برای گلی مهربونم
کامنتت خیلی بهم آرامش داد ممنونم بابت تمام توصیه ها و دلگرمی هات سپهر چند روز هست که ساکن آلمان شده توی این مسیر هم کلی خوش شانسی و محبت دریافت کردیم و هم چندتا دردسر و بدشانسی
یکی از خوش شانسی ها همین پیدا شدن یک هاستل دانشجویی بود که در لحظات آخر هم ایمیل زد و گفت دو شب از اون سه شبی که رزرو بود و پر بود خالی شده و حالا سپهر فقط یک شب باید اونجا رو ترک کنه
و از بدترین بدشانسی ها این هست که لپ تاپش دیگه شارژ نمیشه حالا نمی دونه مشکل از لپ تاپ هست یا شارژر و خب حسابی استرس گرفته چون واقعا بدون لپ تاپ هیچ کاری نمی تونه بکنه .شهر رو نمی شناسه و هنوز با همه غریبه هست و البته که شخصیتش هم یک کم خاص و درونگراست و امیدوارم بتونه از یکی کمک بگیره و مشکلش رو حل کنه
می خواستم زودتر برات بنویسم ولی اینقدر اتفاقات مختلف پشت هم افتادن که فرصت نشد. از دردسر های گرفتن مجوز خروج از کشور تا انصراف از دانشگاه حال حاضرش که آخرش هم نشد و به من و پدرش وکالت داد بریم دنبال اینجور کارهاش
اینقدر الان نگران لپ تاپش هست که هنوز فکری برای اون یک شب نکرده
آلمانی رو در حد B1 بلد هست ولی میگه هنوز خیلی کار داره چون تند حرف می زنند و گاهی هم با لهجه و من خوب متوجه نمیشم
دانشگاه که انگلیسی زبان هست ولی برای ارتباط گرفتن با آدم های توی هاستل که انگار نود درصد شون آلمانی زبان هستن و آدم های توی کوچه و بازار نیازمند یاد گرفتن این زبان هست
امیدوارم سختی های اولش رو دوام بیاره و از همه مهم تر کاش این لپ تاپ درست بشه
خودم باورم نمیشه لپ تاپی که اینجا عین آدم کار می کرد باید همون دو روز اول اونجا خراب بشه 
دلنوشته ی ستی برای داداشش
برای بهترین برادر دنیا:
شاید تو الان یک مرد 25 ساله باشی که داره برای زندگی از خونمون و کشورمون میره.ولی من هنوز وقتی سوار اسانسور میشم اون پسر بچه ای که کل طبقاتو میزد برام و خودش میرفت بیرون رو میبینم،هنوز اون پسر بچه ای که منو تو کمد زندانی میکرد رو تو اتاقت میبینم،هنوز اونروزایی که هفتم موضوع انشا خونه بود و من راجب تو نوشتم و شدی سوژه کل کلاسمون رو میبینم،همون روزایی که همه با تعریفای من از تو، میخاستن ببیننت ولی الان خودم هم دیگه نمیتونم ببینمتاونروزی که رتبت 370 شد رو میبینم که عین خیالتم نبود
هنوز بعضی وقتا منتظرم درست تموم شه و بیای باهام سرکار بازی کنی فارغ از اینکه دیگه 10 سال از اونروزا گذشته...هنوز وقتی از جلو دبیرستانت رد میشم خوده 5 سالمو میبینم که وسط حیاط چشمم دنبال توعه،هنوز هردفعه پیاده جایی میرم منتظرم یک پسر بچه دست منو ول کنه و بدوعه خودش بره،و من هروقت مسافرت برم یا بازی فکری بکنم یا حتا هروقت سوال ریاضی دارم یاد تو میوفتم و با خودم فکر میکنم من چقدر خوشبختم که تو برادر بزرگتر منی
نمیدونم دفعه بعد که همو ببینیم چقدر تغییر کردیم و برام مهم نیست چون من همیشه به تو افتخار میکنم هر اتفاقیم که بیوفته.
و از فردا به بعد ی فصل جدید از زندگی من و تو و مامان بابا شروع میشه و امیدوارم تو این فصل زندگیت مثل همیشه باعث افتخار کل خانواده ما بشی.
و در اخر فکر نمیکنم هیچکی مثل من با تموم اخلاق های ویژت دوستت داشته باشه و پشتت باشه
این حس بین شون رو اینقدر دوست داشتم که تصمیم گرفتم اینجا ثبتش کنم