عروس جان و دایی ممر اومدن خونه مون و من از نان سحر، شیرینی مورد علاقه ی عروس جان رو گرفتم که بعنوان عصرونه با چای بخوریم
عروس جان : وااای این نان سحر شما خیلی بهتر از مال ماست.. من این شیرینی رو از نان سحر خودمون هم گرفتم ولی به این خوشمزگی نبود
دایی ممر ( با لهجه ی غلیظ مشهدی) :کلا همه چیز خواهر شووور بهتره حتی شیرینی فروشی شون
عروس جان : نه جدی میگم، این شکلاتش بیشتره... کلا هم نان سحر اینجا بزرگتر و مجهزتز هست
دایی ممر ( بازم با لهجه ی غلیظ مشهدی) : بله بله... ایششش به این خواهرشووووور حتی النگوش هم کلفت تر... ایششش برورویی هم نداره فقط شانس داره
من ( درحالی که ریسه رفتم از خنده) : خیلی خری بخدا، حالا خوبه من کلا النگو ندارم... عروس جان ولش کن اینو، اصلن این شیرینی رو برای تو گرفتم، با خودت ببرعزیزم
رسیدن به درس ششم فارسی و شعر سر زد از افق
+ مامان من همیشه فکر می کردم میگن سر زد از تخم مرغ اما تازه امروز فهمیدم که سرزد از افق هست
و از کشفیات جدیدش اینه که نشسته حساب و کتاب کرده و دیده یکسال بیشتر از تمام عمر دخترداییش داره میره مدرسه ( دخترداییش دوهفته ی پیش چهارساله شد) و تازه هنوز هفت ساله دیگه هم باید بره مدرسه و چقدر طفلکی هست بخاطر این موضوع
عشق و علاقه اش به علم و دانش و تحصیل واقعا منو تحت تاثیر قرار میده
اوایل ازدواج، همون روزایی که هی خونه ی این و اون به عنوان پاگشا دعوت میشدیم، یکبار خونه ی یکی از اقوام دور و خب بسیار رودربایستی دار به صرف شام دعوت شدیم.. یکجایی از گپ دورهمی، همسرجان یک اشتباهی داشت انجام میداد و هرچی هم من چشم و ابرو میومد الحمدلله اصلن متوجه نمیشد و منم بفکرم رسید بهش اس ام اس بدم ولی خب اصلن متوجه ی اس ام اس نشد و اینباربرای اینکه متوجه اش کنم تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم تا حداقل موبایلش رو برداره و اس ام اس رو ببینه ولی خب موبایل سایلنت روی میز کنار دستش بود و متوجه نشد اما این دایی ممر نازنین از اونور سالن متوجه شد و خودش رو رسوند به گوشی همسرجان و گفت داره زنگ میخوره و بعدبه صفحه ی گوشی نگاه کرد و گفت اوا زنت داره بهت زنگ میزنه بعد رو کرد به من و گفت چرا بهش زنگ میزنی وقتی اینجا رو به روت نشسته... منم بعد از اینکه بنفش و ابی و قرمز شدم و درحالی که کلی چشم داشت منو نگاه می کرد و همه منتظر جواب تازه عروس بودن گفتم حواسم نبود اینجا نیست یعنی تنها چیزی که به ذهنم رسید بگم همین بود
هیچی دیگه داداش جان یک نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و بعد رو کرد به همسرجان و گفت بهت انداختیم ها، بد هم انداختیم
حالا چی شد یاد این خاطره ی عهد عتیق افتادم، واسه اینکه اون مدتی که همسرجان کرونایی شده بود گاهی این داداش جان برای ما غذا و خوراکی میآورد و یکدفعه کلی خوراکی از جانب مادر عروس جان برای من آورد (مادر عروس جان گاهی که از مشهد برای دخترش خوراکی می فرسته لطف می کنه و برای منم چیزهایی میزاره) توی این خوراکی ها یک دبه ی کوچیک عناب تازه بود و منم یک مقدار از عناب رو ریخته بودم توی ظرف روی میز جلوی کاناپه و بقیه اش همینجوری توی دبه ی در بسته گوشه ی کانتر آشپزخونه مونده بود
دو سه روز پیش که دایی ممر و عروس جان باهم اومده بودن خونه مون، دایی ممر در اون دبه رو باز کرد و گفت اینکه کپک زده و گند زدی به عناب ها که... حالا منم جلوی عروس جان کلی شرمنده شده بودم که مرحمتی مادرش رو اینجوری بهش گند زده بودم و نذاشته بودم توی فریزر و هی می خواستم حرف رو عوص کنم و داداش جان اصرار داشت مکالمه رو ادامه بده و بگه که من که گفتم مادرش گفته توی فریزر نگه دار و چرا اینجا ولش کرده بودی و آخرش دلم می خواست بزنم توی سرش و بگم احتمالا عمدا کردم و اینجا هم جلوی چشم گذاشتم تا عروس ببینه که من گند زدم به این سوغاتی مادرش
هوففففف واقعا
دزد دوچرخه دستگیر شد و از کلانتری اومدن در خونه مون و ازمون خواستن بیایم ازش شکایت کنیم
از دوچرخه خبری نیست
ولی همینم که دستگیر شده بازم برام موجب آرامش هست حداقل می دونم تا چند وقت برای دوچرخه های توی پارکینگ مون امنیت برقرار هست
می خواستم راجع به این فیلمی که توی فضای مجازی پخش شده و بچه ی توی فیلم با گریه و التماس می خواد که خونه شون رو خراب نکنن بنویسم... البته دلم طاقت نیاورد فیلم رو کامل ببینم.. صدای گریه ها و التماس بچه واقعا روانم رو بهم زد... نمی دونم چطوری میشه که بقیه دلشون درد نمیاد... چطور میشه که میشن مامور اجرا و میگن مامورم و معذور
قبلن هم همچین فجایعی رخ میداده یا الان اینجوری شده
من یک عادتی دارم اونم اینه که وقتی قربون صدقه میرم از اصوات مختص خودم استفاده می کنم مثلا میگم چوکونی کوناسم بیا نازتو بنازم یا مثلا چوبودی یوداس مامانش یا گومبولی بولاسم
در اتاق سپهر رو باز کردم و درحالی که یک بشقاب میوه ی پوست کنده براش میآوردم گفتم گومبولی بولاس مامانش بیا اینم میوه.... سپهر خیلی جدی گفت مامان جان میشه وسط کلاسم نیای لطفا.. اگر دو دقیقه زودتر میومدی، میکروفون من روشن بود و داشتم حرف میزدم و صدای تو، هم میرفت
امروز که اینستا رو باز کردم و هی پست سالگرد دیدم باورم نمیشد که یکسال گذشته
پس چرا احساس می کنم این اتفاقات عجیب مال سالیان پیش هست... چه یکسال عجیب و سختی بود
کی فکرش رو می کرد توی این یکسال این همه آدم از دست بدیم و مرگ و تعدادش اینقدر برامون عادی بشه
اعتمادمون رو به همه چی از دست بدیم و آمار و ارقام رو باور نکنیم
کی باور می کرد دیدن والدین مون بشه جزو آرزوهامون
اصلن قابل باور نبود که در عرض یکسال اینقدر فقیر بشیم و خیلی چیزها بره جزو لیست آرزوها و دست نیافتنی ها
اگر یکسال پیش می گفتن قراره خودمون به خودمون شلیک کنیم اونم اشتباهی، قطعا می خندیدیم که جوک سال هست
چه یکسالی بود
برای من اتفاقات قبل از این یکسال انگار مال سالیان دور هست
امید رو گم کردیم یا حداقل من دیگه امیدی ندارم که روی خوش این سرزمین رو ببینم
حتما جوون ترها هم ندارن که اینجور همه شون بفکر فرار هستن
بخاطر نمیارم که اون موقع دانشجویی تمام بچه ها از اول ورود به دانشگاه فکر و ذکرشون مهاجرت و اپلای باشه، بودن بچه هایی که به رفتن فکر می کردن ولی تعدادشون زیاد نبود ولی الان حداقل توی دانشگاه سپهر تمام دانشجوها از همین ترم اول بفکر اپلای کردن هستن
دانشگاه شروع شدم اونم بصورت آنلاین، تمام مراحل از ثبت نام تا گرفتن کارت دانشجویی همه اش آنلاین بود و این ترم خیلی کوتاه و فشرده هست... من فکر می کردم از ترم بهمن، کلاس ها شروع بشه ولی اینجور نبود
این گرفتن معافیت تحصیلی یک کم دنگ و فنگ داشت و چند روزی وقت مون رو گرفت و البته تنها مرحله ای بود که باید حضوری انجام میشد
همسر بعد از سه هفته برگشت سرکارش ،توی این مدت کلی از همکارهاش کرونا مثبت شدن و چندتاشون هم کارشون به ای سی یو رسیده
دلم برای مامانم و مشهد یک ذره شده
خیلی دلم می خواست میشد برم پیشش شون مخصوصا که بچه ها کلاس هاشون آنلاین هست ولی نگرانم توی مسیر ناقل بشیم و خب مامان هم دیابت داره و جزو گروه های پرخطر محسوب میشه
سپهر از طرف دایی ممر لقب بابا برقی گرفته و هروقت تماس می گیره احوالش رو بپرسه میگه بابابرقی چطوره
کل کل دانشگاه بین پدر و پسر برقرار هست و هروقت همسرجان فرصت کنه به سپهر یک تیکه ای می اندازه که آخه زاقارت، امیرکبیر هم شد دانشگاه و سپهر هم با لبخند و خیلی خونسرد میگه آره خب شریف بهتره ولی برق هم رشته ی تاپ تر و سخت تری هست و باز جواب میشنوه هیچی متالورژی نمیشه و این قسمت که میرسه هرسه تامون می خندیم و همسرجان جدی ادامه میده متالورژی مادر تمام رشته هاست... این مکالمه تقریبا هر روز تکرار میشه ( عجب صبری داره سپهر
)
کمتر سپهر رو می بینیم، همه اش توی اتاقش هست و یا کلاس داره یا داره درس می خونه... ستی معتقده دیگه شورش رو درآورده و فکر کرده دکترا قبول َشده که این همه درس می خونه بعدم با بدجنسی میگه حالا خوبه شریف نیست
خلاصه که زندگی برگشته به روال سابقش البته بغیر از قسمت کروناش
برق امیرکبیر قبول شد
اومدم ذوق کنم و برم
خودش خیلی ذوق نکرد آخه فکر می کرد دانشگاه تهران قبول بشه
ولی من ذوق کردم خیلی هم ذوق کردم
فقط نمی دونم کی باید رفت برای ثبت نام
ستی هم مثبت شد
من و بچه ها شنبه تست آنتی بادی و pcr داریم و دوشنبه جوابش اومد که فقط ستی مثبت هست و من بقدری شوکه شدم که باورم نمیشد و زنگ زدم آزمایشگاه و میگم مطمئن هستین؟ اصن شاید نمونه ی من و ستایش رو باهم اشتباه گرفتین و مسول آزمایشگاه هم گفت نه خانوم امکان نداره اینجا نمونه ها قاطی بشه و متاسفانه ستایش مثبت هست... اولین کاری که کردم برای دکتر انکولوژش پیام دادم و شرح ماجرا رو گفتم و اونم بهم جواب داد که تا وقتی که هیچ علائمی نداره جای نگرانی نیست و نمی خواد کاری بکنی
حالا از دوشنبه، من دم به ساعت تب ستی رو اندازه می گیرم و هی فکر می کنم گرمه ولی اینطور نیست و خوشبختانه تب نداره و کلا هیچ علائمی نداره
اما راستش دوباره شبا خواب درست ندارم و تقریبا یکساعت به یکساعت از خواب می پرم و احساس می کنم ستی خوب نفس نمی کشه یا حس میکنم تب داره.. ولی همه چیز نرمال هست
آنتی بادی من خیلی بالا بود و دکتر معتقد هست این سطح از آنتی بادی یعنی من به تازگی گرفتم و بدنم آنتی بادی تولید کرده
پس شاید ستایش هم از من گرفته باشه چون اینا که با پدرشون اصلن در تماس نبودن و فقط من میرفتم به همسرجان سر میزدم
سپهر فعلا درگیر نشده و خوبه... دیگه کلا اونو جدا کردم و از اتاقش بیرون نمیاد
ولی واقعا مکافاتیه و رعایت کردن همه ی نکات وقتی همه باهم توی یک خونه زندگی می کنیم خیلی سخت هست
همسر، ریه هاش هم درگیر شد و مدت قرنطینه اش یک هفته ی دیگه هم باید ادامه پیدا کنه یعنی بیست و یکروز باید قرنطینه باشه.... خداروشکر مشکل تنفس پیدا نکرده و کلا حال عمومیش خوبه
+ وااای مامان میدونی چند روز هست که بغلت نکردم و ماچت نکردم
_من که دلم برای بوس بوس کردن تو یکذره شده
دستاش رو دور خودش حلقه می کنه و محکم توی هوا رو می بوسه و میگه وااای خیلی دلم می خواد الان اینجوری محکم بوست کنم
سپهر میگه چه عالی که این صدای چندش آور، چندوقتی توی خونه دیگه شنیده نمیشه
پ. ن: همسرجان رو به بهبود هست.... چند روز دیگه من و بچه ها میریم تست بدیم ببینیم اوضاع مون چطوره