یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

مظلوم خانواده :)

ساعت پنج و نیم  صبح هست و من مشغول آماده کردن لقمه های صبحانه برای ستی و همسرجان هستم و خب کلی خورده نون کف آشپزخونه ریخت و منم با جارو شارژی افتادم به جون شون ،سرم رو که بلند کردم می بینم همسرجان داره ازم فیلم می گیره و اونو با این عنوان که اسم باباها بد در رفته و کله ی سحر ما این شکلی هست ،توی گروه خانوادگی آپلود کرد اونوقت داداش خارجی زیرش نوشته باز شانس آوردین تصمیم نگرفته سر صبح بهتون شیر موز بده یا آب هویج آماده کنه .بیا اینم شانس من از داداش :)))

سپهر کارشناسی ارشد ثبت نام کرد و از اول هفته کلاس هاش شروع شدن ، ستی بطور عجیبی مشغول درس خواندن هست نمی دونم اثرات مدرسه جدید هست یا درس ها زیاد و سخت شدن خلاصه هرچی که هست منی که قبلن باید مدام می گفتم مادرجان برو سراغ درس هات الان میگم می خوای وسطش یک نفسی بکشی ،بیا بیرون از اتاقت و رهاش کن 

عروسی دعوتیم و نمی دونیم با گرمی بالای  ده میلیون طلا ،چی بخرم 



انتظار

دیشب از صدای آژیر ماشین های آتش نشانی رفتم روی تراس و چهار تا ماشین آتش‌نشان و یک آمبولانس سر بن بست رو به رویی ایستاده بودن و مامورها در حال رفت و آمد به داخل اون کوچه بودن همبن موقع ستی هم اومد و گفت بنظرت چه خبره گفتم نمی دونم ولی هیچ دودی دیده نمیشه پس آتش سوزی نیست. اونم گفت بیا بریم ببینیم چه خبره و گفتم نه مادرجان بهتر توی دست و پای مامورها نباشیم و بزاریم به کارشون برسن. ادامه دادخب پس بریم سوپری برای فردام خوراکی بگیرم و از دور ببینیم چه خبره

توی سوپری تا ستی داشت بین قفسه ها دنبال خوراکی های مورد علاقه اش می گشت به فروشنده گفتم چه خبر شده که یکدفعه این همه ماشین آتش نشان اومدن و اونم یک نگاهی به ستی انداخت و آروم گفت انگار یکی می خواسته از پشت بوم خودش و بندازه پایین. گرونی بیداد می کنه و مردم گرفتار شدن.سرم رو با تاسف تکون دادم  و گفتم خدا کنه بخیر بگذره

همچنان منتظر اعلام نتایج کارشناسی ارشد هستیم توی این مدت یکی دوجا مصاحبه ی کاری رفته و خب به قول خودش تا ندونم کدوم دانشگاه قراره برم و ساعت کلاس هام چطور هست نمی تونم دقیق بگم چندساعت در هفته می تونم برای کار بیام. یکجا هم که بهش گفته بودن دور کاری هم می تونی انجام بدی ولی چون توی حیطه ی نظامی بود گفت اصلن دوست ندارم برم و بهشون هم گفتم نه حمله نه دفاع هیچ کدوم رو علاقه ای به کار کردن درش ندارم ولی خب شرکت دانش بنیان بود و اگر اینجا موندگار بشم برای سربازی بهم امریه میدن ولی بازم دوست ندارم اینجور کارها رو انجام بدم

حالا که آمریکا کلن منتفی شده روی دانشگاه های اروپا داره کار می کنه ولی خب سفارت ها وقت جدید نمیدن و باید منتطر بمونه.. تا کی معلوم نیست 

مقاله اش رو برای مجله ی الزویر ثبت نام کرده و منتظره تا ببینه قبول و چاپ میشه یا نه 

اینروزها احساس می کنم سر شدم. سرعت اتفاقات و اخبار دور و برم بالاست و دیگه بهشون توجهی نمی کنم از دستم که کاری برنمیاد پس بهتره منتظر بمونم و ببینم آخرش چی میشه از این حس سر شدنم  بدم میاد ولی انگار جز انتظار کاری ازم ساخته نیست اینکه منتطر بمونم ببینم بالاخره تهش چی میشه 

کاش دووم بیاریم و روزهای رنگی رو هم ببینیم 



خواهر برادری

+ مامان یکی از دوستام می خواد بره دنبال معافیت پزشکی اونم معافیت با BMI

_ ااا مگه این معافیت هنوز هست

+ نمی دونم علی که می گفت هست حالا اون قراره بره دنبالش اگر بود و اون معاف شد منم میرم

_  عمو بابک (یکی از دوستان دوران دانشجویی من و همسرجان) هم اینجوری معاف شد دیدیش که همیشه لاغر هست و خب اون موقع دیگه خیلی لاغرتر بود اگر هنوز هم این معافیت باشه که تو هم معافی

+ حالا امروز رفتم روی وزنه 54 شدم همیشه 50 بودم ها

# داداش تو همیشه ریقو هستی نگران نباش حالا معافیت مدل دیگه ای نداره

_ چرا گفتن اگر خواهر معلول هم داشته باشم معافم

* نکنه انتطار داری بخاطر توی ریقماسو  پام رو گچ بگیرم

_نه تو لازم نیست کاری بکنی همینجوری معلول ذهنی هستی و من معاف میشم

# ماااااامااااان

_ بچه ها بچه ها بسه لطفا 

الان دیگه هرکی رفته اتاق خودش و ستی که داره تکالیفش رو انجام میده  و سپهر هم در حال اپدیت کردن رزومه اش هست که فردا میره مصاحبه آماده باشه 


پ. ن: این جواب های کنکور چرا نمیاد حالا کنکور کارشناسی رو می گی خب اوکی تازه تیر کنکور دادن هرچند اونم مسخره هست و خب دانشجو از اول مهر باید بره دانشگاه نه از ابان. ولی کارشناسی ارشد دیگه چرا اینقده طولش میده اینا اسفند کنکور دادن بابا لعنتی ها شش ماه گذشت خب بگو نتیجه چی شد هوفففف بخدا 


بوی پاییز

همیشه با حسرت کنسرت یانی توی آکروپلیس یا کنسرت فیلارمونیک وین  توی کاخ شون برون و یا همین کنسرت بوچلی توی سمرقند رو نگاه می کردم و با خودم می گفت چی میشد همچین چیزی توی ایران امکان پذیر بود مثلن توی آرامگاه فردوسی مشهد یا تخت جمشید شیراز یا زیر برج آزادی تهران همچین کنسرت های باشکوهی اجرا می‌شد

حیف واقعا متاسفانه ما همیشه توی موقعیت حساس کنونی زندگی کردیم

بگذریم 

از اینکه هوا یواش یواش داره رنگ و بوی پاییز می گیره بشدت خوشحالم. آقاجان تابستان فقط موقعی خوبه که یا در حال انجام تفریحات ساحلی باشی یا آفتاب گرفتن اونم نه این آفتاب سوزان چهل پنجاه درجه، بله یک آفتاب ملایم در حد سی درجه در نتیجه همون پاییز و زمستون رو عشق هست 

آشنایی

توی پست قبلی خیلی هاتون برام پیام تبریک گذاشتین و گفتین خیلی وقت هست اینجا رو می خونین و درجریان بزرگ َشدن بچه ها بودین 

و راستش یک حس عجیبی بود اینکه یکی اینقدر راجع به تو بدونه و تو هیچی ندونی. توی کامنت ها نجمه پیشنهاد داد یک پست بزارم که هرکی از خواننده ها دوست داشت توش یک بیوگرافی بگه 

این همون پست هست 


بی ربط نوشت1 : سپهر اخلاق های خاصی داره یکیش اینکه نذاشت براش گل ببریم و گفت از این مدل لوس بازی ها خوشم نمیاد :))

توی پایان نامه اش هم بجز استادش از پدرش هم تشکر کرده بود چون ایده ی اولیه مال اون بود و اون هم بهش کمک کرد تا داده های اولیه رو جمع آوری کنه و خب وقتی یکی از اساتید به شوخی بهش گفت حالا وقتی رفتی خونه می فهمی باید از همه شون تشکر می کردی و سپهر با تعجب گفت خب چرا؟ من که کار اشتباهی نکردم و توی این مورد خاص استاد فلانی و بابام بهم کمک کردن.. خب درست میگه بچه


بی ربط نوشت 2: داریم code name بازی می کنیم و ستی میگه خیییلی سرد و من دوتا کلمه ی برف و پاییز رو انتخاب می کنم و کلمه ی دوم اشتباه بود و ستی میگه مادرجان دقت کن دارم می گم خیییلی سرد نه سرد. و بعدش هم میگه جنوب درست بود و میگم واااا جنوب گرمه کجاش خیییلی سرده و می فرمان خب تو باید قطب جنوب رو تصور کنی دیگه.... خدایی چه انتظارهایی از مامان دارن، من باید حدس بزنم که این وروجک وقتی کلمه ی جنوب رو دیده توی ذهنش قطب جنوب اومده و برای اون کلمه ی خییلی سرد رو استفاده کرده :)) 


و تمام

سپهر امروز دفاع کرد و رسما فارغ التحصیل شد. اولین جلسه ی دفاع عمرش رو وقتی چندماهه بود شرکت کرد.ذفاع دوست صمیمی ام توی دانشکده ی برق. چه چشم برهم زدنی برام گذشت و چقدر جای این دوستم کنارم خالی بود اون موقع ها تصور شرکت توی جلسه ی دفاع پسرم برای خیییلی دور و غریب بود ولی خب روزگاره دیگه و باید باور کنم پا به سن گذشتم و پسرکم دیگه اون کوچولوی مامان نیست و مردی شده

چند وقت دیگه نتیجه ی کنکور کارشناسی ارشد هم میاد و لی ستی هنوز به مرحله ی کنکور کارشناسی هم نرسیده :) چرا اینقدر این دوتا اختلاف سن دارن آخه. درستش این بود سپهر رو چندسال دیرتر بدنیا می‌آوردم. چه عجله ای داشتم خودم هم نمی دونم :))

ستی اولین تجربه ی جلسه ی دفاعش بود و کلن اولین بار بود فضای دانشگاه رو می دید و امیدوارم انگیزه ی خوبی براش بشه 

امروز مدرسه رو پیچوند و فقط امتحان سر صبحش رو داد و باهم رفتیم دانشگاه 

اون تیکه که استادش از من بابت تربیت همچین پسر مودب و آقایی تشکر کرد بهترین قسمت جلسه بود :)) والا بخدا

 اینقدر استادش از آقایی سپهر تعریف کرد که استاد داور اعتراص کرد و گفت خوبه برای جلسه ی خواستگاری استاد فلانی رو هم همراه سپهر بفرستیم


همینقدر بی وجدان

دخترداییم دوسالی هست اومده تهران و یکجایی نزدیک مترو خونه اجاره کرده که بتونه راحت با مترو بره محل کارش و برگرده. یک دختر آروم و مظلوم و بی سر و زبان ولی فوق العاده خوش قلب و ساده 

چند هفته هست دنبال خونه می گرده که جابجا بشه و یک جایی رو دیده بود یک سوئیت چهل و دو متری حول و حوش مرکز شهر به قیمت چهارصد میایون ماهی دوازده تومن (خدایی اعداد عجیبی هستن برای اجاره!) موقع عقد قرارداد توی بنگاه این دختر صد و پنجاه میلیون میده به صاحبخونه و پول بنگاه رو هم میده و قرار میشه بقیه ی پول رو موقع اسباب کشی که دو هفته ی بعدش بوده بده

دو روز بعد از عقد قرارداد یک پیامک براش میاد که کد رهگیری ملک بوده و میبینه اونجا نوشته سی و شش متر، همون جا زنگ می زنه بنگاه و میگه نمی خوام و فسق کنیم چون همون اولش شماها بهم دروغ گفتین و خب جالبه بنگاه میگه به من ربطی نداره با مالک حرف بزن مالک هم میگه من پولت رو نمیدم و همینه که هست و برو بشین یا خودت برام مستاجر پیدا کن حتی این دختر حاصر میشه براش آگهی بده و مستاجر پیدا کنه ولی بازم مالک همکاری نمی کنه و میگه هرکاری دوست داری بکن من پول ندارم بهت بدم

همینقدر راحت و همینقدر بی شرف 

وکیل گرفته و داره مراحل قانونی اش رو طی می کنه ولی خب هم چندماه زمان می بره به اون پول برسه پولی که برای اجاره خونه واقعا نیاز داره و هم اعصاب و روانش بهم ریخته 

باورم نمیشه انسان هایی اینجور دزد و بی شرف پیدا بشن 


اون توده ی کوچولو دیگه آروم شده و درد نداره و دوباره رفتم دکتر و قرار شد برش دارم فعلن باید آزمایش قبل از عمل رو انجام بدم و بدبختی ااین وسط بیمه تکمیلی قراردادش تموم شده و باید صبر کنم ببینم شرکت همسرجان با کدوم بیمه دوباره قرارداد می بنده 

دلتنگی

داداش خارجی چند روزی هست. که با خانواده اش رفتن پیش دایی ممر اینا و الان اینطوریه که هر روز چندتا عکس از گردش ها و چرخیدن هاشون می زارن و خب همه ی عکس ها قشنگن و حس خوب دارن ولی... عرض می کردم خدمتتون که همه شون حس خوب داشتن ولی خب یکدونه عکس بود که دوتا داداش ها لبه ی یک سکو دراز کشیدن و معلومه دارن خستگی یک پیاده روی طولانی رو  درمیارن و من اینقده قربون صدقه ی این عکس رفتم که خدا می دونه البته توی دلم ها، توی گروه چیزی ننوشتم که فکر نکنن چه خواهرشوهری هستم اما خب انگار هستم دیگه  آخه بین همه ی این عکس ها این یکدونه خیلی بهم چسبید و خیلی دوستش دارم

خلاصه که در اعماق وجود هرکدوم از ما یک خواهرشوهر نهفته هست که فقط منتظره یک فرصت پیدا کنه تا ظهور کنه :))


رفتیم پیک نیک، از اون مدل پیک نیک ها که دوتا بچه های من عاشقش هستن (متنفرن ) از همون ها که از توی رودخانه رد میشی و لباس هات خیس میشن و بعدم روی چمن های کنار رودخانه زیزانداز پهن می کنی و کلی مورچه و سنجاقک و موجودات ریز دارن کنارت زندگی می کنن. همون اول مسیر سپهر پاش لیز میخوره و میوفته توی رودخانه  و در حالی که داره از عصبانیت منفجر میشه میگه نمیدونم با چه عقلی باشماها اومدم طبیعت، لعنت بهم


تا گوگل هست چرا چت جی پی تی لوس

هیچ جوره نمی تونم با چت جی پی تی ارتباط بگیرم زیادی لوس و چاپلوس هست آخه من چه صنمی با تو دارم که اینجور صمیمی و چاپلوسانه باهام حرف می زنی،ایش واقعا، بابا جان تو راهکارت رو بده و لازم نیست قبلش قربون دست و پای بلوری من بری


لبه ی تخت نشسته بودم  که یکدفعه اون لت پنجره که باز میشه لولاش شکست تلپی افتاد روی تخت، همینجور هنگ چند ثانیه نگاهش کردم آخه مگه میشه پنجره از جاش دربیاد اونم بی دلیل. بعد زنگ زدم همسرجان و با آب و تاب دارم تعریف می کنم میگه ای بابا فقط کافی بود چند سانت اونورتر بودی حیف شد واقعا


یک توده ی چربی خیلی کوچولو چندین سال بود که بین دوتا سینه ام جا خوش کرده بود و جراح پستان بهم گفته بود اینا خوش خیم هستن  ولی اگر بخوای می تونی درش بیاری و خب چون کاری به کارم نداشتم منم کاری به کارش نداشتم ولی یکدفعه همین توده ی کوچولوی چند میلیمتری شروع کرد به بزرگتر شدن و دردناک شدن و بعد از مراجعه به دکتر فهمیدم که عفونی شده، بقدری دردناک شده که نمی تونم سوتین ببندم  و حتی وقتی دست راستم (آخه نزدیک به سینه ی راستم هست) رو تکون میدم درد دارم. هیچی دیگه دارم آنتی بیوتیک می خورم تا بعد از اتمام دوره اش دوباره برم دکتر و ببینه بهتره برش دارم یا کار دیگه ای بکنیم 

این دنیای وبلاگ نویسی هم دنیای عجیبی هست ها، این آقای دکتر رو من قبلن ها اون موقع که هنوز دانشجو بود و وبلاگ می نوشت دنبال می کردم و بعدها که تخصص گرفت توی اینستاگرام دنبالش کردم البته دیگه وبلاگ نمی نویسن یک حس عجیبیه انگار تو یکی رو خیلی می شناسی و توی روند بالا و پایین زندگیش بودی بعد یکدفعه از نزدیک می بینیش ولی اون هیچی راجع به تو نمی دونه 



ناترازی یا همون کمبود

استارت تعطیلی و آنلاین شدن مدرسه از امروز زده شد و بریم که ببینیم تا پایان پایه ی دهم  قراره چند روز آنلاین باشن

سپهر هم که قرار بود آخر خرداد دفاع کنه فعلن معطل و حیرون هست تا دانشگاه ها باز بشن. این قسمت که دانشگاه رو تعطیل کردن اصلن متوجه نمیشم و جز توجیه سیاسی هیچ توجیه دیگه ای براش پیدا نمی کنم و یه سپهر میگم انگار قراره همونطور که شروع دانشگاه رو بطور مجازی شروع کردی پایانش  هم مجازی طور باشه

خلاصه که توی همه چیز کمبود داریم از آب و برق و گاز و هوای سالم  گرفته تا مسول کاردان و کاربلد که البته احتمالن مشگل اصلی همون آخری هست