یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

بنظرم چند ماهی اینجا رو بیخیال بشین مودم پایین هست  یا حوصله ندارم بروز کنم یا اگر مثل امروز هوس نوشتن به سرم بزنه فقط ناله و غم دارم اینقدر که دیگه حتی اینستام هم فهمیده و فقط ریلزهای خداحافظی با پس زمینه ی آهنگ های غمگین برام می زاره و یک وقت به خودم میام و می بینم اشک حتی از دماغم هم سرازیر شده خدایی چرا وقتی آدم گریه می کنه دماغ هم خودش رو قاطی می کنه 

سفارت بالاخره باز شد و به سپهر وقت داد و دیگه به تایم جدایی دارم نزدیک و نزدیک تر میشم 

وقتی دلنوشته و حرف های مادرهای دادخواه رو می بینم از خودم بدم میاد که اینجور بیتاب شدم چقدر مادر غمگین داریم توی این سرزمین 

دلار هزار تومنی رو خوب بخاطر دارم اونم نه بعنوان یک کودک بلکه بعنوان یک آدم بالغ و راستش این به من حس عجیبی میده حس حسرت ،حس پیری ،حس خشم ،حس غم و البته کلی آرزو که بر باد رفت به قول هایده جان ،تو نیمه راه زندگی دل من پر خونه 

پمپ بنزین ها چرا اینجوری شدن ؟! این صف های عجیب دیگه چیه 

هر ساعتی رفتم صف ها عجیب و طولانی بودن و امروز شش صبح توی صف بودم و هیچی از طول صف کم نشده بود و ساعت شش و چهل و پنج دقیقه نوبتم شد تا بنزین بزنم 

 ای که تموم نمیشه لج بازی هات زمونه 

با تک تک سلول های بدنم از تمام آدم های که همچین زندگی برامون ساختن متنفرم 

یعنی حتی همین قطع برق رو هم نمی تونن درست مدیریت کنند و طبق اون جدولی که خودشون دادن برق رو قطع کنن

هر دفعه سورپرایزمون می کنن 

امروز قرار بود ساعت سه برق بره ولی خب الان رفته و امیدوارم تا وقتی می خوام برم دنبال ستی برق بیاد وگرنه مجبورم با اسنپ برم 

خدایی وقتی توانایی مدیریت همچین چیزی ساده ای رو هم ندارن دیگه ماها نباید ازشون انتظار مدیریت کشور رو داشته باشیم واقعا انتظارات بیجایی داریم ایششش به ما 


این سفارت مسخره ی آلمان چرا عین آدم باز نمی کنه بابا جان ما توی شعار هامون مرگ بر انگلیس گفتیم بعد سفارتش داره کار می کنه و ویزای دانشجویی صادر می کنه کسی با تو کاری نداشته تا الان که 

اصن شنیدی بگن مرگ بر آلمان، پس این لوس بازی ها چیه ،بیا و عین آدمیزاد باز کن و کار این دانشجوها رو راه بندازه 

ایششش بهت که اینقدر لوس و محافظه کاری 

سپهر قرار بود ترم قبل سر کلاس هاش توی آلمان باشه ولی خب سفارت باز نبود و دانشگاه هم بهش گفت اوکی هست و می تونی ترم بعدی بیای 

خب لعنتی ترم بعدی چیزی نمونده شروع بشه 

ستی میگه فکر می کنی کی داداش بره و میگم نمی دونم مادرجان ، تو هم براش نگرانی ؟ می فرمان نگرانی چی من منتظرم زودتر بره تا اتاقش رو تصاحب کنم و گفتم وا چی کار اتاق بچه داری تو خودت اتاق داری و ابدا فکرش رو هم نکن که دست به ترکیب اتاق دادشت بزنم .مبگه حالا وقتی اتاق خالی شد خودم دست به ترکیب بی ریختش می زنم 

دیگه اینجا دعوامون شد :)

دوستش دیروز ویزای انگلسیش اومد و قراره بزودی بره 

کاش انگلیس اینقدر گرون نبود

کاش سپهر هم زودتر از این بلاتکلیفی دربیاد 

چه روزهای تلخی رو می گذرانیم 

تلخ و سیاه و ترسناک 

کاش بعضی از شب ها هیچ وقت صبح نمی‌شدن

الان باید مشهد می بودم خیلی دلم اونجاست مخصوصا که فامیل جمع شده بودن ولی خب نشد 

دختردایی برام عکس دلمه بادمجانی که مامان درست کرده رو فرستاده و میگه خوب شد نبودی و بهم سهم بیشتری رسید و منم نوشتم نوش جانت و ایشالله همه اش گوشت بشه بچسبه به شکم و پهلوهات 

هرچی من چاق شدم اون نکبت لاغر و خوش فرم مونده کلن از این مدل آدم های خوشبخت هست که هرچی می خوره چاق  نمیشه 

دلم یک مسافرت حسابی می خواد ولی خب..

کاش میشد چشم بهم بزنم و ببینم امسال تموم شده البته اگر سال بعدی بدتر از امسال نباشه 


جنوب کشور مون چقدر مظلوم هستن شب تا صبح خواب ندارن 

همیشه هم که مشکل آلودگی هوا و کمبود آب و برق رو داشتن 

هوففف

دیروز برگشته خونه بدون هیچ کتابی و میگم بهتون جزوه و کتاب ندادن می فرمان چرا دادن ولی یادم رفت بیارم و جامونده روی میزم 

میگم می خوای بریم بیاریمشون می فرمان نه بابا مهم نیست حالا فردا می رم مدرسه و برشون می دارم 

بعد من چرا باید استرس سال یازدهم و نهایی رو داشته باشم خدایی

بعد همین فسقلی شب امتحان که میشه آه و ناله می کنه که چرا هرچی ژن خوب بوده جمع کردیم دادیم سپهر و هیچی برای اون نگه نداشتیم 

آخه بچه فقط استعداد که نیست یک کم توجه و تلاش هم لازمه بخدا 




یازدهم

امروز رسما ستی شده یازدهمی

همون دختر کوچولوی نمکی من که عاشق رنگ ددز (قرمز ) بود و در حالی که یک پیراهن سفید پوشیده بود و روی کله ی کچل دوست داشتنی اش کلاه لبه دار سفید گذاشته بود جلوی آینه می ایستاد و می گفت ببین چقدر ففیدم (سفیدم) و تنها چیزی سفید توی کل هیکل کوچولوش همون پیراهن و کلاه بود که در تضاد با رنگ برنزه ی پوستش بیشتر به چشم میومد حالا اونقدر تغییر کرده و بزرگ شده که خودم هم باورم نمیشه 

تعطیلات رو رفتیم سفر با چندتا از دوستان .دیدن غروب آفتاب کنار دریا و تماشای مه زیر پام از روی بالکن جزو بهترین قسمت های سفر بود

دلم برای اون روزهایی که از ته دل می خندیدم تنگ شده 


شماها هم هربار از خرید برمی گردین متعجب و عصبانی میشین ؟

یکدونه طی با سطلش از همون ها که هم جای شستشوی طی رو داره و هم خشک کن ،مارک ایرانی لیمون شده دوازده و نیم میلیون تومان ،مگه میشه آخه 


هنوز نفس می کشم

تقریبا یک هفته هست که متوجه شدم می تونم اینجا رو باز کنم 

فکر می کردم اینبار دیگه همه چیز از بین رفته تموم اون خاطرات و راستش شاید اولش ناراحت شدم اما بعد دیگه برام مهم نبود مثل خیلی چیزهای دیگه که دیگه برام مهم نیست شایدم چون از دستم کاری برنمیاد ،مغزم داره کمک می کنه که پاکش کنم و بهش فکر نکنم 

دیگه نمی خواستم بنویسم حس و حالش وجود ندارد راستش زندگی برام سخت می گذره خییلی سخت 

خیلی چیزها برام عوض شده انکار دیگه خودم رو نمی شناسم بشدت چاق شدم ،دلم می خواد تنها باشم تحمل جمع و بحث و گپ هایی که عموما میرسه به اتفاقات روز رو ندارم 

غبطه می خورم به تمام کسانی که تونستن برگردن به زندگی عادی 

عجیبه که تحمل دیدن زندگی عادی مردم توی اینستا رو ندارم و واسه همین کلن ترجیح میدم بازش نکنم 

خلاصه که حرفی برای گفتن نیست فقط وقتی کامنت خصوصی دکتر ربولی رو دیدم تصمیم گرفتم اینو بنویسم که بدونین همه مون زنده و سالم (البته قسمت سالمش رو مطمین نیستم ) هستیم