از راه آهن برگشتم و دلم آشوب هست همسرجان رفت به سمت تهران و موقع خداحافظی کلی سفارش کردم توروخدا موبایل ات رو جواب بدی و حواست باشه هر موقع زنگ می زنم سریع گوشی ات رو برداری
بهش میگم کاش بیخیال رفتن میشدی اتفاق خاصی نمی افتاد بخدا و اینجوری منم آروم تر بودم ولی خب همسرجان فرمودن بلدن چجوری با شرایط بحران کنار بیان و بچه ی جنگ هست و فراموش نکنم که شانزده ساله بود وقتی رفت جنگ و سالم هم برگشت الان که چیزی نیست
ایشالله که سلامت بمونه ایشالله همه ی مردان و زنان مون که باید باشن پای کار سلامت بمونن
کاش نت قطع نبود اینجوری که از دنیا بی خبرم و نمی دونم دور و برم چه اتفاقی میوفته و از احوال دوستان و اقوام و آشنایان بی خبرم بیشتر مضطرب میشم
دلم پیش دوست سپهر هست که اینروزها سرباز هست
چه دردناک که دنیا دست چندتا دیووونه افتاده
بعدا نوشت :حالا امشب که همسرجان رفت یکدفعه مشهد چه خبر شد! چقدر صدای انفجار و پدافند میاد. کاش می فهمیدم چه خبره
امروز صبح رسیدیم مشهد . دسترسی به اینترنتم این مدت خیلی بد بود و راستش تا وصل میشدم سعی می کردم به دوتا برادرها و دوستانی که اونور آب دل نگران بودن پیام بدم که خوبیم
امیدوارم همگی خوب باشین
سر ایران مون سلامت باشه
کوچه ی مدرسه یک خیابان بن بست و پرتردد هست و چون دو طرف خیابان هم همیشه ماشین پارک میشه دور زدن واقعا سخته واسه همین همیشه ستی رو اول کوچه پیاده می کنیم و همونجا هم بعد از تعطیلی سوارش می کنم. امروز با دلهره راهی اش کردم و چندبار تاکید کردم حتما وقتی رسید مدرسه و قبل از تحویل دادن موبایلش بهم پیام بده که رسیده
دیروز هم که می خواست از سوپری رویه روی خونه بستنی بخره،من تمام مدت روی تراس تماشاش می کردم تا بره و برگرده
بهش گفتم کلاس موسیقی رو دیگه نمیشه تنها بره آخه از اول فصل بهار که هوا دیر تاریک میشه خودش پیاده می رفت و برمی گشت فاصله ی کلاس تا خونه پانصد متر هست
اینروزها هی اینور و اونور می خونم که اگر سوار تاکسی نمیشد، اگر موبایل آیفون نداشت، اگر حجابش فلان طور بود، اگر قبل از تاریکی برمی گشت، اگر دختر تنها نبود، این اتفاق نمی افتاد و راستش با خودم میگم چطوره بگیم اگر دنیا نمی اومد این اتفاق نمی افتادو خب بغض و خشمم رو قورت میدم
چند روز پیش که اعصاب و روانم بهم ریخته بود پناه بردم به خرید درمانی و با اینکه می دونستم لباس خریدن اینترنتی وقتی نشه پرو کرد ریسک بالایی داره ولی خب این خبط رو کردم و درجا حس آرامش بهم دست داد. اما حالا که بسته بدستم رسیده نیازمنده چندین جلسه روان درمانی هستم
به جان خودم اگر اون هزینه ی لعنتی رو همون اول میدادم به یک مشاور الان هم روح و روانم آروم بود هم دلم برای اون پول از دست رفته نمی سوخت
این همسرجان ما چندوقته دچار هلیکوباکتر معده شده و درحال درمان هست و خب به تبعش معده درد و دل درد داره و کلن چون هروقت مریض میشه باید با صدای بلند دردش رو اعلام کنه مدام داره ناله می کنه که ای دلم وای دلم
بعد دیروز دیدم در حالی که دستش رو گذاشته رو شکمش و یک کم هم خم شده هی توی پذیرایی راه میره و دور خودش می چرخه و ناله می کنه میگم چی کار می کنی سرگیجه می گیری ها میگه دارم مثل شیر توی قفس قدم می زنم.
بعد شما تصور کن زیرپوش و شلوارک هم تنش هست. خب آخه قربون اون اعتماد بنفست بشم که در حالت زار و نزار هم خودت رو شیر می بینی
خداروشکر بچه هام در ابن زمینه به پدرشون رفتن و اعتماد بنفس بالایی دارن
حالا من همه چیز پرفکت هم باشه بازم یک ایرادی توش می بینم و از نظرم ناقصه
خلاصه که از دیروز شیر بیشه صداش می زنم
مواد عدس پلو رو آماده کردم و توی یک طرف کنار گاز گذاشتم. برنج رو خیس کردم و قابلمه ی مناسبش رو پر از آب کردم و گذاشتم روی اجاق گاز خاموش که اگر دیر رسیدم زنگ بزنم و بگم چی کار کنن
و خب دیر شد و زنگ زدم همسرجان و میگم اون عدس پلو رو بار بزار لطفا و قبلش هم یک کم زعفرون با آب جوش بزار دم بکشه که قاطی پلو کنی
حالا فکر می کتین چی شده؟ آقا دو روزه داره توی خونه راه میره و میگه خدایی چه غذایی براتون پختم ،از صبح توی آشپزخونه مشغول بودم
خب آخه مرد تو چرا اینقده بی جنبه ای، همه چیزش آماده بود دیگه،
فقط خلاقیت به خرج دادی و ته دیگش رو پیاز حلقه شده گذاشتی
یعنی ده بار از بچه ها پرسید غذا خوشمزه بود؟ دوست داشتین؟ ده بار از من پرسید کیف کردی چه برنجی برات پختم
امروز اولین روز امتحان نهایی هست و من توی ماشین منتطرم تا امتحان تموم بشه واسه اولین بار توی عمر نه ساله ی تحصیلش امروز صبح تهوع داشت که فکر کنم بخاطر استرس بود
مدرسه جدید تبت نامش کردیم هرچند خیلی باب دلم نبود ولی خب امیدوارم اشتباه کرده باشم و بهتر از اون چیزی که حسم بهم میگه باشن
کادر قبلی مدرسه انگار سطح توقع منو بالا برده بودن چون چیزی شبیه به اونا پیدا نکردیم
یک مدرسه علاوه براینکه باید کادر آموزشی قوی داشته باشه و معلم هاش توی آموزش کاربلد باشن باید محیط جذابی هم برای دانش آموزهاش ایجاد کنه طوری که بچه ها عاشق مدرسه شون باشن و دلشون نخواد تعطیل بشه باید بتونن با دانش آموزها رابطه ی دوستانه برقرار کنن دانش آموز رو ترغیب کنن به تلاش بیشتر نه با تهدید و تحقیر بلکه با تشویق و دادن حس خوب
ستایش دوسال گذشته عاشق مدرسه اش بود ولی خب امسال منتطره که زودتر مدرسه تموم بشه و تعطیل بشه
دوسال گذشته یک مشاور روانشناس خیلی کاربلد کنار بچه ها و کادر مدرسه بود که بچه ها عاشقش بودن و باعت میشد به کادر مدرسه کمک کنه هر دانش آموز رو باتوجه به ویزگی های خاص خودش بفهمه همینطور به دانش آموز یا من مادر کمک می کرد با چالش های تحصیل چجوری کنار بیایم
و چه حیف که نتونستم دوباره همچین چیزی پیدا کنم هرچند باید خوشبین باشم و با یکی دوبار برخورد و صحبت با فقط یکی دونفر از کادر مدرسه اکتفا نکنم و امیدوارم باشم که خوبه
+مامان امروز خانوم فلانی مشاورمون به روشا گفت اینروزا عرضت زیادتر شده ها. روشا خیلی ناراحت شد و با اینکه من خیلی باهاش صمیمی نیستم و خیلی وقت ها هم از دستش عصبانی میشم ولی دلم براش سوخت و بهش گفتم خانوم فلانی بیشعوره و بهش توجه نکن و بنطرم تو خیلی هم خوشگلی. البته می دونی یک کم چاق تر شده ولی نباید اینجوری بهش می گفت
_ والا مادرجان خانوم فلانی واقعا خانوم بیفکر و بی عقلی هست که همچین حرفی زده
چقدر تغییر مدیریت می تونه تاثیر گزار باشه وقتی مدیر عوض میشه کادرش رو هم با خودش تغییر میده و وقتی توی یک جامعه ی کوچیک سیصد نفره ی مدرسه اینو به وصوح می تونی توی عملکردشون ببینی دیگه توی سیستم بزرگتر و یک کشور چه تاتیرات بزرگتری داره
کاش میشد همه جا اونی که شایسته هست در راس امور قرار بگیره
درگیر پروسه ی آزمون ورودی مدارس و انتخاب مدرسه برای دور دوم متوسطه واسه ستی شدم و اصن نمی فهمم چجوری زمان می گذره
زنداداش خارجی و دوتا برادرزاده هام هم اومدن ایران و چند روزی تهران مهمون ما بودن و اون چند روز که متل برق گذشت
خلاصه که خیلی وقته اینجا نیومدم
دل و دماغش هم نبود و نمی دونم چرا افتادم روی دور استرس و افسردگی
باز خوبه این وسط مهمون داشتم و هم سرم گرم شد هم روحیه گرفتم
خدایی بچه چیه که این همه با خودش شور و نشاط میاره البته که منم کلن بچه دوست دارم ولی این این چند روز که برادرزاده هام بودن درسته نق و غر هم داشتن ولی کلن خیلی حالم رو خوب کردن
تقریبا اکثر آخر هفته هام با آزمون و مصاحبه ی این مدرسه و اون مدرسه می گذره
بعضی از کادر آموزش و مدیر مدرسه ها رو که می بینم برام قابل باور نیست که با همچین ادبیات و طرز فکری توی آموزش و پروش کار می کنن
مدیر فلان مدرسه بهم گفت قبلن فلان جا مدیر بودم و اونجا از هر قشری دانش آموز داشتم حتی از شابدوالعظیم و خیلی جو مدرسه بد بود ولی اینجا همه ی بچه ها یکدست و مودب هستن
بعنوان مدیر مدرسه باید بدونی که چجوری منطورت رو برسونی و از چه جملاتی استفاده کنی اول اینکه بخوای مدرسه ی قبلی و همکارها رو بکوبی واقعا کار زشت و غیر فرهنگی هست بعدم خدایی مودب بودن و سربراه بودن یک بچه ربطی به محل زندگیش نداره و مربوط به تربیت خانواده اش هست و بنطرم اتفاقا اون خانواده ای که دخترش رو از شابدوالعطیم این همه راه می فرسته اون کله ی تهران برای تحصیل یعنی واقعا تحصیلات براش مهمه خب کم هم ندیدیم توی بهترین مناطق تهران، دانش آموزانی که مشگل رفتاری دارن
آلبوم قدیمی باباش رو پیدا کرده و داره عکس های دوران نوجوانی و جوانی مربوط به دبیرستان و دانشگاه رو نگاه می کنه و شما تصور کن یکسری جوان لاغر با شلوارهای پیله دار که بلوزهای بافت شون رو گذاشتن داخل شلوار، هرکدوم به افق مورد نطر خودشون که قاعدتا دوربین نیست خیره شدن.... صورت هایی که دوران بلوغ رو با پف چشم و دماغ و صورت نشون میده و سبیل و ریش هایی که بصورت دونه دونه هر گوشه از صورت که دلش خواسته روییده
خلاصه ستی در حالی که داره عکس ها رو با دقت نگاه می کنه رو به من میگه معیارت برای ازدواج چی بود؟ می خندم و میگم وااا مادر جان خب اون موقع همه این شکلی بودن و بعد درحالی که با تعجب به پسر کنار دست باباش اشاره می کته میگه این عمو فلانی نیست بابای دوقلوها میگم آره خودشه و میگه خدایی خاله با خودش چه فکری کرد و چه معیاری داشت واسه ازدواج با عمو فلانی
میگم ای بابا حالا توی عکس بد افتاده واقعا که به این بدی نبود و بعدم خدایی الان هردوتاشون خیلی خوب شدن
میگه الان رو نمیگم همون موقع رو میگم و می خوام بدونم دقیقا به چه علتی با شوهرها تون ازدواج کردین
میگم آخه بابات خیلی بامزه بود و مدام منو می خندوند
میگه چه دلیل قانع کننده ای