چندین سال پیش داخل ابروهام رو تتو کردم آخه بعصی جاهاش خالی بود و الان بعد از گذشت چندسال بدرنگ و زشت شدن... چند وقتی هست یکی خانومی رو که کار میکروبلیدینگ می کنه دنبال می کنم و از عکس کارهایی که می زاره خوشم میاد و خیلی شبیه ابروی طبیعی میشه... هی منتظر بودم کرونا تموم بشه تا برم پیشش و بعد هم که از تموم شدن کرونا مایوس شدم با خودم گفتم واکسن که بزنم میرم پیشش تا اینکه چند وقت پیش دیدم داره مهاجرت می کنه و از ایران میره
حالا تمام غصه ام اینه که هروقت واکسن زدم و خیالم راحت شد اونوقت پیش کی برم ابرو درست کنم (چقدر دلم برای اینجور غصه های دم دستی تنگ شده بود)
هفته ی پیش بطور اتفاقی یک صفحه پیدا کردم که مجموعه ای هست و کار زیبایی انجام میده و هر روز چندین عکس و ویدئو از کارهای ابروش میزاره ولی عیبش اینه که زیادی تیتیش هستن اصن نمی دونم چرا حس خوب ازشون نمی گیرم... یک مجموعه ی بزرگ با کلی کارمند شبیه هم و قرتی طور و یک عالمه دم و دستگاه خفن طور ولی من دلم یکجای ساده تر و مطمئن تر می خواد
کاش اون دختر یک کم دیرتر می رفت یا من زودتر واکسن میزدم
پ. ن: هرکسی رو که دور و برم می شناسم یا کرونا گرفته و یا واکسن زده
تقریبا تمام دوستان و اقوام مقیم در مشهد اونایی که واکسن هنوز نزدن، کرونا گرفتن از خفیف تا خیلی شدید و ناجور
فرشته ،همون که خودش هم مثل اسمش هست و برای کمک بهم واسه نظافت میاد خونه مون، امروز با چشمون اشکبار اومد
نگران دوتا خواهرزاده ی چهارده و پانزده ساله اش بود که در کابل زندگی می کنن نگران مادرش و برادرهایش
میگفت از ترس توی خونه خودشون رو حبس کردن... می گفت بهشون اعلام کردن هر خانواده که حداقل سه پسر داشته باشه باید یکی از پسرها رو به طالبان بده
دلم پیش خواهرش و خواهرزاده هاش موند... چه روزهای سختی رو دارن می گذرونن
می گفت پای تلفن درست حرف نمی زنن و نگرانن که شنود بشه
لعنت به این جبر جغرافیایی
پ. ن: عصری که داشتم بطور لایو توی پیج نیما ورزش می کردم در پس زمینه یک خانومی داشت آفتاب می گرفت و شنا می کرد
چقدر حس عجیبی بود... یکی راحت و با آرامش با بیکینی داره آفتاب می گیره و همون لحظه یکی دیگه اینور دنیا و توی پرتلاطم ترین منطقه ی دنیا، خودش رو توی خونه حبس کرده و اجازه ی خروج بدون همراهی یک مرد رو نداره کاش عدالتی بود
واسه اینکه حواس خودم رو چند ساعتی پرت کنم و از فکر و خیال بیام بیرون تراس رو آب و جازو کردم و گلدونام رو هم آب دادم و یک قالیچه ی کوچولو توش پهن کردم و امدم نشستم توی تراس (حالا همچین میگم آب و جارو کردم انگار چندمتر تراس هست ،یک فسقلی جا هستش) ولی خب درسته که چشمم روی گلها و آسمان نیمه ابری بود ولی بازم ذهنم و فکرم واسه خودش جولون می داد
ایندفعه پاشدم آشپزخونه رو بهم ریختم و ساعت ها مشغول تمیز کردن یخچال فریزر و آشپزخونه بودم و دیگه به هیچی فکر نکردم... لامصب حتما باید کار کنم تا ذهنم آزاد بشه و نمیشه مثل خارجی ها پا بندازم روی پا و بشینم روی تراس و چای بخورم و ذهنم آزاد باشه
اون یکی دختردایی که مشهد هست همراه با دخترش کرونایی شدن و خودشون رو توی اتاق حبس کردن که بقیه مبتلا نشن
خب ستی و نوه دایی باهم ارتباط خوبی دارن و در طول روز چندین ساعت توی واتساپ باهم گپ می زنن و نقاشی می کشن و بازی می کنن و حتی مشق های زبان شون رو می نویسن
اون روز واسه احوال پرسی زنگ زدم به دختردایی و میگه توی این ده روزی که توی اتاق حبس شده از ریز جزئیات زندگی من باخبر هست و می دونه ناهار چی می خوریم و کی میریم خرید و با سپهر کی بحثم میشه و به همسرجان چی میگم و حتی لباس مورد علاقه ی توی خونه ام چی هست و بعدم اضافه می کنه این مدت ده روز نتونسته یک فحش درست و حسابی به هرکی که دلش خواسته بده چون تا خواسته فحش بده یادش اومده که ممکنه الان من یا همسرجان ( البته اینجا اضافه کرد تو که مهم نیستی بیشتر همسرجانت) بیایم توی اتاق ستی و در جریان افاضاتش قرار بگیریم 
دختردایی کوچیکه بالاخره رفت و دایی جان حالش بهتر شد
مشهد اوضاعش اصلن خوب نیست و هرکسی رو که می شناسم درگیر کرونا شده و بدتر از همه اینکه دارو گیر نمیارن حتی سرم ساده
اینروزا من یا دارم تسلیت میگم یا آرزوی سلامتی و بهبودی می کنم... چرا اینجوری شده چرا روزهای بدمون تموم نمیشن
اینروزا خیلی سرحال نیستم و اوقاتم اکثر مواقع تلخ هست که البته فکر کنم همگانی هستش. کرونا و استرس هاش مثل نگرانی از مبتلا شدن خودت و عزیزانت و روند کند واکسیناسیون و نداشتن یک دورهمی و دیدن بزرگترها با خیال راحت، خونه نشین شدن به تبع همین کرونا.. کلی اخبار عجیب و نگران کننده ازاقصا نقاط ایران.. خب خیلی دلیل میشه واسه این فاز افسردگی پیدا کرد.. خیلی تلاش می کنم که خودم و خانواده ی کوچیکم رو از این فاز افسردگی دور کنم ولی سخته.. خوشحالم که بچه ها رو دارم و به بهونه ی اونا و با امید و آرزوهای اونا دارم زندگی می کنم
دختردایی جان که چند پست قبل براش اشک ریختم که داره میره و دلتنگش میشم فعلن بخاطر پدرش که کرونا گرفته و ریه هاش درگیر شده بلیطش رو عقب انداخته.. الان از ته دل آرزو می کنم کاش زودتر با خیال راحت بره و دایی جان روبراه بشه
سپهر توی این تعطیلات تابستون از سایت course ra، ماشین لرنینگ و مطلب رو برداشته داره توی کلاس هاش شرکت می کنه حالا که اون خوان ثبت نام رو گذرونده و بالاخره تونسته کلاس ها رو برداره، واسه شرکت توی کلاس وی پی ان می خواد و هی وسط کلاس وی پی ان، قطع میشه و میوفته بیرون... دنبال یک وی پی ان درست و درمون که روی لپ تاپ کار بکنه هستش. اگر سراغ دارین برام بنویسین لطفا
جناب تافته، نوار بهداشتی مخصوص نوجوان داره که تازگی ها کشفش کردم. علاوه بر سایز مناسبش یک کم جینگیل مستون هم هست و ستی ازش خوشش میاد و یک کم بهتر با این قضیه کنار میاد ( البته همچنان من براش تعویض می کنم ها)
می دونین وقتی ایرانی هستی حتی اگر ایران هم نباشی و مهاجرت کرده باشی با اخبار مربوط به ایران بیدار میشی و همونقدر غصه می خوری که اونی که توی ایران هست غصه می خوره شاید حتی بیشتر چون عذاب وجدان نبودن در این شرایط کنار عزیزانش رو داره... اینو توی اطرافیانم دارم می بینم
فکر کنم باید یک نسل بگذره تا بتونن راحت و بدون دغدغه و نگرانی از وقایع ناراحت کننده، به زندگی شون ادامه بدن. بچه هایی که اونجا دنیا بیان و اونجا بزرگ بشن
اینروزها که اخبار کرونا و بی آبی و بی برقی داغ هست و هرصفحه که باز می کنی از خوزستان میگه. من رو باخودش برده به زمان نوجوانیم همون موقع ها که یازده، دوازده ساله بودم و بخاطر شغل بابا. دوسال رفتیم خوزستان و توی یکی از شهرهای کوچیکش ساکن شدیم کلی خاطره ی خوب دارم و یک دوست خیلی صمیمی که دوستی مون تا الان ادامه داره
اون موقع ها دوتا داداش ها کوچک بودن و عشق فوتبال. یادم میاد که توی تابستان و زیر آفتاب داغ این دوتا می رفتن توی زمین های بازی اطراف خونه که البته یک زمین آسفالت بود و هروقت برمی گشتن به ته کفشهاشون قیر آب شده از آسفالت چسبیده بود ولی خب عشق فوتبال، گرما رو نمی فهمید ولی من سوسول تر از این حرفا بودم و حاصر نبودم از زیر کولر گازی اونورتر برم و معمولن یا دوست جان پیش من بود یا من خونه شون بودم که البته اونم دوتا داداش همسن برادرهای من داشت که اتفاقا همبازی همدیگه بودن
یادم میاد اولین بار که با مامان به بازار ماهی فروش ها رفته بودم از اون همه ماهی که روی یخ های بزرگ گذاشته شده بودن تعجب کردم و واقعا اون بازار برام جذاب بود حتی بوی عجیبش رو هم دوست داشتم
چندباری اهواز و کنار رود کارون رفته بودیم و باورم نمیشه که اون رودخونه با اون عظمت و اون همه آبش که روش کشتی حرکت می کرد الان به یک نهر نحیف تبدیل شده باشه
اون شهرک کوچولویی که ما توش ساکن بودیم یک دریاچه کوچولو و زیبا ذاشت و کلن هم شهرک سرسبزی بود... درسته که توی تابستان بی نهایت گرم بود و یکساعت بدون کولر گازی نمی شد نفس کشید ولی بازم شهرک با وجود نخل های خوشگل وسط بولوارش، زیبایی خاصی داشت و الان که تصاویر زمین های خشک و کارون بی جون رو می بینم احساس می کنم نکنه اون خاطرات کودکی من اشتباه بودن آخه مگه ممکنه اون رودخونه با اون عظمت، الان این شکلی باشه.. عکسایی که از دزفول و اهواز و سوسنگرد توی فضای مجازی می بینم با اون چیزی که توی خاطرم مونده زمین تا آسمون متفاوت هست
چه حیف
پ. ن: با نیما توی اینستاگرام ورزش می کنم و از وقتی من ورزش با نیما رو شروع کردم همسرجان دنبال شهلا یا شهره یا شرار می گرده برای ورزش ولی خب فایده نداره و پیدا نکرده و دیشب مجبورش کردم اونم بیاد با نیما ورزش کنه
توی دعواهای زن و شوهری ما، از جیغ و داد و هوار خبری نیست، البته اوایل بود ولی وقتی بچه دار شدیم که البته خیلی زود هم بچه دار شدیم، ترجیح مون این بود که بچه ها نگران نشن و توی خلوت باهم بحث می کردیم و خب قاعدتا هی باید مواظب می بودیم تن صدا بالا نره که انصافا کار سختی هم هست
یک مشکل اساسی که من توی بحت با همسرجان دارم اینه که خیلی خوب حرف میزنه و خیلی ماهرانه بحث رو اونجور که دلش بخواد پیش میبره و اصن رشته ی کلام از دستم خارج میشه و معمولن بعدش بیشتر از دست خودم عصبی میشم و چون فرصت پیدا نمی کنم حرف دلم رو بزنم خب توی دلم تلنبار میشه و گاهی دلم می خواد خفه اش کنم حیف که زورم نمیرسه
جدیدا یعنی این یکی دوساله راه حلش رو پیدا کردم و اونم دعوای پیامکی هست یعنی صبر می کنم بره سرکار و خونه نباشه بعد تند و تند براش پیامک های بلند و بالا می نویسم و البته که اونم جوابش رو میده ولی من اینقدر تند تند می نویسم و اونم چون سرش شلوغ هست دیر، پیام هاش رو چک می کنه و اینجوری تا بیاد جواب بده، خب من هرچی توی دلم بوده گفتم و یک آخیش بلند هم گفتم و دلم هم خنک شده و نشستم دارم چای می خورم که دینگ دینگ صدای موبایل میاد یعنی داره جواب میده اونوقت با یک لبخند روی لب جواب ها رو می خونم و روشون ریپلای میزنم و بحث ادامه پیدا می کنه.. منتها من دیگه همه ی اونچه دلم خواسته رو گفتم
پ. ن: فکر می کردم دیگه این موقع ها مامان دوز دوم واکسنش رو هم زده باشه و بتونم با خیال راحت برم مشهد پیش شون ولی خب تازه دوز اول رو دو روز پیش زده
واسه نوشتن این پست دو دل بودم علتش رو نمی دونم... شاید چون صحبت کردن راجع به همچین چیزی قبلن تابو بود و وقتی من بچه بودم حرفی راجع بهش زده نمیشد ولی از طرفی دلم می خواست اینجا بعنوان یک خاطره و بخشی از فرایند رشد ستی ثبت بشه.. شایدم علت های دیگه داره که هنوزم خودم نمی دوم خلاصه که این دودلی امروز کمرنگتر شد و حالا می خوام ثبتش کنم
من قبلن راجع به فرایند بلوغ و پر.. یو... د شدن واسه ستی تعریف کرده بودم و همون موقع هم با وحشت از من می پرسید که واقعا خون میاد... راستش کلن سپهر و ستایش یک ترس عجیبی راجع به خون دارن و حتی اگر دست شون ببره و خون بیاد خیییلی وحشت می کنن و دست و پاشون رو گم می کنن... چند وقت پیش یک روز جمعه در حالی که من داشتم صبحونه آماده می کردم و سپهر توی اتاقش مشغول درس خوندن بود و همسرجان هم سرش توی لپتاپش بود و داشت ایمیل کاری می زد.. ستی از توی دستشویی با فریاد و وحشت منو صدا کرد و رفتم دیدم لباس زیرش چندتا لک داره با آرامش بهش گفتم چیزی نیست و من که برات تعریف کردم و بزار الان برات پد میارم ولی ستی آروم نمیشد و یک ریز گریه می کرد و جیغ می زد
حالا سپهر و همسرجان با وحشت از پشت در دستشویی هی میگن چی شده چی شده
ستی رو محکم بغل کردم و بوسیدمش و گفتم نترس یک دقیقه آروم باش تا برات بیشتر توضیح بدم ولی از ترس فقط می لرزید
اون دوتا هم که پشت درب منو خل کردن از بس هی گفتن چی شده... آخرش سرم رو آوردم بیرون و گفتم پر... یو... د شده حالا یک دقیقه ساکت باشین ببینم چطوری می تونم آرومش کنم
دو ساعت توی دستشویی بودیم و آخرش باهم دوش گرفتیم و اومدیم بیرون... ولی ستایش هنوزم اشک می ریخت... باباش بوسیدش و گفت بیا باهم یک بازی فکری کنیم ولی گفت دوست نداره و رفت توی اتاقش و بازم گریه کرد... با خودم گفتم شاید بهتر باشه چند ساعت تنها باشه شاید بالاخره کنار بیاد... سپهر رفت توی اتاقش و بهش گفت این اتفاقی هست که برای همه دخترا میوفته پس نباید چیز عجیب و پیچیده ای باشه وقتی همه می تونن زنده بمونن پس تو هم می تونی و برات اتفاقی نمیوفته... آخه هی می گفت من می میرم و من نمی تونم تحمل کنم
این ماه، سومین ماهی هست که پر... یو... د میشه ولی هنوزم روز اول گریه می کنه و ابدا خودش به لباس زیرش یا پدش دست نمی زنه و من براش عوص می کنم حتی نگاه هم نمی کنه و چشماش رو می بنده وقتی می خواد لباس زیرش رو در بیاره.... این وحشت عجیبش نسبت به خون رو نمی دونم چجوری کنترل کنم... هنوز خیلی کوچولو هست و واقعا هنوز توی فاز کودکی هست... احتمالا باید از یک مشاور کمک بگیرم
از اون غروب هاست که دلم گرفته و دوست دارم یک دل سیر گریه کنم
کلی چرا می تونه داشته باشه از روند کند و مورچه وار واکسیناسیون و نگرانی برای مامانم تا خبر رفتن دختردایی کوچیکه، همونی که وقتی من اومدم تهران و وارد دانشگاه شدم اون تازه دنیا اومده بود، همون دختر کوچولوی عشقی که با خودم می بردمش خوابگاه و با دوستای خوابگاهی از حضور یک دختربچه ی بامزه کیف می کردیم... همون فسقلی که وقتی دو ساله بود مامان و باباش رفتن یک سفر زیارتی و اونو پیش من و مامان بزرگش گذاشتن و اون دوهفته یکی از بهترین تجربه هام بود..همونی که این اواخر و توی این دوران کرونای لعننی، پایه ی این بود که یکجا توی فضای باز جمع بشیم و بازی های دسته جمعی بکنیم.... دلم براش تنگ میشه ولی براش خوشحالم.... چیزی تا پروازش نمونده... کمتر از یکماه.... ستی کلی اشک ریخت و من با اشک دلداریش دادم و گفتم شاید تو هم رفتی پیش اون
لعنت به این غروب جمعه
یادمه اون اوایل زندگی یکبار با دایی ممر بحثم شده بود و همسرجان در تایید حرف من اومد وسط بحث و یکدفعه من رو کردم بهش که عزیزم شما دخالت نکن خواهر و مادر خودم هستن و خودم می دونم چجوری باهاشون کنار بیام و البته که همسرجان تصحیح کردن که خواهر نداری و ایشون برادرت هستن. ولی خب در اصل قضیه فرقی نمی کرد
الانم نمی دونم چرا حس می کنم خواهر و مادر خودشون هست و خودشون بلدن چجوری از پس هم بربیان و من جز اینکه نظاره گر باشم کاری از دستم برنمیاد
دایی ممر توی گروه خانوادگی مون اعلام کرد که الان تمام قوا دست مشهدی ها هست و قدرت مطلق رو دارن و واسه همین در اولین اقدام می خواد به عنوان یک مشهدی مقتدر درخواست انحلال مرکز دنیا ( زادگاه همسرجان) رو مطرح کنه 
بهش میگم عصری بریم پیش فلان دکتر متخصص قلب که وقتی تو توی بیمارستان بودی باهاش مشورت می کردم
میگه من دیگه حالم خوبه و دکتر بیمارستان هم گفت مرخصی و برو خونه و دیگه هیچ دکتری نمیرم
میگم خب مادرجان آدم با دوتا پزشک دیگه هم مشورت می کته و بعدم من به این پزشک خیلی مطمئنم و فلانی معرفیش کرده
جواب میده تو وسواس داری و من چیزیم نیست و تو دازی احساسی برخورد می کتی و یک کم منطقی باش و وقتی حالم خوبه و یک متخصص قلب هم منو چک کرده دیگه کافیه و من هیچ جا نمیرم
میگم الان کجای حرف من احساسی و غیر منطقی بود آخه، بهت میگم با یک متخصص دیگه هم مشورت کنیم، این کجاش غیرمنطقی هست
میگه همه جاش و در اتاقش رو می بنده
عصبی میشم و داد میزنم تو چرا اینقدر لجبازی بچه چرا منو حرص میدی باید همونجا توی بیمارستان ولت می کردم دیوونه.
لای در رو باز می کنه و میگه من هیچ جا نمیام تو هم نه خودت حرص بخور و نه منو حرص بده
از خونه میزنم بیرون و کلافه زنگ میزنم به همسرجان و با توپ پرمیگم این پسر دیوونه ات نمیاد بریم دکتری که براش وقت گرفتیم همسرجان میگه حالا چرا اینقدر عصبانی هستی. بزار خودم باهاش حرف میزنم تو فن مذاکره بلد نیستی و میگم باشه تو خوبی و قطع می کنم
نیم ساعت بعد همسرجان زنگ میزنه که پسرجانت لباس پوشیده و آماده هست برو برش دار ببر و به من ایمان بیاور... لبخند رو لبام میاد و میگم از بس دوتا تون کله شق و لجبازین، فقط خودتون می تونین خودتون رو بفهمین و قانع کنین
پ. ن1: این فقط یک بخش کوچیکی از سر و کله زدن با یک جوون هست و تازه الان بهتر شده و اون بحران نوجوونی رو پشت سر گذاشته. خواستم بگم سخت هست درک کردنشون و حرف زدن باهاشون و حتما این حس متقابل هستش