سپهر داره برامون یک نوع سالاد جدید درست می کنه و میگه پیمانه یک چهارم می خوام.. دو دقیقه بعد میگه پیمانه ی یک دوم داریم؟... یک دوم قاشق چایخوری هم پیمانه داره؟
میگم عزیزم مگه داری کیک می پزی... سالاد هست دیگه سخت نگیر و چشمی بریز و می فرمان کار مهندسی هست و باید دقیق باشه... ستی زیر لبی میگه ایششش مهندس حالا خوبه ترم دوم هست
پ. ن1: امسال بیشتر از هرسالی خبر مرگ شنیدم... مرگ هایی که شوکه ام کردن... جوون هایی که پر از آرزو و سرزندگی بودن
به خانواده هایی فکر می کنم که زندگی شون از این رو به اون رو شد و بچه هایی که بی پدر شدن ( توی همه ی این موارد عزرائیل سراغ آقایون و پدرها رفته بود)
پ. ن2: دوست داداش خارج نشین در سن 39 سالگی و با داشتن یک کوچولوی شش ساله در عرض یک هفته براثر کرونا فوت کرد و همه مون رو شوکه کرد. چندسالی بود که برگشته بودن ایران و توی شهر پدری مشغول به کار و تدریس بود. حیف
پنج صبح با صدای شرشر بارون بیدار شدم و حالا دیگه خوابم نمی بره
یک کم رفتم اینستاگردی و دیدم ساره (همون گیلاسی خودمون) یک پست گذاشته و فراخوان داده هرکی وبلاگ می نوشته بیاد خودش رو معرفی کنه و خوندن کامنت های زیرش کلی خاطرات برام زنده کرد
از بین وبلاگ هایی که دیگه به روز نمیشن دلم برای آیدا و پزشک قانونی و پرسیسکی وراج و زن بابای امروزی تنگ شده
پ. ن :از وقتی این خونه مون توی مشهد به سیستم اگو وصل شده هروقت بارندگی میشه دستشویی مون یک بوی نامطبوعی میده الان بوی کله پاچه میده.. حالا سرصبحی هوس کله پاچه کردم
کلاس آنلاین آلمانی ثبت نام کردم و موقع معارفه، استاد از همه می پرسید هدف تون از یادگرفتن آلمانی چی هست و همه هدف شون مهاجرت بود و فقط من بودم که گفتم می خوام با برادرزاده ها راحت تر ارتباط بگیرم و از همون موقع به عمه خانوم گروه معروف شدم
حالا البته اینکه این دوتا بچه ( سپهر و ستایش) مشتاق یادگیری این زبان شدن هم بی تاثیر نبوده و حتی این نکته که شاید سپهر رفت به یک کشور آلمانی زبان و اونوقت در مسافرت ها و سرزدن بهش شاید این زبان به کارم بیاد هم موثر هست هرچند شازده کعبه ی آمالش، ینگه دنیاست و من هی توی دلم آرزو می کنم بجای اون شیطان بزرگ، یک کم نزدیک تر و توی همین قاره ی سبز بره و واسه همین هم هست احساس می کنم بغیر از اون انگلیسی شکسته و بسته ای که بلدم یک کم هم آلمانی یاد بگیرم بد نیست
خلاصه که عمه خانوم هستم و نیم ساعت دیگه جلسه ی سوم کلاسم شروع میشه :)
غلت میزنه و می چرخه سمت من، میگه صبح بخیر، تو هم بیدار شدی؟
+ آره مامان جان بیدارم
_ دیشب چندتا خواب خوب دیدم
+ چه عالی تعریف کن ببینم
_ خواب دیدم برام یک اسباب بازی جدید خریدی
می خندم و میگم حالا چی بود
+ شبیه اسلایم نرم و لطیف بود ولی اسلایم نبود بعدشم خواب دیدم بهار اومده
_ کدوم بهار ؟ منطورت فصل بهار هست
+ نه، بهار همونی که باباش مریض هست
_ اهان خب چی خواب دیدی
+ خواب دیدم اومده پیش من بعد باباش براش نامه داده که نقاشی صورت بهار رو کشیده و یک چیزی نوشته بود ولی یادم نیست... مامان حال باباش خوب میشه
بغضم رو فرو میدم و میگم اره خوب میشه
پ. ن: تازه از خواب بیدار شده بودم و طبق عادت تا بقیه بیدار بشن موبایلم رو برداشته بودم تا چک کنم ببینم توی این مدت خواب، دنیا چه خبر بوده که با اون خبر دردناک و پیام های تسلیت رو به رو شدم.. داشتم عکسا و پیام هایی که خودش همین چند وقت پیش توی گروه گذاشته بود رو مرور می کردم که ستی بیدار شد
آه
اون دوستمون که چندماه پیش توی این پست راجع به بیمار شدنش گفتم الان حالش اصلن خوب نیست و دلم برای اون همه سرزندگی و نشاط اش ..مدل زندگی سالمش و توجه ویره اش به طبیعت ...عشق به حانواده اش و ارتباط زیبا و خاصش با پسر نوجوونش و دختر کوچولوش ..واسه دغدغه های اجتماعیش و تلاشش برای قشنگ تر و شادتر کردن دنیای اطرافش ..می سوزه و قلبم فشرده میشه و دوباره ان چراهای لعنتی میان سراغم
خلاصه که تلخم و انگار پایان این ماجرا قرار نیست ختم به خیر بشه
امروز راهیم و کاش با دلی شادتر و خیالی راحت تر تهران رو ترک کنم
جواب تست pcr هرسه تامون رو دیروز گرفتم و منفی بود و یک شیشه بزرگ الکل هم برداشتم تا کوپه مون رو حسابی ضدعفونی کنم
توی این برنامه ی ببین TV که چهارشنبه شب ها پخش میشه چند شبی هست که یک خانوم از افغانستان هم توی برنامه شون شرکت می کنه و من عاشق مدل حرف زدنش و لهجه اش شدم
امروز هم توی صفحه ی اینستاگرام جناب پورناظری یک ویدئو از شعرخوانی جوانی افغان که در حضور استاد سایه داره یکی از شعرهاش رو می خونه دیدم
بازم عاشق لهجه اش و مدل شعرخوندش و البته شعرزیباش شدم
ادامه ی مطلب، متن شعر هست
من عاشق شعر ارغوان جناب سایه و داستان پشت اون شعر هستم
ادامه مطلب ...
با همسرجان یک بحثی رو داریم انجام میدیم و در ادامه ی بحث میگم
+ حالا عزیزم بیخیالش شو.. یک وقت شهید میشی
_ بد هم نیست ها خوشبخت میشین
+ وااا زبونت رو گاز بگیر، کجاش خوشبختی داره اخه
_ دیگه سپهر لازم نیست بره سربازی و ستایش هم از سهمیه واسه کنکورش استفاده می کنه
+ اااا خب پس هرجور صلاحه همون کار رو بکن
پ. ن 1: در راستای اینکه سپهر تصمیم داشت خواهرش رو ارتقا بده توی این تعطیلات بین ترم اش دو جلسه کلاس آموزش برنامه نویسی واسش برگزار کرده و برخلاف تصورم در نهایت صلح و آرامش برگزار شده و ستی هم کلی استقبال کرده انشالله که ادامه دار باشه
پ.ن2: چون سپهر آموزش زبان آلمانی رو شروع کرده ستی هم کلی درخواست کرد که اونم دلش می خواد آلمانی یاد بگیره و این شد که اونم زبان جذاب آلمانی رو شروع کرد و خداییش این کلاس های آنلاین کار رو راحت کردن ستی از تهران با یکی از دوستاش از مشهد و معلمشون از شمال با کمک واتساپ کلاس رو برگزار می کنن
رفته بودم سبزی بگیرم و سبزی فروش قبلی که همیشه بساطش رو بیرون میوه فروشی پهن می کرد عوض شده بود و جاش رو یک آقای نسبتا جوانی گرفته بود، بسته های کوچیک سبزی جاش رو به بسته های بزرگتر داده بود و قیافه شون تازه تر و هیجان انگیز تر بودن و ریحان هاش از همه هیجان انگیزتر بود و از بس توی این چندماه پاییز و زمستون، ریحان یخ زده و پلاسیده دیده بودم با دیدن ریحان های تازه و سرزنده هاش کلی ذوق کردم و رفتم جلو که خرید کنم و جناب سبزی فروش شروع کرد به توصیح دادن که سبزی هاش رو از شمال میاره و حجم بسته هاش بیشتره و وقتی من گفتم ریحان ها چقدر خوبن گفت ریحان هام از نیشابور اومدن و بعد از عید قراره سبزی ها رو کلا از نیشابور بیارم
یکدفعه احساس کردم مشهد، سه راه فلسطین هستم و دارم بین سبزی و میوه فروشی های اونجا می چرخم. آخه اونجا هم سبزی هاشون رو از نیشابور میارن و بسته هاشون همینجور بزرگ هستن.... تقریبا دوسالی میشه که مشهد نرفتم هم کنکوری بودو بعد هم که کرونا باعث شده که تهران موندگار بشم و دلم واقعا یکذره شده
اون روز علاوه بر خرید کلی سبزی خوردن، بلافاصله بلیط قطار برای رفتن به مشهد رو هم گرفتم... دو هفته ی دیگه میرم مشهد... من و بچه ها یک کوپه گرفتیم و امیدوارم که بدون خطر و بدون آلوده شدن برسیم مشهد
مامان چقدر ذوق کرد وقتی شنید بلیط گرفتم
کاش هیچ فرزندی قبل از مادرش از دنیا نره... اصن معنی نمیده مادر نفس بکشه وقتی فرزندش حتی 40 یا 50 ساله اش دیگه نیست
فوتبالی نیستم و فقط گاهی اجراهای بانمک و خنده دارش رو دیده بودم و مردن آدم های خنده رو برام دردناک تر و غیرقابل باورتر هست
خدایی نکرده اگر جای هرکدوم از مادرهای این مدلی قرار بگیرم ترجیه میدم بجای آرزوی صبر برام آرزوی مرگ کنن که صبر برای مرگ فرزند برای من بی معنی هست
عروس جان خارج نشین ازم خواسته بود کتاب قصه های تصویری از شاهنامه از سری کتاب های بنفشه رو، یک بررسی بکنم و اگر برای برادرزاده جان مناسب هست بگیرم قبلا هم براشون کتاب پست کرده بودم البته کتاب هایی که خودش نام برده بود رو پست کرده بودم ولی اینبار بهم گفت ببینم این کتاب چطوری هست و خلاصه که شنبه با ستی شال و کلاه کردیم و رفتیم شهرکتاب و این کتاب رو خریدم راستش احساس کردم برای ستایش مناسب هست ولی برای سن چهار. پنج سال رو مطمئن نبودم
از همون شنبه شب هرشب یک قصه اش رو باهم خوندیم و داستان اول، قصه ی ضحاک و کاوه ی آهنگر بود و خب راستش با وجود اینکه خیلی روان و تلطیف شده برای کودکان نوشته شده بود بازم ترسناک و خشن بود و حتی قصه ی بعدی که زال و سیمرغ بود. اینکه سام، پسرش رو چون موهاش سفید بوده توی کوهستان رهاش می کنه برای یک کودک پنج ساله از نظر من خشن هست
راستش یاد یک خاطره از حدود پنج سالگی سپهر افتادم. فیلم تنها در خانه ی یک رو گرفته بودم و سه تایی باهم نگاه کردیم و تمام جاهایی که من و همسر ریسه می رفتیم از خنده، سپهر هی تکرار می کرد چرا مامانش یادش رفت بچه اش رو ببره مسافرت و چرا تنهاش گذاشتن و حتی تا چند روز بعد هی اینو تکرار می کرد و غصه ی پسرکوچولوی توی فیلم رو می خورد و منم هی باید براش توصیح میدادم که واقعیت نداره و اون فیلم بوده و مامان امکان نداره پسر کوچولوش رو فراموش کنه ولی تجربه ای شد که هر فیلم یا کارتونی هرچند از نظر خودم خیلی فان، ممکنه برای یک کودک حتی ترسناک باشه