یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

رقیه

چندسال پیش بعد از به قدرت رسیدن طالبان، شریف که سالها نگهبان و سرایدار مجتمع کوچه پشتی بود رفت افغانستان و همسرش رقیه با دوتا دخترها و تک پسرش رو آورد تهران، یادمه اولین باری که رقیه رو دیدم و اومده بود خونه مون برای نظافت لهجه ی غلیطی داشت و خوب متوجه نمی شدم چی میگه ولی می فهمیدم که دخترهاش خیلی خوشحالن که دوباره می تونن برن مدرسه می گفت این ده دوازده سالی که شریف، تهران کار می کرده هیچ وقت اونا رو نیاورده بود ایران و خودش سالی یکبار می رفته افغانستان و بهشون سر می زده

توی این مدت ،چندباری برای نظافت اومده خونه مون و هم من کم کم به لهجه اش عادت کردم و دیگه بهتر می فهمیدم چی میگه هم خودش فارسی رو مسلط تر شده بود 

امروز برام پیامک داده که مامان ستایش جان (همیشه منو به این اسم صدا می زد) دارم برمی گردم کشورم و خواستم ازت خداحافظی کنم و تشکر کنم بابت مهمان‌نوازی مردم کشورت و مهربانی خودت. امیدوارم حال کشورت خوب و خوش باشه و ممنونم که کشورت این مدت بهمون پناه داد

این پیامش هم اشکم رو درآورد و هم حس های متناقضی رو توی دلم روشن کرد 

هم دلم براشون می سوزه و نگران سرنوشت خودش و دخترهاش هستم که احتمالن دیگه نتونن درس بخونن و مدرسه برن (لعنت به این جبر جغرافیایی و مردمون متهجر و وحشی اش) هم می دونم درست نیست بدون مجوز و کارت شناسایی و هویتی و بدون حساب و کتاب افغان ها رو راه داد توی کشور

کاش از همون اول، مسیر درست تری برای ورود این اتباع که از دست طالبان فرار کرده بودن انتخاب میشد و کاش همون موقع با دقت سوابق تک به تک شون بررسی میشد و براشون پرونده ی مشخص تشکیل می‌شد و مثل همه ی کشورهای مهاجر پذیر یک مدت زیر نظر گرفته میشدن و بعد با دادن آزمون های مربوطه بهشون کارت اقامت می دادن تا اینجوری خشک و تر باهم نسوزن 

دلم همراه رقیه و دخترهاش هست و امیدوارم سرنوشت براشون بهتر رقم بخوره 

قطع شدم

هیچ کدوم از فیلتر شکن هام کار نمی کنن و در نتیجه باز از دنیا بی‌خبرم 

حیف از تهران 

فکر می کردم نیمی از ادعاهاشون درست باشه ولی متاسفانه حتی ده درصدش هم درست نبود 


بالاخره به نت بین المللی وصل شدم


طفلی اونایی که اونور آب هستن توی این قطعی نت خیلی دلواپس شده بودن و عجیب اینکه حتی با تماس مستقیم هم نمی تونستم بهشون زنگ بزنم 

یکی از دوستان داداش خارجی دیروز صبح (شنبه صبح) به گوشی مامانم زنگ زد و گفت الان داره با داداش خارجی چت می کنه و نگران شماها هست چون شنیده مشهد سرو صدا بوده و مامانم هم گفت بهش بگین خوبیم و نگران نباش

چندساعت بعدش زندایبم تماس گرفت که اونا با نت خونه وصل شدن و اگر می خوایم بریم اونجا و با بچه ها حرف بزنیم 

ما هم سریع رفتیم و من توی مسیر از مامان دوتا عروس ها خبر گرفتم که بتونم با خیال راحت بهشون بگم مامان هاشون خوبن 

مامان عروس کوچیکه اینقدر بی تاب بود که وقتی رسیدم خونه ی دایی ام و تونستم با عروس جان حرف بزنم همونجا به مامانش زنگ زدم و گذاشتم روی اسپیکر تا باهم حرف بزنن 

به مامان عروس جان میگم آخه اون که جاش امن هست نگران اون نباشین الان اون نگران ماهاست که توی جنگیم و میگه خب من برای نگرانی اون نگران و ناراحتم (امان از مادر بودن)

دیگه از عصری نت های خودمون هم وصل شد البته من فقط با وای فای خونه وصل میشم و همراه اول هنوزم برام قطعه 


اینروزها غمگینم ،خشمگینم ،گیجم 

از سران حکومت خودمون خشمگینم که اینقدر ضعیف شدیم که راحت همه جای ایران عزیزم، دشمن رژه بره و راحت خرابی ببار بیاره 

از اون رژیم اسرائیلی که همیشه متنفر بودم و اون که حسابش مشخصه

از اون دیوانه ای هم که حاکم آمریکا شده از همون دوره ی اولش بدم میومد و جای تاسف داره که دوباره تونسته حاکم بشه 


الان که از تهران دورم بیشتر نگرانش هستم و تازه می فهمم بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم دوستش دارم 


آشوبم

از راه آهن برگشتم و دلم آشوب هست همسرجان رفت به سمت تهران و موقع خداحافظی کلی سفارش کردم توروخدا موبایل ات رو جواب بدی و حواست باشه هر موقع زنگ می زنم سریع گوشی ات رو برداری

بهش میگم کاش بیخیال رفتن میشدی اتفاق خاصی نمی افتاد بخدا و اینجوری منم آروم تر بودم ولی خب همسرجان فرمودن بلدن چجوری با شرایط بحران کنار بیان و بچه ی جنگ هست و فراموش نکنم که شانزده ساله بود وقتی رفت جنگ و سالم هم برگشت الان که چیزی نیست 

ایشالله که سلامت بمونه ایشالله همه ی مردان و زنان مون که باید باشن پای کار سلامت بمونن 

کاش نت قطع نبود اینجوری که از دنیا بی خبرم و نمی دونم دور و برم چه اتفاقی میوفته و از احوال دوستان و اقوام و آشنایان بی خبرم بیشتر مضطرب میشم 

    دلم پیش دوست سپهر هست که اینروزها سرباز هست

چه دردناک که دنیا دست چندتا دیووونه افتاده


بعدا نوشت :حالا امشب که همسرجان رفت یکدفعه مشهد چه خبر شد!  چقدر صدای انفجار و پدافند میاد. کاش می فهمیدم  چه خبره 

خوبیم

امروز صبح رسیدیم مشهد . دسترسی به اینترنتم این مدت خیلی بد بود و راستش تا وصل میشدم  سعی می کردم  به دوتا برادرها و دوستانی  که اونور آب دل نگران بودن پیام بدم که خوبیم

امیدوارم همگی خوب باشین

سر ایران مون سلامت باشه 

ترس

کوچه ی مدرسه یک خیابان بن بست و پرتردد هست و چون دو طرف خیابان هم همیشه ماشین پارک میشه دور زدن واقعا سخته  واسه همین همیشه ستی رو اول کوچه پیاده می کنیم و همونجا هم بعد از تعطیلی سوارش می کنم. امروز با دلهره راهی‌ اش کردم و چندبار تاکید کردم حتما وقتی رسید مدرسه و قبل از تحویل دادن موبایلش بهم پیام بده که رسیده

دیروز هم که می خواست از سوپری رویه روی خونه بستنی بخره،من تمام مدت روی تراس تماشاش می کردم تا بره و برگرده

بهش گفتم کلاس موسیقی رو دیگه نمیشه تنها بره آخه از اول فصل بهار که هوا دیر تاریک میشه خودش پیاده می رفت و برمی گشت فاصله ی کلاس تا خونه پانصد  متر هست

اینروزها هی اینور و اونور می خونم که اگر سوار تاکسی نمیشد، اگر موبایل آیفون نداشت، اگر حجابش فلان طور بود، اگر قبل از تاریکی برمی گشت، اگر دختر تنها نبود، این اتفاق نمی افتاد و راستش با خودم میگم چطوره بگیم اگر دنیا نمی اومد این اتفاق نمی افتادو خب بغض و خشمم رو قورت میدم 

 

چرا آخه

چند روز پیش که اعصاب و روانم بهم ریخته بود پناه بردم به خرید درمانی و با اینکه می دونستم لباس خریدن اینترنتی وقتی نشه پرو کرد ریسک بالایی داره ولی خب این خبط رو کردم و درجا حس آرامش بهم دست داد. اما حالا که بسته بدستم رسیده نیازمنده چندین جلسه روان درمانی هستم

به جان خودم اگر اون هزینه ی لعنتی رو همون اول میدادم به یک مشاور الان هم روح و روانم آروم بود هم دلم برای اون پول از دست رفته نمی سوخت 

شیر

این همسرجان ما چندوقته دچار هلیکوباکتر معده شده و درحال درمان هست و خب به تبعش معده درد و دل درد داره و کلن چون هروقت مریض میشه باید با صدای بلند دردش رو اعلام کنه مدام داره ناله می کنه که ای دلم وای دلم 

بعد دیروز دیدم در حالی که دستش رو گذاشته رو شکمش و یک کم هم خم شده هی توی پذیرایی راه میره و دور خودش می چرخه و ناله می کنه  میگم چی کار می کنی سرگیجه می گیری ها میگه دارم مثل شیر توی قفس قدم می زنم. 

بعد شما تصور کن زیرپوش و شلوارک هم تنش هست. خب آخه قربون اون اعتماد بنفست بشم که در حالت زار و نزار هم خودت رو شیر می بینی 

خداروشکر بچه هام در ابن زمینه به پدرشون رفتن و اعتماد بنفس بالایی دارن 

حالا من همه چیز پرفکت هم باشه بازم یک ایرادی توش می بینم و از نظرم ناقصه 

خلاصه که از دیروز شیر بیشه صداش می زنم 

هوف بخدا

مواد عدس پلو رو آماده کردم و توی یک طرف کنار گاز گذاشتم. برنج رو خیس کردم و قابلمه ی مناسبش رو پر از آب کردم و گذاشتم روی اجاق گاز خاموش که اگر دیر رسیدم زنگ بزنم و بگم چی کار کنن

و خب دیر شد و زنگ زدم همسرجان و میگم اون عدس پلو رو بار بزار لطفا و قبلش هم یک کم زعفرون با آب جوش بزار دم بکشه که قاطی پلو کنی 

حالا فکر می کتین چی شده؟ آقا دو روزه داره توی خونه راه میره و میگه خدایی چه غذایی براتون پختم ،از صبح توی آشپزخونه مشغول بودم

خب آخه مرد تو چرا اینقده بی جنبه ای، همه چیزش آماده بود دیگه، 

فقط خلاقیت به خرج دادی و ته دیگش رو پیاز حلقه شده گذاشتی

یعنی ده بار از بچه ها پرسید غذا خوشمزه بود؟ دوست داشتین؟ ده بار از من پرسید کیف کردی  چه برنجی برات پختم


امتحان نهایی

امروز اولین روز امتحان نهایی هست و من توی ماشین منتطرم تا امتحان تموم بشه واسه اولین بار توی عمر نه ساله ی تحصیلش امروز صبح تهوع داشت که فکر کنم بخاطر استرس بود

مدرسه جدید تبت نامش کردیم هرچند خیلی باب دلم نبود ولی خب امیدوارم اشتباه کرده باشم و بهتر از اون چیزی که حسم بهم میگه باشن 

کادر قبلی مدرسه انگار سطح توقع منو بالا برده بودن چون چیزی شبیه به اونا پیدا نکردیم 

یک مدرسه علاوه براینکه باید کادر آموزشی قوی داشته باشه و معلم هاش توی آموزش کاربلد باشن باید محیط جذابی هم برای دانش آموزهاش ایجاد کنه طوری که بچه ها عاشق مدرسه شون باشن و دلشون نخواد تعطیل بشه باید بتونن با دانش آموزها رابطه ی دوستانه برقرار کنن دانش آموز رو ترغیب کنن به تلاش بیشتر نه با تهدید و تحقیر بلکه با تشویق و دادن حس خوب 

ستایش دوسال گذشته عاشق مدرسه اش بود ولی خب امسال منتطره که زودتر مدرسه تموم بشه و تعطیل بشه 

دوسال گذشته یک مشاور روانشناس خیلی کاربلد کنار بچه ها و کادر مدرسه بود که بچه ها عاشقش بودن و باعت میشد به کادر مدرسه کمک کنه هر دانش آموز رو باتوجه به ویزگی های خاص خودش بفهمه همینطور به دانش آموز یا من مادر کمک می کرد با چالش های تحصیل چجوری کنار بیایم 

و چه حیف که نتونستم دوباره همچین چیزی پیدا کنم هرچند باید خوشبین باشم و با یکی دوبار برخورد و صحبت با فقط یکی دونفر از کادر مدرسه اکتفا نکنم و امیدوارم باشم که خوبه