موبایل ستی خیلی قدیمی هست و درواقع موبایل سابق من بود که وقتی جدید خریدم اینو دادیم به ستایش و خب همون موقع هم که دست من بود یک ایراداتی داشت و واسه همین عوضش کردم و دیگه الان خیلی بدتر شده و هی هنگ می کنه و خاموش میشه و عمر باطریش بشدت کوتاه هست و چندتا گیر و گور دیگه و خب وقتی به من اینا رو میگه من بهش جواب میدم برای تو خیلی هم خوبه و کافیه.... چندوقت هست که این هنگ کردن ها روی مخش رفته و از من نامید شده و رفته سراغ پدرش و خب پدرجان طبق معمول ناز دختر کوچولوش رو کشیده و گفته اخی خب زودتر می گفتی اصلن چجوری با این موبایل خراب این چندوقت سرکردی و خودم یکی نو برات میخرم و راست میگه بچه و هیچ وقت موبایل برای خودش نداشته و همیشه کهنه ی یکی دیگه رو بهش دادیم و البته اینجای کار من گفتم این بچه یازده سالش هست و تا قبل از کرونا نیازی به موبایل نداشته در نتیجه حس ترحم بهت دست نده که واااای دخترم ( ایشششش بخدا)..... خلاصه که همسرجان در نقش پدر حامی دختر کوچولوش ظاهر شد و گفت باید براش موبایل بگیریم و ستی هم که در پوست خودش نمی گنجید دوید سمت موبایل کهنه اش و عکس یک قاب جینگل تک شاخی رو به باباش نشون داد و گفت پس لطفا برای این قاب، موبایل بخر 
به سپهر میگم حالا که دارم واسه خواهرت سفارش قاب میدم تو هم بیا و ببین و اگر می خوای واسه تو هم یک قاب جدید بگیرم و اونم یک نگاه به قاب ها می اندازه و میگه خودت چی فکر می کنی واقعا بنطرت من همچین قاب هایی می پسندم (قاب موبایلش یک قاب ژله ای بیرنگ و ساده هست) بعدم ادامه میده از موبایلم و قابش راضیم
مامان توی آزمایش اخیرش کم خونی داره و توی فاصله ی شش ماهه بین دوتا آزمایشش ذخایر آهنش نصف شدن و مشهد که بودم با اصرار من (چون بشدت استرس کرونا گرفتن داره البته با توجه به دیابتی بودن و فشار بالاش حق داره) پیگیر این کم خونی اش بودیم و بعد از یافتن متخصص گوارش مورد اعتماد مامان و انجام آزمایش های تکمیلی، بهش توصیه ی آندوسکوپی و کولونوسکوپی کردو با توجه به عدم استقبال مامان، جناب دکتر فرمودن اوکی برو و بعد از عید بیا برای انجام اینکار... حالا که موعد مقرر شده یک روز میگه وقت نکردم برم وقت بگیرم و یک روز میگه رفتم مرکز آندوسکوپی و تعطیل بود و آخرش هم گفت اصن الان وصعیت قرمز هست و من به دلم نیست توی این اوضاع تو پاشی بیای مشهد و اصن بزار برای بعد
دیروز هم بابا زنگ زده و میگه بجای اینکه لوله بکنین توی دهن مامان تون توی این اوصاع کرونا، بفرستش بره سی تی اسکن بشه و میگم پدر جان این دوتا باهم خیلی متفاوت هست و نمیشه و بعد میگه اخه لوله میره توی ریه اش و یک وقت کرونایی میشه و میگم اصن کاری به ریه اش ندارن ها، بعد ادامه میده خب یک وقت اون شلنگ، گلوش رو زخمی می کنه و میگم این چه حرفیه داره میره پیش یک فوق تخصص گوارش و اون کارش رو خوب بلده و آخرش هم گفت اصن کروناست و همه جا توی مشهد تعطیل هستن
عاشق این زن و شوهر ترسو هستم که هرجور هست دلشون می خواد از زیر کار در برن
با دکتر مامان تماس گرفتم و نگرانی مامان بابت کرونا رو گفتم و اونم گفت اشکال نداره خیلی اورژانس نیست و بزار یکماه دیگه که یک کم وضعیت کرونا بهتر بشه و مامانت با دل آروم تری بیاد برای انجام کار
هیچی دیگه فعلا رفتن به مشهد رو عقب انداختم
واسه برادرزاده ی کوچولوی ندیده ام که دوماه دیگه دوساله میشه سفارش لباس مزون دوز دادم ( البته دوتا با دوسایز برای دوتا خواهر) و دیروز به دستم رسید و احساس می کنم کوچیک هست یعنی با توجه به عکسا و فیلم هایی که از برادرزاده کوچکترم دیدم، حسم میگه این براش کوچیک هست و کلی هم بابتش پول دادم هوفففف
دوتا اسباب بازی هم سفارش دادم که فردا میرسن و ایشالله اونا دیگه خوب باشن و بعدش دیگه باید برم پست و اینا رو براشون پست کنم تا موقع تولد برسه و ایشالله که سورپرایز بشن
خیلی حیفه توی این فصل از سال که پارک ها خوشگل و دلبرن باید بریم قرنطینه و همه شون بسته میشن
دچار افسردگی برگشت به خانه شدم
فردا برمی گردیم و از شنبه باید دوباره خودم غذا بپزم (گریه با صدای بلند)
این چمدون ها رو بگو... ایندفعه چون طولانی رفته بودم و تمام بساط کلاس های آنلاین بچه ها رو هم برده بودم. کلی وسیله دارم و واقعا جابجا کردن اینا انگیزه ی قوی می خواد که درحال حاضر بخاطر غم برگشت به زندگی روتین، ندارمش
دلم پیش مامان هست... این مدل زندگی کرونایی و قرنطینه ی طولانی مدت و استرس هاش بخاطر های ریسک بودنش، باعت یکسری مشکلات پزشکی شده که هم علت روحی روانی داره و هم جسمی
باید دوباره برگردم مشهد و پیگیر کارهای پزشکیش بشم و راضیش کنم برای یکسری کارها و چکاپ ها بیاد تهران
صبح که بیدار شدم برف شدیدی میبارید و رفتم سراغ سپهر تا بیدارش کنم برای کلاس های دانشگاهش و بعدم ستی رو صدا کردم که بیاد توی اتاق اینوری تا داداشش بره توی اتاق خواب بزرگتره که میز تحریر هم داره و کلاسش رو اونجا برگزار کنه
ستی هم خواب آلود اومد که بره توی اتاق وسطی و سرراهش چشمش افتاد به پنجره و گفت وااای آخ جون برف و اینجوری خواب از چشماش پرید
بابام از توی اتاق خودش و زیر پتو میگه اگر برف میاد بزار بچه ها بخوابن چون مدرسه رو تعطیل می کنن... گفتم وااا پدرجان چرا تعطیل کنن مگه می خوان حضوری برن مدرسه بعدم الان مشهد داره برف میاد و چه ربطی به تهران داره که مدرسه اونجاست
بابا جان می فرمان خب اگر اینجا برف بیاد حتما تهران هم میاد و سرد هست و باید مدرسه تعطیل بشه
ستی میگه کاش حرف بابا جون درست باشه و میگم بیخود دلت رو خوش نکن آخه الان چرا باید تعطیل تون کنن
سر ناهار هم بابا جان می فرمان ستایش دیگه عید شده نمی خواد بری سرکلاس ها خسته میشی... من همینجور فقط باباجان رو نگاه می کنم و بابا ادامه میدن آخه من نمی فهمم کی هفته آخر اسفند میره مدرسه خب بزارن بچه ها راحت باشن دیگه... ستی قیافه ی مظلوم به خودش میگیره و میگه آره واقعا و اصن من از فردا دیگه نمیرم سرکلاس هام
پدرجان سال های قبل هم هروقت اخبار می گفت تهران برف اومده به من پیام میداد که بچه ها رو بیدار نکن و مدرسه تعطیل میشه و اگر می گفتم تعطیل نیست می گفت خب تو نفرست شون توی این برف گناه دارن.... وقتی هوا آلوده میشد هم باز پیام میداد هوا آلوده است و مدرسه نفرستشون... وقتی میدید دمای هوای تهران زیر صفر شده باز پیام میداد هوا سرد هست و بچه ها رو نفرست مدرسه
خلاصه که اگر به پدرجان من بود این دوتا نصف سال رو نباید مدرسه میرفتن
تازه این جریانات سر مشق نوشتن هم هست و هروقت ستی غر میزنه که امروز تکالیف زیاد هست پدرجان سریع میگن خب ننویس دخترم خسته میشی و به معلمت بگو زیاد بود و من هم همیشه فقط پدرجان رو نگاه می کنم و یک چشم غره ی ریز به ستی میرم که حساب کار دستش بیاد
سپهر داره برامون یک نوع سالاد جدید درست می کنه و میگه پیمانه یک چهارم می خوام.. دو دقیقه بعد میگه پیمانه ی یک دوم داریم؟... یک دوم قاشق چایخوری هم پیمانه داره؟
میگم عزیزم مگه داری کیک می پزی... سالاد هست دیگه سخت نگیر و چشمی بریز و می فرمان کار مهندسی هست و باید دقیق باشه... ستی زیر لبی میگه ایششش مهندس حالا خوبه ترم دوم هست
پ. ن1: امسال بیشتر از هرسالی خبر مرگ شنیدم... مرگ هایی که شوکه ام کردن... جوون هایی که پر از آرزو و سرزندگی بودن
به خانواده هایی فکر می کنم که زندگی شون از این رو به اون رو شد و بچه هایی که بی پدر شدن ( توی همه ی این موارد عزرائیل سراغ آقایون و پدرها رفته بود)
پ. ن2: دوست داداش خارج نشین در سن 39 سالگی و با داشتن یک کوچولوی شش ساله در عرض یک هفته براثر کرونا فوت کرد و همه مون رو شوکه کرد. چندسالی بود که برگشته بودن ایران و توی شهر پدری مشغول به کار و تدریس بود. حیف
پنج صبح با صدای شرشر بارون بیدار شدم و حالا دیگه خوابم نمی بره
یک کم رفتم اینستاگردی و دیدم ساره (همون گیلاسی خودمون) یک پست گذاشته و فراخوان داده هرکی وبلاگ می نوشته بیاد خودش رو معرفی کنه و خوندن کامنت های زیرش کلی خاطرات برام زنده کرد
از بین وبلاگ هایی که دیگه به روز نمیشن دلم برای آیدا و پزشک قانونی و پرسیسکی وراج و زن بابای امروزی تنگ شده
پ. ن :از وقتی این خونه مون توی مشهد به سیستم اگو وصل شده هروقت بارندگی میشه دستشویی مون یک بوی نامطبوعی میده الان بوی کله پاچه میده.. حالا سرصبحی هوس کله پاچه کردم
کلاس آنلاین آلمانی ثبت نام کردم و موقع معارفه، استاد از همه می پرسید هدف تون از یادگرفتن آلمانی چی هست و همه هدف شون مهاجرت بود و فقط من بودم که گفتم می خوام با برادرزاده ها راحت تر ارتباط بگیرم و از همون موقع به عمه خانوم گروه معروف شدم
حالا البته اینکه این دوتا بچه ( سپهر و ستایش) مشتاق یادگیری این زبان شدن هم بی تاثیر نبوده و حتی این نکته که شاید سپهر رفت به یک کشور آلمانی زبان و اونوقت در مسافرت ها و سرزدن بهش شاید این زبان به کارم بیاد هم موثر هست هرچند شازده کعبه ی آمالش، ینگه دنیاست و من هی توی دلم آرزو می کنم بجای اون شیطان بزرگ، یک کم نزدیک تر و توی همین قاره ی سبز بره و واسه همین هم هست احساس می کنم بغیر از اون انگلیسی شکسته و بسته ای که بلدم یک کم هم آلمانی یاد بگیرم بد نیست
خلاصه که عمه خانوم هستم و نیم ساعت دیگه جلسه ی سوم کلاسم شروع میشه :)
غلت میزنه و می چرخه سمت من، میگه صبح بخیر، تو هم بیدار شدی؟
+ آره مامان جان بیدارم
_ دیشب چندتا خواب خوب دیدم
+ چه عالی تعریف کن ببینم
_ خواب دیدم برام یک اسباب بازی جدید خریدی
می خندم و میگم حالا چی بود
+ شبیه اسلایم نرم و لطیف بود ولی اسلایم نبود بعدشم خواب دیدم بهار اومده
_ کدوم بهار ؟ منطورت فصل بهار هست
+ نه، بهار همونی که باباش مریض هست
_ اهان خب چی خواب دیدی
+ خواب دیدم اومده پیش من بعد باباش براش نامه داده که نقاشی صورت بهار رو کشیده و یک چیزی نوشته بود ولی یادم نیست... مامان حال باباش خوب میشه
بغضم رو فرو میدم و میگم اره خوب میشه
پ. ن: تازه از خواب بیدار شده بودم و طبق عادت تا بقیه بیدار بشن موبایلم رو برداشته بودم تا چک کنم ببینم توی این مدت خواب، دنیا چه خبر بوده که با اون خبر دردناک و پیام های تسلیت رو به رو شدم.. داشتم عکسا و پیام هایی که خودش همین چند وقت پیش توی گروه گذاشته بود رو مرور می کردم که ستی بیدار شد
آه
اون دوستمون که چندماه پیش توی این پست راجع به بیمار شدنش گفتم الان حالش اصلن خوب نیست و دلم برای اون همه سرزندگی و نشاط اش ..مدل زندگی سالمش و توجه ویره اش به طبیعت ...عشق به حانواده اش و ارتباط زیبا و خاصش با پسر نوجوونش و دختر کوچولوش ..واسه دغدغه های اجتماعیش و تلاشش برای قشنگ تر و شادتر کردن دنیای اطرافش ..می سوزه و قلبم فشرده میشه و دوباره ان چراهای لعنتی میان سراغم
خلاصه که تلخم و انگار پایان این ماجرا قرار نیست ختم به خیر بشه
امروز راهیم و کاش با دلی شادتر و خیالی راحت تر تهران رو ترک کنم
جواب تست pcr هرسه تامون رو دیروز گرفتم و منفی بود و یک شیشه بزرگ الکل هم برداشتم تا کوپه مون رو حسابی ضدعفونی کنم
توی این برنامه ی ببین TV که چهارشنبه شب ها پخش میشه چند شبی هست که یک خانوم از افغانستان هم توی برنامه شون شرکت می کنه و من عاشق مدل حرف زدنش و لهجه اش شدم
امروز هم توی صفحه ی اینستاگرام جناب پورناظری یک ویدئو از شعرخوانی جوانی افغان که در حضور استاد سایه داره یکی از شعرهاش رو می خونه دیدم
بازم عاشق لهجه اش و مدل شعرخوندش و البته شعرزیباش شدم
ادامه ی مطلب، متن شعر هست
من عاشق شعر ارغوان جناب سایه و داستان پشت اون شعر هستم
ادامه مطلب ...