به آخرین ها رسیدیم
آخرین شنبه ای که ایران هست
آخرین باری که مادرجونش رو می بینه
آخرین باری که به پاتوق دوستانه اش میره
آخرین باری که حلیم ماجون پزش رو می خوره
خداحافظی تلخ تر از اون چیزی هست که فکرش رو می کردم
برای نزدیک به دوماه یک هاستل دانشجویی اجاره کرده تا ایشالله اونجا بتونه سر فرصت یک اتاق اشتراکی مناسب پیدا کنه
هاستل فقط به دانشجو های زیر بیست و هفت سال اتاق میداد و خب حداقل خیالم راحت هست همه همسن و سال خودش هستن و محیطش هم دانشجویی و یک دست هست فقط اینکه سه روزش کامل پر بود و باید اون سه روز که بدبختانه پشت سر هم نیست اتاق رو تخلیه کنه و بره و خب حالا من از الان غصه ی اینو دارم که بچه ام اون سه شب رو بیجا و سرگردون خیابان ها نمونه حالا باز خوبه می تونه وسایلش رو بزاره انبار هاستل
شب ها که فکر و خیال میاد سراغم و انکار غم عالم میشینه روی دلم همسرجان خیلی ریلکس می گه نگران نباش بالاخره یک جایی پیدا می کنه و گوشه ی خیابان نمی مونه و همین حرفش باعت میشه عصبی تر بشم که مرد تو چقدر بیخیالی آخه
خدایی آقایون چرا اینقدر ریلکس و بیخیال هستن
من الان بیشتر از پدر و پسر استرس جا و مکان رو دارم
برای سپهرم
برای تو که اولین بار تجربه ی مادرشدن رو باهات چشیدم عجیب ترین و پرچالش ترین تجربه ی زندگیم. تو که از همون اول ویژه و خاص بودی بغل کردن و بوسیدن و لمس شدن رو دوست نداشتی از سلام کردن بیزار بودی و من یک مادر ناآگاه و بی تجربه می خواستم تغییرت بدم و چقدر اشتباه می کردم متاسفم پسرم بابت تمام اشتباهات مادرانه ام ازت عذر می خواهم اما تو بهم یاد دادی هر آدمی رو همون جور که هست بپذیرم و قرار نیست همه شبیه به هم باشن
بیست و پنج سال کنارم بودی بیست و پنج بار من برات کیک تولد گرفتم و حالا تو قراره اینجا و این خونه رو ترک کنی اونقدر بزرگ شدی که بری دنبال خونه و سرنوشت خودت و راستش این قسمت دردناک ترین تجربه ی مادر بودنم هست عزیزترینم دوستت دارم
از این به بعد صدا و تصویر از راه دورت رو خواهم داشت و دلم برای بوی تنت تنگ میشه و من چقدر خوشبختم که بیست و پنج سال تورو کنار خودم داشتم
برای همه مون ،من و تو و خواهرت و پدرت فصل جدیدی از زندگی قراره شروع بشه
مستقل شدنت مبارک مرد کوچک من
اینقدر کامنت های محبت آمیز ازتون گرفتم که حد نداره
ممنونم از تک تک تون و بزودی که بهتر بشم جواب میدم
کامشبن عزیزم ممنون مشکل یورو حل شد و چقدر یادآوری اون خاطره ی سپهر یازده ساله برام شیرین بود روزهای تلخ کم نداشتیم اما گذشت