رابطه ی خواهر و برادر وارد مرحله ی جدیدی شده. سپهر صبورتر شده و با آرامش بیشتری با خواهرش رفتار می کنه سعی می کنه توی درس ریاضی به خواهرش کمک کنه و براش وقت می زاره و تمرین هایی رو که ستی نمی تونه حل کنه براش توضیح میده و اگر بارها و بارها یک چیز رو اشتباه کته بازم در کمال خونسردی دوباره و چندباره براش توضیح میده در عوضش ستایش ایرادگیرتر شده و هی سعی می کنه فرار کنه و هی میاد سراغ من که بهش کمک کنم و منم که بی اعصاب تا یک چیز رو یکبار بگم و متوجه نشه از کوره درمیرم و دعوامون میشه و بعد پشیمون میشم و میگم خب چرا نمیری سراغ سپهر اون که خیلی بهتر از من توضیح میده ولی خب اون روی لج باز ستی دلش نمی خواد از داداشش کمک بگیره... کلن ستی زودرنج تر شده و تا بگی بالای چشمت ابرو هست بهش برمی خوره خلاصه که انگار بحران نوجوانی سپهر رو پشت سر گذاشتیم و مال ستی شروع شده ولی خب یک مدل دیگه اش
پ. ن1: دوز دوم واکسن مون رو زدیم البته یک کم زودتر آخه من و همسر استرازنکا زده بودیم و صبر نکردیم دوازده هفته بشه و بعد از هشت هفته دوز دوم رو زدیم
پ. ن2: مامان روبراه هست و نتیجه ی آندوسکوپی و کولونوسکوپی خوب بود و موردی نداشت البته شنبه با نتیجه ی دقیق تر پاتولوژی میریم پیش دکترش... راستش دلم می خواد بدونم پس چرا لاغر شده و کاش رازش رو پیدا کنم و خودمم لاغر بشم
پ. ن3 :ستی یک لحطه هم از مامانم جدا نمیشه و شب ها هم کنار هم می خوابن دائم هم قربون صدقه ی هم میرن یک وابستگی عجیبی بهم دارن مطمئنم بعد از برگشتن مامانم تا چند روز ستایش اخلاق نخواهد داشت و گریه و زاری می کنه. از الان استرس اون روز رو دارم
مامان جان اول که بهانه آورد بزار یک هفته بگذره و بعد بریم دکتر و بعدش که یک هفته گذشت و می گفت نه بزار یک کم صبر کنیم تا داروهایی که داداش خارجی فرستاده برسه دستم و بعد با داروها بریم دکتر که به دکتر نشون بدم خلاصه که بازم صبر کردیم و دیگه دیروز و امروز بردمش هم متخصص قلب و هم گوارش و نهایتا رصایت داد که آندوسکوپی و کولونوسکوپی بشه و واسه شنبه صبح وقت گرفتم
جالبه هم توی مطب متخصص قلب و هم متخصص گوارش هی به دکترها می گفت مگه گلورنتا لاغر نمی کنه خب منم واسه همین لاغر شدم دیگه، شما همین ها رو به دخترم بگو تا دست از سرم برداره و هردوتا دکتر هم گفتن درسته که لاغر می کته ولی محض احتیاط باید کولونوسکوپی و آندوسکوپی بشین
دکتر گوارش خیلی با حوصله برای مامانم توضیح داد که چرا بهتره این درمان تشخیصی رو انجام بده و بهش گفت خوابت می کنم و هیچی متوجه نمیشی و آخرشم گفت برام بگو چرا می ترسی و مامان هم توصیح داد چون مانی خدابیامرز (مادربزرگم) آندوسکوپی کرد و بعد از چندماه هم فوت کرد. بنده ی خدا آقای دکتر یک کم برای مامان توضیح داد و گفت نگران نباشه و مطمئنن دلیل فوت مادربزرگ، آندوسکوپی نبوده
تا شنبه امیدوارم پشیمون نشه
پ ن: خیلی دلم می خواست ستی هم واکسن بزنه و خیالم راحت تر بشه ولی چون متولد بهمن 88 هست دودل بودم برای واکسن زدن و آخرش به دکترش پیام دادم و ایشون گفتن یک کم صبر کنم تا دوازده سال ستی تکمیل بشه. ولی خب چندتا از همکلاسی هاش واکسن زدن و من جای مامان هاشون کلی ذوق کرذم
مامان توی این یکسال اخیر ده، دوازده کیلو وزن کم کرده خودش معتقده بخاطر تغییر داروی قندش هست و این داروی جدیدی که دکترش برای قندش نوشته باعث کاهش وزنش شده البته که مامان اضافه وزن داشت و کلن مامان تپلی صداش می کردم ولی الان دیگه اصلن تپل حساب نمیشه و از وقتی اومده تهران بهش میگم بیا اینجا پیش یک متخصص قلب و گوارش بریم. اولش که مخالفت کرد و گفت اومدم شماها رو ببینم و من رو برندار هی از این دکتر به اون دکتر ببر و بعدش راضی شد که بریم ولی گفت بزار حداقل یک هفته نفس بکشم و سیر ببینم تون بعد.
توی این هفته که میاد اول باید با یک آزمایشگاه هماهنگ کنم که بیان برای خون گیری در منزل (مامان همچنان می ترسه بابت کرونا به مراکز درمانی شلوغ بره) چون دکتر قلب مشهدش واسش چکاپ نوشته و بعد با جواب آزمایش های جدید بریم پیش دکترها
بطرز مسخره ای استرس دارم و هی فکرهای احمقانه به ذهنم میاد و امیدوارم واقعا این کاهش وزن فقط علتش تغییر دارو باشه
پ. ن: ستی از اینکه اول مهر پنجشنبه هست کلی ذوق کرد و تازه بعدش که فهمید پنج مهر هم تعطیله بیشتر خوشحال شد
به اینجای آهنگ که میرسه ناخودآگاه بغض می کنم. دیشب مامان رو برده بودم فواره های موزیکال ایران مال و برای بار چندم وقتی آهنگ ایران سالار عقیلی رو گذاشتن یک حس دوست داشتن و غصه باهم اومد سراغم. یادم میاد باراول که با سپهر رفته بودم و بهش گفتم توی این فضا و کنار رقص فواره ها با این آهنگ یک حس عجیبی بهم دست میده و سپهر هم جواب داد پس آهنگ ساز کارش رو درست انجام داده خب آهنگ یک کم تم حماسی داره و بایدم همچین حسی بهت دست یده
دیشب ماه هم خیییلی دلبر گونه بود و این حس رو تشدید می کرد
پ. ن:مامان و بابا بالاخره اومدن تهران. تمام اعضای خانواده ام غیر از ستی واکسن زدن
گاهی از یک کلمه اینقدر جاهای بی مورد استفاده میشه که مفهومش رو از دست میده. من اینجور مواقع میگم به اون کلمه خیانت شده
شما فرض کن رفتی آرایشگاه از همون دم درب یکی بهت میگه سلام عشقم مانتوت رو بده آویزون کنم. یک کم اونطرف تر ناخون کار در حالی که یک لیوان چای دستش هست میگه عشقم رنگ لاکت رو انتخاب کن تا بیام.اونور سالن خانومی که مو کوتاه می کنه خطاب به مشتری زیر دستش میگه عشقم ببین چطوره شده راضی هستی و جواب می شنوی واااای فی فی جون عشقم چقدر قشنگ شد ممنونم
داری با مامان یکی از همکلاسی های دخترت چت می کنی و آخرش میگی خداحافظ چی چی جون و اون تایپ می کنه شبت بخیر عشقم
خب آخه چرا همچین می کنین؟! الان دیگه واسه ی من عشقم معنی نداره. یک چیز هجو و بی هویت شده
دیروز یک کلیپ می دیدم از افغانستان که روی بیلبورد نوشته بودن آزادی ات مبارک هموطن
احساس کردم دوتا کلمه ی آزادی و هموطن رسما به فنا رفتن
نکنین توروخدا
این کلمه تازه داره برای من مفهوم پیدا می کنه آخه از کودکی هیچ وقت بیشتر از چهار یا نهایتا پنج سال یکجا نبودیم. خیلی وقت ها اقامت مون شاید دوسال بیشتر نمی شد
خودم هم از وقتی اومد تهران و اجاره نشین شدم خب هرچند سال محله عوض کردیم تا اینکه اینجا ساکن شدیم و الان نه سال میشه که توی این خونه هستیم... دیگه الان غیر از همسایه ها با پستچی و آقای سوپری محله مون هم سلام و احوال پرسی دارم. با آقای خشک شویی سرکوچه هروقت ببینمش احوال نوه اش رو که همسن ستی هست می پرسم و معمولن هم اون بهم یادآوری می کنه که از ده روز پیش یک لباس پیشش دارم و طبق معمول یادم رفته برم ازش بگیرم یا هروقت از جلوی الکتریکی رد میشم و آقای فروشنده و گاهی هم مامانش رو ببینم که حواس شون هست و مشتری ندارن یک گپ باهم می زنیم
هنوز با میوه فروشی توی کوچه روبرویی اخت نشدم آخه هی عوض میشه
خلاصه که این کلمه ی محله برای من تازه مفهوم پیدا کرده و دوستش دارم
چندوقت پیش دم مجتمع خونه ی دوستم، پسنچی مون رو دیدم و براش دست تکون دادم و با تعجب گفت مگه خونه تون رو عوص کردین و گفتم نه فقط اومدم یک سر به دوستم بزنم
محله مون رو دوست دارم
چندین سال پیش داخل ابروهام رو تتو کردم آخه بعصی جاهاش خالی بود و الان بعد از گذشت چندسال بدرنگ و زشت شدن... چند وقتی هست یکی خانومی رو که کار میکروبلیدینگ می کنه دنبال می کنم و از عکس کارهایی که می زاره خوشم میاد و خیلی شبیه ابروی طبیعی میشه... هی منتظر بودم کرونا تموم بشه تا برم پیشش و بعد هم که از تموم شدن کرونا مایوس شدم با خودم گفتم واکسن که بزنم میرم پیشش تا اینکه چند وقت پیش دیدم داره مهاجرت می کنه و از ایران میره
حالا تمام غصه ام اینه که هروقت واکسن زدم و خیالم راحت شد اونوقت پیش کی برم ابرو درست کنم (چقدر دلم برای اینجور غصه های دم دستی تنگ شده بود)
هفته ی پیش بطور اتفاقی یک صفحه پیدا کردم که مجموعه ای هست و کار زیبایی انجام میده و هر روز چندین عکس و ویدئو از کارهای ابروش میزاره ولی عیبش اینه که زیادی تیتیش هستن اصن نمی دونم چرا حس خوب ازشون نمی گیرم... یک مجموعه ی بزرگ با کلی کارمند شبیه هم و قرتی طور و یک عالمه دم و دستگاه خفن طور ولی من دلم یکجای ساده تر و مطمئن تر می خواد
کاش اون دختر یک کم دیرتر می رفت یا من زودتر واکسن میزدم
پ. ن: هرکسی رو که دور و برم می شناسم یا کرونا گرفته و یا واکسن زده
تقریبا تمام دوستان و اقوام مقیم در مشهد اونایی که واکسن هنوز نزدن، کرونا گرفتن از خفیف تا خیلی شدید و ناجور
فرشته ،همون که خودش هم مثل اسمش هست و برای کمک بهم واسه نظافت میاد خونه مون، امروز با چشمون اشکبار اومد
نگران دوتا خواهرزاده ی چهارده و پانزده ساله اش بود که در کابل زندگی می کنن نگران مادرش و برادرهایش
میگفت از ترس توی خونه خودشون رو حبس کردن... می گفت بهشون اعلام کردن هر خانواده که حداقل سه پسر داشته باشه باید یکی از پسرها رو به طالبان بده
دلم پیش خواهرش و خواهرزاده هاش موند... چه روزهای سختی رو دارن می گذرونن
می گفت پای تلفن درست حرف نمی زنن و نگرانن که شنود بشه
لعنت به این جبر جغرافیایی
پ. ن: عصری که داشتم بطور لایو توی پیج نیما ورزش می کردم در پس زمینه یک خانومی داشت آفتاب می گرفت و شنا می کرد
چقدر حس عجیبی بود... یکی راحت و با آرامش با بیکینی داره آفتاب می گیره و همون لحظه یکی دیگه اینور دنیا و توی پرتلاطم ترین منطقه ی دنیا، خودش رو توی خونه حبس کرده و اجازه ی خروج بدون همراهی یک مرد رو نداره کاش عدالتی بود
واسه اینکه حواس خودم رو چند ساعتی پرت کنم و از فکر و خیال بیام بیرون تراس رو آب و جازو کردم و گلدونام رو هم آب دادم و یک قالیچه ی کوچولو توش پهن کردم و امدم نشستم توی تراس (حالا همچین میگم آب و جارو کردم انگار چندمتر تراس هست ،یک فسقلی جا هستش) ولی خب درسته که چشمم روی گلها و آسمان نیمه ابری بود ولی بازم ذهنم و فکرم واسه خودش جولون می داد
ایندفعه پاشدم آشپزخونه رو بهم ریختم و ساعت ها مشغول تمیز کردن یخچال فریزر و آشپزخونه بودم و دیگه به هیچی فکر نکردم... لامصب حتما باید کار کنم تا ذهنم آزاد بشه و نمیشه مثل خارجی ها پا بندازم روی پا و بشینم روی تراس و چای بخورم و ذهنم آزاد باشه
اون یکی دختردایی که مشهد هست همراه با دخترش کرونایی شدن و خودشون رو توی اتاق حبس کردن که بقیه مبتلا نشن
خب ستی و نوه دایی باهم ارتباط خوبی دارن و در طول روز چندین ساعت توی واتساپ باهم گپ می زنن و نقاشی می کشن و بازی می کنن و حتی مشق های زبان شون رو می نویسن
اون روز واسه احوال پرسی زنگ زدم به دختردایی و میگه توی این ده روزی که توی اتاق حبس شده از ریز جزئیات زندگی من باخبر هست و می دونه ناهار چی می خوریم و کی میریم خرید و با سپهر کی بحثم میشه و به همسرجان چی میگم و حتی لباس مورد علاقه ی توی خونه ام چی هست و بعدم اضافه می کنه این مدت ده روز نتونسته یک فحش درست و حسابی به هرکی که دلش خواسته بده چون تا خواسته فحش بده یادش اومده که ممکنه الان من یا همسرجان ( البته اینجا اضافه کرد تو که مهم نیستی بیشتر همسرجانت) بیایم توی اتاق ستی و در جریان افاضاتش قرار بگیریم 
دختردایی کوچیکه بالاخره رفت و دایی جان حالش بهتر شد
مشهد اوضاعش اصلن خوب نیست و هرکسی رو که می شناسم درگیر کرونا شده و بدتر از همه اینکه دارو گیر نمیارن حتی سرم ساده
اینروزا من یا دارم تسلیت میگم یا آرزوی سلامتی و بهبودی می کنم... چرا اینجوری شده چرا روزهای بدمون تموم نمیشن
اینروزا خیلی سرحال نیستم و اوقاتم اکثر مواقع تلخ هست که البته فکر کنم همگانی هستش. کرونا و استرس هاش مثل نگرانی از مبتلا شدن خودت و عزیزانت و روند کند واکسیناسیون و نداشتن یک دورهمی و دیدن بزرگترها با خیال راحت، خونه نشین شدن به تبع همین کرونا.. کلی اخبار عجیب و نگران کننده ازاقصا نقاط ایران.. خب خیلی دلیل میشه واسه این فاز افسردگی پیدا کرد.. خیلی تلاش می کنم که خودم و خانواده ی کوچیکم رو از این فاز افسردگی دور کنم ولی سخته.. خوشحالم که بچه ها رو دارم و به بهونه ی اونا و با امید و آرزوهای اونا دارم زندگی می کنم
دختردایی جان که چند پست قبل براش اشک ریختم که داره میره و دلتنگش میشم فعلن بخاطر پدرش که کرونا گرفته و ریه هاش درگیر شده بلیطش رو عقب انداخته.. الان از ته دل آرزو می کنم کاش زودتر با خیال راحت بره و دایی جان روبراه بشه
سپهر توی این تعطیلات تابستون از سایت course ra، ماشین لرنینگ و مطلب رو برداشته داره توی کلاس هاش شرکت می کنه حالا که اون خوان ثبت نام رو گذرونده و بالاخره تونسته کلاس ها رو برداره، واسه شرکت توی کلاس وی پی ان می خواد و هی وسط کلاس وی پی ان، قطع میشه و میوفته بیرون... دنبال یک وی پی ان درست و درمون که روی لپ تاپ کار بکنه هستش. اگر سراغ دارین برام بنویسین لطفا
جناب تافته، نوار بهداشتی مخصوص نوجوان داره که تازگی ها کشفش کردم. علاوه بر سایز مناسبش یک کم جینگیل مستون هم هست و ستی ازش خوشش میاد و یک کم بهتر با این قضیه کنار میاد ( البته همچنان من براش تعویض می کنم ها)
می دونین وقتی ایرانی هستی حتی اگر ایران هم نباشی و مهاجرت کرده باشی با اخبار مربوط به ایران بیدار میشی و همونقدر غصه می خوری که اونی که توی ایران هست غصه می خوره شاید حتی بیشتر چون عذاب وجدان نبودن در این شرایط کنار عزیزانش رو داره... اینو توی اطرافیانم دارم می بینم
فکر کنم باید یک نسل بگذره تا بتونن راحت و بدون دغدغه و نگرانی از وقایع ناراحت کننده، به زندگی شون ادامه بدن. بچه هایی که اونجا دنیا بیان و اونجا بزرگ بشن