ما یک مسجد کوچولو توی محله مون داریم از این کوچولوها که نه گنبدی نه مناره ای. ولی..
دوتا بلندگوی بزرگ در دوجهت خیابان گذاشته که خدایی نکرده احدی از صداش بی نصیب نمونه و راستش نمی دونم چرا توی نیمه ی اول سال اینقدر صداش بلندتر میشه
چهارتایی نشستیم جلوی تلویزیون و منتطریم تا اذان تموم بشه و بتونیم جوکر رو پلی کنیم و ببینیم همسرجان داد می زنه میگم می خوای توی این فاصله یک چای دم کن تا موقع فیلم باهم بخوریم و من داد می زنم چی؟ چی گفتی؟. همسرجان میگه چای و با پانتومیم ادای چایی خوردن درمیاره تا برام مفهوم بشه
یعنی یکجوری میشه که توی خونه صدا به صدا نمی رسه
جوکر خیلی خوب بود و چهارتایی کلی خندیدیم
هنوز پام رو نذاشتن اونور آب چیزی حدود هزار یورو خرج کردم و به داداش جان میگم می خوای هر چرتی من میگم رو تو برام نگیرش حالا من یک حرف مفتی می زنم تو چرا سریع برام می گیریش. فقط می خنده
هوففف
ابن مدت که کلی اتفاقات مختلف توی ایران مون و البته جهان افتاد
چندتا اتفاق هم توی زندگی شخصیم افتاده که منو روی دور تند انداخته و فرصت سرخاروندن ندارم
خلاصه اش اینه که بعد از پروسه ی پر پیچ و خم گرفتن ویزا و ریجکت شدن و اعتراص، بهم خبر دادن که پاشو بیا وبهت ویزا میدیم و می تونی بری دیدن برادرهات و اینگونه شد که درست موقعی که فکر می کردم همه چیز تموم. شده و چقدر بیچاره ام که نمی تونم برم و با دلتنگی باید کنار بیام. راهی هستم
با مامان و ستی سه تایی داریم میریم
یک چیزی اذیت کننده و عجیب هست اینکه اینقدر از این جکومت اذیت شدی که حالا هرچی اون بگه و موافق باشه تو ناخودآگاه دلت می خواد باهاش مخالف باشی و همسو نشی
خیلی وقت ها بهش فکر کردم که چرا
راستش علت های زیادی براش پیدا کردم
کاش میشد بدون خودسانسوری نوشت و حرف زد
ولی خب نه صاحب نظر هستم و نه فرصتش رو دارم که با توجه به تمامی ملاحصات بنویسمش
فقط اینکه حیف از زندگی این همه آدم بیگناه که داره نابود میشه
و واقعیتش همه سیاستمدارها فقط ژست حقوق بشر رو دارن
از صمیم قلبم آرزو دارم مردم فلسطین رها بشن از این همه ظلم
خانوم خبرنگار مشهدی زنگ زده به مدیر بحران مشهد میگه می خواستم راجع به سیل اخیر مشهد باهاتون صحبت کنم و جناب مدیر با تعجب میگه سیل؟! کدوم سیل؟ اون یک آبگرفتگی مختصر بوده
خلاصه که همشهری های عزیزم این سوسول بازی ها چیه آخه
مگه آدم با یک آبگرفتگی هم غرق میشه آخه این اداها چیه از خودتون درمیارین یک کم محکم وایسین و با یکذره آب خودتون رو غرق نکنین
ایششش بهتون
دیشب خواب دیدم همسرجان یک کارت بانکی با مبلغ صد و بیست میلیازد تومن بهم داد و میگه حالا برو دنبال خونه بگرد و بخر آخه چند وقتی هست میگه بیا خونه رو عوض کنیم و بریم سمت محل کار من و مدرسه ی ستی و اونجا خونه بخریم که توی ترافیک نباشیم ولی خب پول نداریم و اول باید اینجا رو بفروشیم و بعدم باید بازم روی پول این حونه بذاریم چون اونور محله اش گرونتر هست و من توان این همه ریسک رو ندارم و هی از زیرش در میرم و البته که نداشتن اون مابتفاوت هم خیلی گزینه ی مهمی هست
خلاصه که توی خوابم با تعجب به همسرجان نگاه می کنم و میگم توروخدا هیچ حرفی نزن و برام توضیح نده پول از کجا اومده چون ترجیح میدم ندونم و خرجش کنم
صبحی با بدخلقی بیدار شدم و به همسرجان میگم اختلاس گر و مفسد اقتصادی. همسرجان با تعجب نگام میکنه و میگه با کی حرف می زنی و منم خواب دیشب رو تعریف می کنم و می خنده میگه وااای فکر کن حتی میشد علاوه بر تعویض خونه یکدونه خونه باغ هم همین اطراف تهران بخریم و منم میگم وااای اونوقت منم کلی درخت زردآلو و گوجه سبز و خرمالو و گیلاس توش می کاشتم و جلوی ورودی اش هم درخت چنار بعدم میگم ولی توی خواب خیلی حس بدی داشتم
موقع خداحافظی هم تاکید کرد که ده روز تا آخر برج مونده و حواسم به مخارج باشه که کم نیارم چون زودتر از دوم و سوم خرداد براش حقوق نمی ریزن
نمی دونم چرا وقتی کفگیر به ته دیگ می خوره همه چیز هم توی خونه تموم میشه ایشششش
کاش اردیبهشت طولانی تر بود اصن کاش چندماه بود. اردیبهشت پاییز و زمستان
حیف هست آدم توی این ماه زیبا بمونه خونه هر چند این امتحانات نمی َذارن درست و درمون از این ماه استفاده کرد و لذت برد. امتحان میان ترم بدموقع و لحطه آخری سپهر گند زد به سفری که برنامه ریخته بودم و تازه از اون بدتر اینکه صاحب اقامت گاه بیعانه ام رو پس ندا د
جسارت نسل جدید رو دوست دارم اینکه توی رودربایستی قرار نمی گیرن و اگر نطر مخالف دارن صریح و راحت بیان می کنن
توی مدرسه ی ستی اینا ،آقایی میاد راجع به َپشتکار و سختکوشی بچه هایی ژاپنی و کره ای حرف می زنه و میگه اونجا بچه ها روزی شانزده ساعت از تایم شون رو در مدرسه و برای مطالعه صرف می کنن و برای همین خیلی موفق هستن و یکی از بچهها هم بلند میشه و میگه شاید برای همین هست که آمار خودکشی شون هم بالاست
به خاطر ندارم که ما جرات اینو داشتیم که اینجوری صریح و راحت با بالا دستی مون توی مدرسه مخالف کنیم و راستش این خصوصیت شون قابل تحسین است
دلم سفر می خواد سفری توی دل طبیعت زیبای اردیبهشتی
دیگه تصمیم گرفتن وسایلشون رو بفروشن و خونه رو پس بدن و خب من هر وقت فرصت کنم میام اینجا خونه ی سابق دایی ممر و عروس جان و از وسایلشون عکس می گیرم و برای عروس می فرستم تا توی کانال تلگرامش برای فروش بذاره
بعصی از این وسایل رو من و عروس جان باهم رفتیم و خریدیم و پشت هرکدوم از اینا کلی خاطره هست و همین خاطرات بهشون روح دادن و واقعیتش اگر تنها بیام مثل امروز با هر عکسی مرور خاطرات می کنم و اشکم سرازیر میشه
سر صبحی با کیف ورزشم رفتم نزدیکترین باشگاه و همونجا تبت نام کردم و ورزش رو شروع کردم محیطش خلوت و خوب بود و از همه مهم تر یک پنجره ی قدی و بزرگ رو به یک فضای سبز داشت که موقع ورزش کردن تمام مدت اون فصای سبز جلوی چشم بود و منم در حالی که یک پادکست در مورد مشروطه رو گوش می دادم روی تردمیل دویدم
حالا فردا هم می خوام برم تی ار ایکس
یک روز بدنسازی و یک روز تی آر ایکس 
یک همچین ورزشکاری شدم
ایشالله که ادامه دار باشه :)
کاش شهروند اون کشوری بودم که بهش اخطار میدن از سفر به منطقه ی خاورمیانه پرهیز کنه
یا حتی اون شهروندی که اصن نمی دونه خاورمیانه کجاست و ایران با عراق دوتا کشور متفاوت هست
اما خب شهروند اون کشوری هستم که ارزش پولش هر روز پایین تر میاد و سایه ی جنگ بالای َسر کشورش هست و درخواست ویزاش ریجکت میشه چون مردم کشورش مدام در حال مهاجرت هستن و احتمال میدن که اون هم برنگرده و از شرایط فاجعه ی کشورش فرار کنه
روز سیزده فروردین و در مسیر بازگشت به خانه در حالی که خواب بودم ماشین مون جریمه ی حجاب شد
خدایی توی خواب هم باید حواسم به روسری ام باشه؟!
انشالله که همگی به راه راست هدایت شویم
نیمه ی اول تعطیلات تموم شد و راهی نیمه ی دوم و مرکز دنیا هستم
و چند روز دیگه چهل و شش ساله می شوم ولی هنوز هم برای مامانم بچه ام و باید بهم یادآوری کته که به فلانی زنگ بزن و تبریک عید بگو یا درحالی که تلفنی داره با دختر عموش حرف می زنه گوشی رو بده دستم و بگه پریسا هم می خواد بهتون تبریک بگه. هیع
راستش من نمی جنگم برای تغییر دادنش اما تمام تلاشم رو می کنم که حواسم باشه من همچین کاری رو نکنم
فکر کنم تا حدودی موفق بودم البته اینو بعدا باید از سپهر و ستی پرسید
با دختردایی ها و تک پسردایی باقی مونده در ایران ایام خوشی رو گذروندم و نصف تایمم هم در حال صحبت با اقوام و دوستان پراکنده در این کره ی زمین بودم
تعدادمون کم بود و نشد یک مافیای درست و درمون بازی کنیم فقط یکبار بازی کردیم که اونم بازی کن ها آماتور بودن و فایده نداشت
جای دایی ممر و عروس جان خالی بود اونا پایه های خوبی برای این بازی بودن
مشهد حال و هوای نوروزی نداشت. آخه هرسال کلی آیتم نوروزی توی گوشه و کنار شهر بود و مردم گاهی صف می بستن که با این آیتم ها عکس بگیرن ولی امسال تک و توک المان نوروزی می دیدی
حتی سفره ی هفت سینی که هرسال جلوی حوض توی آرامگاه فردوسی می ذاشتن رو امسال یک گوشه ی محجور گذاشته بودن که خیلی توی چشم نبود
کنار مزار شجریان با همراهی اون یکی داماد خانواده که خیلی خوش صداست مرغ سحر خوندیم و جمعیت حاضر در آرامگاه فردوسی، همراهی مون کرد و خیلی لذت بخش بود
معمولن اینجوری هست که خانواده ها نگران کارهای خطرناک فرزندانشون هستن مخصوصا پسرهای جوان و نوجوان شون که کم تجربه و پر انرژی هستن
توی خونه ی ما برعکس هست و ما همگی باید نگران همسرجان و شیطنت هاش باشیم و اینجوری هست که هرسال میگم عزیز دلم فقط یک آتیش روشن می کنیم و از روش می پریم لطفا چیزی نخر و هرسال هم همسر میگه وا نه بچه ها دوست دارن فشفشه و ترقه داشته باشن و ذوق می کنن و اینجوری هست که من باید یکی از بچه ها رو هرسال با پدرجان شون راهی کنم تا مواظب بابا باشن که چیز خطرناک نخره و به دو سه تا تیکه وسیله ی آتیش بازی اکتفا کنه
امسال هم به همبن منوال گذشت و در حالی که همه مون به پدرجان عزیز پنجاه و خورده ای ساله التماس می کردیم یک گوشه آروم وایسته و ترقه هاش رو توی آتیش نندازه تا ما با خیال راحت بپریم سپری شد
البته امسال یک استثنا هم داشت اونم اینکه موقع روشن کردن یکی از فشفشه هاش دستش رو سوزوند و کارش به درمانگاه و پانسمان رسید و البته همچنان باز هم پر از هیجان و انرژی بود و وقتی برگشت بازم می خواست آتیش بسوزونه