یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

همسرجان که رفت تهران منم روز بعدش رفتم که یکسری از کارها رو سر و سامان بدم و دیگه باهم برگشتیم مشهد 

من اون  روز سیاه و تاریک تهران رو که بر اثر انفجار انبارهای نفت ایجاد شده بود ندیدم ولی عکس هایش رو توی گوشی همسرجان دیدم 

وقتی رسیدم دیگه آسمان تهران آبی شده بود البته هنوز ستون دود سیاه از شهران و جنوب تهران بلند بود ولی باد اون ستون دود رو با خودش می برد 

برای من ایست های بازرسی زیادی که توی شهر بود حس جنگ‌زده بودن رو بیشتر از خرابی ها تداعی می کرد 

حتی وسط اتوبان هم با ماشین های بزرگ و سیاه رنگ که روش اسلحه( فکر کنم مسلسل بود) بود بسته بودن و چند مرد هیکلی مسلح کنارش ایستاده بودند و به ماشین ها دونه دونه اجازه ی عبور می دادن راستش همچین صحنه های هر گوشه از شهر برای من ترسناک بود 

البته اینجا توی مشهد هم ایست بازرسی هست ولی شب ها و اینکه دیگه روی ماشین اسلحه نبستن و فقط دست آدم هاشون اسلحه هست 

کلن دیدن این همه مردم مسلح توی سطح شهر ترسناکه 

اون یک شبی که تهران بودم صدای جنگنده شب ها خیلی واضح و نزدیک حس می‌شد طوری که به همسرجان می گفتم انگار دارن روی پشت بوم فرود میان که اینقدر صدا نزدیک هست 

همسایه ها اکثرن رفته بودن و تک توک چندتایی باقی مونده بودن

همسایه بالایی همچنان در حال بازسازی بود و گاهی نمی فهمیدم این صدا الان مال پتک بود یا انفجار

 

صحبت های اخیر رادان منو یاد چندسال پیش و صحبت هایش راجع به چکمه پوشیدن خانوم ها و تبرج دانستنش انداخت کلمه‌ی تبرج رو اولین بار اون موقع از زبان رادان شنیدم .چکمه پوشیدن برای ما بانوان یک زمانی توسط همین جناب رادان ممنوع شد 

چه روزهایی رو گذروندیم و چقدر در حق ما مخصوصا خانوم ها ظلم شد 


چند روزی هست اومدیم مشهد البته همسرجان فردا برمی گرده که یکشنبه سرکار باشه 

فقط می نویسم که فراموش نکنم و وقتی اوضاع آرام شد یادم بمونه که چه گذشته و مدرسه چه کرده و حتما پیگیر باشم 

حدود ساعت یک ربع به ده صبح شنبه  که همسرجان باهام تماس گرفت فهمیدم حمله شده بهش گفتم تو به ستی نزدیک تری و برو از مدرسه برش دار .بعد هم که کلن موبایل ها از کار افتاد و نتونستم تماسی با همسرحان و ستایش داشته باشم 

از اینجا به بعد روایت ستی هست همسرجان حدود ساعت یک ربع به دوازده میرسه مدرسه یعنی مسیری که ده تا پانزده دقیقه راه هست دو ساعت طول می کشه که برسه و ناظم ها بچه ها رو مجبور می کنند مدرسه رو ترک کنند و ستی میگه بهشون گفتم من می دونم مامانم میاد دنبالم و اگر برم بیرون اون نمی تونه منو پیدا کنه و ببینین چقدر خیابان شلوغ هست من الان کجا برم که گم نشم ولی باز هم ناظم و مدیر اصرار می کنن که برین بیرون و با هرکسی تونستین برین میگه حتی اون ناظم گیر مون موقع بیرون کردنم از مدرسه بهم گفت مقنعه ات رو سرت کن و میگه بهش گفتم کاش اینقدر که نگران حجاب من هستین نگران امنیت جان من بودین .میگه بعضی از بچه ها سوار موتورهای عبوری شدن و میگه دوتا موتوری به منم گفتم بیا سوارشو ببریمت ولی من می دونستم نباید سوار بشم (اینحاها من اشک می ریختم وقتی برام تعریف می کرد)میگه چندتا از مامان ها وقتی رسیدن و دیدن بچه هاشون نیستن کلی دعوا کردن  و می گفت من به مامان مانیا گفتم مدرسه ،مانیا رو مجبور کرد سوار یک موتوری شد 

همسرحان ستی رو چند متر اونورتر از مدرسه بطور اتفاقی پیدا می کنه و سوارش می کنه در حالی که ترسیده و گریه می کرده حتی پلیس راهنمایی رانندگی هم به ستی گفته بوده سوار یکی از این ماشین ها بشو و برو باز خوبه بچه حرف اینا رو گوش نداده وگرنه من چجوری پیداش می کردم 

ستایش میگه مردم عبوری از جلوی مدرسه وقتی درگیری کادر مدرسه با بچه ها رو می دیدن که اصرار داشتن اونا رو از جلوی مدرسه متفرق کنن میومدن جلو و بهمون می گفتن بیاین با ما بریم و چندتا از بچه ها باهاشون رفتن 

فقط بعد از گذشت چند روز تلفنی با مشاور پایه حرف زدم و گفتم کاری که مدرسه کرده اصلن قابل باور نیست و شک نکنین با باز شدن مدرسه حتما با مدیر و ناظم بی مسولیت و بی‌فکر مدرسه برخورد می کنم 

ازم عذرخواهی کرد ولی این چیزی نیست که با عذرخواهی حل بشه 

چند روز پیش کلانتری محلمون مورد اصابت قرار گرفت که موج انفجارش خسارت جزیی به ساختمان مون وارد کرد که فدای سر بچه هام 

من همیشه به آینده امیدوارم 


حالا که دانشگاه ها باز شدن هر دفعه که می‌ره دانشگاه تا برگرده من نصف جون میشم 

الآنم از اضطراب اومدم اینجا تا بلکه برام تایم زودتر بگذره و زودتر برگرده 

توی همین یکماه اخیر از آلمان و ایتالیا براش پذیرش اومده ولی خب فعلن سفارت ها کار نمی کنن ایتالیا برای ترم پاییز هست ولی آلمان برای همین بهار که خب بعیده بتونه به ترم بهار برسه و بهشون ایمیل زد و  قرار شد با توجه به شرایط اینجا بهش این امکان رو بدن که یک ترم دیرتر بیاد 

ستی یک گردنبند ایران کوچولو که وسطش یکدقلب هست خریده و همیشه همراهش هست می خواستم طلاش رو براش بگیرم ولی خب نمی شد 

خونه بالایی فروخته و همسایه ی جدید از دیروز بازسازی رو شروع کرده و با اولین صدای پتکش من و ستی از جامون پریدیم که زدن و چقدر نزدیک بود

کاش زودتر عصر بشه و این پسر سالم برسه خونه 

بعد از سپهر بابا کجایی با جمله ی مامانم مرده ،ساعت ها اشک ریختم 

حالا توی این گیر و دار و نابسامانی ،مدام خونریزی داشتم و سونو ، پولیپ رحم نشون داد که برداشتم با اینکه یکماه از برداشتن این پولیپ می گذرد ولی باز الان ده روز هست خونریزی دارم کاش حداقل این دایم   پریود بودن دست از سرم برمی داشت 

رقص سوگ !چه واژه ی عجیبی !تقابل بین مرگ و زندگی یا شایدم مرگ و مبارزه  با مرگ و امید نمی دونم ولی برای من بیشتر تداعی مرگ و مبارزه هست 

چقدر تغییر کردیم چه چیزها دیدیم و شنیدیم 


پت عزیز امیدوارم حالت خوب باشه خیلی وقت هست ازت کامنتی ندارم 

دیشب خواب دیدم دوتاشون رو نوزاد کردم و گذاشتم توی یک سبد و پیاده توی یک جاده دارم میرم سمت خدا که بدم به خودش 

توی مسیر هم میگم این infant ها مال خودت ،خودت مواظب شون باش 

حالا چرا عین آدم نمیگم‌ نوزاد ؟!

چه خواب عجیبی بود 

از بس این روزها استرس آینده ی این دوتا رو دارم 

عجیبه این غم و نفرت ذره ای کم نشده با اینکه چند هفته گذشته ولی هنوزم وجودم پر از خشم و نفرت و غم هست 

با فیلترشکن اینجا برام باز نمیشه و این روزها یا فیلترشکنم‌ روشن هست و از ترس اینکه نتونم وصل بشم قطعش نمی کنم یا اگر مثل الان خودش قطع شده باشه می زارم بچرخه تا دوباره وصل بشه و این پروسه‌ی وصل شدن گاهی تا چهل ،پنجاه دقیقه زمان می بره 

اینبار گفتم قبلش بیام یکسری به بلاگ اسکای بزنم 

خوبم! البته کلمه‌ی درستش زنده ام هست با دیدن یکسری از ویدیوها و کلیپ ها تا مرز فروپاشی رفتم و با دیدن ،البته شنیدن چون راستش توان دیدنش رو نداشتم و فقط چند ثانیه اش رو گوش دادم و با شنیدن سپهر بابا کجایی ،زار زدم

بعداً نوشت : دوباره فیلترشکنم‌ رو خاموش کردم و اومدم فقط اینو بگم که از بسته شدن پیچ امیرپارسا نشاط و خانوم دکتر مریم دلشاد واقعا ناراحت شدم امیرپارسا رو که صبح روز پنجشنبه قبل از شروع اعتراضات دستگیر کردن و یکی دوباره آقای راد استوری گذاشتن که هنوز امیرپارسا زندان هست حیف این پسر و کاش زودتر آزاد بشه ولی از خانوم دکتر دیگه هیچ خبری ندارم و اصن نمی دونم کجاست و حالش چطوره کاش اونم حالش خوب باشه هردوشون از اینفلونسرهای مورد علاقه‌ی من هستن و هردوشون توی رشد فردی من موثر بودن 


روز های سختی رو دارم می گذرانم (داریم می گذرانیم )

غیر از فکر و خیال های معمول و آینده ی نامعلوم و قطع ارتباطم با دوستان و برادرهام و آشنایانم کلی فکر و خیال مالی هم دارم و الان که اخر دی ماه هست هنوز شرکت همسرجان حقوق کارمندهاش رو پرداخت نکرده 

نمی دونم تا کجا میشه دوام آورد 

چه تجربیات تلخی رو گذراندیم چقدر تلاش کردیم برای کوچکترین تغییر 

هنوز اون صحنه ی ترسناک اخر شب سال ۸۸ رو با جزییات بخاطر دارم 

ستی رو حامله بودم و توی یک کوچه بن بست سمت سعادت آباد مستاجر بودیم اخر شب چهار تا موتورسوار دو ترکه با باتوم و زره پوشیده وارد کوچه شدن و با عربده و فریاد شیشه‌ی تمام ماشین هایی که دو طرف خیابان پارک شده بودن شکستن هنوزم وقتی یادش میوفتم پاهام می لرزن 

برای اینکه صدای افکارم رو نشونم تلویزیون رو روشن می کنم و راستش شنیدن صدای خبرها منو مضطرب تر و خشمگین تر می کنه 

ترجیح میدم یک مستند ببینم مستندی از حیات وحش و طبیعت 

دیدن آسمان آبی و دریای شفاف تمیز و رودخانه‌ی پر آب و سرزمین پوشیده از درخت و گیاهان سبز یک حس حسرت توی دلم روشن می کنه 

لعنتی حتی دارم به درخت ها و رودخانه ها و آسمان شون هم حسودی می کنم 

یک کم که پیش می‌ره یک گروه فعال محیط زیستی رو نشون میده که نگران کم شدن و انقراض یک نوع کمیاب و زیبا از پرندگان دریایی هستن و دوباره حسرت میاد سراغم کاش منم. ماهم  تنها دل نکرانیمون انقراض اینگونه از پرندگان دریایی بود 

کاش بدونم  چجوری باید تاب بیارم 

چجوری کمک کنم بچه هام تاب بیارن

این تاب آوری باید یک نقطه‌ی جوشی هم داشته باشه دیگه وگرنه که ماها اینجا سالهاست تمرین تاب آوری کردیم ولی بازم کم میاریم

وقایع نگاری ۲

امروز تونستم مستقیم با برادر خارجی تلفنی حرف بزنم اینقدر ذوق کردم و ذوق کرد . بهش گفتم خوبیم و نگران مون نباش 

تا قطع کردم به مامان خبر دادم و مامان هم بعد از چندبار تماس تونست با دایی ممر صحبت کنه 

احساس می کردم که زندانی هستم و الان از زندان تونستم چند دقیقه (دقیقا سه دقیقه و چهار ثانیه )با خرج از زندان ارتباط برقرار کنم 

امتحانات سپهر تا پنجم بهمن عقب افتاد و تا اون موقع دانشگاه تعطیل هست 

ستی قراره از یکشنبه بره مدرسه 

مردم کنار بنر اون جوون چند شاخه گل چسباندن و بعضی ها هم همراه با گل یک متن کوچیک هم گذاشتن 

دیشب پهباد بالای سر محله مون می چرخید و خب محله آروم و ساکت بود 

امروز تهران چقدر هواش تمیز بود و خیلی هم سرد 

حسم راستش معجونی از امید و ناامیدی و خشم و نفرت هست 



وقایع نگاری

هیچ  پیامکی نمی تونم بدم راه ارتباطی فقط تلفن زدن هست که اونم البته از سر شب موبایل قطع میشه و فقط میشه از خط ثابت به خط ثابت تماس گرفت 

دیروز صبح از مدرسه‌ی ستی تماس گرفتن و گفتن تا آخر هفته مدرسه تعطیل هست و هیچ کلاس آنلاینی هم نداریم که خب با این وضع نت طبیعی هست کلاس ها بطور مجازی هم برگزار نشن 

دانشگاه سپهر هم رسما دانشگاه رو تعطیل کرده و اجازه ی ورود هیچ دانشجویی رو به محوطه‌ی دانشگاه نمیده و امتحانات رو یک هفته عقب انداخته 

مامان روزی دوبار صبح و عصر بهم زنگ می زنه و از صداش نگرانی رو می خونم دیروز بهم می گفت درسته که هر روز با پسرها حرف نمی زدم و گاهی پیش میومد سه چهار روزی باهاشون حرف نمی زدم ولی هر روز یکی شون توی گروه خانواده یک چیزی می ذاشت و یک گپ کوتاهی زده میشد و یکدفعه با صدای بغض آلود گفت یعنی دوباره صداشون رو می شنوم ؟

دیشب دوبار صدای شعارها از پشت پنجره های محله مون بلند شد یکی ساعت شش و یکی ساعت هشت شب و دیشب برای اولین بار صدای ممتد تیراندازی از حدودای هشت و نیم تا نه و نیم شب میومد و وقتی رفتم روی تراس بوی باروت توی هوا پیچیده بود ولی توی کوچه چیزی دیده نمی‌شد 

از دیروز یک بنر بزرگ از یک جوان روی دیوار یکی از خانه ها نصب شده که زیرش نوشته شده شهید راه وطن 

این روزها حس عجیبی دارم از همیشه خشمگین ترم و حس نفرتم بیشتر و بیشتر شده انگار دورم رو دیوارهای بلندی گرفتن و دلم می خواد این دیوارها رو هل بدم عقب تا بهم هوای تازه برسه