روز های سختی رو دارم می گذرانم (داریم می گذرانیم )
غیر از فکر و خیال های معمول و آینده ی نامعلوم و قطع ارتباطم با دوستان و برادرهام و آشنایانم کلی فکر و خیال مالی هم دارم و الان که اخر دی ماه هست هنوز شرکت همسرجان حقوق کارمندهاش رو پرداخت نکرده
نمی دونم تا کجا میشه دوام آورد
چه تجربیات تلخی رو گذراندیم چقدر تلاش کردیم برای کوچکترین تغییر
هنوز اون صحنه ی ترسناک اخر شب سال ۸۸ رو با جزییات بخاطر دارم
ستی رو حامله بودم و توی یک کوچه بن بست سمت سعادت آباد مستاجر بودیم اخر شب چهار تا موتورسوار دو ترکه با باتوم و زره پوشیده وارد کوچه شدن و با عربده و فریاد شیشهی تمام ماشین هایی که دو طرف خیابان پارک شده بودن شکستن هنوزم وقتی یادش میوفتم پاهام می لرزن
برای اینکه صدای افکارم رو نشونم تلویزیون رو روشن می کنم و راستش شنیدن صدای خبرها منو مضطرب تر و خشمگین تر می کنه
ترجیح میدم یک مستند ببینم مستندی از حیات وحش و طبیعت
دیدن آسمان آبی و دریای شفاف تمیز و رودخانهی پر آب و سرزمین پوشیده از درخت و گیاهان سبز یک حس حسرت توی دلم روشن می کنه
لعنتی حتی دارم به درخت ها و رودخانه ها و آسمان شون هم حسودی می کنم
یک کم که پیش میره یک گروه فعال محیط زیستی رو نشون میده که نگران کم شدن و انقراض یک نوع کمیاب و زیبا از پرندگان دریایی هستن و دوباره حسرت میاد سراغم کاش منم. ماهم تنها دل نکرانیمون انقراض اینگونه از پرندگان دریایی بود
کاش بدونم چجوری باید تاب بیارم
چجوری کمک کنم بچه هام تاب بیارن
این تاب آوری باید یک نقطهی جوشی هم داشته باشه دیگه وگرنه که ماها اینجا سالهاست تمرین تاب آوری کردیم ولی بازم کم میاریم
امروز تونستم مستقیم با برادر خارجی تلفنی حرف بزنم اینقدر ذوق کردم و ذوق کرد . بهش گفتم خوبیم و نگران مون نباش
تا قطع کردم به مامان خبر دادم و مامان هم بعد از چندبار تماس تونست با دایی ممر صحبت کنه
احساس می کردم که زندانی هستم و الان از زندان تونستم چند دقیقه (دقیقا سه دقیقه و چهار ثانیه )با خرج از زندان ارتباط برقرار کنم
امتحانات سپهر تا پنجم بهمن عقب افتاد و تا اون موقع دانشگاه تعطیل هست
ستی قراره از یکشنبه بره مدرسه
مردم کنار بنر اون جوون چند شاخه گل چسباندن و بعضی ها هم همراه با گل یک متن کوچیک هم گذاشتن
دیشب پهباد بالای سر محله مون می چرخید و خب محله آروم و ساکت بود
امروز تهران چقدر هواش تمیز بود و خیلی هم سرد
حسم راستش معجونی از امید و ناامیدی و خشم و نفرت هست
هیچ پیامکی نمی تونم بدم راه ارتباطی فقط تلفن زدن هست که اونم البته از سر شب موبایل قطع میشه و فقط میشه از خط ثابت به خط ثابت تماس گرفت
دیروز صبح از مدرسهی ستی تماس گرفتن و گفتن تا آخر هفته مدرسه تعطیل هست و هیچ کلاس آنلاینی هم نداریم که خب با این وضع نت طبیعی هست کلاس ها بطور مجازی هم برگزار نشن
دانشگاه سپهر هم رسما دانشگاه رو تعطیل کرده و اجازه ی ورود هیچ دانشجویی رو به محوطهی دانشگاه نمیده و امتحانات رو یک هفته عقب انداخته
مامان روزی دوبار صبح و عصر بهم زنگ می زنه و از صداش نگرانی رو می خونم دیروز بهم می گفت درسته که هر روز با پسرها حرف نمی زدم و گاهی پیش میومد سه چهار روزی باهاشون حرف نمی زدم ولی هر روز یکی شون توی گروه خانواده یک چیزی می ذاشت و یک گپ کوتاهی زده میشد و یکدفعه با صدای بغض آلود گفت یعنی دوباره صداشون رو می شنوم ؟
دیشب دوبار صدای شعارها از پشت پنجره های محله مون بلند شد یکی ساعت شش و یکی ساعت هشت شب و دیشب برای اولین بار صدای ممتد تیراندازی از حدودای هشت و نیم تا نه و نیم شب میومد و وقتی رفتم روی تراس بوی باروت توی هوا پیچیده بود ولی توی کوچه چیزی دیده نمیشد
از دیروز یک بنر بزرگ از یک جوان روی دیوار یکی از خانه ها نصب شده که زیرش نوشته شده شهید راه وطن
این روزها حس عجیبی دارم از همیشه خشمگین ترم و حس نفرتم بیشتر و بیشتر شده انگار دورم رو دیوارهای بلندی گرفتن و دلم می خواد این دیوارها رو هل بدم عقب تا بهم هوای تازه برسه
از دیشب دیگه نت ندارم و کلن قطع شد
بین همه ی جشن های ایرانی ،یلدا رو بیشتر دوست دارم حس قشنگی برام داره اینکه بیرون سرده و تو نشستی توی یک جمع گرم و درحالی که داری لبو داغ و باقالی می خوره گپ می زنی
لبو و کدو حلوایی ها رو ی گازن و دارن آماده میشن برای فرداشب
باقالی خشک هام رو خیسوندم که فردا صبح پاشدم بار بزارمشون
بعدم ظرف مسی هام رو از طبقه ی بالای کابینت دربیارم و خاک شون رو بگیرم .اگر بشه عصری برم چند شاخه نرگس بخرم و یادم نره رومیزی ترمه ام رو از زیر تخت دربیارم و بزارم دم دست
اون فامیل مون و دوست مشهدی شون هم سفر با دوچرخه رو شروع کردن و من جاشون هیجان دارم
برادرزاده جان آموزش خواندن و نوشتن فارسی رو از تابستان ،مردادماه شروع کرده و معلمش ایران هست و بصورت آنلاین تدریس می کنه و هزینه اش رو به یورو می گیره هر ترمی صد یورو و. قرار شد من هر ترم معادل صد یورو برای ایشون واریز کنم
مرداد ماه صد یورو شد ده میلیون و سیصد هزار تومان و امروز صد یورو شد پانزده میلیون و سیصد هزار تومان
با چه سرعتی داریم سقوط می کنیم
بعد از مدت ها یک صبح قشنگ پاییزی با آسمون ابری و تمیز رو شاهدیم و درست نیست توی این هوا بیام غر بزنم ولی خب نمیشه یعنی توی دلم می مونه و باید بنویسمش تا خشمم کمتر بشه
یک مدت هست هر روز بلا استثنا هر روز ،توی کارسنج ستی، معاون انضباطی شون پیام «پوشش نامناسب مقنعه و موی سر»رو درج می کنه و خب من از کنارش می گذرم و واقعیتش برام مهم نیست اتفاقا هفته ی پیش که با مشاور آموزشیش حرف می زدم ازش پرسیدم ستایش چطور هست و اونم تعریف کرد و گفت فقط یک کم توی تست ضعف داره ولی تشریحی هاش عالیه و قرار شده بهش تکلیف تستی جداگانه بدم تا توی این قسمت هم راه بیوفته و بتونه زمانش رو مدیریت کنه و گفتم ممنونم که کمکش می کنین اخلاقی چطوره مشکلی وجود ندارد و اونم تاکید کرد خیلی دختر خوب و بی حاشیه ای هست و خیلی هم به رشد درسی دوست کنار دستی اش کمک کرده فقط کمی شیطون و پر حرف هست البته از اون شیطنت های دلنشین .خب منم ذوق کردم و دوباره تشکر کردم
تا اینکه ستی بهم گفت چند روز هست خیلی معاون مون سر صبح بهم راجع به مقنعه گیر میده و اصرار داره درست سرم کنم و منم گفتم نمی دونم چه کمکی از دستم برمیاد ولی حالا میام صحبت می کنم و رفتم مدرسه و با معاون صحبت کردم و واقعیتش با اینکه اونم تاکید کرد دختر فوق العاده خوب و بی حاشیه و مودبی هست ولی این مورد مقنعه رو شما هم باهاش حرف بزنین تا دیگه هیچ مشکلی نداشته باشیم منم گفتم ببینین چون در این زمینه حق رو به ستایش میدم نمی تونم باهاتون همکاری کنم و نمره ی انضباش تا وقتی مربوط به همین قضیه باشه برای من و پدرش ابدا مهم نیست فقط اینکه دوست ندارم مدام بهش گیر داده بشه و اذیت بشه .کلی باهم حرف زدیم ولی خب انگار از دو دنیای متفاوت هستیم و نه من متوجه میشدم اون چی میگه و چه هدفی رو دنبال می کنه و نه اون متوجه میشد
یک خشم عجیبی دارم خشمی که انگار روز به روز داره بیشتر و بیشتر میشه
پ.ن:وقتی شروع به نوشتن کردم ده صبح بود و وسطش برام کاری پیش اومد الان که آفتاب غروب کرده تکمیلش کردم و توی همین چند ساعت هم اون هوای تمیز پاییزی تبدیل شد به هوای کثیف پاییزی
این دلتنگی و غمش انگار نمی خواد دست از سرم برداره گاهی کمرنگ میشه و گاهی چنان هجوم میاره که راه نفس کشیدن رو هم تنگ می کنه
لعنت بهتون که مارو اینجور آواره ی هر گوشه از این دنیا کردین کاش آوارگی تون رو ببینم