یکدونه زودپز دارم که خعلی دوستش دارم اخه سریع همه چی رو برام می پزه مارکشم wmf هست الان سه ساله دارمش اونوقت دیروز که طبق معمول بعد از پیاده روی رفتم دنبال ستایش و ساعت ۱۱:۳۰ رسیدم خونه و تصمیم گرفتم قورمه سبزی بپزم همه ی مواد رو ریختم تو زود پز و دیگه مطمین بودم تا یک میز نهارم چیده شده است اما زودپزم قاطی کرد یعنی از اون قسمت قلمبه ی روی درش (الان کاملا متوجه شدین کجا رو می گم دیگه ) هی بخارا میومدن بیرون هرچی هم باهاش ور رفتم درست نشد که نشد نتیجه این شد که سه ساعت این قابلمه ی قورمه سبزی داشت قل می خورد اخرشم خوب نپخت و منم مجبور شدم یک کم جوجه کباب بزارم تو اون (oven) و قورمه سبزی رو بزارم بازم بپزه واسه نهار امروز حالا به نظرتون زودپز رو هم تعمیر می کنن؟ شما جایی رو سراغ دارین؟
بعد از یکسال بالاخره فردارشدم فقط حالا بلد نیستم باهاش کار کنم دفترچه ی فارسی هم نداره لامصب ! منم از صبح نشستم پاش و دارم خودم رو می کشم بفهمم چه جوری باهاش کار کنم نمی دونم با برنامه ی پخت پیتزاش میشه لازانیا هم پخت ...یک برنامه ی پخت احمقانه داره برنامه ی پخت ماهی شکم پر به صورت فرانسوی البته شایدم من بد ترجمه کردم
دایی ممر معتقده زودپز خیلی چیزه بیخودیه و اصن خانوم خونه باید صبح اول وقت پاشه و بره سبزی تازه بخره و خودش پاک کنه و بعدم خورد کنه و بعدشم خوب سرخ کنه و اونوقت قورمه سبزیش رو با شعله ی کم بار بزاره تا خوب جا بیوفته واسه همین خیلی استقبال کرد از این که وسیله ی تنبلی من خراب شده!!! یعنی من فقط منتظرم این ازدواج کنه
یک خواهر و برادر رو توی خیابون می بینیم و ستایش می گه مامان ببین اون نی نی داداشش دختره ! می گم نه مامان جان اون خواهرشه اخه دخترا که داداش نمی شن با قیافه ی حق به جانب می گه مگه نمی بینی بزرگه اندازه ی داداش سپهره ...از نظر ستایش هر بچه ی بزرگتری حتما داداشه حالا می خواد دختر باشه یا پسر !!!
یکی از همسایه ها اومده خونمون و ستایش محکم دست منو فشار می ده و ملتمسانه نیگام می کنه به همسایه می گم پس کو بارمان؟ می گه داشت غذا می خورد بعدا خاله اش میارتش دوباره ستی دستم و فشار می ده اینبار با چشمای پر اشک نیگام می کنه دوباره به همسایه می گم می شه الان بارمان رو بیارین اخه ستایش دلش تنگ شده اون بنده ی خدا هم می ره دنبال پسرش و همین که وارد خونه می شن بارمان سراغ سپهر رو می گیره ستایش هم جواب می ده رفته کلاس زبان ولی من هستما اون نیم وجبی هم با بی محلی می ره اتاق ستایش و مشغول بازی می شن و هر چند دقیقه یکبار هم میاد از من می پرسه خاله پری سپهر کی میاد و هر دفعه هم ستایش می گه من که هستم هی واسش شکلات می بره و همه ی اسباب بازیاش رو با دست و دلبازی بهش می ده یه همسایه جان می گم به این پسرت بگو یک کم دخترم رو تحویل بگیره اگه دخترم دچار شکست عشقی بشه همه اش زیر سر بارمان تو هست ها اونم غش غش می خنده و همین موقع سپهر می رسه و بارمان با ذوق میاد استقبالش ولی سپهر با بی محلی سلام می ده می ره تو اتاقش بهش می گم مامان جان بارمان خیلی منتظرت بوده ها بیا یک کم باهاشون بازی کن ایشونم جواب می ده من حوصله ی بچه کوچولو ندارم می گم چرا می فرمان اخه خیلی خنگن هی باید هر چیزی رو براشون توضیح بدی بعدم در اتاقش رو می بنده فقط نمی دونم چرا ستایش ذوق می کنه و چشاش برق می زنه
این پست رو به درخواست زهرای عزیزم می نویسم
اول : تابستون ۷۵ وقتی رتبه ام توی مرحله ی اول کنکور اومد کلی ذوق کردم هرچند انتظار داشتم زیر ۱۲۰۰ بشم اما ۱۸۳۰ هم بد نبود کمی بعدترش هم که معلوم شد واسه شیمیست شدن باید باروبندیلم و ببندم و بیام تهران بازم ذوق کردم هرچند اون موقع حدسشم نمی زدم که دیگه اینجا موندگار بشم
دوم: تابستون ۷۸ توی پارک ساعی وقتی همسرجان زانو زد و با یک شاخه رز درخواست ازدواج داد و منم واسه حفظ ابرو جلوی عابرینی که با تعجب نیگا می کردن گفتم باشه باشه فقط بلند شو
سوم: زمستون ۷۹ در مشهد وقتی باناباوری جواب ازمایش مثبت بارداریم رو از ازمایشگاه تحویل گرفتم و توی خیابون احمد اباد راه می رفتم و اشک می ریختم اخه نه امادگی مادر شدن رو داشتم و نه پولش رو داشتیم زندگی دونفرمون هم به زور می چرخید تازه همسر ۲۰ روز بندعباس بود و ۲۰ روز هم تهران اون موقع هم بندر بود و منم از تعطیلات اخر هفته استفاده کرده بودم اومده بودم مشهد
چهارم : تابستون ۸۸ در بلوار کشاورز وقتی از مطب دکترم اومدم بیرون و دیگه کاملا مطمین شدم واسه بار دوم باردارم بازم شوکه شده بودم و بازم داشتم گریه می کردم
پنجم: پاییز ۹۰ در مطب دکتر احسانی وقتی بهم گفت ستایش تومور ویلمز داره البته ایندفعه گریه نکردم وقتی از مطب بیرون اومدیم با همسر یک مسیر طولانی رو پیاده رفتیم و همسرجان حرف می زد و از اینده و از کارایی که باید بکنیم و از اینکه حتما خوب می شه حرف می زد و منم داشتم فکر می کرد اخه چرا؟
پ.ن: جواب سی تی اسکن ستایش رضایت بخش بود و همه چی نرمال بود از این به بعد هم چکاپ های ماهیانه تبدیل شدن به یک ماه و نیم یکبار ...الان ۱۵ ماه از پایان درمان ستایش می گذره و دکتر معتقده دیگه احتمال برگشت بیماری خیلی خیی کم شده
خدایا شکرت
توی این ایام عیدی همسرجان مشغول بود و داشت شجرنامه ی سپهر و ستایش رو درست می کرد هر کدوم از بزرگای فامیل رو می دید با یک قلم و کاغذ می شست کنارش و از جد و اباد می پرسید یا داشت البومای قدیمی رو ورق می زد و از عکسای قدیمی با موبایلش عکس می انداخت خلاصه که توی این کند و کاوها متوجه شدم من و مامانم سنت شکن بودیم اخه همه ی اقوام پدری با خوداشون ازدواج کردن و فامیل ۹۰ درصدشون عین همه بین اقوام همسرجان هم همین سنت برقزاره و همه باهم نسبت دارن و ۹۰ درصدشون فامیلشون همسریانه اگرم فامیلشون همسریان نباشه بالاخره یک نسبت دوری با این فامیل مهم مرکز دنیایی دارن و این وسط من و مامان جانم اومدیم و این زنجیره رو پاره کردیم الان هر چی فکر می کنم نمی فهمم ما چرا همچین خبطی رو مرتکب شدیم والا!
توی یکی از شب نشینی های مرکز دنیا همه ی اقوام بودن و همسرجانمان طبق معمول داشتن مجلس رو با اظهاراتشون گرم می فرمودن و همه محو گل سرسبد فامیلشون(دقیقا عبارت خاله جان هست ) بودن و منم داشتم ورژن های جدیدی از همسرم کشف می کردم و همین طور مبهوت بودم که کناردستیم که یکی از اقوام دور بود خطاب به من فرمود خوش به حالت چه همسر باحالی داری!!! منم که جا خورده بودم گفتم خواهش می کنم قابل نداره
پ.ن۱: دیروز سی تی اسکن انجام شد ستایش خیلی همکاری کرد داروهاش رو توی یک لیتر ابمیوه ریخته بودیم بدون نق خورد موقع انژیو وصل کردن حتی اخ هم نگفت تازه بدون اینکه خوابش کنن روی تخت دراز کشید و سی تی شد تازه هروقت هم بهش می گفتن نفس نکش خودش نفسش رو حبس می کرد و تکون نمی خورد یک همچین دختر گلی دارم من جوابشم تا شب مشخص می شه
پ.ن۲: زهرای عزیزم منو به یک بازی بامزه ی وبلاگی دعوت کرده باید یک کم فکر کنم و توی دو سه روز اینده پستش رو می زارم
زندگی روتین دوباره شروع شده اونم با چه سرعتی!!! جمعه از مرکز دنیا برگشتم اونجا دسترسی به اینترنت نداشتم نه این که مرکز دنیاست و مهد تمدنه !!! واسه همین دسترسی به نت موجود نبود نه اینکه نباشه ها فقط چون سرعتش از لاک پشت هم کمتر بود هیچی رو جز وایبر باز نمی کرد تازه اونم هی قطع و وصل می شد توی این یک هفته ای که مرکز دنیا بودم همه اش به مهمونی گذشت حتی فرصت نشد تا اصفهان برم دیگه ظرفیتم واسه مهمونی واقعا تکمیله و حالم از هرچی مهمونیه بهم می خوره از بس نهار و شام اینور و اونور دعوت شدیم ازهمه بدتر اینکه ۵کیلو هم چاق شدم حالا باید کلی زحمت بکشم تا دوباره بشم همون مامان سابق...خلاصه که من از همه جا بیخبرم از وقتی هم برگشتم مشغول تمیز کردن خونه ی خاک گرفته ام و جابجایی وسایلم هستم ستایش هم نوبت چکاپ داره دیروز بردمش ازمایش خون و امروز هم باید ببرمش سی تی اسکن از سی تی متنفرم خیلی دردسر داره اول باید یک مقدار دارو رو توی ابمیوه حل کنم و تو دوساعت بهش بدم بخوره بعدشم انژیوکت بهش وصل بشه چون سی تی با تزریق داره بعد هم تازه باید با داروی خواب اور بخوابونمش تا بشه بره توی تونل سی تی حالا باز خوبه فقط سالی یکباره الانم هر کاری می کنم از خواب بلند نمی شه !!!
همسرجان هم امروز رو مرخصی گرفته تا به کارای ستایش برسیم دیگه برم هرطور شده فسقلی رو بیدارش کنم و راه بیوفتیم کامنتای پست قبلی رو هم وقتی برگشتم تایید می کنم درضمن ممنونم بابت تبریکاتتون
دیروز مشهد برف می بارید اونم چه برفی!!! خیلی هم سرد شده منم لباس گرم نیاوردم
عرضم خدمتتون چندوقته ننوشتم الان نوشتنم نمیاد اول ازهمه که ما سال تحویلمون رو توی قطار شروع کردیم با یک هفت سین کوچولو و جمع و جور که همسرجان زحمت کشیده بود اماده کرده بود فقط چون دسترسی به تلویزیون نداشتیم مجبور شدیم خودمون شمارش معکوس کنیم بعدشم جیغ بکشیم این لوکوموتیو ران بی احساسمون هم نکرد حداقل یک بوقی چیزی بزنه !!!
الانم که مشهدم و دارم لیک لیک می لرزم و با مانتو لباس بهاری می رم عید دیدنی هییییع!!! سپهر جانمان سرماخورده و همین جوری کم غر می زد !که حالا دوبرابر هم شده یعنی به جان خودم الان کاملا اعتقاد پیدا کردم که کلا جنس مذکر یکی از ژن های پایه اش ژن غر هست !! عروس های محترم توجه داشته باشن که این مادرای بیچاره این وسط بی تقصیرن به خدا !!...هر وقت همسر محترمتون غر می زنه لطفا به روح و روان مادر محترمه اش صلوات نفرستین چون به جان خودم ربطی به تربیت مادرجانش نداره و همه اش زیر سر ژن مردانه اش هست !!!
دیروز که سپهر رو برده بودیم دکتر روی میز اقای دکتر عکس دختر ۸ ساله اش بود و خطاب به سپهر گفت ببین این دخترمه خیلی هم خوشگله پیانو هم می زنه قهرمان شنا هم هست پولدارم هست و منم بهش گفتم شوهر هیچ کاری نباید بکنه غیر از ماچ و بوسه!!! حالا اگه تو قول بدی بعدا که بزرگ شدی بیای خواستگاری دخترم منم به جای امپول برات قرص می نویسم !!! سپهر جانمان هم نیشش از این بناگوش تا اون بناگوش باز شد و گفت چشم حالا از مطب که اومدیم بیرون سپهر می گه یادم باشه به دایی ممر بگم حتی منم تونستم زن پیدا کنم ولی اون نتونسته بعدشم با یک قیافه ی متفکری می گه البته کسی به اون زن هم نمی ده
مهم نوشت : دارم ۳۶ ساله می شم
سال 92 واسه من سال خوبى بود سالى که با سلامت ستایش شروع شد و ما هم بعد از 13 سال مستاجر ى بالاخره سال نو رو توى خونه ى خودمون شروع کردیم امیدوارم که سال 93 هم سال خوبى باشه سالى پر از سلامتى
دارم چمدونم رو مى بندم اخه فردا با مامانم و دختر عموهایش عازم سفر هستیم کلى سفارش شنیدم !!!مخصوصا بعد از تصادف ستى همسرجان هى تذکر مى ده که حواسم روجمع کنم و اونجا دزد زیاد هست و مواظب ماشینا باشم و ... حالا فقط همسر نیست که داییم و داداشم و بابام و.... خلاصه هر کی به من می رسه کلی تذکر می ده دایی ممر عزیز که طی یک تذکر جدی فرمودن مامان خانوم حواست هست ستایش مثل سپهر نیستا ستی یک بچه ی کاملا معمولیه
اکثر کارا رو انجام دادم فقط مونده عیدی سپهر و یک هفت سین جمع و جور واسه تو قطارکه به همسرجان سفارش کردم توی این یک هفته تهیه کنه
نمی دونم دیگه بازم فرصت کنم بیام اینجا و پست بزارم یا نه ولی اگه نشد از همینجا سال تو رو بهتون تبریک می گم و واسه همه تون سال خوبی رو ارزو می کنم
صبح زودتر از خواب بیدار می شم و میز صبحونه رو اماده می کنم ساندویچ ها رو توی دوتا پلاسیک بزرگ می ریزم و یک سینی هم برمی دارم بچه ها صبحونه شون رو می خورن و سه تایی باهم می ریم بیرون اول ستایش رو می زارم مهد و بعدشم با سپهر می ریم سمت جشن نیکوکاری مدرسه خیلی شلوغه خیلی اصن نمی فهمم چجوری ظهر شد با سپهر که هنوز نمی تونه دل بکنه و با خواهش های من که دیگه باید برم ستی رو از مهد بردارم راضی می شه از مدرسه میایم بیرون
نزدیک ساعت ۴ شده و سپهر کلاس سنتور داره دوباره سه تایی حاضر میشیم و ماشین رو جلوی کلاس پارک می کنم و سپهر می ره سر کلاسش
+ مامانی بریم گدم(قدم) بزنیم
- نه مامان جان بشینیم توی ماشین من خسته ام
+ نه گدم (قدم) بزنیم
از ماشین پیدا میشیم و می ریم سمت پیاده رو و در حالی که دوتایی دست همدیگه رو گرفتیم حرف می زنیم و اواز می خونیم واسه گربه ها دست تکون می دیم و می رسیم سر یک کوچه یک لحظه ستی دست منو ول می کنه و می دوه ..یک پراید مشکی و صدای جیغ من .........از روی زمین بلندش می کنم و محکم بغلش می کنم قلب دوتاییمون داره تند تند می زنه و ستایش گریه می کنه صدای اقای راننده رو می شنوم که می گه سوارشین بریم بیمارستان ..توی ماشین بادقت به سر و صورتش و دست و پاش نیگاه می کنم جاییش زخمی نشده ولی داره گریه می کنه و بین گریه هاش هم مدام جمله ی مامان دوست دارم رو تکرار می کنه بهش می گم ستایش جاییت درد می کنه بازم گریه می کنه و می گه مامان خیلی دوست دارم محکم به خودم فشارش می دم و می گم منم خیلی دوست دارم و همیشه پیشت هستم اصن نترس حالا بگو کجات درد می کنه مچ پاش رو نشون می ده ..اقای راننده که معلومه اونم خیلی ترسیده هی ازم عذرخواهی می کنه بهش می گم تقصیر شما نیست مقصر خودم هستم که یک لحظه دستش رو ول کردم ..داخل بیمارستان رسول اکرم می شیم و تا میفهمن مورد تصادف هست یک افسر پلیس هم میاد و مدارک ماشین اقای راننده رو می گیره توی فاصله ای که من دارم اطلاعات ستایش رو واسه پرستار و نحوه ی تصادف رو واسه اقا پلیسه تعریف می کنم ستایش هم با اقای راننده دوست می شه و از زیر و بالای زندگیمون واسش می گه از اینکه باباش ماموریته و نیستش از داداشش که اسمش سپهره و کلاس ششم هست و از مهدکودکش و حتی یک توپ دارم قلقلیه رو هم می خونه!!!!! خانوم دکتر ستایش رو معاینه می کنه و می گه مشکلی نیست و نیاز به عکس هم نداره ازم می پرسه به سرش هم ضربه خورده منم می گم افتاد روی زمین ..می گه از نظر من بچه مشکلی نداره ولی اگه بخوای می شه اینجا چندساعت تحت نظر باشه می گم نه و از بیمارستان میایم بیرون و مدارک ماشین اقای رانندکه پلیس به من داده بود بهش برمی گردونم و اونم منو تا جلوی در کلاس سپهر می رسونه و بازم هی عذرخواهی می کنه و شمارش رو بهم می ده و می گه می دونم همسرتون نیست پس اگه یک وقت مشکلی واسه ستایش پیش اومد بهم زنگ بزنین تا بیام برسونمتون دکتر
برمی گردییم خونه ولی ستایش هنوزم از درد پاش می ناله و موقع راه رفتن می لنگه بازم دلم راضی نمی شه و ستایش رو پیش دکتر معالج خودش یعنی دکتر احسانی هم می برم اونم بهم تاکید می کنه که حالش خوبه و احتیاجی به عکس نیست
حالا دیگه اخر شب شده و بچه ها خوابن و من تازه یادم افتاده گریه کنم
الان رو دور تند زندگی هستم اینقده هم تند می چرخه که گاهی سرگیجه می گیرم خونه تکونی تقریبا تموم شده فقط یک کم خورده ریزه مونده امروزم که سپهر وقت ارتوندسی داره و فردا هم جشن نیکوکاری مثل هر سال توی مدرسه شون برگزار می شه و هر کلاسی توی حیاط یک غرفه داره و چیزایی می فروشن حالا سپهر جان وعده داده که ساندویج واسه فروش میاره و الان مامان سپهر مشغوله و داره ۴۰ تا ساندویج اماده می کنه ...یک اس ام اس هم از مجتمع .علا.مه اومده و واسه جمع صبح وقت جلسه حضوری دادن که باید سپهر با والدینش انجا حضور داشته باشه ..کاش زودتر تکلیف مدرسه سال اینده سپهر مشخص بشه فعلا فقط توی سایت علامه و رهیار پیش ثبت نام کردم و از ازمون مدارس تیزهوشان هم که فعلا خبری نیست
ستی کنسرت باله داره و توی جشن مهدکودکش هم در قسمت یوگا یک نقش داره اما خوب ما هیچ کدومش رو نیستیم اونم به خاطر مسافرت خانومانه ای که دارم هفته ی اخر اسفند با مامان اینا می رم
حلا توی این اوضاع حساسیتم عود کرده و چشمام متورم و قرمزن گوشام و گلوم می خوارن و دماغم کیپ شده و نمی تونم نفس بکشم هی هم ابریزش داره و از بس گرفتمش اونم گنده و قرمز شده خلاصه که الان امادگی اینو دارم که جلوی مهمون گذاشته بشم از بس خوشگل شدم از همه بدتر خعلی وقته ارایشگاه نرفتم و الان با این همه ابرو و ریش و سیبیل رسما اقای مامانیان هستم
پ.ن: دیشب داداش بزرگه با وایبر زنگ زده و داریم احوال پرسی می کنیم بعد به همسرجانم می گه اخه این چه کاریه کردی؟ مگه ادم هم به زنش اونم دم عید اجازه می ده بره مجردی سفر هان؟؟ ....یعنی من اگه این دوتا داداش رو نداشتم واقعا باید چی کار می کردم اخه برادر هم اینقده حامی و مدافع خواهر می شه والا!!!!!
از وقتی گولو مانگاش رو گذاشته من رسما از کار و زندگی افتادم ! اول که با لپ تاپم کلی نشستم پای ایینه تا خودم رو بسازم ولی نشد رفتم یکی از عکسام رو برداشتم و دوباره نشستم پای لپ تاپ اما نتیجه اصن رضایت بخش نبود اخه هرچی می ساختم از خودم خعلی خوشگل تر می شد تازه هی دلم می خواست اون لب قلوه ایه یا اون چشم کشیدهه رو انتخاب کنم !! بعدش با سابی تلفنی حرف زدم و گفتم من نتونستم تو برو ببین می تونی خودت رو بسازی ولی نتیجه ی مانگای اون هم اصن دلچسب نبود واسه همین قرار شد من مانگای اونو بسازم اونم مال منو ولی زهرا زودتر دست به کار شد و مانگاهامون رو ساخت و انصافا هم خیلی شبیه ساخته البته پیش خودمون بمونه مانگای من خیلی از خودم خوشگل تره !
حالا من امروز دوباره تلاشم رو واسه ساختن مانگاها کردم این شما و این هم مانگاهای ساخت من
سابینا البته من هر وقت دیدمش موهاش رو اتو کرده بود تازه با اتو بازم اینقده فر داشت
اینم زهرا
ایشون هم همسرجانمان هستن به نظر خودم که لباس صورتی خیلی بهش میاد
اینم دایی ممر
پ.ن: من یک اشتباهی کردم و اون دفعه که رفته بودم ارایشگاه موهام رو کوتاه کنم ناخن هام رو هم به توصیه ی دوستم لاک ژله ای زدم حالا هر کار می کنم پاک نمی شه البته ارایشگره بهم گفت که دوومش زیاده و با استون پاک نمی شه و باید بیای اینجا واست پاکش کنیم ولی من باور نکردم حالا چی کار کنم اصن حالش نیست توی ترافیک اسفند پاشم برم اون کله ی شهر واسه پاک کردن لاکام