اون دوست سپهر که از هفتم باهم رفیق بودن (ارشیا)https://kidcanser.blogsky.com/1403/12/22/post-733/%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d8%ac%db%8c%d8%a8-%d9%86%d9%88%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8cدیشب به مقصد آلمان مهاجرت کرد حالا علاوه بر سپهر که چشم هایش غمگین هست ستی هم چشم هایش اشکی شدن
یک کم با سپهر همدردی کردم و گفتم زندگی بزرگسالی همینه دیگه پر از اینجور غم ها ،غم دوری و دلتنگی و شاید کار تو هم برای همون شهر ارشیا درست شد و باز باهم بودین
ستی میگه حیف شد تنها دوست داداش بود که گاهی باهاش میرفت بیرون و گردش، منم با خودش می برد با این دوتا بهم خیلی خوش می گذشت و دیگه فکر نکنم هیچ وقت ببینمش .منم یکدفعه دیدم می تونم این موقعیت رو تبدیل به فرصت کنم و گفتم خب تو هم می تونی خوب درس بخونی و یک دانشگاه خوب قبول بشی و آلمانی ات رو هم جدی تر دنبال کنی که بعدش برای اونجا اپلای کنی
میگه اووووو می دونی چقدر طول می کشه ،اون و داداش هشت سال از من بزرگتر و جلوتر هستند
میگم اااا پس اون موقع که گفتم تو خیلی بچه هستی و هشت سال کوچیکتری فرمودی که هشت سال که عددی نیست خب الانم همونه دیگه
خیلی وقت هست اخبار رو دنبال نمی کنم تا روانم آروم تر باشه کاری که از دستم برنمیاد جز حرص خوردن و لعنت فرستادن که خب اینم فایده ای ندارد وگرنه با این همه لعن و نفرینی که واسشون فرستاده میشه اگر کارگر بود باید تا حالا هفت تا کفن پوسونده بودن
اما خب کار بجایی رسیده که دیگه نیازی نیست خبرها رو دنبال کنید تا بفهمی توی چه منجلابی گیر کردیم نه آب داریم نه هوا ،نه برق داریم نه گاز.دبدن زباله گردهای کودک و پیر دیگه عادی شده
چهره ی شهر خاکستری و دود گرفته و کثیف با بویی شبیه به تعویض روغنی
اینکه توی این شرایط زنده بمونی و افسرده نشی خودش هنره
و البته هنر رو سردمداران انجام دادن که یک کشور زیبا و غنی از نفت و گاز و منابع معدنی رو در عرض چند سال به خاک سیاه نشوندن
هوف ولش کن راستی آخرش اینستاگرام رو برای ستایش نصب کردیم با محدودیت زمانی یکساعته
دنیای مجازی هم عجیبه ها ،الان من هر روز کانال ماری رو چک می کنم که ببینم خبری از مادرش گذاشته یا نه و با اینکه تابحال ندیدمش ولی هر روز به یادش هستم. کاش یک اتفاق خوب براش بیوفته. دوستش دارم و حیف این دختر که روزگار اینقدر براش سخت می گذره
من تنها باری که طلا فروختم برای خرید خانه بوده یعنی حتی اون موقع که مستاجر بودیم هم برای تامین پول پیش خونه مجبور به فروش طلا نشدم البته پول قرض کردیم یا وام گرفتیم که خب از پسش برمیومدیم
ولی الان برای هیچی مجبور به فروش طلا شدم منظورم از هیچی اینه که هیچ چیز خاصی نخریدم و فقط چندتا هزینه ی پیش بینی نشده توی این ماه پیش اومد که خب کفگیر به ته دیگ خورد و هرچی فکر کردیم بیایم قرض بگیریم دیدیم هم اوضاع اقتصادی همه ناجور هست و نمیشه قرض گرفت و هم اینکه واقعا نمی دونیم کی می تونیم پس بدیم و در نتیجه تنها گزینه ی باقی مونده استفاده از طلا هست
پ.ن: مرسی از راهنمایی ها و تجربیات تون که توی پست قبلی برام نوشتین
ستایش موبایل داره ولی روی موبایلش اینستاگرام و تیک تاک ندارد با دوست هایش توی واتساپ و تلگرام گروه دارن و در تماس هست اما خب این دوتا اپ رو بهش اجازه ی نصب ندادم و گفتم هروقت هجده ساله شدی می تونی داشته باشی
حالا چالش ما اینحاست که بابت نداشتن این دوتا مورد تمسخر قرار گرفته بهش گفتن بچه هستی و از این حرف ها
خب چون جثه ی ریزی داره و چهره اش هم بیبی فیس هست هرکی برای بار اول می بینش فکر می کنه نه دوازده ساله هست و این موضوع تازگی ها اذیتش می کنه و دلش می خواد بزرگ دیده بشه و حالا اینکه باز به این دلیل بهش میگن کوچولو ناراحت تر شده
دیشب کلی حرف زدیم و گفتم کسی که بخواد بخاطر همچین چیزی تورو مسخره کنه اصلن ارزش دوستی نداره ،این چیزی نیست که در اختیار خودت بوده باشه و قانونی هست که والدینت گذاشتن و هر خونه ای هم برای خودش یکسری قوانین داره درک می کنم که ناراحت شده باشی و می دونم اونقدر عاقل شدی که مراقب فضای مجازی باشی ولی بازم بنظرم الان وقت مناسبی نیست و ازت تایم می گیره و بهتره بزاریم بعد از کنکور که هم بزرگتر شدی و هم تایم ات بیشتر میشه نصب کنی و استفاده کنی ولی خب قانع نشد و بهم گفت منو توی دایره ی دوستی سون راه نمیدن و مسخره میشم و منم گفتم تو تونستی چندتا دوست خیلی خوب پیدا کنی و خب همیشه اینجوری آدم ها هم پیدا میشن که اذیت کنن و مسخره کنن خیلی ها هم هستن که علامت بزرگ شدن رو سیگار کشیدن و دوست پسر داشتن می دونن و می خوام بگم حتی اگر این دوتا اپ رو نصب کنی بازم چیزی برای مسخره شدن وجود داره که گفت خب من کلن با همچین آدم هایی نمی خوام دوست بشم ولی اکیپ اینا باحاله و گیرشون فقط همین اینستاگرام هست
خلاصه که به توافق نرسیدیم و با ناراحتی رفت خوابید
می دونم این جریان قراره ادامه دار باشه و قراره کلی باهمکلنجار بریم
هوف از این نوجوانی
ساعت پنج و نیم صبح هست و من مشغول آماده کردن لقمه های صبحانه برای ستی و همسرجان هستم و خب کلی خورده نون کف آشپزخونه ریخت و منم با جارو شارژی افتادم به جون شون ،سرم رو که بلند کردم می بینم همسرجان داره ازم فیلم می گیره و اونو با این عنوان که اسم باباها بد در رفته و کله ی سحر ما این شکلی هست ،توی گروه خانوادگی آپلود کرد اونوقت داداش خارجی زیرش نوشته باز شانس آوردین تصمیم نگرفته سر صبح بهتون شیر موز بده یا آب هویج آماده کنه .بیا اینم شانس من از داداش :)))
سپهر کارشناسی ارشد ثبت نام کرد و از اول هفته کلاس هاش شروع شدن ، ستی بطور عجیبی مشغول درس خواندن هست نمی دونم اثرات مدرسه جدید هست یا درس ها زیاد و سخت شدن خلاصه هرچی که هست منی که قبلن باید مدام می گفتم مادرجان برو سراغ درس هات الان میگم می خوای وسطش یک نفسی بکشی ،بیا بیرون از اتاقت و رهاش کن
عروسی دعوتیم و نمی دونیم با گرمی بالای ده میلیون طلا ،چی بخرم
دیشب از صدای آژیر ماشین های آتش نشانی رفتم روی تراس و چهار تا ماشین آتشنشان و یک آمبولانس سر بن بست رو به رویی ایستاده بودن و مامورها در حال رفت و آمد به داخل اون کوچه بودن همبن موقع ستی هم اومد و گفت بنظرت چه خبره گفتم نمی دونم ولی هیچ دودی دیده نمیشه پس آتش سوزی نیست. اونم گفت بیا بریم ببینیم چه خبره و گفتم نه مادرجان بهتر توی دست و پای مامورها نباشیم و بزاریم به کارشون برسن. ادامه دادخب پس بریم سوپری برای فردام خوراکی بگیرم و از دور ببینیم چه خبره
توی سوپری تا ستی داشت بین قفسه ها دنبال خوراکی های مورد علاقه اش می گشت به فروشنده گفتم چه خبر شده که یکدفعه این همه ماشین آتش نشان اومدن و اونم یک نگاهی به ستی انداخت و آروم گفت انگار یکی می خواسته از پشت بوم خودش و بندازه پایین. گرونی بیداد می کنه و مردم گرفتار شدن.سرم رو با تاسف تکون دادم و گفتم خدا کنه بخیر بگذره
همچنان منتظر اعلام نتایج کارشناسی ارشد هستیم توی این مدت یکی دوجا مصاحبه ی کاری رفته و خب به قول خودش تا ندونم کدوم دانشگاه قراره برم و ساعت کلاس هام چطور هست نمی تونم دقیق بگم چندساعت در هفته می تونم برای کار بیام. یکجا هم که بهش گفته بودن دور کاری هم می تونی انجام بدی ولی چون توی حیطه ی نظامی بود گفت اصلن دوست ندارم برم و بهشون هم گفتم نه حمله نه دفاع هیچ کدوم رو علاقه ای به کار کردن درش ندارم ولی خب شرکت دانش بنیان بود و اگر اینجا موندگار بشم برای سربازی بهم امریه میدن ولی بازم دوست ندارم اینجور کارها رو انجام بدم
حالا که آمریکا کلن منتفی شده روی دانشگاه های اروپا داره کار می کنه ولی خب سفارت ها وقت جدید نمیدن و باید منتطر بمونه.. تا کی معلوم نیست
مقاله اش رو برای مجله ی الزویر ثبت نام کرده و منتظره تا ببینه قبول و چاپ میشه یا نه
اینروزها احساس می کنم سر شدم. سرعت اتفاقات و اخبار دور و برم بالاست و دیگه بهشون توجهی نمی کنم از دستم که کاری برنمیاد پس بهتره منتظر بمونم و ببینم آخرش چی میشه از این حس سر شدنم بدم میاد ولی انگار جز انتظار کاری ازم ساخته نیست اینکه منتطر بمونم ببینم بالاخره تهش چی میشه
کاش دووم بیاریم و روزهای رنگی رو هم ببینیم
+ مامان یکی از دوستام می خواد بره دنبال معافیت پزشکی اونم معافیت با BMI
_ ااا مگه این معافیت هنوز هست
+ نمی دونم علی که می گفت هست حالا اون قراره بره دنبالش اگر بود و اون معاف شد منم میرم
_ عمو بابک (یکی از دوستان دوران دانشجویی من و همسرجان) هم اینجوری معاف شد دیدیش که همیشه لاغر هست و خب اون موقع دیگه خیلی لاغرتر بود اگر هنوز هم این معافیت باشه که تو هم معافی
+ حالا امروز رفتم روی وزنه 54 شدم همیشه 50 بودم ها
# داداش تو همیشه ریقو هستی نگران نباش حالا معافیت مدل دیگه ای نداره
_ چرا گفتن اگر خواهر معلول هم داشته باشم معافم
* نکنه انتطار داری بخاطر توی ریقماسو پام رو گچ بگیرم
_نه تو لازم نیست کاری بکنی همینجوری معلول ذهنی هستی و من معاف میشم
# ماااااامااااان
_ بچه ها بچه ها بسه لطفا
الان دیگه هرکی رفته اتاق خودش و ستی که داره تکالیفش رو انجام میده و سپهر هم در حال اپدیت کردن رزومه اش هست که فردا میره مصاحبه آماده باشه
پ. ن: این جواب های کنکور چرا نمیاد حالا کنکور کارشناسی رو می گی خب اوکی تازه تیر کنکور دادن هرچند اونم مسخره هست و خب دانشجو از اول مهر باید بره دانشگاه نه از ابان. ولی کارشناسی ارشد دیگه چرا اینقده طولش میده اینا اسفند کنکور دادن بابا لعنتی ها شش ماه گذشت خب بگو نتیجه چی شد هوفففف بخدا
همیشه با حسرت کنسرت یانی توی آکروپلیس یا کنسرت فیلارمونیک وین توی کاخ شون برون و یا همین کنسرت بوچلی توی سمرقند رو نگاه می کردم و با خودم می گفت چی میشد همچین چیزی توی ایران امکان پذیر بود مثلن توی آرامگاه فردوسی مشهد یا تخت جمشید شیراز یا زیر برج آزادی تهران همچین کنسرت های باشکوهی اجرا میشد
حیف واقعا متاسفانه ما همیشه توی موقعیت حساس کنونی زندگی کردیم
بگذریم
از اینکه هوا یواش یواش داره رنگ و بوی پاییز می گیره بشدت خوشحالم. آقاجان تابستان فقط موقعی خوبه که یا در حال انجام تفریحات ساحلی باشی یا آفتاب گرفتن اونم نه این آفتاب سوزان چهل پنجاه درجه، بله یک آفتاب ملایم در حد سی درجه در نتیجه همون پاییز و زمستون رو عشق هست
توی پست قبلی خیلی هاتون برام پیام تبریک گذاشتین و گفتین خیلی وقت هست اینجا رو می خونین و درجریان بزرگ َشدن بچه ها بودین
و راستش یک حس عجیبی بود اینکه یکی اینقدر راجع به تو بدونه و تو هیچی ندونی. توی کامنت ها نجمه پیشنهاد داد یک پست بزارم که هرکی از خواننده ها دوست داشت توش یک بیوگرافی بگه
این همون پست هست 
بی ربط نوشت1 : سپهر اخلاق های خاصی داره یکیش اینکه نذاشت براش گل ببریم و گفت از این مدل لوس بازی ها خوشم نمیاد :))
توی پایان نامه اش هم بجز استادش از پدرش هم تشکر کرده بود چون ایده ی اولیه مال اون بود و اون هم بهش کمک کرد تا داده های اولیه رو جمع آوری کنه و خب وقتی یکی از اساتید به شوخی بهش گفت حالا وقتی رفتی خونه می فهمی باید از همه شون تشکر می کردی و سپهر با تعجب گفت خب چرا؟ من که کار اشتباهی نکردم و توی این مورد خاص استاد فلانی و بابام بهم کمک کردن.. خب درست میگه بچه
بی ربط نوشت 2: داریم code name بازی می کنیم و ستی میگه خیییلی سرد و من دوتا کلمه ی برف و پاییز رو انتخاب می کنم و کلمه ی دوم اشتباه بود و ستی میگه مادرجان دقت کن دارم می گم خیییلی سرد نه سرد. و بعدش هم میگه جنوب درست بود و میگم واااا جنوب گرمه کجاش خیییلی سرده و می فرمان خب تو باید قطب جنوب رو تصور کنی دیگه.... خدایی چه انتظارهایی از مامان دارن، من باید حدس بزنم که این وروجک وقتی کلمه ی جنوب رو دیده توی ذهنش قطب جنوب اومده و برای اون کلمه ی خییلی سرد رو استفاده کرده :))
سپهر امروز دفاع کرد و رسما فارغ التحصیل شد. اولین جلسه ی دفاع عمرش رو وقتی چندماهه بود شرکت کرد.ذفاع دوست صمیمی ام توی دانشکده ی برق. چه چشم برهم زدنی برام گذشت و چقدر جای این دوستم کنارم خالی بود اون موقع ها تصور شرکت توی جلسه ی دفاع پسرم برای خیییلی دور و غریب بود ولی خب روزگاره دیگه و باید باور کنم پا به سن گذشتم و پسرکم دیگه اون کوچولوی مامان نیست و مردی شده
چند وقت دیگه نتیجه ی کنکور کارشناسی ارشد هم میاد و لی ستی هنوز به مرحله ی کنکور کارشناسی هم نرسیده :) چرا اینقدر این دوتا اختلاف سن دارن آخه. درستش این بود سپهر رو چندسال دیرتر بدنیا میآوردم. چه عجله ای داشتم خودم هم نمی دونم :))
ستی اولین تجربه ی جلسه ی دفاعش بود و کلن اولین بار بود فضای دانشگاه رو می دید و امیدوارم انگیزه ی خوبی براش بشه
امروز مدرسه رو پیچوند و فقط امتحان سر صبحش رو داد و باهم رفتیم دانشگاه
اون تیکه که استادش از من بابت تربیت همچین پسر مودب و آقایی تشکر کرد بهترین قسمت جلسه بود :)) والا بخدا
اینقدر استادش از آقایی سپهر تعریف کرد که استاد داور اعتراص کرد و گفت خوبه برای جلسه ی خواستگاری استاد فلانی رو هم همراه سپهر بفرستیم