-
نوروز 93 هم می رن مرکز دنیا شما چطور؟!!
پنجشنبه 8 اسفند 1392 12:08
بازم تعطیلات نوروزه و بازم تور همیشگی ما یعنی یک هفته خونه ی مامانم اینا و یک هفته خونه ی مامانش اینا و از اونجایی که من خعلی عروس نمونه و خانوم و خوبی هستم یک سال عید هفته ی اول رو می ریم خونه ی مامانم اینا و سال بعد هفته ی اول رو می ریم خونه ی مامانش اینا ..البته الان دوسال بود که این تور برگزار نمی شد یک سال به...
-
tea time
دوشنبه 5 اسفند 1392 12:05
یک هفته هست که ساعت ۸ شب دور هم روی کاناپه ی ال گوشه ی خونه می شینیم و تمام وسایل ارتباط جمعی مثل تلویزیون و موبایل و لپ تاپ و تلفن ..... خاموشم می کنیم یک عصرونه سبک مثل چای یا شیر با بیسکوییت می خوریم و سعی می کنیم با هم حرف بزنیم البته ستایش که کلی استقبال کرده از این طرح و هر روز صبح به اشتیاق ساعت 8 شب بیدار می...
-
دغدغه های این روزای دخترم
جمعه 2 اسفند 1392 12:02
وقتی ستایش رو حامله بودم سپهر ۸ ساله و کلاس دوم بود و اون اسم ستایش رو انتخاب کرد (خودم دلم دریا یا ساغر می خواست) چندروز نشست پای سایت ثبت احوال و هی توی سین ها دنبال اسم گشت اینکه اول اسم خواهرش سین باشه هم از القائات پدرجانشان بود که عقیده داشتن می خوان هفت سین تشکیل بدن !!!!! (البته ارزو بر جوانان عیب نیست ) خلاصه...
-
قالی های تمیز !!!!!
جمعه 25 بهمن 1392 12:00
هیچ وقت برگشت از مسافرت رو دوست نداشتم مخصوصا که با کوله باری از لباس کثیف باشه!! نصف شب رسیدیم خونه و منم که حسابی خسته بودم گفتم چمدونا همین وسط پذیرایی باشه تا فردا صبح که خودم بازشون کنم اما همسرجان فرمودن نه بزار من یک دور ماشین لباس شویی رو روشن کنم تا کارا جلو بیوفته تو فقط بگو چمدون لباس کثیفا کدومه منم تو...
-
ُسفر
سهشنبه 15 بهمن 1392 11:56
بالاخره این طلسم مسافرت نرفتنمون شکست و هفته ی دیگه داریم می ریم سفر البته می دونین چون مامان من و مامان همسرجان توی دوتا از شهرهای توریستی (البته مامان همسرجان نزدیک شهر توریستی زندگی می کنن) زندگی می کنن واسه همین اونجا اصن واسه من مسافرت محسوب نمی شه انگار رفتم خونه ی مامانم یا مادرشوهرم ..شرایط این دوسال ستایش هم...
-
تولد تولد تولدت مبارک
شنبه 12 بهمن 1392 15:05
جای همگی خالی خیییییلی خوش گذشت با این که بدوبدو زیاد داشت و بعضی چیزا هم مثل کیک اونی که می خواستم نشد و از همه بدتر پسر جانم مریض احوال بود اما بازم خیلی خوش گذشت سپهرکم که از چهارشنبه عصر تب کرد همراه با گلودرد و روز تولد خیلی بی حال بود و اصن حوصله نداشت ..کیک هم که با اون چیزی که توی البوم دیده بودم خیلی فرق می...
-
دلبرکم
شنبه 5 بهمن 1392 14:57
سپهر کلاس سنتوره و من و ستایش توی ماشین نشستیم + مامان جون می خوای تو ماشین بشینی یا بریم قدم بزنیم ـ بریم گدم (قدم) بزنیم از ماشین پیاده می شیم و دستای کوچولوش رو می گرم تو دستام و با هم قدم می زنیم + حالا دوست داری درباره ی چی حرف بزنیم؟ ـ ممممم درباره اینکه چقدر منو دوست داری + من عاشقتم و خیییییییلی دوست دارم...
-
بازم ستی
پنجشنبه 3 بهمن 1392 14:54
دیشب ستایش دل درد داشت به همراه تهوع و استفراغ ..من نمی فهمم چرا همیشه بیماری ها اخر شب میان سراغ این فینگیلی هیچی دیگه ساعت ۱۲ شب با همسرجان ستایش رو بردیم اورزانس بیمارستان و اقای دکتر ستایش رو معاینه کرد و گفت به احتمال زیاد ویروسی هست و گفت به تازگی شایع شده و علایمش هم دل درد و استفراغ و اسهاله ..یک نی نی دیگه هم...
-
خیلی کار دارم خیییییییییلی
دوشنبه 30 دی 1392 14:51
هفته ی دیگه مهمونیه و من هنوز کلی کار انجام نشده دارم مهمونای مرکز دنیام رو دعوت کردم ولی هنوز به مهمونای تهرانم زنگ نزدم (البته هنوزم زوده از اخر هفته شروع می کنم به زنگ زدن) از مشهد هم که فقط مامان و بابام هستن باید یک سامونی به کمد رخت خوابا بدم و روبالشتی ها رو عوض کنم از الان باید فکر کنم که واسه این یکی دو روزی...
-
جشن مهدکودک
پنجشنبه 26 دی 1392 14:49
تولد توی مهدکودک هم برگزار شد و عکساش رو گذاشتم توی ادامه ی مطلب درضمن مرسی از همه تون خیلی مهربونین کلی از کامنتای پست قبلی انرژی گرفتم و از همه مهم تر ایده گرفتم که چجوری این عکسا رو از پرده اویزون کنم این ایده گیره خیلی عالی بود ماهانا وکیاناو نیروانای عزیزم خیلی وقته ازتون خبری ندارم
-
کچل زیبای من
سهشنبه 24 دی 1392 14:44
دارم توی کامپیوتر عکسای ستایش رو نگاه می کنم از بدو تولد تا الان ..اخه می خوام چندتا عکس انتخاب کنم و روز تولدش پرده ی خونه رو پر از عکساش کنم ...مثل یک فیلم این چهار سال از جلوی چشمام رد می شن از همون روزی که سپهر رو راهی مدرسه کردم و خودم هم رفتم بیمارستان اما یک تیکه ی بزرگ قلبم پیش سپهر موند تا لحظه ای که با صدای...
-
الان من خبیثم؟!!
شنبه 21 دی 1392 14:40
دارم لیست مهمونا رو می نویسم و همسرجان هم همین طور که داره تخمه می شکنه (یعنی اگه من این مخترع تخمه رو پیدا کنم حتما می کشمش) و درس می خونه نظر هم می ده لیست که تموم می شه و سرشماری می کنم می بینم شدیم ۷۸ نفر!!!! خوب اینکه مسلما امکان پذیر نیست دیگه نهایتا ۶۰ نفر مهمون جا بشن واسه همین دوباره لیست و بالا و پایین می...
-
همه ی فرزندان من
دوشنبه 16 دی 1392 14:37
تولد دوقلوها بود دوقلوها رو که یادتون هست همونایی که یک قل شون به مامانش گفته بود می خواد در اینده با سپهر ازدواج کنه (راستش اصن حال نداشتم بگردم و لینکش رو پیدا کنم (یک همچین مامان باحالی هستم من )) خلاصه واسه گرفتن کادوی تولد با سپهر جان رهسپار شهر کتاب شدیم و انتخاب رو گذاشتم بر عهده ی خودش بعد می بینم با دوتا دونه...
-
من واقعا نگران سلیقه اش هستم
یکشنبه 15 دی 1392 14:35
ستایش دوتا عروسک خیلی کوچولو داره از اونایی که اندازه ی یک کف دستن و خیلی هم دوستشون داره حالا تازگی ها روشون اسم گذاشته یکیشون که لخته و لباس نداره (نمی دونم لباسش چی شده اخه خیلی وقته دارتش) اسمش محمدطاها ست و اون یکی اسمش ارشام !!!! بعله همون ارشام معروف !!!! من: مامان جون اسم دوستای مهدکودکت چیه؟ ستایش : محمدطاها...
-
گند زدم :(
جمعه 13 دی 1392 14:32
امروز اومدم موهای ستایش رو تو حموم کوتاه کنم البته فقط چتریش رو ..اونوقت یکخورده زیادی کوتاه شد در حدی که الان چتری هاش چسبیده به فرق سرش و حداقل ۱۰ سانت!!! بالاتر از ابروهاش وای می ایسته طفلی خیلی زشت شد حالا همه ی این کارا رو درست موقعی کردم که تا چندساعت دیگه می خوام برم مهمونی تازه از همه بدتر اینکه دیگه تصویب شد...
-
یک هم صحبت خوب
چهارشنبه 11 دی 1392 14:30
کسی هست که می تونی بشینی پیشش و بدون اینکه مجبور باشی خودت روسانسور کنی هی حرف بزنی ..اینقدر شنونده ی خوبیه که تو به عنوان کسی که معمولا سخت ارتباط برقرار می کنه و اصولا ادم کم حرفی هستی می تونی ساعت ها براش حرف بزنی و خودت هم تعجب کنی که چه راحت داری این کار رو انجام می دی اصن لازم نیست وقتی داری از احساساتت می گی...
-
کاش می شد
سهشنبه 10 دی 1392 14:28
الان خونه ی ما امتجان زده است اونم شدید سپهر از هفته ی دیگه امتحاناش شروع می شه همسرجان هم داره هی تخمه می شکنه و چای می خوره و درس می خونه !!! چون اخر دی امتحان داره حالا داشتم فکر می کردم چی میشد فصل امتحانا هر کی مواظب پسر خودش باشه هان ؟!! خوب چی اشکالی داشت ما موقع امتحانا همسرجان رو مرجوع کنیم پیش مامان جونش بعد...
-
پاستوریزه!
شنبه 7 دی 1392 14:25
این پسرجانم خیلی بچه ی مثبتیه یعنی زیادی پاستوریزه هست هر چند من خیلی سعی می کنم یک خورده بهش اطلاعات بدم اما خوب..... می دونین یکی از سختترین قسمتهای والد بودن اموزش مسایل ج.ن.س.ی و اگاهی دادن به بچه هاست من از کودکی سعی کردم به هر دوتاشون یک سری چیزا رو البته مطابق با سنشون یادشون بدم این که تفاوت پسر و دختر فقط توی...
-
هییییییییییییع
پنجشنبه 5 دی 1392 14:23
ستایش: می خوام یک مامان دیگه پیدا کنم من: چرا؟ ستایش: اخه تو پشت در کلاس زبانم وایست نمی شی (وای نمی ایستی )یک مامان می خوام که پشت در کلاس زبانم وایست بشه بعدشم از توی ماشین به هر خانوم زیبا و خوشتیپی که از کنارمون رد می شد (به این نکته دقت کنین به هر خانومی هم نه ها فقط خانومایی که یک خورده قرتی بودن و لباس خوشگل...
-
حلزون قهوه ای
سهشنبه 3 دی 1392 14:20
ستایش جان تشریف بردن دستشویی و دارن پی پی می فرمان بعدش منو صدا می زنه مامان بیا تموم شد تا می خوام اثر هنریش رو بشورم می گه نه نه صبر کن ببین شبیه چی شده ؟ می گم شبیه پی پیه دیگه مامان می گه نه خوب دقت کن شبیه حلزونه ! بعدشم با یک کیفی به این اثر هنریش نگاه می کنه که بیا و ببین
-
در راستای سوزاندن دل الناز :)
شنبه 30 آذر 1392 14:17
این دنیای مجازی هم واسه خودش دنیایی ها من وقتی شروع کردم به وبلاگ نویسی هیچ وقت فکر نمی کردم این همه دوست پیدا کنم که حتی پا رو فراتر از دنیای مجازی بزارن و حقیقی بشن هیچ وقت فکر نمی کردم یک خواننده ی خاموش (فریبای عزیز) رو ببینم یا حتی یک خواننده ی فعال و کامنت گذار که به لطف اون من توی یک مزایده هم شرکت کردم دنیای...
-
گلم خشک شد :(
جمعه 29 آذر 1392 14:16
همونی که تو سه تا پست پایین تر عکسش رو هم گذاشتم داداش جان می فرمان خوب به سلامتی این پروژه رو هم به سرانجام رسوندی و گل بیچاره رو کشتی حالا پروژه ی بعدی رو کی استارت می زنی !!!!!!!!!
-
چی می خوام؟!!
پنجشنبه 28 آذر 1392 14:13
خوب راستش خودم هم نمی دونم چمه تا الان به اندازه ی سه تا پست نوشتم اما همه شون رو پاک کردم دلم می خواست می رفتم مسافرت اما نمی شه چون همسرجان درس دارن هوففففففف.. نمی دونم گفتم که دوباره دانشجو شده یا نه خوب اگرم نگفتم چیز زیاد مهمی نبوده فقط دوباره تصمیم گرفته درس بخونه و منم باید منطقی باشم و قبول کنم که اون وسط...
-
ته مکالمه دو تا مشهدی
دوشنبه 25 آذر 1392 14:10
دارم با دختردایی جان از طریق اس ام اس تبادل اطلاعات می کنم و همدیگر رو در جریان اخرین اخبار فامیل قرار می دیم که کار به بحث می کشه اخه توی یک مورد اشتراک نظر نداریم و هی می خوایم طرف مقابلمون رو قانع کنیم تازه واسه اثبات نظریه هامون عکس هم ردو بدل می کنیم البته از طریق وایبر ..موضوع مهم مورد بحث هم اینه که فلانی خوشگل...
-
سردرد ستایش
جمعه 22 آذر 1392 14:07
می دونین احتمالا بازم ادرنالین خونم اومده بود پایین واسه همین خدای نازنینم خواست تنظیمش کنه فقط خداجون من دیگه جوون نیستم ها این دفعه که تصمیم گرفتی این ادرنالین لعنتی رو تنظیم کنی حواست به سن و سالم هم باشه یک وقت دیدی زیادی تنظیم شد و من سکته کردم ها قضیه از این جا شروع شد که ستایش جان ساعت ۳:۳۰ صبح پنجشنبه با جیغ و...
-
یعنی می تونم!!!
چهارشنبه 20 آذر 1392 14:04
اینجانب با عرض شرمندگی استعداد عجیبی تو خشکوندن گل و گیاه دارم دیگه فکرش رو بکنین حتی کاکتوس رو هم خشک کردم یعنی عمق فاجعه در این حد ولی بوخودا من هیچ کاره بیدم تازه کلی هم هواشون رو داشتم و هر روز قربون صدقه شون می رفتم ولی نمی دونم چرا خشک می شدن البته منم پرروتر از این حرفام هر وقت این بیچاره ها خشک می شدن با گلدون...
-
چرا آخه؟؟؟!!!!
یکشنبه 17 آذر 1392 13:23
کاش هی نخوایم روابط بین بقیه رو کنترل کنیم هی توی روابط بچه هامون یا خواهر و برادرامون دخالت نکینم چرا گاهی بعضی هامون فکر می کنن اگه با کسی خوب نیستن یا دوستش ندارن بقیه هم نباید دوستش داشته باشن یا حتی باهاش حرف بزنن اخه چرا فکر می کنیم اگه برخلاف میل یکی با کسی که ما باهاش قهریم و طردش کردیم حرف بزنه و رابطه داشته...
-
هوای دو نفره
جمعه 15 آذر 1392 13:20
توی همین پست پایینی گفتم که این هوا اصن مراعات حال من رو نمی کنه هی دونفره میشه راستش اگه می دونستم نوشتنش اینقده تاثیر داره خوب یک چیز بزرگتر می خواستم دیشب توی اون برف و بارون با همسرجان رفتیم قدم زدن البته دیگه اونقدر جوون نیستیم که بی کله بازی دربیاریم و بدون چتر زیر برف راه بریم بالاخره پا به سن گذاشتیم و دوتا...
-
دختر صبور من
سهشنبه 12 آذر 1392 13:17
می دونم که خیلی کار لوسی هست که یک مامان بشینه و هی از بچه اش تعریف کنه من که این جور مواقع حرصم می گیره و حوصله ام سر می ره و توی دلم می گم اوف فکر کرده نوبرش رو اورده خوب همه ی بچه ها دوست داشتنین و یک سری اخلاق خوب و ویژه ی خودشون رو دارن اما الان دلم می خواد از دخترم تعریف کنم همینه که هست نگفته بودم که دخترم رو...
-
یک همچین دوستایی داریم ما
سهشنبه 12 آذر 1392 13:14
صحنه ی اول: با مادرشوهرجان و پدرشوهر جان نشستیم و زن وشوهر دارن با هم حرف می زنن منم مثل یک میزبان مودب سغی می کنم هر از چند گاهی توی بحثشون شرکت کنم همین موقع الناز عزیز زنگ می زنه و منم مثل یک خانوم مودب جوابش رو می دم این دوست جون هم وقتی می بینه من خیلی مودبم و نمی تونم راحت حرف بزنم کلی سر به سرم می زاره و می گه...