بابا امروز واکسن زد و من کلی ذوق کردم
همین خبر کوتاه که توی گروه خانوادگی واتساپ گذاشتن کلی منو خوشحال کرد
امیدوارم زودتر هردوتاشون هر دو دوز رو بزنن و با خیال راحت تر بشه دیدشون و بیارمشون یک مدت تهران پیش خودمون
بهش میگم خب عزیزم یک کوچولو بیشتر و بهتر بخون که دو ونیم نمره غلط نداشته باشی ببین دیروز من چقدر گفتم برو بخون و تو گفتی خوندم و بسه و جواب میشنوم مامان جان حرص نخور و به منم استرس نده بجاش نیمه ی پر لیوان رو ببین و تصور کن اگر فقط دو و نیم نمره درست نوشته بودم چی میشد
پ. ن:این هفته، آخرین هفته ی مدرسه و امتحانات هست و مادر و دختر یک نفس راحت خواهیم کشید
روزی تقریبا ده کیلومتر پیاده روی می کنم
عصرها با عروس جان یک دور مسیر پیاده روی پارک پردیسان رو میریم و صبح ها هم خودم برای خرید روزانه که از خونه بیرون می رم، پیاده میرم و ماشین نمی برم و همه اش بخاطر اینه که پنج کیلو لاغر بشم تا با طیب خاطر بشینم و عصرونه های مفصل بخورم یعنی کل هدفم همینه... همینقدر تباه
منظورم از عصرونه، انواع آش، انواع دلمه، چای با شیرینی های نان سحر (مخصوصا اون کلوچه دارچینی هاش یا شیرینی قایقیش) نون بربری داغ با پنیر و گوجه و خیار و سبزی خوردن (این دیگه جزو خوراکی های بهشتی هست بخدا) و... است. اون سه نقطه رو هم گذاشتم شاید چیزی یادم رفته باشه و بشه بعدا اضافه کنم
کاش اردیبهشت دوماه بود یا حتی سه یا چهار ماه... حیف این ماه دلبر نیست آخه.... اینقده هوا قشنگ و دلچسبه و اینقده طبیعت توی این ماه زیباست که اصلن نمی فهمم اون هفت کیلومتر پارک، کی تموم میشه
می دونستین خلفای عباسی وقتی یاران امام حسن عسگری رو دستگیر می کردن اونا رو به راه چپ هدایت می کردن
میگم آخه مادرجان قاعدتا آزار و اذیت شون می کردن یا شکنجه می دادن دیگه راه چپ نداریم که بخوان به اونجا هدایتشون کنن و میگه خب همون میشه دیگه ،راه چپ میشه آزار و اذیت و منم منظورم همین بوده
رفتم سمت خونه ی عروس جان که باهم توی پارک شون یک کم راه بریم و حال و هامون عوض بشه و میگه امروز چی کار کردین و گفتم هیچی مثلا خواستیم زن و شوهر باهم بریم پیاده روی که وسط راه بحث مون شد و هرکی برای خودش رفت پیاده روی
می خنده میگه اتفاقا ماهم امروز بحث مون شد و واسه همین اومدم بیرون که هوام عوض بشه
بهش میگم بیخیال آقایون... (چندتا فحش بود فقط جهت خالی شدن) هستن
میگه اخه مشکل از خودم هم هست و نمی تونم حرفم رو درست بهش بزنم و قانعش کنم و توی بحث کم میارم
میگم چقدر شبیه منی
میگه واقعا؟! ولی من همیشه فکر می کردم شما خیلی قوی هستین و خیلی وقت ها راحت می تونین این دایی ممر رو قانع کنین در صورتی که من نمی تونم
میگم عزیزم اون ربطی به توانایی تو نداره اون از... ( شرمنده دیگه بازم فحش بود) آقایون هست که حرف خواهر و مادرشون رو می پذیرن ولی حرف زنشون رو نه...ایشششش بهشون... کاش وقتی بچه بودیم دوتا پس گردنی بیشتر میزدم به این ممرخان
وقتی برمی گشتیم سمت خونه هردوتا مون لبخند روی لبمون بود و دیگه آروم بودیم.... جدی چی توی این درد و دل کردن های زنونه هست که آدم رو اینجور آروم میکنه
ستی امتحان داره و وسط کار میاد سراغ من که
_ مامان ،سامانیان چه قرنی منقرض شدن؟
+ نمی دونم بعدم تو مگه امتحان نداری؟ برو سر امتحانت و تقلب نکن
_مامان توروخدا... اینجوری بهتر یاد میگیرم ها ببین دفعه ی پیش که حوادث رو از ماجون پرسیدم با کدوم ث هست و اون جواب داد از اون موقع توی ذهنم مونده
+ اگر درست درس بخونی از این مشکلات پیش نمیاد، الانم برو و چک و چونه نزن که نمیشه
یکدفعه چشمش میوفته به پدرجانش که پشت لپ تاپش مشغول دورکاری هست و میره سمت اون
_ بوبی ( وقتی می خواد خودش رو لوس کنه باباش رو اینجوری صدا میزنم) تو می دونی سامانیان چه قرنی منقرض شدن؟
* دخترم برو کتابت رو بیار تا باهم یک نگاهی بهش بکنیم
من با عصبانیت میگم امتحان داره و جواب رو بهش نگو... همسرجان هم می فرمان قصد یادگیری هست و خب وقتی اینجوری بهتر یاد می گیری و تو ذهنش می مونه چرا انجام نده
ستی با ذوق کتابش رو میاره و خطاب به باباش میگه فکر کنم درس بیستم در موردش گفتن و باهم درس بیستم رو باز می کنن و مرور می کنن و جوابش رو پیدا می کنن و ستی با ذوق میره که بنویسه
من یک کم غر میزنم و همسرجان هم یک کم سخنرانی می کنه که هدف از همه ی اینا فقط یادگیری هست و سخت نگیر
ستی دوباره از اتاقش بیرون میاد و میگه بوبی فردا هم دورکاری؟ و باباش جواب میده نه باید برم سرکار و ستی جواب میده کاش این هفته کلا دورکار بودی آخه این هفته هر روز امتحان دارم
موبایل ستی خیلی قدیمی هست و درواقع موبایل سابق من بود که وقتی جدید خریدم اینو دادیم به ستایش و خب همون موقع هم که دست من بود یک ایراداتی داشت و واسه همین عوضش کردم و دیگه الان خیلی بدتر شده و هی هنگ می کنه و خاموش میشه و عمر باطریش بشدت کوتاه هست و چندتا گیر و گور دیگه و خب وقتی به من اینا رو میگه من بهش جواب میدم برای تو خیلی هم خوبه و کافیه.... چندوقت هست که این هنگ کردن ها روی مخش رفته و از من نامید شده و رفته سراغ پدرش و خب پدرجان طبق معمول ناز دختر کوچولوش رو کشیده و گفته اخی خب زودتر می گفتی اصلن چجوری با این موبایل خراب این چندوقت سرکردی و خودم یکی نو برات میخرم و راست میگه بچه و هیچ وقت موبایل برای خودش نداشته و همیشه کهنه ی یکی دیگه رو بهش دادیم و البته اینجای کار من گفتم این بچه یازده سالش هست و تا قبل از کرونا نیازی به موبایل نداشته در نتیجه حس ترحم بهت دست نده که واااای دخترم ( ایشششش بخدا)..... خلاصه که همسرجان در نقش پدر حامی دختر کوچولوش ظاهر شد و گفت باید براش موبایل بگیریم و ستی هم که در پوست خودش نمی گنجید دوید سمت موبایل کهنه اش و عکس یک قاب جینگل تک شاخی رو به باباش نشون داد و گفت پس لطفا برای این قاب، موبایل بخر 
به سپهر میگم حالا که دارم واسه خواهرت سفارش قاب میدم تو هم بیا و ببین و اگر می خوای واسه تو هم یک قاب جدید بگیرم و اونم یک نگاه به قاب ها می اندازه و میگه خودت چی فکر می کنی واقعا بنطرت من همچین قاب هایی می پسندم (قاب موبایلش یک قاب ژله ای بیرنگ و ساده هست) بعدم ادامه میده از موبایلم و قابش راضیم
مامان توی آزمایش اخیرش کم خونی داره و توی فاصله ی شش ماهه بین دوتا آزمایشش ذخایر آهنش نصف شدن و مشهد که بودم با اصرار من (چون بشدت استرس کرونا گرفتن داره البته با توجه به دیابتی بودن و فشار بالاش حق داره) پیگیر این کم خونی اش بودیم و بعد از یافتن متخصص گوارش مورد اعتماد مامان و انجام آزمایش های تکمیلی، بهش توصیه ی آندوسکوپی و کولونوسکوپی کردو با توجه به عدم استقبال مامان، جناب دکتر فرمودن اوکی برو و بعد از عید بیا برای انجام اینکار... حالا که موعد مقرر شده یک روز میگه وقت نکردم برم وقت بگیرم و یک روز میگه رفتم مرکز آندوسکوپی و تعطیل بود و آخرش هم گفت اصن الان وصعیت قرمز هست و من به دلم نیست توی این اوضاع تو پاشی بیای مشهد و اصن بزار برای بعد
دیروز هم بابا زنگ زده و میگه بجای اینکه لوله بکنین توی دهن مامان تون توی این اوصاع کرونا، بفرستش بره سی تی اسکن بشه و میگم پدر جان این دوتا باهم خیلی متفاوت هست و نمیشه و بعد میگه اخه لوله میره توی ریه اش و یک وقت کرونایی میشه و میگم اصن کاری به ریه اش ندارن ها، بعد ادامه میده خب یک وقت اون شلنگ، گلوش رو زخمی می کنه و میگم این چه حرفیه داره میره پیش یک فوق تخصص گوارش و اون کارش رو خوب بلده و آخرش هم گفت اصن کروناست و همه جا توی مشهد تعطیل هستن
عاشق این زن و شوهر ترسو هستم که هرجور هست دلشون می خواد از زیر کار در برن
با دکتر مامان تماس گرفتم و نگرانی مامان بابت کرونا رو گفتم و اونم گفت اشکال نداره خیلی اورژانس نیست و بزار یکماه دیگه که یک کم وضعیت کرونا بهتر بشه و مامانت با دل آروم تری بیاد برای انجام کار
هیچی دیگه فعلا رفتن به مشهد رو عقب انداختم
واسه برادرزاده ی کوچولوی ندیده ام که دوماه دیگه دوساله میشه سفارش لباس مزون دوز دادم ( البته دوتا با دوسایز برای دوتا خواهر) و دیروز به دستم رسید و احساس می کنم کوچیک هست یعنی با توجه به عکسا و فیلم هایی که از برادرزاده کوچکترم دیدم، حسم میگه این براش کوچیک هست و کلی هم بابتش پول دادم هوفففف
دوتا اسباب بازی هم سفارش دادم که فردا میرسن و ایشالله اونا دیگه خوب باشن و بعدش دیگه باید برم پست و اینا رو براشون پست کنم تا موقع تولد برسه و ایشالله که سورپرایز بشن
خیلی حیفه توی این فصل از سال که پارک ها خوشگل و دلبرن باید بریم قرنطینه و همه شون بسته میشن
دچار افسردگی برگشت به خانه شدم
فردا برمی گردیم و از شنبه باید دوباره خودم غذا بپزم (گریه با صدای بلند)
این چمدون ها رو بگو... ایندفعه چون طولانی رفته بودم و تمام بساط کلاس های آنلاین بچه ها رو هم برده بودم. کلی وسیله دارم و واقعا جابجا کردن اینا انگیزه ی قوی می خواد که درحال حاضر بخاطر غم برگشت به زندگی روتین، ندارمش
دلم پیش مامان هست... این مدل زندگی کرونایی و قرنطینه ی طولانی مدت و استرس هاش بخاطر های ریسک بودنش، باعت یکسری مشکلات پزشکی شده که هم علت روحی روانی داره و هم جسمی
باید دوباره برگردم مشهد و پیگیر کارهای پزشکیش بشم و راضیش کنم برای یکسری کارها و چکاپ ها بیاد تهران
صبح که بیدار شدم برف شدیدی میبارید و رفتم سراغ سپهر تا بیدارش کنم برای کلاس های دانشگاهش و بعدم ستی رو صدا کردم که بیاد توی اتاق اینوری تا داداشش بره توی اتاق خواب بزرگتره که میز تحریر هم داره و کلاسش رو اونجا برگزار کنه
ستی هم خواب آلود اومد که بره توی اتاق وسطی و سرراهش چشمش افتاد به پنجره و گفت وااای آخ جون برف و اینجوری خواب از چشماش پرید
بابام از توی اتاق خودش و زیر پتو میگه اگر برف میاد بزار بچه ها بخوابن چون مدرسه رو تعطیل می کنن... گفتم وااا پدرجان چرا تعطیل کنن مگه می خوان حضوری برن مدرسه بعدم الان مشهد داره برف میاد و چه ربطی به تهران داره که مدرسه اونجاست
بابا جان می فرمان خب اگر اینجا برف بیاد حتما تهران هم میاد و سرد هست و باید مدرسه تعطیل بشه
ستی میگه کاش حرف بابا جون درست باشه و میگم بیخود دلت رو خوش نکن آخه الان چرا باید تعطیل تون کنن
سر ناهار هم بابا جان می فرمان ستایش دیگه عید شده نمی خواد بری سرکلاس ها خسته میشی... من همینجور فقط باباجان رو نگاه می کنم و بابا ادامه میدن آخه من نمی فهمم کی هفته آخر اسفند میره مدرسه خب بزارن بچه ها راحت باشن دیگه... ستی قیافه ی مظلوم به خودش میگیره و میگه آره واقعا و اصن من از فردا دیگه نمیرم سرکلاس هام
پدرجان سال های قبل هم هروقت اخبار می گفت تهران برف اومده به من پیام میداد که بچه ها رو بیدار نکن و مدرسه تعطیل میشه و اگر می گفتم تعطیل نیست می گفت خب تو نفرست شون توی این برف گناه دارن.... وقتی هوا آلوده میشد هم باز پیام میداد هوا آلوده است و مدرسه نفرستشون... وقتی میدید دمای هوای تهران زیر صفر شده باز پیام میداد هوا سرد هست و بچه ها رو نفرست مدرسه
خلاصه که اگر به پدرجان من بود این دوتا نصف سال رو نباید مدرسه میرفتن
تازه این جریانات سر مشق نوشتن هم هست و هروقت ستی غر میزنه که امروز تکالیف زیاد هست پدرجان سریع میگن خب ننویس دخترم خسته میشی و به معلمت بگو زیاد بود و من هم همیشه فقط پدرجان رو نگاه می کنم و یک چشم غره ی ریز به ستی میرم که حساب کار دستش بیاد