یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

مشهدنوشت

صداى منو از مشهد مى شنوید اونم در نقش یک عدد خواهرشوور   . نیست سالى یکبار خواهرشوور مى شم واسه همینه که بدجور توى نقشش فرومى رم 

فعلا که روزگار همه اش به مهمونى و گردش مى گذرد و جاى همگى خالى به لطف داداش خارجیمان هى مهمونى دعوت مى شیم ولى بیصبرانه منتظر مهر واغاز مدارس وبه تبعش نظم وانظباط حاکم بر روال زندگى هستم 

چندروزى همسرجان در مشهد همراهیم کرد ولى دیگه باید برمى گشت سرکارش موقع خداحافظى ستى کلى گریه کرد و ناله کرد و ابراز دلتنگى فرمود بعد هم به پدرش متذکر شد شبا فقط خواب ستایش ببینه !!! حالا هرشب که پدرش زنگ مى زنه بهش مى گه از الان فقد به من فکر کن تا خوابم رو ببینى تازه صبح هم بهش زنگ مى زنه تا مطمین شه باباش شب خوابش رو دیده باشه!!!! 

پزنوشت : همون طور که مى دونین دخترجانم برنزه سرخود هست و مسلما لباس سفید خعلى بهش میاد این چندوقت تابستون هروقت با پیراهن یا تاپ سفید بردمش بیرون حتما یکى ازم پرسیده کدوم استخر بردینش که اینقده خوشرنگ برنز شده و منم درحالى که شدیدا خرکیف شدم گفتم خودش همین رنگیه

کاش منم می تونستم به همین راحتی دوست پیدا کنم

می ریم  پارک و سپهر و ستایش در عرض چند دقیقه واسه خودشون دوست پیدا می کنن و مشغول بازی می شن و من عاشق این دوستی ها ی چندساعتشون هستم  با یک سلام یا یک شوت توپ گاهی هم با گرفتن دست باهمدیگه دوست می شن  چی می شه که ادمیزاد این استعداد ش رو به مرور زمان از دست می ده

رفتم ارایشگاه و به خانومه می گم می خوام موهام رو ماهگونی کنم اونم می گه کدوم ماهگونی؟ اونی که تهش به قرمزی می زنه یا اونی که به بنفش می زنه یکی رنگ دیگه هم می گه که چون اصن نشنیده بودم یادم نمونده ! بهش می گم ببین بنفش که اصن... ترجیح می دم به قرمزی بزنه ولی تیره باشه ها یعنی فقط توی نور به قرمزی بزنه اونم می گه خیالت راحت ....و الان من یک موی ماهگونی دارم که زیر نور خورشید به بنفش می زنه !!! بعله بنفش!!!

گفته بودم از کلاس نقاشی دخترم راضیم و حسابی هنرمند شده حالا توی ادامه ی مطلب عکس نقاشیاش رو که به در کمد زدم گذاشتم تازه اون عکسایی که رفته بودیم اتلیه رو هم گذاشتم

پست بعدی رو احتمالا از مشهد می زارم

 کیمیاگر جون کجایی؟ خوبی؟

سینما

فیلم شهر.موشها رو با چندتا از دوستان و بچه هاشون رفتیم به من خیلی چسبید و دوست داشتم دکور فیلم واقعا عالی بود  از سینما (پردیس کوروش ) هم راضی بودم  خیلی تمیز و مرتب و بود و صندلی های راحتی داشت  حتی نحوه ی چیدمان صندلی ها هم عالی بود یعنی هرقدر هم نفر جلویی قدبلند باشه بازم اصن مزاحم دیدتون نمی شه (چه تبلیغی کردم ها !! یادم باشه برم ازشون پورسانت بگیرم) فقط یک مشکلی بود اونم اینکه به نظرم واسه سن زیر ۶ سال مناسب نبود یعنی یک کم واسشون ترسناک بود اون صحنه های مربوط به اسمش رو نبر هم ستایش و هم دریا (یک سال از ستی کوچکتره) ترسیده بودن حالا فردا صبحش ستی به من می گه مامان هرکاری می کنم اون گربه سیاه ها از عمرم (منظورش از ذهنش هست!) نمی رن منم کلی واسش توضیح دادم که دیدی که اخر قصه شکست خوردن می گه می دونم ولی بازم توی عمرم هستن !!

دایی ممر عزیز از هواپیما می ترسن !!! اونوقت واسش بلیط هواپیما گرفته بودن که ماموریت بره اصفهان از اونجا هم بره تبریز اونوقت این داداش جان از استرس که تا صبح خوابش نبرد (یعنی اینقده ضایع می ترسه !!) بعدشم وقتی رسید اصفهان و من بهش اس ام اس دادم زنده ای واسم نوشت که داشته قبض روح می شده و همینکه هواپیما نشسته سریع رفته بلیط برگشتش و از اونجا به تبریزش رو پس داده و اتوبوس گرفته ! یک همچین برادر ترسویی داریم ما !!

همسرجان و دایی ممر عزیز دارن درمورد شرکت هاشون باهم حرف می زنن وقتی همسرجان تعداد پرسنل شرکت و شرکته های تابعه رو می گه داداش جان با تعجب می گه چقدر زیاد مگه چی کار می کنین و همسرجانمان با یک باد در غبغب می فرمان مثل اینکه نصف پروژه های این مملکت دست ماست ها ..دایی ممر هم می فرمان واسه همینه که اوضاع مملکت اینقده داغونه دیگه 

هفته ی دیگه دارم می رم مشهد و تا اخر شهریور می مونم برادر خارج نشین داره میاد و یک ماه می مونه

مامان که باشی

باید مراقب همه چی باشی باید حواست به روحیه ی حساس و پرخاشگر پسر نوجوونت باشه و از مکالمه ی کوتاه و جوابای یک گلمه ایش متوجه بشی که امروزش رو چجوری گذرونده باید مواظب باشی که خیلی ابراز احساسات نکنی تا یک وقت غرور مردونه اش خدشه دار نشه اگرم یک وقت از دستت در رفت و محکم بوسیدیش باید انتظار این رو داشته باشی که با دستش جای بوسه رو پاک کنه و چپ چپ نیگات کنه  

باید بتونی یک دختر کوچولو بشی و با دخترت نقاشی بکشی و اواز بخونی واسش کتاب بخونی و هر چند دقیقه یکبار بهش بگی دوستش داری اینجا دیگه با خیال راحت می تونی هی ببوسی و ببوسی

باید بتونی میانجیگر خوبی باشی بتونی رابطه ی خواهر و برادر رو کنترل کنی گاهی به کوچکتره تذکر بدی که اون داداشش بزرگتره و نباید مزاحمش بشه و گاهی هم به بزرگتر بگی خواهرش خیلی کوچولو هست و احتیاج به توجه برادرش داره

باید یک منشی خوب باشی و بتونی برنامه های خانواده رو  هماهنگ کنی اینکه هر کدوم چه روزی کلاس دارن ..کی وقت دکترشون هست ..کی جلسه ی مدرسه هست ...کی زمان پرداخت اقساط هست...کی باید بیمه ی ماشین رو تمدید کرد ... چه روزایی می شه خانوادگی به گردش رفت ...کجا بریم که به مذاق دوتا بچه با اختلاف سن هشت سال خوش بیاد و البته بچه ی بزرگتر که حداقل ۳۰ سالی بزرگتره هم خوشش بیاد

باید بدونی که بچه بزرگه (همون همسرجان ) الان خسته هست یا حوصله نداره بایدحتی از لحن سلام دادنش متوجه بشی که امروز روز خوبی داشته یا نه !!! وقتی از جوابای یک کلمه ای و مبهمش کلافه می شی و با عصبانیت می شینی کنارش و صدات رو بالا می بری تا سرش رو از پشت کامپیوترش و کار محبوبش بیار بیرون و متوجه تو بشه و همون موقع متوجه دوتا چشم کوچولو می شی که بدو بدو از اتاقش میاد بیرون اونوقت عصبانیتت و به همراه کمی (شایدم خیلی) بقض قورت می دی و فورا یک لبخند می زنی در حالی که یک توپ توی گلوت گیر کرده ادامه می دی هیچی عزیزم شما به کارت برس وقتی هم  جواب می شنوی که امشب خل شدی توی دلت می گی اخه من مامانم

خلاصه که باید حواست به تمام اعضای خانواده ات باشه باید بتونی پیشبینی شون کنی و البته نباید انتظار داشته باشی که اونا حواسشون به تو باشه اخه اینجا فقط تو مامانی

حتی وقتی ناراحتی وقتی توی خلوت خودت یواشکی داری اشک می ریزی و حوصله ی حرف زدن با هیچ کسی رو نداری تازه واسه این حوصله نداشتن هم کلی گشتی که یک وقت مناسب باشه و کسی دور و برت نباشه!! اونوقت مامانت زنگ می زنه و تو فوری اشکات رو قورت می دی و صدات رو صاف می کنی و با شادترین صدایی که در توان داری باهاش حرف می زنی اخه تو یک مامانی و می دونی که یک مامان چقدر ناراحت می شه اگه احساس کنه صدای دلبندش شاد نیست البته که اخر مکالمه ات مامانت با تردید می پرسه مطمینی امروز حالت خوبه !!! اخه اونم مامانه 

اپسی (apsy)

این هفته اخرین هفته ای هست که سپهر می ره مدرسه و دوباره تعطیل می شه تا اول مهر ...می شه گفت از برنامه ی تابستونیشون راضی بودم مخصوصا که روی کار گروهی تمرکز کرده بودن همین طور از اردوهاشون ..واسه یکی مثل سپهر به نظرم خوب بود چون اجتماعی تر می شه فقط یکی از اردوها رو نفرستادمش اونم اردوی یک روزه ی قم جمکران بود اخه تا به حال شب دور از خونه نبوده !! ابته می دونم که باید کم کم قبول کنم که بزرگ شده و با  این موضوع کنار بیام

از نجوم و انیمیشن سازی خوشش اومده البته هنوز رباتیک رو بهشون معرفی نکردن ولی خودش می گه احتمالا بین نجوم و رباتیک یکیش رو انتخاب کنه ..توی ورزش هم والیبال رو انتخاب کرده البته از قسمت ورزش برنامه ی تابستونی خیلی راضی نبودم انتظار بیشتری داشتم

ستایش دلبسته ی اپسی(apsy) شده یک عروسک پارچه ای بدون دست و پا !!!! هرجا می ریم با خودش میارتش شب ها هم که حتما با اپسی می خوابه و من هلاک انتخاب اسمشم   تازه این اپسی جان واسه خودش هم لباس بیرونی داره هم لباس خونه !!! یک تیکه پارچه ی قرمز خالدار لباس خونه اش هست و یک تیکه پارچه ی صورتی هم لباس ددرش هست !!!

سپهر هم توی همین سن و سال که بود عاشق یک گربه ی عروسکی شده بود که بهش پیشی می گفت و همه جا همراهش بود البته هنوزم این پیشی جان روی تخت سپهر قرار داره و کسی اجازه نداره بهش دست بزنه !!

منم وقتی بچه بودم یک عروسک محبوب داشتم به اسم لیدا که به لطف دوتا داداشام تبدیل شده بود به لیدا کوره !!هیییییع!!!!!

ستایش رو کلاسای نقاشی کانون پرورش فکری می برم و خیلی راضیم یعنی خیلی ها   هم خودش خیلی مشتاقه و دوست داره و هم خیلی خوشگل نقاشی می کشه نقاشی هاش رو هم به در کمد اتاقش چسبوندم

پیشنهاد نوشت: جشنواره ی .تابستونی . برج . میلاد واسه یک شب وقت گذروندن جالبه مخصوصا واسه بچه ...هم نمایش عروسکی داره هم می تونن اونجا نقاشی با شن انجام بدن هم خمیربازی وخیلی چیزای دیگه

 پ.ن۱: کسی رو سراغ دارین که سنتور تدریس کنه البته بیاد خونه اخه هرچی فکر می کنم می بینم از مهر که سپهر تا ۳:۳۰ مدرسه هست بهتره که به جای اینکه یک ساعت توی ترافیک باشه تا برسه به کلاسش یکی رو پیدا کنم که بیاد خونه و بهش تدریس کنه ممنون می شم اگه کسی رو می شناختین بهم معرفی کنین

...

از معدود شبایی هست که بی خوابی اومده سراغم و به طبعش هجوم افکار مختلف و البته که همه شون هم منفی شاید تاثیر خبر بیماری بنیامین اینجور منو بهم ریخته ..شاید که نه حتما ...از دوستای دوران شیمی درمانی ستایش هست و من شماره موبایل پدرش رو با اسم بابای بنیامین ذخیره کردم اونم تومور ویلمز داشت کلا ما پدر و مادرای بچه هایی که تومور ویلمز داشتن با هم در ارتباط بودیم و شماره ی هم رو داشتیم مخصوصا که یک زمانی داروشون (اکتینومایسین) نایاب شده بود و برادرم زحمتش رو می کشید و برامون می فرستاد واسه همین ارتباط هامون با هم بیشتر بود هنوزم هر چندوقت یکبار احوال هم رو تلفنی می پرسیم ..امروز که دکتر بهم گفت بنیامین تومور مغزی داره خیلی جا خوردم به پدرش زنگ زدم و کلی با هم تلفنی صحبت کردیم عمل کرده و قراره رادیوتراپی بشه ..هیچی نمی تونم بگم جز اینکه عصبانیم کلا امروز از اون روزایی هست که دلم می خواد به زمین و زمان بدوبیراه بگم و از همه مهم تر توی چشمای اون بالایی نیگا کنم و بگم هدفت چیه اصن حواست هست 

از این خانواده ی سه نفر یک چیز شاخص توی ذهنمه اونم اینکه هر دفعه پدر و پسر باهم کچل می کردن 

بی ربط نوشت: این همه خشونت و بی رحمی رو نمی تونم هضم کنم اخه چطور ممکنه یک نفر اینقدر بی رحم باشه حالا گیرم اون یک نفر دیوانه ولی اخه چطور می شه که یک گروه ادم اینجور وحشی می شن کاش یک کار کارشناسی بشه و یک گروه روانشناس و جامعه شناس بیان بررسی کنن که چطور این اتفاق میوفته سعی می کنم چشمام رو ببندم که نبینم و گوشام رو بگیرم که نشنوم توی کشور همسایه این همه جنایت اتفاق میوفته ولی حجم این خشونت اینقده زیاده که کافیه فقط یک لحظه چشمام رو باز کنم یا حتی از لای انگشتام دزدکی یک نگاه کوچولو بکنم :(

ناشناس

جرقه ی  این پست رو  ناشناس عزیز زد واسه پست قبل دوتا کامنت گذاشته که پیشنهاد می دم بخونینش البته واسه من جذاب تر بود چون خیلی وقت بود دلم می خواست از زبون یکی که خودش بیمار بوده و حالا بزرگ شده این جریان رو بشنوم

شایدم تصادف دوتا اتفاق با هم بود که منو برد به ۱۰ سال پیش اخه به خاطر یک سری تغییرو تحول  کمدها رو خالی کردم و کل دیروزم رو با البوم کودکی های سپهر گذروندم  و بعدشم که کامنت ناشناس رو دیدم  اول می خواستم توی جواب قسمت دوم کامنتش از تجربه ی خودم با بیماری سپهر بگم و بگم که منم دقیقا همون کار پدر و مادرش رو کردم ولی نمی دونم چرا در قبال بیماری ستایش همچین گاردی نگرفتم اما کامنت طولانی شد و بلاگفا قبول نکرد واسه همین تصمیم گرفتم پست بزارم

نمی دونم قبلا گفتم یا نه.. سپهر دقیقا ۱۸ ماهه بود که ما متوجه شدیم اریتمی داره  یعنی ضربان قلبش یک دفعه خیلی بالا می رفت و گاهی تا ۳۰۰ می رسید اون موقع مدت زمانی که توی بیمارستان بستری می شد طولانی بود یعنی هربار که مراجعه می کردیم حداقل ۲۰ روز بستری می شد البته اینم واسه خودش جریاناتی داره که الان جاش نیست فقط اینکه ما داشتیم راه رو اشتباه می رفتیم و وقتی دکترش رو عوض کردیم و با یک کار تشخیصی درست همه چی حل شد و دیگه احتیاجی به بستری های طولانی مدت توی ای سی یو نبود خلاصه اینکه اون موقع من اصن دوست نداشتم درموردش صحبت کنم یا حتی توی ذهنم ثبتشون کنم و سپهر هیچ عکسی از اون دورانش نداره جالبه که با اینکه تلاش می کردم هیچی توی ذهنم حک نشه ولی یک تصویر خیلی واضح توی ذهنم مونده یک سپهر کوچولوی گریونه با چشمای مضطرب که سرمش از رگ گردنش بهش وصل شده (اخه بعد از۲۰ روز دیگه هیچ رگ سالمی واسش نمونده بود) ولی درمورد ستایش دیگه این حساسیت رو نداشتم خودمم نمی دونم چرا شاید چون بزرگتر شده بودم شاید چون تجربه ی سپهر بهم گفته بود هیچی قابل فراموشی نیست نمی دونم درهرصورت ستایش از اون دورانش کلی عکس داره حتی با اینکه فقط دوتا یک هفته توی بیمارستان بستری بود بازم کلی عکس از روی تخت بیمارستان داره

سه شنبه ستی وقت سونوگرافی و عکس از ریه داره واسه چکاپ و صبح سه شنبه هم می برمش واسه ازمایش خون

ناشناس عزیز بازم سپاسگزارم که منو با تجربه ات اشنا کردی امیدوارم سالیان پر از سلامتی پیش رو داشته باشی

بی ربط نوشت: الان چرا وزارت بهداشت اسامی شرکت های لبنی که از روغن پالم استفاده کردن رو اعلام نمی کنه ؟!!!! این الان ابروداریه !!!!!! پس حق خانواده ها واسه دونستن حقیقت چی میشه !!!! سپهر و ستایش خیلی شیر دوست دارن و من روزانه حداقل یک پاکت شیر می گیرم و الان سردرگمم ... چقدر بده که حق اولیه یک ادم که داشتن غذای سالمه نادیده گرفته می شه .

توانایی!!!

در حال حاضر ۶ عدد بچه ی قد و نیم قد توی خونه هستن از ۳ سال تا ۱۳ سال و من به تنهایی دارم از پسشون برمیام  یعنی یک همچین توانایی هایی دارم من    البته یک کم صدام گرفته و یک کوچولو هم سرم درد می کنه وگرنه هییییچ مشکلی نیست   .... با مامان دوقلوها که دیروز قرار گذاشته بودم که بیارتشون و قرار بود امروز تا اخر شب پیش ما باشن بعدش دایی جان هم فرمودن که کاری دارن و پسردایی جانمان رو که دقیقا همسن سپهر هست رو اورد اینجا بعدترش هم ستایش گفت اونم دلش می خواد دوستش رو دعوت کنه و اینطوری شد که دریای سه ساله هم الان مهمون ماست 

دایی ممر فرداشب مهمونی داده و فامیل رو دعوت کرده خونه اش اونوقت من از صبح دارم براش دسر درست می کنم و البته بچه داری هم می کنم اونوقت اقا از شرکت زنگ زده و لیست خریداش رو پای تلفن می خونه بعد از اینکه تاکید می کنه بادمجونایی که می گیرم قلمی و یکدست باشه بهم می گه راستی برو بازار گل و بامبو هم بخر می گم دیگه وقت نمی کنم خودت که از سرکار برگشتی بخر اونوقت می فرمان وا مگه از صبح چی کار کردی که وقت نداری!!!!!! بعدشم من امشب با دوستام قرار شام دارم !!!! یعنی حیف که پای تلفن بود وگرنه جا داشت یک کشیده بخوره ها 

ساقدوش

دوتا پیراهن ابی همیشه کنارش هستن وقتی داره می رقصه وقتی داره عکس می گیره وقتی می خواد چیزی بخوره حتی وقتی می خواد بره دستشویی !!!!

همیشه دوتا هستن که مواظبش باشن که لباسش مرتبه که داره لبخند می زنه که گوشه ی دامنش خاکی نشه که رژ لبش کم رنگ نشه که موهاش مرتب بمونه که واسش اب و شربت بیارن که دی جی اهنگ مورد علاقه اش رو بزنه که دسته گل اش تر و تازه بمونه که .... خلاصه دوتایی تمام حواسشون هست که بهترین شب رو براش بسازن و بهش خوش بگذره تازه اخر شب هم بهش کمک کنن تا لباسش رو عوض کنه و گیره ها رو از سرش بازکنه و از حموم که میاد موهاش رو واسش سشوار کنن ...اینا همه از نعمت های خواهر داشتنه و من تمام مدت با ولع این صحنه ها رو نیگا کنم و هی بگم خوش به حالشون تازه باحال ترین قسمتش هم فرداش هست که سه تایی می رن یک گوشه ی دنج باغ و شروع می کنن به پچ پچ کردن و ریز ریز خندیدن و من مطمینم که دارن تمام مراسم دیشب رو باهم مرور می کنن و اون صحنه هایی رو که عروس خانوم ندیده واسش تعریف می کنن

پ.ن۱: این تعطیلات رو باغ یکی از اقوام بودیم روز اول که مراسم نامزدی بود و دوروز بعد هم گشت و تفریح در کنار خانواده و تازه دوماد فامیل :)

پ.ن۲: با دایی ممر توی ماشین نشستیم و داریم می ریم خرید بعد این داداش جان با یک لبخند کج و نیگاه رو به جلو می گه من خیلی خوبم نه ؟ اصن هیچ ایرادی نمی شه بهم گرفت و از همه نظر ایده الم !!!! و من هلاک این همه اعتماد به نفس کاذبشم ...بهش می خندم و می گم تا ایده ال از نظر تو چی باشه

درهم برهم مثل ذهن آشفته ام

چندوقت پیش بچه ها رو بردم اتلیه واسه عکاسی اخه از همون روز اول که اومدیم این خونه روی یکی از دیوارای پذیرایی یک جای خوشگل بود واسه سه تا عکس توی سایز بزگ که من از همون موقع هم گفتم اینجا عکس بچه ها رو می زارم یکی سپهر یکی ستایش یکی هم دوتاییشون باهم ..اخرین باری که اتلیه رفته بودیم موقع تولد یک سالگی ستایش بود که حسابی هم اذیت شدم  اخه این پسر جانم که اون موقع ۹ ساله بود خیلی بد قلق هست و عکاس هم کم حوصله بود حالا خوبه کلی گشتم و از این و اون پرسیدم تا این عکاسی رو انتخاب کردم اما رسما دهنم سرویس شد یا سپهر قهر می کرد و می گفت کار احمقانه ای هست یا عکاس محترم قهر می کرد یعنی فیلمی بودا تا ما چهارتا عکس بگیریم من هزار بار قربون صدقه ی این پسر رفتم تا صبر و حوصله کنه واسه عکاسی خلاصه که تجربه ی خوبی نداشتم واسه همین هی پشت گوش می انداختم تا اینکه چندروز پیش پا شدم رفتم اولین عکاسی که توی مسیر دیدم و وقت گرفتم و اونجا هم کلی توضیح دادم که حتما یک عکاس با حوصله باشه و من پسرم خیلی سخت راه میاد عکسا گرفته شد هرچند سپهر چند بار غر زد که ژستا احمقانه و دخترونه ست و این اخرین باریه که میاد عکاسی (یعنی من هلاک این غرغراشم) از بین عکسا یک عکس دونفرشون و یک عکس تکی سپهر رو خیلی پسندیدم ولی از عکسای تکی ستی خوشم نیومده حالا دوباره باید ستایش رو ببرم فقط هی می گم خداروشکر که لازم نیست دوباره سپهر رو ببرم ولی عکس تکی سپهر خیلی خوب شده خود واقعیه سپهره با یک قیافه ی جدی و بدون هیچ لبخندی که به جلو نیگا می کنه تازه ته مایه ی غر رو هم می شه توی چهره اش دید 

مدرسه ی سپهر شروع شده از شنبه تا سه شنبه می ره مدرسه که دوروزش درس هست و دوروز هم ورزش و اردو  . سرویس هم همون روز اول اومد دنبالش البته مدرسه ی قبلیش هم که دولتی بود همیشه (توی این ۶ سال) سرویس از همون اول مهر برقرار بود و همه چی منظم بود فعلا نمی تونم قضاوتی بکنم باید یک مدت بگذره تا ببینم به اون اندازه ی که از این مدرسه تعریف می شه تعریفی هست یا نه

ذهنم اشفته هست نیاز دارم با یکی حرف بزنم یکی که کار بلد باشه تا بتونه ذهنم رو سامون بده ..خسته ام از اینکه همیشه مراعات می کنم مراعات همه چیز و همه کس و از همه بدتر اینکه دارم می بینم دخترم چقدر شبیه خودمه واسه همین حتما باید برم مشاور شاید نتونم خودم رو درست کنم اما حتما باید بتونم دخترم رو متفاوت از خودم تربیت کنم تا دیر نشده باید فکری بکنم ...ممنون می شم اگه مشاور خوبی می شناسین بهم معرفی کنین