از وقتی گولو مانگاش رو گذاشته من رسما از کار و زندگی افتادم ! اول که با لپ تاپم کلی نشستم پای ایینه تا خودم رو بسازم ولی نشد رفتم یکی از عکسام رو برداشتم و دوباره نشستم پای لپ تاپ اما نتیجه اصن رضایت بخش نبود اخه هرچی می ساختم از خودم خعلی خوشگل تر می شد تازه هی دلم می خواست اون لب قلوه ایه یا اون چشم کشیدهه رو انتخاب کنم !! بعدش با سابی تلفنی حرف زدم و گفتم من نتونستم تو برو ببین می تونی خودت رو بسازی ولی نتیجه ی مانگای اون هم اصن دلچسب نبود واسه همین قرار شد من مانگای اونو بسازم اونم مال منو ولی زهرا زودتر دست به کار شد و مانگاهامون رو ساخت و انصافا هم خیلی شبیه ساخته البته پیش خودمون بمونه مانگای من خیلی از خودم خوشگل تره !
حالا من امروز دوباره تلاشم رو واسه ساختن مانگاها کردم این شما و این هم مانگاهای ساخت من
سابینا البته من هر وقت دیدمش موهاش رو اتو کرده بود تازه با اتو بازم اینقده فر داشت
اینم زهرا
ایشون هم همسرجانمان هستن به نظر خودم که لباس صورتی خیلی بهش میاد
اینم دایی ممر
پ.ن: من یک اشتباهی کردم و اون دفعه که رفته بودم ارایشگاه موهام رو کوتاه کنم ناخن هام رو هم به توصیه ی دوستم لاک ژله ای زدم حالا هر کار می کنم پاک نمی شه البته ارایشگره بهم گفت که دوومش زیاده و با استون پاک نمی شه و باید بیای اینجا واست پاکش کنیم ولی من باور نکردم حالا چی کار کنم اصن حالش نیست توی ترافیک اسفند پاشم برم اون کله ی شهر واسه پاک کردن لاکام
بازم تعطیلات نوروزه و بازم تور همیشگی ما یعنی یک هفته خونه ی مامانم اینا و یک هفته خونه ی مامانش اینا و از اونجایی که من خعلی عروس نمونه و خانوم و خوبی هستم یک سال عید هفته ی اول رو می ریم خونه ی مامانم اینا و سال بعد هفته ی اول رو می ریم خونه ی مامانش اینا ..البته الان دوسال بود که این تور برگزار نمی شد یک سال به خاطر بیماری ستایش یک سال هم به خاطر اسباب کشی ..امسال سال تحویل رو مشهدیم و واسه سیزده به در در خدمت مادرشوور جان هستیم البته یک هفته هم قبل از عید من با مامان جونم و دختر عموهاش داریم به طور کاملا زنونه می ریم سفر و تنها جنس مذکرمون هم سپهر هست
همسر جان می گه یک پکیج کاملا سنتی واسه توی ماشین که داریم می ریم سمت مرکز دنیا!! اماده کردم که گوش بدیم و لذتش رو ببریم میگم عزیز جان قسمت دوم تورمون خودش به اندازه ی کافی لذت بخش هست !! اگه می شه شوما بیخیال شو ....حالا این پکیج سنتی شون فکر نکین که شجریان و علیزاده و... ایناست ها نخییییییییییر!!!!! پکیج سنتی ایشون شامل عبا.س قا.د.ری و سو .سن و .... می شه
اسفند ماه جزو محبوب ترین ماه های من هست این هیجان و تکاپو و بدو بدوش رو خیلی دوست دارم توی این ماه احساس می کنی شهر زنده هست از بس همه دارن با عجله به کاراشون می رسن
یک هفته هست که ساعت ۸ شب دور هم روی کاناپه ی ال گوشه ی خونه می شینیم و تمام وسایل ارتباط جمعی مثل تلویزیون و موبایل و لپ تاپ و تلفن ..... خاموشم می کنیم یک عصرونه سبک مثل چای یا شیر با بیسکوییت می خوریم و سعی می کنیم با هم حرف بزنیم البته ستایش که کلی استقبال کرده از این طرح و هر روز صبح به اشتیاق ساعت 8 شب بیدار می شه و توی این یک ساعت tea time یک ریز حرف می زنه وقتی هم داره حرف می زنه روی مبل بپر بپر می کنه از مهدکودکش می گه و از ارزوهاش بعدش سپهر هی به ستایش تذکر می ده که فلان کارش توی مهد احمقانه بوده یا فلان ارزوش اصن امکان پذیر نیست و ستایش هم جیغ می زنه که نه درسته و می شه و دوباره سپهر می گه تو باید واقعیت رو قبول کنی و اینقده خنگ نباشی و این چیزایی که می گی درست نیست و بعدش دعواشون می شه و من و همسرجان هم هی سعی می کنیم ارومشون کنیم و به سپهر بگیم بیخیال ستی بشه و بزاره اون رویا پردازی کنه اما .... خلاصه اینکه سپهر از کوره در می ره و یا من رو متهم می کنه به این که دارم ستایش رو لوس می کنم و بلد نیستم بچه تربیت کنم و یا پدرش رو متهم می کنه به اینکه از ستایش طرفداری می کنه بعدش واسه چند دقیقه قهر می کنه و می ره تو اتاقش اما بعدش دوباره برمی گرده و این دفعه با ارامش بیشتری می شینه و از مدرسه اش و دوستای مدرسه می گه ولی این اتفاق بدون اقرار هر شب اتفاق می افته کلا سپهر چندوقته خیلی پرخاشگر و عصبی شده و زود از کوره درمی ره روزی نیست که یا با من یا با خواهرش دعواش نشه البته هنوز صدای من بلندتره و هنوز ازم حساب می بره ولی بزودی روزی می رسه که صدای اون بلندتر بشه ..خلاصه که داشتن یک نوجوان بینهایت سخته
پ.ن۱:به دایی ممر می گم تو هم بیا اینجا پیش ما و چایی بخور می گه من از این اداهای روشنفکری خوشم نمیاد
وقتی ستایش رو حامله بودم سپهر ۸ساله و کلاس دوم بود و اون اسم ستایش رو انتخاب کرد (خودم دلم دریا یا ساغر می خواست) چندروز نشست پای سایت ثبت احوال و هی توی سین ها دنبال اسم گشت اینکه اول اسم خواهرش سین باشه هم از القائات پدرجانشان بود که عقیده داشتن می خوان هفت سین تشکیل بدن !!!!! (البته ارزو بر جوانان عیب نیست ) خلاصه اینکه الان ستایش دلش می خواد اسم یک نی نی رو انتخاب و اسمش رو بزاره نی نی
دوست داره زودتر ۱۴ سالش بشه چون داداشش داره ۱۳ ساله می شه و اون دلش می خواد از داداشش بزرگتر باشه!!
دلش می خواد زودتر میشایا هاش ( همون سینه!!! ) بزرگ بشه تا بتونه مامان بشه !!
زودتر مامان بشه تا بتونه رژ لب بزنه
همیشه تو هتل زندگی کنیم تا اون بتونه روی تخت بپر بپر کنه (اخه من بهش گفتم فقط روی تخت هتل اجازه ی بپر بپر داره نه روی تخت مامان بیچاره اش )
هیچ وقت برگشت از مسافرت رو دوست نداشتم مخصوصا که با کوله باری از لباس کثیف باشه!! نصف شب رسیدیم خونه و منم که حسابی خسته بودم گفتم چمدونا همین وسط پذیرایی باشه تا فردا صبح که خودم بازشون کنم اما همسرجان فرمودن نه بزار من یک دور ماشین لباس شویی رو روشن کنم تا کارا جلو بیوفته تو فقط بگو چمدون لباس کثیفا کدومه منم تو خواب و بیداری گفتم اون طوسیه ..حالا صبح که بیدار شدم دیدم همسرجان چمدون سیاه رو که لباس تمیزا توش بود توی لباس شویی خالی کرده!!!!اینجوری شد که به جای اینکه کارا جلو بیوفته عقب افتاد چون حالا همه ی ۶ تا شوفاژ و بند رخت روی تراس پر از لباسای تمیز شسته شده بود و باید صبر می کردم تا اینا خشک بشه بعد سری بعدی رو بشورم
قبل از رفتنم دوتا فرشای توی پذیرایی رو داده بودم قالیشویی و قالیشوی محترم فرشام رو پاره شده تحویل داد یعنی الان کارد بزنین خونم درنمیاد اینقده که عصبانیم هر دوتا فرشا از چندجا مثل اینکه با چاقو یا تیغ بریده شده باشن پاره شده این بریدگی ها هم کاملا صاف و در یک امتداد هست بعد اونوقت اقای قالیشور با پررویی می گه فرشاتون پوسیده بودن !!!! حالا درسته که فرشام نفیس و قیمتی نبودن و فرش ماشینی بودن اما الان رسما نبدیل شدن به زیلو حالا می خوام فردا زنگ بزنم اتحادیه ببینم می تونم شکایت کنم
مسافرت خیلی خوب بود و خوش گذشت و کلی هم عکس گرفتم که می خواستم اینجا بزارم اما فعلا دل و دماغ ندارم و عصبانیم ایشالله این عصبانیت که فروکش کرد حتما می زارم
بالاخره این طلسم مسافرت نرفتنمون شکست و هفته ی دیگه داریم می ریم سفر البته می دونین چون مامان من و مامان همسرجان توی دوتا از شهرهای توریستی (البته مامان همسرجان نزدیک شهر توریستی زندگی می کنن) زندگی می کنن واسه همین اونجا اصن واسه من مسافرت محسوب نمی شه انگار رفتم خونه ی مامانم یا مادرشوهرم ..شرایط این دوسال ستایش هم باعث شد بود ما جایی نریم و مسافرتهامون محدود بشه به شمال که به تهران نزدیکه و اگه مشکلی پیش بیاد بتونیم به سرعت خودمون رو برسونیم به دکترش
هفته ی پیش بین اون همه کاری که داشتم یک روز هم وقت گذاشتم و هی به اژانسای مختلف زنگ می زدم تا یک تور مناسب پیدا کنم تا اینکه با یکی شون به توافق زسیدم و پول رو اینترنتی ریختم به حسابشون و قرار شد اونم قرارداد رو فکس کنه که من شماره فکس محل کار همسرجان رو دادم و بهش زنگ زدم و گفتم الان یک فکس میاد لطفا امضاش کن و دوباره واسه خانوم فلانی فکسش کن نیم ساعت بعد همسرجان زنگ می زنه که شماره تلفن خانوم فلانی رو بده من بعضی از مفاد این قرارداد رو قبول ندارم می گم قربونت بشم این قرارداد یک تور پنج شش روزه هست ها نه قرار داد نفتی می شه بی خیال اون بنده ی خدا بشی و فقط امضاش کنی ایشون هم فرمودن نه خلاصه که منم با خودم گفتم اصن به من جه قراره مخ اون خانوم خورده بشه و شماره رو دادم و شب که همسر با پرینت قرارداد تور اومد دیدم کلی خط خطیش کرده و کلی هم بند خودش بهش اضافه کرده توی دلم کلی با خانوم فلانی ابراز همدردی کردم چندروز بعد همون خانوم زنگ زد که مدارکتون با یک روز تاخیر حاضر می شه و لطفا به جای امروز فردا تشریف بیارین و بلیط ها و مدارک رو بگیرین وقتی بهش گفتم همسرم میاد مدارک رو می گیره با لکنت گفت پس توروخدا یک جوری این یک روز تاخیر رو بهش بگین که ناراحت نشه
اینم عکس برف بازی امروزه
جای همگی خالی خیییییلی خوش گذشت با این که بدوبدو زیاد داشت و بعضی چیزا هم مثل کیک اونی که می خواستم نشد و از همه بدتر پسر جانم مریض احوال بود اما بازم خیلی خوش گذشت
سپهرکم که از چهارشنبه عصر تب کرد همراه با گلودرد و روز تولد خیلی بی حال بود و اصن حوصله نداشت ..کیک هم که با اون چیزی که توی البوم دیده بودم خیلی فرق می کرد جالبه که کیک تولد مهدکودک رو هم همین قنادی سفارش داده بودم و اون رو خیلی خوب درستکرده بودن و کاملا شبیه عکس توی البومش شده بود اما این اصل کاری رو گند زدن تازه همون روز که کیک سفارش می دادم می خواستم صدتا دونه دانمارکی هم سفارش بدم اما اقاهه با یک قیافه ی حق به جانب گفت خانوم صدتا دونه دانمارکی که سفارش نمی خواد و ما روز پنجشنبه بالای ۲۰۰۰ هزار تا دانمارکی درست می کنیم اونوقت ساعت ۵ که همسر جان رفته بود کیک رو تحویل بگیره گفته بودن ما اصن دانمارکی ندارم یعنی حرصی دادن منو ها
تجربه نوشت: به هیچ عنوان به دوست جوناتون اجازه ندین توی خونه تون بمب شادی منفجر کنن حتی اگه خعلی دوست جون بودن ..باور بفرمایید حتی توی کمدها و لای رخت خواب هام هم پر از این زرورق های طلایی بود
دایی ممر نوشت: ایشون عکاسمون بودن و هر عکسی که می گرفتن می فرمودن بگین امیر بعدشم می گفت وقتی می گین امیر عکستون خوشگل تر می شه!
عکسا توی ادامه مطلب هس
سپهر کلاس سنتوره و من و ستایش توی ماشین نشستیم
+مامان جون می خوای تو ماشین بشینی یا بریم قدم بزنیم
ـ بریم گدم (قدم) بزنیم
از ماشین پیاده می شیم و دستای کوچولوش رو می گرم تو دستام و با هم قدم می زنیم
+ حالا دوست داری درباره ی چی حرف بزنیم؟
ـ ممممم درباره اینکه چقدر منو دوست داری
+ من عاشقتم و خیییییییلی دوست دارم اندازه ی
ـ نه نه این طوری نه بگو عاگش(عاشق) چشاتم عاگش گوشاتم
+ اهان باشه چشمات خیلی خوشگله و من عاشقشونم عاشق اون لپات هستم عاشق دماغ کوچولوی خوشگلتم و.... خلاصه دونه دونه تموم اعضای بدن رو نام می برم حتی بام بام !!!(همون باسن) مبارک رو می گم خیلی خوشگلن و من دوستشون دارم و ستایش هم در حالی که لبخند رضایت رو لبشه و از این همه تحسین خر کیف شده اعضایی رو که من از قلم می اندازم رو بهم یاداوری می کنه !!!!
ستایش حالش بهتره البته هنوزم کمی بی حاله ولی کلا خیلی بهتره ولی حالا نوبت سپهر شده و امروزم مدرسه نرفت
توی این چندروز اندازه ی تموم عمرم ملحفه شستم هوفففففففف
دیشب ستایش دل درد داشت به همراه تهوع و استفراغ ..من نمی فهمم چرا همیشه بیماری ها اخر شب میان سراغ این فینگیلی هیچی دیگه ساعت ۱۲ شب با همسرجان ستایش رو بردیم اورزانس بیمارستان و اقای دکتر ستایش رو معاینه کرد و گفت به احتمال زیاد ویروسی هست و گفت به تازگی شایع شده و علایمش هم دل درد و استفراغ و اسهاله ..یک نی نی دیگه هم با همین علایم همزمان با ما اورده بودن بیمارستان خلاصه که دکتر داشت نسخه می نوشت و خطاب به من و همسرجان گفت این امپول ضدتهوع رو الان بزنین همین موقع همسرجان با چشم و ابرو به من اشاره می کنه که نه نمی زنیم یعنی من هلاک این عکس العمل های همسرجانم دفعه ی پیش هم که به خاطر سردرد ستایش رو اوردیم اورژانس وقتی دکتر گفت سی تی اسکن کنین همسرجان همون جا جلوی دکتر خطاب به من (دقت کنین خطاب به من نه دکتر !!!) می گه نه سی تی نمی کنی اول زنگ بزن دکتر احسانی ببین اون چی می گه یعنی تقریبا مونده بود بگه شما چیزی نمی فهمی طفلی دکتر هم گفت هرجور صلاحه ولی من باید تو پرونده دستور رو درج کنم حالا از دکتر برگشتیم می گم می شه شما افاضاتتون رو بزارین وقتی میایم بیرون بکنین والا!!
دیشب تقریبا نخوابیدم چون ستایش بازم دل درد داشت و مدام بالا میاورد با این که متوکلرپرامید رو بهش دادم بازم بالا میاورد ..همسرجان هم نخوابید چون امروز امتحان داشت و مشغول درس خوندن بود البته الان ستایش بهتره و دل درد و تهوعش کمتر شده
همسر جان رفته سرجلسه امتحان و ستایش هم داره باب اسفنجی می بینه و منم ملافه های تخت رو که استفراغی شده بود شستم و سوپ ستی رو هم اماده کردم و الان به شدت خوابم میاد
پ.ن: ستایش تو تمام مدتی که حالش بد و بود و داشت بالا میاورد هی می گفت مامان دوست دارم یعنی هی اوغ می زد و هی می گفت دوست دارم دوباره اوغ می زد و باز می گفت دوست دارم !!!!
هفته ی دیگه مهمونیه و من هنوز کلی کار انجام نشده دارم مهمونای مرکز دنیام رو دعوت کردم ولی هنوز به مهمونای تهرانم زنگ نزدم (البته هنوزم زوده از اخر هفته شروع می کنم به زنگ زدن) از مشهد هم که فقط مامان و بابام هستن باید یک سامونی به کمد رخت خوابا بدم و روبالشتی ها رو عوض کنم از الان باید فکر کنم که واسه این یکی دو روزی که مهمون دارم صبحانه و نهار و شام چی بپزم تا مواد اولیه اش رو اماده کنم ..کمد اتاق ستایش رو کمی خلوت کنم و دو طبقه اش رو خالی کنم واسه مهمونام توی اتاق سپهر یک چوب لباسی واسه مسافرام بزارم و فکر کنم بهتر باشه به مامانم بگم چمدونش رو بزاره تو اتاق من ...واسه بچه ها ی توی تولد هنوز چیزی نگرفتم تصمیم دارم واسه کوچولو ها از این اسباب بازی کوکی ها بگیرم و واسه بزرگترها مداد اتود ..میز و صندلی واسه ی اون شب سفارش بدم ..با صاحبخونه ی واحد روبرویی که خالیه صحبت کنم و ازش اجازه بگیرم که اون شب مبلام رو بزارم تو واحدش (البته این یک کار رو قراره همسر عزیزتر از حانم!!! انجام بدن) کاسه و بشقاب جور کنم خوب مسلما واسه ۶۰ نفر که ظرف ندارم ..ظرف یکبار مصرف بخرم واسه نوشیدنی و سرو کیک راستی هنوز کیک هم سفارش ندادم ..یک مقدار نخ رنگی واسه عکسا و مقدار متنابهی بادکنک ..میوه و شیرینی سفارش بدم و باید به فکر تنقلات هم باشم از همه مهم تر هنوز شام رو هم سفارش ندادم باید برم باهاش حرف بزنم ببینم می شه ظرفام رو بدم تا همون جا تزیینش هم بکنه و بعد برام بفرسته ..توی این شلوغی سپهر رو هم باید فردا ببرم تا بریسش رو تنظیم کنن...واسه خودم وقت ارایشگاه بگیرم اخه می خوام موهام رو کوتاه کنم
دیگه باید خودم دست به کار شم چون واقعا به مسافرت نیازمندم ومثل اینکه کائنات خودشون به تنهایی کاری انجام نمی دن واسه همین باید یک برنامه ریزی کنم تا بعد از تولد یک مسافرت هم بریم که شدیدا محتاجشم!
پ.ن:دیشب یک کتاب به اسم من او را دوست داشتم از انا.گا.وا.لدا خوندم خیلی حرص درار بود مخصوصا جمله ی اخر کتابش (یا لااقل واسه من اینطوری بود) الان می خوام برم دوباره بخونمش ! خودازاریه دیگه
پ.ن۲:جان من نیاین بگین که یک سری کارا رو بدم همسرجان انجام بده ها اخه نمی شه ! چون اولا خودم بهتر انجامش می دم بعدشم تا اون بخواد انجام بده من دق مرگ می شم پس بهتره که خودم بکنم والا!