و وقتش هست که بفرستی اونجا فقط قبلش بیمه ی عمرش رو بپرس کجاست 

می خندم و میگه خیییلی خری بخدا 

ستی هم میگه یک خونه براش اجاره کنیم و بزاریم اونجا و هروقت خوب شد بریم بیاریمش

با دکتر شرکت مشورت کرد و براش دارو تجویز کرد و قرار شد امروز دوباره تست پی سی ار بده 

فعلا توی اتاق قرنطینه اش کردیم و دستشویی فرنگی رو هم اختصاص دادیم به همسرجان و به بچه ها سفارش کردم فقط از دستشویی ایرانی استفاده کنن

الان بساط سوپ روی گاز براه هست و منم مشغول تمیزکاری و ضدعفونی خونه هستم و وسطش از بوی الکل نفسم گرفت و گفتم بشینم و اینجا رو بروز کنم