-
فقط یک خل می تونه یک همچین کاری بکنه
دوشنبه 11 آذر 1392 13:11
توی نیایشم و دارم با ستایش از کلاس باله برمی گردیم ستی عقب تقریبا خوابه و ضبط ماشین هم طبق معمول روشنه نزدیک خونه که می شم یکدفعه اهنگ شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم شروع می شه و منم حیفم میاد نصفه تموم بشه واسه همین تا اخر اتوبان به راهم ادامه می دم تا اهنگ تموم بشه بعدش دور می زنم می رم خونه ! پ.ن:نصف مهمونام...
-
آرشام
یکشنبه 10 آذر 1392 13:26
امروز برخلاف همیشه که ستایش رو ساعت ۱۱:۳۰ از مهد بر می داشتم ساعت ۱:۳۰ رفتم دنبالش اخه توی مدرسه ی سپهر جلسه اولیا با معلمشون بود و منم به مهدکودک سپردم که دیرتر میام و اگه ستایش دوست نداشت غذا بخوره اصرار نکنن ...بعد از جلسه با سپهر رفتیم مهدکودک ستایش و اونجا تا ستایش اومد گفتم ببین امروز با داداش اومدم دنبالت و...
-
در راستای نزدیک شدن به اومدن والده سلطان
شنبه 9 آذر 1392 13:09
با همسرجان نشستیم و داریم چایی می خوریم و منم درحالی که دارم خودم رو لوس می کنم می گم من رو بیشتر دوست داری یا مامانت رو ؟ اونم می گه هر سه تا تون ستایش رو یادت رفت بعد هم غش غش می خنده ولی من که می دونم ستایش رو بیشتر دوست داره هیییییییییییییع !!!
-
معیار زیبایی!!!
چهارشنبه 6 آذر 1392 13:06
توی مهمونی سپهر بین من و دایی ممر نشسته اونوقت من به سپهر می گم مامان جان هیچ می دونستی خیلی خوشگلی ...دایی ممر در حالی که چشماش از تعجب گرد شده خطاب به سپهر می گه مامانت داره جوک می گه یک وقت باور نکنی ها دایی...بعدشم به من می گه نه خداییش این پسر کجاش خوشگله ...منم گفتم ببین چه موهای خوش رنگی داره چشم و ابروش خیلی...
-
متنفرم از هر چی فاصله
سهشنبه 5 آذر 1392 13:04
نیم ساعت پیش داداشم دفاع کرد و سهم من از جلسه ی دفاعش فقط یک عکس بود اونم به لطف زن داداشم که برام وایبر کرده بود
-
جریان سیال زندگی
سهشنبه 5 آذر 1392 13:01
زندگی همچنان در جریانه و من بهترم نه این که فکر کنین حتی یک اپسیلون از غرغرهای سپهر کم شده ها نه اصلن ویا ستایش موقع مهد رفتن ادا درنمیاره نخیر اونم هنوز ادا داره منتها من صبح ها که از خواب پا میشم با سرعت غیرقابل باوری به ستی صبحانه می دم ( صبحانه ی سپهر رو باباش اماده می کنه من یک کم دیرتر پا می شم) و مقدمات نهار رو...
-
دیگه عذاب وجدان ندارم
دوشنبه 4 آذر 1392 12:06
یادتون میاد که توی این پست گفتم همسر جان مذاکره کننده ی خوبی هست و باید به تیم مذاکره کننده ی هسته ای معرفیش کنم فقط نگران گریه کردن خانوم اشتون و طبعات بعدش بودم که منصرف شدم ولی به شدت عذاب وجدان داشتم که به خاطر وطنم حاضر به فداکاری نبودم ولی اقای ظریف مشکل رو حل کرد تازه کار به جاهای باریک و گریه و این حرفا هم...
-
حتی حوصله ی عنوان پیدا کردن هم ندارم
جمعه 1 آذر 1392 12:12
سه روزه که حتی لپ تاپم رو باز هم نکردم هم سرم شلوغه هم کلافه ام هم خسته ام هم ذهنم درگیره هم دلخورم هم عصبانیم هم ناراحتم هم ..... خودم هم نمی دونم چمه! فقط یک کم تنهایی و ارامش می خوام چندوقته که خیلی دورم شلوغ بوده همه اش یا مهمون داشتم یا مهمونی بودم نه این که بد باشه ها خونه ی ما کلا خونه ی پر رفت و امدیه فقط من...
-
سکوت
دوشنبه 27 آبان 1392 12:19
واقعا نعمتیه ها ما به مدت ۱۳ شب از این نعمت محروم بودیم و واقعا عذاب اور بود من نمی فهمیدم اونا خودشون کر نمی شدن از این صدای به این بلندی اخه فکرش رو بکنین ما در حالی که همه ی پنجره های دو جدارمون بسته بود بازم صدای همدیگر رو نمی شنیدیم و وقتی می خواستیم با هم حرف بزنیم باید داد می زدیم !! جلوی خونه ی ما یک زمین خالی...
-
دوبس دوبس!
پنجشنبه 23 آبان 1392 12:38
نمی دونم چرا فکر می کردم دوران نوحه خونی های دوبس دوبسی سر اومده!!! ولی الان چند شبه که متوجه شدم سخت اشتباه می کردم اونم به لطف هیات توی کوچه مون ! همسر جان سپهر رو با خودش برده سمت بازار تا دسته های اونجا رو بهش نشون بده راستش اصن دلم نمی خواست سپهر بره همه اش هم تقصیر دایی خودم هست که اومد دنبال همسر جان اخه اونجا...
-
تعطیلی اجباری
دوشنبه 20 آبان 1392 12:40
به لطف هوای غنی شده با فلزات سنگین و غیرسنگین سپهر و ستایش خونه هستن و چون همسرجان باید بره سرکار و از همه مهم تر اخر هفته زن داداش جانمان دارن میان تهران تا از این جا برن بلادکفر سر خونه و زندگیشون درنتیجه ما همینجا هستیم (می بینین چه خواهرشوهر نمونه ای هستم !!!!)و این هوای غنی شده رو استنشاق می کنیم تا یک وقت خدای...
-
مرغ تخم طلا
چهارشنبه 15 آبان 1392 12:49
از وقتی از مشهد برگشتم ستایش سر مهدکودک رفتن اذیت می کنه یکدفعه بهانه اش چسب دماغ میس الهه هست و اون که دیگه قرار شد اصن نره سر کلاسش یکدفعه خوابش میاد و حوصله نداره یکدفعه می گه خسته می شم اینقدر نقاشی بکشم یکدفعه ی دیگه میگه دوست ندارم شعر بخونم خلاصه که هر دفعه یک بهانه ای هست و من بیچاره باید دم در مهدکودک کلی...
-
تمام اینا هم در حالیه که دارم دندونام رو روی هم فشار می دم و بزور لبخند می زنم
چهارشنبه 15 آبان 1392 12:46
- مامان من تخم مرغ می خوام + باشه عزیزم یک تخم مرغ اپ پز می زارم جلوش - نه اشپز (همون اب پز) نمی خوام نیمرو باشه + بیا قربونت بشم اینم تخم مرغ نیمرو ـ کلاس میس الهه نمی رم ها + باشه اشکال نداره نرو دارم توی کیفش شیر می زارم ـ نه این کیف صورتیه رو نمی خوام ابیه رو می برم + باشه ـ شیر ساده نمی خوام شیر توت فرنگی بزار +...
-
روز پاییزی
یکشنبه 12 آبان 1392 12:55
از راهی کردن یک مسافر مخصوصا اگه عزیز هم باشه متنفرم دیروزم که یک روز پاییزی به تمام معنا بود با اون هوای ابری و بارونی گرفته اش حال و هوای دلم رو که گرفته بود گرفته تر کرد با این که این خان داداشمان خیلی ادم شلوغ و پرسرو صدایی نیست (برخلاف دایی ممر) ولی دیروز خونه یکدفعه ساکت و گرفته شد کاش می شد ادما همیشه پیش هم...
-
همسایه ها یاری کنید تا من بچه داری کنم!
یکشنبه 12 آبان 1392 12:52
واسه سپهر دنبال مدرسه می گردم الان کلاس ششم هست و سال دیگه می ره دوره ی اول متوسطه (همون راهنمایی خودمون) اگه مدرسه ی خوب سراع دارین بهم خبر بدین لطفا مدرسه ای می خوام که توی محدوده ی ۲ یا ۵ باشه (نمی خوام خیلی از خونه دور باشه و توی ترافیک بمونه ) کادر اموزشی قویی داشته باشه از نظر پرورشی و جو حاکم بر مدرسه و فرهنگ...
-
گرممه!!!
پنجشنبه 9 آبان 1392 12:58
دو سه روزی هست که مامان و بابا به همراه داداشا اومدن تهران و شنبه هم که داداش خارجیمون می ره ولایتش این دفعه خیلی زود گذشت هم مدت زمانی که ایران بود کم بود همه اش سه هفته هم این که مدت زمان کمتری رو اومد تهران و منم که به خاطر سپهر نمی تونستم بیشتر مشهد بمونم اینه که این دفعه کم دیدمش بابا خیلی سرمایی هستن شما فکر کن...
-
پاییز و ادرنالین
شنبه 27 آبان 1391 14:15
این پاییز همیشه حواسش هست که یک وقت ادرنالین خون من کم نشه.. هرچی اتفاق عجیب و هیجان انگیزه توی پاییز برام اتفاق می افته از اتفاق های خوب مثل ازدواجم و تولد پسرم گرفته تا اتفاق های بد مثل مریضی سپهر و کمر درد همسر(در حد عمل دیسک کمر) و مشکل ستایش....حالا هم یک مشکل جدید...گفته بودم که یک خونه پیش خرید کردیم که دیگه...
-
یک عدد درازگوش
جمعه 19 آبان 1391 14:14
بنده استعداد عجیبی در درازگوش شدن دارم در حدی که این ستایش نیم وجبی هم متوجه شده و نهایت استفاده رو از این استعداد خدادادیه مادرش می بره چند روز پیش که اتاقش رو مرتب کرده بودم بعد از نیم ساعت که برگشتم دیدم تمام زحمات من رو نیم ساعته برباد داد این شد که با ابروهای گره کرده و دست به کمر و صدای بلند گفتم (این چه وضعیه...
-
پشیمونم
دوشنبه 15 آبان 1391 14:12
دیروز یکی از دوستان هم دانشگاهی تماس گرفته بود برای خداحافظی ..خودش وهمسرش از بچه های دانشگاهمون بودن درواقع از همکلاسی های همسرجان هستن(من و همسر هم دانشگاهی هستیم اما در دو رشته متفاوت ) ...امشب با دوتا بچه هاشون برای همیشه از ایران می رن ...صبح که از خواب پاشدم یک ایمیل از یکی از صمیمی ترین دوستان دوران دانشگاه...
-
همین طوری
جمعه 12 آبان 1391 14:11
امروز همین طوری هوس کردم چندتا عکس بزارم این عکس مربوط به شب تولد سپهر است این عکس هم مربوط به اخرین مسافرتی است که رفتیم یعنی تابستان ۹۰ پاییز ۹۰ هم متوجه بیماری ستایش شدیم و شیمی درمانی رو شروع کردیم ... می بینین فاصله بین خوشبختی و سعادت تا گرفتاری و مصیبت چقدر کوتاه است دیشب این ستایش ما دنبال سایه اش می گشت و می...
-
یکسال گذشت
دوشنبه 8 آبان 1391 14:09
الان دقیقا یکساله که درمان ستایش رو شروع کردیم پارسال این موقع ها چه حال و روزی داشتیم ...شرح کاملش رو در سه چهار پست اول نوشتم ... چه شب ها که اروم و بی صدا تو خلوت خودم اشک ریختم بارها وبارها از خودم پرسیدم چرا من؟ چرا این اتفاق باید برای من بیافته ؟ مثل مسخ شده ها شده بودم گاهی کسی کنارم نشسته بود و حرف می زد اما...
-
برادرانه
سهشنبه 2 آبان 1391 14:08
من و همسر اینجا یعنی تهران غریب هستیم منظورم از غریب بودن اینه که قوم و خویش درجه یک مثل پدر و مادر و خواهر وبرادر نداریم وگرنه که هر دومون اینجا هم خاله داریم هم دایی ....من از مشهد اومدم و همسر جان هم از یک شهر به قول خودشون مهم که بین دوتا دهکده ی کوچک به اسم اصفهان و شیراز قرار گرفته اومده اینم البته یک قسمتی از...
-
قوم همسر
شنبه 29 مهر 1391 14:06
مادر شوهر جانمان به همراه برادر شوهر کوچیکه و خواهر شوهر بزرگه و همسرشان برای درمان پادرد و ایضا شرکت در عروسی برادر زاده شان اومدن خونمون ما به خاطر ستایش در جمع های شلوغ شرکت نمی کنیم چون اگر یک نفر بیمار باشه یا حتی فکر کنه که داره بیمار میشه! به علت پایین بودن ایمنی بدن ستایش (همه ی کسانی که شیمی درمانی می شن...
-
شیمی درمانی انجام شد
یکشنبه 23 مهر 1391 14:03
هفته ی خیلی شلوغی بود اول از همه این که شیمی درمانی ستایش بدون دردسر انجام شد خدا را شکر این دفعه موقع رگ گرفتن اذیت نشد و با همون اولین امپول رگ پیدا شد و داروها تزریق شد تا دو روز هم تهوع داشت اما الان دیگه خوبه فقط تعداد گلبول های سفیدش پایین اومده بود که ۲ روز هم برای زدن امپول نئوپوژن بردمش دکتر.... ستایش ۴روز...
-
11 سال
شنبه 15 مهر 1391 14:01
توی این هفته ۲تا تولد داریم همسرم و پسرم با اختلاف یک روز از هم . باورم نمی شه که ۱۱ سال گذشت پسرم داره به نوجوانی نزدیک می شه ۱۰ سال پیش دلم می خواست زمان زودتر بگذره دوست داشتم چشمام رو ببندم و وقتی باز می کنم ببینم سپهر بزرگ شده صحیح و سالمه و هیچ مشکلی نداره روزگار سختی بود من وهمسر جوون بودیم بی تجربه پسر کوچولوی...
-
معلم استراتژی
سهشنبه 11 مهر 1391 14:00
روزهای دوشنبه معلم اصلی سپهر نمیاد و درسهایی مثل قران و ورزش و کتابخونه دارن که هر کدومش یک معلم مخصوص داره دیروز که از مدرسه اومد -به به سلام اقا مدرسه خوش گذشت ؟ -بله -معلماتون چطور بودن ؟ -خوب -معلم جدید نداشتین؟ -نه همشون همون پارسالی ها بودن فقط معلم استراتژی عوض شده بود -استراتژی؟؟؟ -ای بابا ... پارسال هم برای...
-
مادر نمونه
شنبه 8 مهر 1391 13:59
همه نگرانن که توی مدرسه اتفاق بدی برای بچه هاشون بیفته مثلا زمین بخورن یا توی بازی های وحشیانه پسرانه اسیب ببینن اونوقت من باید از خودم نگران باشم . این هفته گذشته رو همین جور الکی الکی برای خودم دردسر درست کردم جریان از این قرار بود که سپهر تازه از مدرسه برگشته بود و داشت مشق هاش رو می نوشت منم یک لحظه رفتم بهش سر...
-
غمگینانه
سهشنبه 4 مهر 1391 13:57
امروز با مامان مریم تماس گرفتم . حدود ۹ ماه پیش با مریم و مامانش اشنا شدم اون موقع ستایش به خاطر تب بالا بیمارستان بستری شده بود و مریم کوچولوی ۶ ساله هم با مامانش از شیراز اومده بودن اصلا حالش خوب نبود نمی دونم چه نوع سرطانی داشت یعنی هیچ وقت فرصت نشد بپرسم دو یا سه باری که با مامانش حرف زدم فقط سعی می کردم بهش...
-
بازم مهر
شنبه 1 مهر 1391 13:45
امروز صبح پسر جانمون رو ساعت ۶ بیدار کردیم اخه رو دور کنده تا دستشویی بره و لباس بپوشه و صبحانه بخوره ساعت ۷ می شه البته در طول سال تحصیلی معمولا همسر جان وظیفه اماده کردن و صبحانه دادن سپهر رو بر عهده دارن و من به عنوان مادر نمونه تا ۹صبح خوابم اما خوب امروز فرق می کرد بالاخره روز اول مهر بود. قرار شد سپهر با پدرش...
-
روزای سخت
سهشنبه 28 شهریور 1391 14:42
چند روز خیلی سختی بود اما تموم شد.....این دفعه ستایش خیلی اذیت شد از همون اول بنای ناسازگاری رو گذاشت و با جیغ و فریاداش درمانگاه خون رو روی سرش گذاشته بود.... من با کمک ۲ تا پرستار و مامان یکی دیگه از بچه ها محکم ستایش رو نگه داشته بودیم تا پرستارش بتونه از دست راستش رگ بگیره اما اینقدر با تمام وجودش تقلا می کرد و...