بعد از یک بحثی که بین خواهر و برادر پیش میاد و آخرش من وارد میشم و جفت شون رو به آرامش دعوت می کنم. مکالمه ی زیر شکل می گیره
+اصلن تقصیر شما بزرگترهاست که این اینقدر بچه هست و نمی خواد بزرگ بشه
_ من بزرگم و منطقی هم هستم
*مادرجان بیخیال و، قرار نیست همه شبیه هم باشن. تفاوت ها رو بپذیر و عبور کن لطفا
+ اصلن خودم بهش خیلی چیزا یاد میدم
_ متلا چی؟
+ چیزهای بزرگسالانه، چیزهایی که باعث بشه منطقی و بزرگ فکر کنی نه اینکه از روی احساس و بچگی فکر کنی و تصمیم بگیری
_ وااای نه تو وخدا.،دیگه نمی خوام بشنوم، مامان قبلا بهم گفته و یاد گرفتم، خون میاد و بعدم من باید یک چیزی بزارم توی لباس زیرم
+ آخه توچرا اینقدر ابلهی... چرا فکر کردی من ذره ای علاقه دارم راجع به فیزیولوژی بدن با تو حرف بزنم... می خوام یک کم راجع به مسائل مهم تر مثل نطریه ی تکامل. بیگ بنگ و تاریخ دنیا و ایران و یک کم مسائل اجتماعی برات بگم
_پس راجع به خون قرار نیست حرف بزنیم. خیالم راحت شد.. خب اول بیگ بنگ رو بگو... توپ تنیس هست دیگه
+ (درحالی که سرش رو با علامت تاسف تکون میده) واقعا دلم نمی خواد بچه داشتم باشم آخه چرا اینقدر بچه ها نادونن اصلن چرا اینقدر ما دوتا باهم فرق داریم از یک پدر و مادر هستیم ولی اینقدر متفاوتیم.... نفس عمیق میکشه و میگه ستی بیا اینجا تا بیگ بنگ رو توضیح بدم
فقط اینو بگم که چند روز بعد که داشتیم پانتومیم بازی می کردیم ستایش هی انگشتای دستش رو جمع می کرد و غنچه می کرد و بعد باز می کرد و آخرش فهمیدیم منظورش بیگ بنگ هست
َسپهر با یکی از دوستاش مشغول یادگیری یکی از زبان های برنامه نویسی هست و اینجوری خودش رو مشغول می کنه
دیگه از حول و ولای کنکور بیرون اومده و بهش فکر نمی کنه و حتی وقتی پاسخنامه بیرون اومد نرفت که چک کنه... البته هنوزم گاهی میاد و میگه فکر کنم خیلی گند زدم و حیف شد و از این حرفا ولی منم هی میگم بیخیال مهم نیست فقط یکبار که گفت شاید امسال رو بیخیال بشم و تعیین رشته نکنم و دوباره کنکور بدم،، من خیییلی جدی گفتم اصلن حرفشم نزن فوقش میره یک شهر دیگه و تجربه ی زندگی دانشجویی رو کسب می کنی
+ مامان دلم می خواد برم یک کم تست حسابان بزنم
_ خل شدی مادرجان
+ خب آخه الان چی کار کنم خیلی بیکارم
راست میگه خیلی یک مدلی هست یک بلاتکلیفی بدیه
باز اگر کرونا نبود چندتا کلاس ورزش می رفت که اتفاقا براش لازم هم هست از بس این یک سال تکونی نخورده ولی الان واقعا نمی دونه چه کنه
پیشنهادی اگر دارین استقبال می کنم
دلم می خواد سرش گرم باشه که هی فکر نکنه و هی غصه نخوره که حیف شد و بهتر می تونستم بزنم
شب کنکور به سختی خوابش برد و هی می گفت چرا استرس دارم.و من مدام می گفتم طبیعی هست و همه الان اینجورین... مشکل دستشویی هم که حل نشد و باهاش کنار اومد و تحملش کرد و اما خود کنکور..... والا واقعیتش اینه که راصی نبود و می گفت شیمی و ادبیات خیلی سخت بودن و هی می گفت من این همه زحمت کشیدم و شیمی رو تقویت کردم ولی آنقدر سخت و زمانبر بود که که اگر شیمی رو نخونده بودم هم همینقدر می تونستم بزنم...... دارم سعی می کنم آرومش کنم که مهم نیست و برای همه سخت بوده و این حرفا.
اینجور که خودش میگه ریاصی و فیزیک و زبان رو خوب داده، شیمی و ادبیات افتضاح زده و بقیه اش هم متوسط
هر چند ساعت یکبار میاد میگه من شیمی رو خیییلی خوب خونده بودم و کلی براش زحمت کشیده بودم. چرا اینقدر بد بود آخه، خیلی زمانبر بود، و من هی میگه بیخیال شو مادر، هرچی بوده تموم شده رهاش کن
از عصر کنکور تا دیشب باغ یکی از دوستان بودیم و از صبح امروز هم مشغول جمع و جور کردن و نظافت اتاق سپهریم
راستش از کنکور به اینور سراغ وبلاگ نیومدم و الانم وسط زیخت و پاش های اتاق سپهر یک دقیقه نشستم که استراحت کنم و یک سر هم به اینجا بزنم. کامنت ها رو بعد که سرم خلوت شد جواب میدم و تایید می کنم
دیشب اول از همه یکی از دوستام لینک خبر بی بی سی راجع به تعویق کنکور رو برام فرستاد و چند دقیقه بعدشم مشاور مدرسه یک پیام صوتی گذاشت و از بچه ها خواست آرامششون رو حفظ کنن و. هر وقت خبر قطعی و دقیق بیاد بهشون خبر میده و یکسری راه کار برای. کاهش استرس بهشون داد
منم برای اینکه سپهر آروم بشه گفتم اشکال نداره مادر، عوضش فرصت داریم که تا اون موقع موصوع جیش ات رو حل کنیم.. طفلی جواب داد دیگه هیچی برام مهم نیست فقط می خوام تموم بشه
ممنونم از همه تون بابت کلی پیامی که واسه پست قبلی فرستادین.. یواش یواش جواب میدم و تایید می کنم فقط الان واقعا حوصله اش رو ندارم.... همون. دیشب کلی. غوغا شد بین دوستان و همکلاسی های سپهر و همه ناراصی بودن از شرایط جدید و این بلاتکلیفی.... یک کمی هم خودم روبه راه نیستم، از این مشکلات زنانه که نمی دونم منشاش سن هست یا استرس وفشار روحی ... فعلا دنبال دکتر و آزمایش و سونو و این حرفا هستم تا ببینیم مشکل چیه
این اپلیکیشن پزشکت هم چیز جالبیه ها، هرچند مشاور تلفنی کار منو راه نینداخت و باید معاینه میشدم ولی کلی راهنماییم کرد
راستش رو بگم وقتی صبح اینجا روو باز کردم تا بنویسم و آروم بشم و وقتی دیدم هجده تا پیام برام گذاشتین کلی ذوق کردم
حالا باید یک کم خودم آروم بشم تا سرفرصت بخونمشون
پ. ن : خنده دارتر این بود که ستی از همه بیشتر ناراحت شد و کلی غصه خورد که بازم مجبوره روزهای بیشتری مراعات داداشش رو بکنه آخه اینروزا سپهراخلاق نداره هی من به ستایش میگم اشکال نداره مادر اون کنکور داره بزار کنکورش رو بده درست میشه و تو کوتاه بیا و چیزی نگو و ستایش داشت روزشماری می کرد تا تموم بشه
این مشکل تکرر ادرار دوباره برگشته.... توی آبان ماه بود که کلی سونو و آزمایش و تست عصب و عصله از مثانه ی سپهر گرفتن و همه چی نرمال بود و دکتر براش یک دارو نوشت و احتمال استرس رو داد، هرچند سپهر اصلا قبول نداشت ولی خب بعد از یکماه دارو خوردن همه چی نرمال شد... اما حالا دوباره همون مشکل و من داروی قبلی رو براش شروع کردم و امروزم ویزیت شد و الان توی نوبت سونو هستیم، هرچند بازم پزشک معتقد هست که بخاطر استرس هست و سپهر بازم اصرار داره که هیچ استرسی نداره
هوفففف.... فقط امیدوارم تا پنجشنبه ی آینده این مشکل حل شده باشه.... ایزی لایف هم جواب نداد و میگه با اون دیگه اصلن تمرکز ندارم
کلی با ماسک تمرین کرده که بهش عادت کنه ولی الان این مشکل دستشویی براش از همه بدتر هست
فکر کنم تا این کنکور برگزار بشه من ده سالی پیر شدم
یک دوست و آشنای دور و قدیمی، خبر از بیماریش میده و باز هم سرطان..... کلا روزم رو بهم ریخت مخصوصا وقتی پیام خانومش رو خوندم که برام نوشته بودالان داشتم بهت فکر می کردم به قوی بودنت... اشکام سرازیر شدن.. به خودش و افکار و منش جالبش و دغدغه اش برای ایران بهتر،فکر می کنم.. به خانومش و دوتا بچه هاش...
اینروزا فقط خبر بد می شنوم دوتا مرد نازنین ( پدر و پسر) هم در اثر کرونا فوت کردن بازم از آشناهای دور و خبرش منو شوکه کرد، این پسر دوسال بود که طرحش تموم شده بود و برگشته بود تهران و توی یکی از بیمارستان ها مشغول به کار شده بود، حیف از جوونیش
بین این اخبار بد، دزدیده شدن دوچرخه ستایش دیگه اصلن به چشم نمیاد، فقط اینکه گردش عصرونه ی منو و ستی رو بهم ریخت چون بعدازظهرها یکساعتی میرفتیم انتهای کوچه برای پیاده روی و دوچرخه سواری که خب اونم با دزدیده شدن دوچرخه کنسل شد هرچند که دل و دماغش هم نیست
به امید روزهای بهتر و روشن تر و شادتر
دیشب همینجور الکی وقتی سپهر داشت توی خونه راه میرفت پاش گیر کرد گوشه ی کمد کتاباش و سکندری خورد و عینکش افتاد و یکی از شیشه هاش شکست... همون موقع عینک رو بردم عینک سازی تا براش درست کنه و امروز ظهر بهم تحویل داد ولی یک تلنگری شد تا یکدونه عینک زاپاس براش تهیه کنیم
نمی دونم چطور تا الان به ذهنم نرسیده بود که ممکنه عینکش آسیب ببینه و خب به عینک زاپاس نیاز هست.. اگر این اتفاق شب کنکور میوفتاد سپهر چجوری می تونست بره کنکور بده.. چه بی فکر بودم من... خلاصه که واسه عصری وقت چشم پزشکی از دکترش گرفتم تا معاینه اش کنه و عینک جدید رو مطابق شماره ی جدید چشماش بده هرچند مطمئنم تغییری نکرده چون آخرین بار مهرماه بود بردمش ولی بازم بهتره که معاینه بشه
راستش استرس کنکور اومده سراغمون.. هم خودم اینروزا دلشوره دارم هم حتی ستایش... چند روز پیش که داشتم تقویم رو ورق میزدم که مرداد رو بیارم، ستی گفت وااای مامان یعنی دیگه واقعا داره کنکور میشه، طفلی سپهر، من بجاش نگرانم.... سپهر هم کلافه هست و میدونم بخاطر استرس هستش
امیدوارم بخیر و سلامت بگذره و نتیجه ی تلاشش رو بگیره
یک تشکر ویژه از همه تون دارم.. کلی توی پست تحربه های کنکوری راهنمایی مون کردین .یکدنیا ممنون....مشاورش خیلی بهش گفته که تمرین کنه و از روی سوالاتی که فکر می کنه وقت گیر هست بگذره تا بتونه به شیمی برسه و خب سپهر خیلی بهتر شده تا همین دو سه ماه پیش اصلن به شیمی نمی رسید یا فوقش به دو سه تا سوال اول میرسید ولی الان با این تمرینات به تعداد بیشتری از سوال های شیمی میرسه ....خودش میگه واقعا سخت هست از روی سوال های ریاضی و فیزیک بگذرم چون میدونم می تونم حل کنم و هی باید به خودم نهیب بزنم که بیخیالش شو و برو بعدی چون این سوال وقت گیر هست ...درس شیمی اش هم نسبت به ریاضی و فیزیکش ضعیف تر بود که اینو حلش کرده و کلی روش وقت گذاشته و بهترش کرده ...فقط هنوز توی عمومی ها ضعیف هست دینی و عربی نقطه ضعف هاش هستن ( طبق گفته ی خودش)...ولی من فکر می کنم بیشترین نقطه ضعفش کم اوردن وقت هست که بهش استرس هم وارد می کنه ...حل میشه و می گذره ...همکلاسی هاش حیلی بچه های قوی ای هستن و خیلی هم زحمت کشیدن و مطمینم کلی دورقمی خواهند داشت و حتی شاید یک رقمی
اون برنامه ی توچال شبانه بودش که همسرجان اصرار داشت بریم.. خواستم بگم رفتیم البته فقط تا شیرپلا رفتیم و برگشتیم یعنی راصیش کردم بیخیال شب موندن بشه و اینجور برنامه ها رو بزاره برای بعد کنکور.. و الان از تازه از حموم اومدم و منتطرم تا موهام خشک بشه و بعدش بخوابم که صبح سپهر آزمون داره و باید هفت بیدارش کنم و الان ساعت چند هست! بله الان دو بعد از نیمه شب هست و تا این موها خشک بشن و بخوابم شده سه
ولی خییییلی خوب بود.. درسته که له و لورده هستم و پاهام ذوق ذوق می کنن ولی خستگیش هم دلچسبه... توی مسیر برگشت بارون هم گرفت و همه چیز رو رویایی تر کرد
قبلا هم گفتم که سپهر کلا آدم فرزی نیست و برای کارهاش نیاز به زمان داره واسه لباس پوشیدن واسه بیدار شدن واسه حرف زدن واسه غذا خوردن ( البته این مورد آخر رو کلا دوست نداره) حتی راه رفتنش هم آهسته تر هست و گاهی که کنار هم داریم راه میریم من میگم مادرجان یک کم بجنب چقدر یواش راه میای، ماشالله قدت هم که از من بلند تر هست و قاعدتا نباید از من عقب بیوفتی... ولی خب مدلش اینجوری هست
خب این توی تست زدن و امتحان هایی که تایم مشخص داره به ضررش هست و همیشه وقت کم میاره .. تا همین چندماه پیش آنقدر وقت کم میآورد که کلا به شیمی نمی رسید و البته الان خیلی بهتر شده ولی بازم زمان کم میاره ویک چیز دیگه اینکه متوجه شدیم اگر همون آزمون رو سپهر بجای اینکه هشت صبح بده، دیرتر برگزارش کنه مثلا بعداز طهر، اونوقت آزمون رو با درصد قابل توجه ای بهتر میده.. انگار صبح هنوز خوب از خواب بیدار نشده و کندتر هست
قرار شده این مدت باقی مانده تا کنکور رو تمرین کنه که صبح ها زودتر بیدار بشه و سعی کنه تا قبل از ساعت 8 خودش رو هوشیار و سرحال کنه
چقدر چیزهای به ظاهر کوچیک و بی اهمیت می تونن مهم باشن
مثل همین مورد که یکی راندمان کاریش صبح هست و یکی بعدازظهر
پ. ن: فردا یک قرار تلفنی با مشاورش داره و ایشالله که بهش انگیزه بده و دوباره بیوفته روی غلتک
+ بریم توچال شبانه؟
_ عزیزم در جریانی دیگه، سپهر هر جمعه صبح آزمون آنلاین داره و باید خونه باشم که بیدارش کنم
+ خب پس من با فلانی میرم هرچند اگر تو هم بیای بیشتر خوش می گذره
_ تو با فلانی جونت برو ولی لطفا بعد از کنکور برو، اصلن دلم نمی خواد دم کنکور کرونا بگیری و بمیری و بچه ام کنکور رو خراب کنه
+چشم مردن هام رو میزارم بعد از کنگور
_ مرسی اه