غلت میزنه و می چرخه سمت من، میگه صبح بخیر، تو هم بیدار شدی؟
+ آره مامان جان بیدارم
_ دیشب چندتا خواب خوب دیدم
+ چه عالی تعریف کن ببینم
_ خواب دیدم برام یک اسباب بازی جدید خریدی
می خندم و میگم حالا چی بود
+ شبیه اسلایم نرم و لطیف بود ولی اسلایم نبود بعدشم خواب دیدم بهار اومده
_ کدوم بهار ؟ منطورت فصل بهار هست
+ نه، بهار همونی که باباش مریض هست
_ اهان خب چی خواب دیدی
+ خواب دیدم اومده پیش من بعد باباش براش نامه داده که نقاشی صورت بهار رو کشیده و یک چیزی نوشته بود ولی یادم نیست... مامان حال باباش خوب میشه
بغضم رو فرو میدم و میگم اره خوب میشه
پ. ن: تازه از خواب بیدار شده بودم و طبق عادت تا بقیه بیدار بشن موبایلم رو برداشته بودم تا چک کنم ببینم توی این مدت خواب، دنیا چه خبر بوده که با اون خبر دردناک و پیام های تسلیت رو به رو شدم.. داشتم عکسا و پیام هایی که خودش همین چند وقت پیش توی گروه گذاشته بود رو مرور می کردم که ستی بیدار شد
آه
اون دوستمون که چندماه پیش توی این پست راجع به بیمار شدنش گفتم الان حالش اصلن خوب نیست و دلم برای اون همه سرزندگی و نشاط اش ..مدل زندگی سالمش و توجه ویره اش به طبیعت ...عشق به حانواده اش و ارتباط زیبا و خاصش با پسر نوجوونش و دختر کوچولوش ..واسه دغدغه های اجتماعیش و تلاشش برای قشنگ تر و شادتر کردن دنیای اطرافش ..می سوزه و قلبم فشرده میشه و دوباره ان چراهای لعنتی میان سراغم
خلاصه که تلخم و انگار پایان این ماجرا قرار نیست ختم به خیر بشه
امروز راهیم و کاش با دلی شادتر و خیالی راحت تر تهران رو ترک کنم
جواب تست pcr هرسه تامون رو دیروز گرفتم و منفی بود و یک شیشه بزرگ الکل هم برداشتم تا کوپه مون رو حسابی ضدعفونی کنم
توی این برنامه ی ببین TV که چهارشنبه شب ها پخش میشه چند شبی هست که یک خانوم از افغانستان هم توی برنامه شون شرکت می کنه و من عاشق مدل حرف زدنش و لهجه اش شدم
امروز هم توی صفحه ی اینستاگرام جناب پورناظری یک ویدئو از شعرخوانی جوانی افغان که در حضور استاد سایه داره یکی از شعرهاش رو می خونه دیدم
بازم عاشق لهجه اش و مدل شعرخوندش و البته شعرزیباش شدم
ادامه ی مطلب، متن شعر هست
من عاشق شعر ارغوان جناب سایه و داستان پشت اون شعر هستم
ادامه مطلب ...
با همسرجان یک بحثی رو داریم انجام میدیم و در ادامه ی بحث میگم
+ حالا عزیزم بیخیالش شو.. یک وقت شهید میشی
_ بد هم نیست ها خوشبخت میشین
+ وااا زبونت رو گاز بگیر، کجاش خوشبختی داره اخه
_ دیگه سپهر لازم نیست بره سربازی و ستایش هم از سهمیه واسه کنکورش استفاده می کنه
+ اااا خب پس هرجور صلاحه همون کار رو بکن
پ. ن 1: در راستای اینکه سپهر تصمیم داشت خواهرش رو ارتقا بده توی این تعطیلات بین ترم اش دو جلسه کلاس آموزش برنامه نویسی واسش برگزار کرده و برخلاف تصورم در نهایت صلح و آرامش برگزار شده و ستی هم کلی استقبال کرده انشالله که ادامه دار باشه
پ.ن2: چون سپهر آموزش زبان آلمانی رو شروع کرده ستی هم کلی درخواست کرد که اونم دلش می خواد آلمانی یاد بگیره و این شد که اونم زبان جذاب آلمانی رو شروع کرد و خداییش این کلاس های آنلاین کار رو راحت کردن ستی از تهران با یکی از دوستاش از مشهد و معلمشون از شمال با کمک واتساپ کلاس رو برگزار می کنن
رفته بودم سبزی بگیرم و سبزی فروش قبلی که همیشه بساطش رو بیرون میوه فروشی پهن می کرد عوض شده بود و جاش رو یک آقای نسبتا جوانی گرفته بود، بسته های کوچیک سبزی جاش رو به بسته های بزرگتر داده بود و قیافه شون تازه تر و هیجان انگیز تر بودن و ریحان هاش از همه هیجان انگیزتر بود و از بس توی این چندماه پاییز و زمستون، ریحان یخ زده و پلاسیده دیده بودم با دیدن ریحان های تازه و سرزنده هاش کلی ذوق کردم و رفتم جلو که خرید کنم و جناب سبزی فروش شروع کرد به توصیح دادن که سبزی هاش رو از شمال میاره و حجم بسته هاش بیشتره و وقتی من گفتم ریحان ها چقدر خوبن گفت ریحان هام از نیشابور اومدن و بعد از عید قراره سبزی ها رو کلا از نیشابور بیارم
یکدفعه احساس کردم مشهد، سه راه فلسطین هستم و دارم بین سبزی و میوه فروشی های اونجا می چرخم. آخه اونجا هم سبزی هاشون رو از نیشابور میارن و بسته هاشون همینجور بزرگ هستن.... تقریبا دوسالی میشه که مشهد نرفتم هم کنکوری بودو بعد هم که کرونا باعث شده که تهران موندگار بشم و دلم واقعا یکذره شده
اون روز علاوه بر خرید کلی سبزی خوردن، بلافاصله بلیط قطار برای رفتن به مشهد رو هم گرفتم... دو هفته ی دیگه میرم مشهد... من و بچه ها یک کوپه گرفتیم و امیدوارم که بدون خطر و بدون آلوده شدن برسیم مشهد
مامان چقدر ذوق کرد وقتی شنید بلیط گرفتم
کاش هیچ فرزندی قبل از مادرش از دنیا نره... اصن معنی نمیده مادر نفس بکشه وقتی فرزندش حتی 40 یا 50 ساله اش دیگه نیست
فوتبالی نیستم و فقط گاهی اجراهای بانمک و خنده دارش رو دیده بودم و مردن آدم های خنده رو برام دردناک تر و غیرقابل باورتر هست
خدایی نکرده اگر جای هرکدوم از مادرهای این مدلی قرار بگیرم ترجیه میدم بجای آرزوی صبر برام آرزوی مرگ کنن که صبر برای مرگ فرزند برای من بی معنی هست
عروس جان خارج نشین ازم خواسته بود کتاب قصه های تصویری از شاهنامه از سری کتاب های بنفشه رو، یک بررسی بکنم و اگر برای برادرزاده جان مناسب هست بگیرم قبلا هم براشون کتاب پست کرده بودم البته کتاب هایی که خودش نام برده بود رو پست کرده بودم ولی اینبار بهم گفت ببینم این کتاب چطوری هست و خلاصه که شنبه با ستی شال و کلاه کردیم و رفتیم شهرکتاب و این کتاب رو خریدم راستش احساس کردم برای ستایش مناسب هست ولی برای سن چهار. پنج سال رو مطمئن نبودم
از همون شنبه شب هرشب یک قصه اش رو باهم خوندیم و داستان اول، قصه ی ضحاک و کاوه ی آهنگر بود و خب راستش با وجود اینکه خیلی روان و تلطیف شده برای کودکان نوشته شده بود بازم ترسناک و خشن بود و حتی قصه ی بعدی که زال و سیمرغ بود. اینکه سام، پسرش رو چون موهاش سفید بوده توی کوهستان رهاش می کنه برای یک کودک پنج ساله از نظر من خشن هست
راستش یاد یک خاطره از حدود پنج سالگی سپهر افتادم. فیلم تنها در خانه ی یک رو گرفته بودم و سه تایی باهم نگاه کردیم و تمام جاهایی که من و همسر ریسه می رفتیم از خنده، سپهر هی تکرار می کرد چرا مامانش یادش رفت بچه اش رو ببره مسافرت و چرا تنهاش گذاشتن و حتی تا چند روز بعد هی اینو تکرار می کرد و غصه ی پسرکوچولوی توی فیلم رو می خورد و منم هی باید براش توصیح میدادم که واقعیت نداره و اون فیلم بوده و مامان امکان نداره پسر کوچولوش رو فراموش کنه ولی تجربه ای شد که هر فیلم یا کارتونی هرچند از نظر خودم خیلی فان، ممکنه برای یک کودک حتی ترسناک باشه
باهم دیگه عکسایی رو که با کیک تولدش گرفته مرور می کنیم
+ اخی این چقدر خوب شده ببین چه بانمکی اخه
_ چندسال دیگه که این عکسم رو ببینی می گی اخی چقدر کوچولو و گوگولی بودی
+ آره حتما دلم برای این روزات تنگ میشه
_ خب پس بیا لذتش رو ببر و با من کیف کن و هی بغلم کن و باهم بازی کنیم
غش غش می خندم و ادامه میده
ببین چجوری می خندونمت خب بیا از همین لحطه کیف کن و نگو برو درسات رو بخون و شبا هم بیام بغلت بخوابم
ریسه میرم از خنده و میگم فعلا پاشو برو حموم
امسال قرار نبود مهمونی تولد داشته باشه و چون روز تولدش چهارشنبه میشد، قرار شد کیک دلخواهش رو سفارش بدیم و با دوستای مدرسه یک تولد مجازی بگیره و شبش هم دایی ممر اینا بیان پیش مون و کیک رو بخوریم اما...
مدرسه تصمیم گرفت از 27 دی تا 3 بهمن رو تعطیلات زمستونی اعلام کنه و به مدت یک هفته کلاس های مجازی رو تعطیل کنه
دو روزش رو رفتیم دیزین و به جبران این فاجعه یک دونه کیک کوچولو هم با خودمون بردیم و بالای کوه ها و اونجا شمع تولد فوت شد.. روز قبل از تولدش هم که هوای تهران بالاخره تمیز و خوشرنگ شده بود به پیشنهاد یکی از دوستای ستی و به همراه دوتا دیگه از دوستان صمیمیش حدودای طهر که آفتاب بود رفتیم کناردریاچه انجا دوستاش غافلگیرش کردن و براش کیک آورده بودن و خلاصه یکبار هم کنار دریاچه شمع هاش رو فوت کرد و آرزو کرد و بادکنک هوا کرد
اما خب نمیشه که آدم دقیقا روز خود تولدش شمع فوت نکنه که.. در نتیجه روز چهارشنبه هم بطور مجازی با ماجونش و دوست جونش از مشهد.،یک تولد گرفت و بازم شمع فوت کرد و آرزو کرد
کیک درخواستی مورد نطر رو با دو روز تاخیر گرفتیم که هم یک جشن تولد با دایی ممرش بگیره و هم اینکه کیک رو برش نزدیم و نگهش داشتیم تا امروز (شنبه) که باهاش سرکلاس مدرسه و با همکلاسی هاش یک تولد مجازی بگیره
الانم اتاقش رو تزئین کرده و لباس تولدش رو پوشیده و با کیکش نشسته جلوی لپتاپ
جالب اینجاست که بعد از این همه شمع فوت کردن، دیشب میگه بزار بشمارم ببینم چند روز مونده تا تولد دوازده سالگی...
بعدم اضافه می کنم مامان بنطرت واسه دوازده سالگی چه کیک و لباسی داشته باشم....و من فقط با تعجب نگاهش می کنم
پ. ن1: سپهر خیلی صبوری بخرج داد و توی هیچ کدومش نزد توی ذوق ستی و نگفت این مسخره بازی ها چیه. انگار بزرگ شده پسرم
پ. ن2: عوضش دایی ممر فرمودن این دخترت سوراخ کرد مارو با این همه عکس تولد گذاشتن ( آخه هربار عکس پروفایل واتساپش رو عوص می کرد)
این سریال توی خونه ی ما طرفدار داره آخه خودمون خیلی طرفدار بازی هستیم و وقتی چند نفر دورهم جمع میشیم یا دایی ممر میاد یک بازی انجام میدیم و معمولا سپهر بازی های جذابی بهمون معرفی می کته و حتی گاهی چهارتایی بازی هایی مثل Azul یا سیزده سرنخ یا... انجام میدیم و خلاصه که طرفدار بازی جمعی هستیم و واسه همین این سریال بین هرچهارتامون محبوب هست
حالا این وسط َستی عاشق چشم و ابرو و استایل جناب حسین مهری شده و بهم میگه خیلی خوشگله و باهوش هم هست و وقتی حرف میزنه من چشمام قلب قلب میشه و کاش زودتر بزرگ بشم که با اسب تک شاخ بیاد باهام ازدواج کنه
من باتعجب نگاهش می کنم و میگم خب فقط چون خوشگله، دلت می خواد باهاش ازدواج کنی شاید بداخلاق بود و میگه نه آخه به این قیافه نمیاد بداخلاق باشه و بعد چشماش رو می بنده و میگه کاش زن نداشته باشه
این دنیا یک کم برام عجیب و ناشناخته هست آخه خودم اینجوری نبودم و زیادی واقع بین و عقل محور بودم و کلا هم فقط سرم توی درس و کتاب بود.. امیدوارم بتونم دنیاش رو بهتر بشناسم و بتونم کمکش کنم از دنیای زیادی رویایی و احساسی دخترونه یک کمی فاصله بگیره و یک مقدار عاقلانه تر و منطقی تر فکر کنه و تصمیم بگیره
پ. ن: البته سلیقه ی ظاهریش رو می پسندم و جناب مهری انصافا خوش چهره هست