از 6:30 بیدارم و همینجور سرپام صبحونه ی سپهر و اماده کردم و فرستادمش مدرسه بعد خونه رو جمع و جور کردم و مقدمات ابگوشت رو واسه نهار گذاشتم بعدشم ستایش رو بردم مهد و یواشکی فرار کردم چون وقت سونو داشتم دوباره برگشتم مهد و با ستایش رفتیم دندون پزشکی توی مسیر برگشت پسردایی جان و خانومش تماس گرفتن که شنیدیم عمه جان (مامانم) و مادربزرگ جان اومدن تهران و پیش تو هستن اگه هستین یک سر بیایم دیدنتون گفتم قدمتون به روی چشم همزمان باهم می رسیم خونه و مامان بزرگ جانم تا نوه ی پسرش رو می بینه گل از گلش می شکفه و چشماش برق می زنه ... فقد پالتوم رو پرت می کنم روی تختم و میام توی اشپزخونه بهشون می گم ابگوشت اماده ست و الان سفره رو پهن می کنم خانوم پسردایی اصرار می کنه که نه فقط می خواستیم بیایم عمه و مامان بزرگ رو ببینیم و باید بریم با اصرار نگه شون می دارم و دارم سفره رو پهن می کنم و سیب زمینی ها رو پوست می گیرم که خانومش میاد کمکم بعدشم پسردایی جان میاد و توی کوبیدن گوشت کوبیده کمک می ده حالا من و پسردایی چهارزانو نشستیم کف اشپزخونه روی سرامیک های یخ و داریم گوشت رو می کوبیم اونوقت مادربزرگ جان میاد و می گه ای وای پسرم پاهات درد می گیره اینجوری نشستی !!! منم که کشک بعدشم سر نهار هی می گه من فلانی (پسردایی جان ) و فلانی(داداش خازج نشین ) رو خیلی دوست دارم هی ازشون تعریف می کنه هی از بچه گی این دوتا می گه منم که انگار مثل علف هرز همینجوری بزرگ شدم هییییییع!!! با ایما و اشاره به پسردایی می گم خودم می کشمت اگه شمادوتا نبودین اون منو دوست داشت می خنده و می گه می خواستی پسر باشی ...بعدشم پسردایی جان زودی خداحافظی می کنه و می گه پرواز داره ...مامان بزرگ جان می گه اخی بمیرم چقدر این کار می کنه خسته می شه اخه کی این موقع می ره سرکار بعد از نهار باید بخوابه بعدشم رو به من می گه خب حالا منو ببر فلان پاساژ مانتو بخرم !!!!!!
پ.ن: الانم عکس همین پسردایی رو از توی کیفش دراورده داره قربون صدقه اش می ره و می بوستش ..عاشق این مامان بزرگمم عالیه
یک خانومی خطاب به مامانم : خدا ایشالله نوه هاتون رو زیاد کنه
ستایش: نه ماجون دیگه دلش وَن (نوه) نمی خواد همین دوتا وَن (نوه) کافیه
در این که ستایش خیلی به من وابسته هست هیچ شکی نیست بدون من حاضر نمی شه بره طبقه ی پایین خونه ی دوستش و هر وقت می خوان باهم بازی کنن یا دریا میاد بالا یا من هم همراه ستایش می رم پایین به غیر از مامانم و پدرش پیش هیچ کس دیگه ای حاضر نیست بمونه تازه پیش این دوتا هم هرچند وقت یکبار هی به موبایلم زنگ می زنه ولی مهدکودکش رو با اشتیاق و بدون دردسر می رفت البته واسه همین مهد رفتن هم من پارسال یک ماه نیم باهاش می رفتم و توی مهد می نشستم تا بالاخره جدا شد کلاس نقاشیش رو هم که تایمش یک ساعت بود خبلی راحت جدا می شد و من راس یک ساعت میومدم دنبالش تا اینکه من یک خبطی کردم و کلاس نقاشی هفته ی پیشش با دودقیقه تاخیر رسیدم یعنی هنوز مامانا بودن و داشتن از هم خداحافظی می کردن ستایش با یک قیافه ی بغض دار روی پای مربیش نشسته بود و خانوم مربی داشت واسش قصه می گفت محکم بغلش کردم و ازش معذرت خواستم که دیر رسیدم وللللللی از فردای اون روز گفت دیگه نقاشی دوست نداره منم گیج و متعجب گفتم ولی تو که عاشق نقاشی بودی جلسه ی بعدی نقاشی من توی کلاس نشستم چون ستایش حاضر نبود بدون من بره کلاس ...توی کلاس باله اش اگر توی یک زاویه ای قرار می گرفت که منو از توی اینه نمی دید گریه می کرد ..صبج ها موقع مهد رفتن بهانه می گرفت یک روز صبح شروع کرد به سرفه و گفت نمی تونه مهد بره بهش کفتم اشکال نداره بهت شربت می دم خوب می شه بلافاصله سرش درد گرفت!! بعدشم گفت اوغ داره !!! منم تسلیم شدم و گفتم باشه بمون خونه تا بهتر بشی ولی همین که لباساش رو عوض کرد شروع کرد به اسکوتر بازی و نقاشی کشیدن ودیگه نه از سردرد خبری بود و نه از اوغ ... وحالا من دوباره با ستایش می رم مهد و همون جا پشت در کلاس می شینم و ستایش هر چند دقیقه یکبار میاد چک بکنه من هستم یا نه ..بعله دوباره اومدیم سرخط اول :(
ازمایش خون ستایش کمبود ویتامین d3 رو نشون می داد و دکتر براش امپول d3 و کلسیم خوراکی تجویز کرد و قرار شد یک ماه مصرف کنه و اگر بازم دست درد و پادرد ها ادامه داشت اونوقت ببرمش پیش ارتوپد
نمی دونم من احساس می کنم جامعه بی رحم تر و خشن تر شده یا واقعا این اتفاق اقتاده اخه چطوری ممکنه ادم بتونه از لحظه ی مرگ یک جوون فیلم بگیره انگار حساسیت هامون نسبت به صحنه ی های خشن کم شده و دیگه ازارمون نمی ده توی این ده روز محرم کنار مهد ستایش یک تکیه بود که یک بیلبورد بزرگ جلوش نصب کرده بودن عکس یک ادم نورانی که یک نوزاد رو روی دستاش گرفته بود و یک تیر هم توی گلوی نوزاد بود و ازش خون می چکید خب اخه این واقعا صجنه ی دلخراشیه وقتی هر روز و هر روز جلوی چشمت قرار بگیره معلومه که دیگه چشمت به دیدن خشونت عادت می کنه ... این ده روز من با ژانگولر ستایش رو از جلوی مهد رد می کردم که اون بیلبورد گنده رو نبینه یا یک جای دیگه یک حوض گوچولوی قرمز درست کرده بودن و یک ادمک رو وسط این حوض گذاشته بودن که از دستش خون می چکید ...یا وقتی تصادفی می شه همه موبایل به دست دارن فیلم می گیرن به جای اینکه برن جلو و کمک کنن
بی ربط نوشت : چقدر مادر یک نوجوون بودن سخته یعنی خیلی ها
تا همین یکسال پیش می خواست اتش نشان پسر بشه !! بعدش نظرش عوض شد و تصمیم گرفت راننده ی تاکسی خانوما بشه !!! الانم شدیدا مشتاقه که اشغال جمع کن بشه !!!! یعنی من هلاک این پیشرفتای شغلی دخترکم هستم
این دست درد و پادرد های ستایش تمومی نداره نمی دونم هنوزم اثرات شیمی درمانیه یا یک مشکل دیگه اخه جای عجیبی هم درد می گیره زیر زانوهاش و پشت ارنجش یعنی جایی که دست و پا تا می شن با دکترش هم مطرح کردم و می گه مشکلی نیست ولی این دردا هر شب میان سراغ ستایش و فقط هم با ماساژ دادن اروم می شه
چندوقتیه موضوع مرگ ذهن ستایش رو مشغول کرده و سوالای عجیبی می پرسه ..مامان دلم می خواد بغل تو بمیرم تا وقتی دوباره زنده شدم تو مامانم بشی ... نمی شه به خدا بگی بعدا که دوباره زنده شدم بازم تو مامانم باشی ...چرا می گی خدا تو اسمونه من که می گم ته جاده هست ...وقتی چند سالم بشه می میرم ... تو کی می میری ......... نمی دونم چرا این همه ذهنش رو مشغول کرده
خیلی وقته اینجا نیومدم همه اش هم تقصیر این مخابراته اخه ما نتمون رو از مخابرات گرفتیم و سه هفته قطع بود منم فقط با اینترنت موبایلم به دنیای مجازی وصل می شدم باحالش این بود که فقط به وایبر و اینستاگرام دسترسی داشتم و اصن هیچ صفخه ی دیگه ای واسم باز نمی شد الان حدود دوساعته که نت وصل شده و منم ذوق مرگ اومدم ببینم چه خبره
زندگی روال همیشگیش رو طی می کنه من سعی می کنم راجع به پست قبل فکر نکنم و ذهنم رو با چیزای دیگه مشغول کنم چون مثل اینکه از اختیار من خارجه و همه ی عالم و ادم دست به دست هم دادن تا همسرجان یک جابجایی شغلی اساسی داشته باشه البته تا جایی که زورم می رسید واسه جابجایی مکانی مقاومت کردم البته گاهی هم می مونم که دارم تصمیم درستی می گیرم یا نه ولی اینو هم متوجه شدم که ایده ال یکی ممکنه واسه یکی دیگه خیلی هم بد و ناگوار باشه و اینا همه اش به سلیقه و هدف ادما از زندگی برمی گرده
دوباره دارم دنبال مدرسه می گردم اینبار واسه ستی دیگه دخترم بزرگ شده و سال دیکه می ره پیش دبستانی و من ترجیح می دم پیش دبستانی رو توی مدرسه بگذرونه جدا کار خسته کننده و سختیه این مدرسه پیدا کردن و همون طور که گفتم باتوجه به این که سلیقه ها و هدف ها فرق می کنه ممکنه یک سری خصوصیات مدرسه واسه یکی مزیت اون مدرسه باشه و واسه یکی دیگه از معایب به حساب بیاد
خب انگار تایمی که من در ارامش بودم و ذهنم درگیر مشکلی نبوده زیادی طولانی شده و خدای مهربون تصمیم گرفته یک تکون اساسی بهم بده
خیالتان راحت سپهر و ستایشم خوبن (خدا جون بابت این موضوع خیلی ممنونم ها یک وقت هوس نکنی دوباره با این دوتا سربه سرم بزاری لطفا ) فقط هرچی من ادم اروم و محتاطیم و از تغییر و تحول اونم در سایز خیلی بزرگش فراریم این همسرجان عاشق ریسک کردن و تغییرات ناگهانیه هرچی من ترجیح می دم روی یک خط صاف با یک شیب خیلی ملایم راه برم اون دلش می خواد مثل یک بز کوهی از سنگلاخی ترین قسمت کوهستان بره و تازه هی هم بپره
امروز ستایش واسه اولین بار رفت اردو اونم سرزمین عجایب از دیشب کلی هیجان داشت و با کلی ذوق برگه ی رضایتنامه ی اردوش رو به همه نشون داد و البته همه هم کلی از خودشون ذوق نشون دادن غیر از سپهر جان !! که تا بهش گفت من فردا می رم اردو سرزمین عجایب اونم جواب داده بود که چه بچه گانه من می رم اصفهان اونم چهار روز !!!
امروز صبح از ساعت ۶:۳۰ بیدار شده و هی می گه مامان دیر شد بریم
چندروز گذشته رو مهمون داشتم اونم از مرکز دنیا مهمونا توی اتاق ستایش ساکن بودن و بچه ها حسابی همه ی اسباب بازی هاش رو بهم ریخته بودن و بازی می کردن و ستایش هم اعتراضی نمی کرد البته گاهی از اینکه اسباب بازی محبوبش رو برداشتن یا کتابش رو پاره کردن شاکی می شد که تازه اونم یواشکی میومد درگوش من گله می کرد ..بعد جالب این بود که تا یکی از بچه ها می خواست بره اتاق سپهر همه هول می شدن و می دویدن می گرفتنش تا یک وقت اتاق اقا سپهر به هم نریزه و صداش در نیاد حتی اگه سپهر مدرسه بود و خونه نبود بازم بزرگترا در اتاقش رو می بستن و به بچه ها تذکر می دادن که اجازه ندارن برن اتاق سپهر چون همه شون می دونن سپهر با کسی رودربایستی نداره و اگه وسیله هاش بهم بریزه و اسایشش بهم بخوره حتما عکس العمل نشون می ده ...نمی دونم کدوم روش درسته ولی گاهی فکر می کنم ادمایی که خودخواه هستن و اول خودشون توی اولویت هستن بعد بقیه انگار زندگی راحت تری هم دارن و بقیه بیشتر مراعاتشون رو می کنن ولی درهرصورت من به این نتیجه رسیدم که این خصوصیت کاملا ذاتیه و هیچ ربطی به تربیت نداره
بالاخره فرش خریدم و بعد از ۹ ماه زندگی روی فرشای پاره و تازه برکزاری کلی مهمونی باهمین فرشای پاره !! امروز فرشای جدیدم رو میارن ...اقای قالیشور هم محکوم به پرداخت جریمه ی نقدی شد بابت هر تخته فرش ۲۰۰ هزار تومن!!!! به اضافه ی هزینه ی دادرسی که کلا ۵۰۰ هزار تومن پرداخت کرد و منم بعد از کلی بالا و پایین کردن و کلنجار رفتن وقتی دیدم به هیچ عنوان پولمون به فرش دستباف نمی رسه بازم رفتم ماشینی خریدم منتها بابت هر تخته فرش دقیقا ۹ برابر جریمه ای که دادگاه تعیین کرده بود هزینه کردیم
رضایت نامه ی اردوی چهار روزه به اصفهان رو امضا کردم از ۵ ابان تا ۹ ابان ولی انصافا اولین باره که سپهر قراره این همه ازم دور باشه یک کم دلهره دارم قراره با قطار برن و برگردن موبایل هم که اجازه نداره ببره مطمینم بهش خوش می گذره و یک تجربه ی جدید می شه هم واسه ی خودش هم واسه ی من!!
فعلا که از مدرسه راضیم فقط یک نکته ی منفی داره اونم این که نهارخوری نداره!!!!!!! یعنی فکر کن بچه ها غذاشون رو یا تو حیاط یا توی کلاس می خورن !!! من نمی فهمم وقتی داشتن مدرسه رو می ساختن حواسشون نبوده که بچه ها یک جا واسه غذا خوردن می خوان !!! وقتی رفته بودم که مدرسه رو ببینم و با کادرش اشنا بشم اصن فکرشم نمی کردم ممکنه مدرسه با این عظمت و کلی دک و پز نهارخوری نداشته باشه
دختر داشتن یک نعمته فقط یک دختر کوچولو می تونه با یک بوسه بابای خسته از کار رو وادار کنه که اسب بشه یا داداش نوجون بداخلاقش رو بخندونه ...خدایا ممنون بابت نعمتم
مهم نوشت : جان من اگه منو توی اینستا پیدا کردین حرفی از اینجا نزنین اخه توی اینستا همه ی اقوام و اشنایان هستن و نمی خوام اینجا رو پیدا کنن حالا البته می تونیین یواشکی به خودم بگین که وبم رو هم می خونین ولی وجدانا علنی نگین پلیز
بچه ها استعداد عجیبی دارن که گند بزنن به مهمونی تولدشون یعنی شما فکر کن قبلش کلی ذوق دارن هی روزشماری می کنن واسه تولدشون با ذوق کیک انتخاب می کنن و لیست مهمونای مورد علاقه سون رو بالا و پایین می کنن و مامان بیچاره هم با کلی ذوق و هیجان کادو انتخاب می کنه و مهمون دعوت می کنه و خونه رو تزیین می کنه به امید اینکه یک روز به یادموندنی واسه بچه اش درست کنه اونوقت درست شب تولد بچه تبدیل می شه به یک کوچولوی بداخلاق و بد عنق که هی گریه می کنه و اصن هم دلش نمی خواد ازش عکس بگیرن تازه هیچ هیجانی هم واسه کادوهاش نشون نمی ده اونوقته که همه ی خستگی می مونه به تن ادم ....دیشب تولد دوست ستایش دعوت بودیم
داداش برگشت خارجه و مهمونیا و گشت و گذار تموم شد ولی یک ماه به طور فشرده یا مهمونی بودیم یا درحال چرخیدن در سطح شهر بودیم دلم واسه جمع چهارنفرمون و کمی سکوت و ارامش تنگ شده البته مطمینم دوباره دلم واسه این روزای شلوغ و پلوغ و پر از مهمون تنگ می شه
اگه می خواین فاتحه ی یک رابطه ی دوستانه خونده بشه و گند زده بشه بهش می تونیین این رابطه رو تبدیل کنین به رابطه عروس و خواهرشوور بهتون قول می دم که سریع جواب بده