توی این سه روز اینقده جوشونده خوردم که دیگه از هرچی نوشیدنی گرمه بیزارم بدیش هم این بود که باید تازه تازه می خوردم یعنی نمی شد صبح پاشم درست کنم و تا اخرشب همون رو بخورم رژیم سختی نبود ولی همین جوشونده درست کردنش واقعا مکافات بود احتیاج به یک عدد ادم بیکار داشت که دایم توی اشپزخونه دم گاز باشه از امروز هم که باید به مدت یک هفته خام گیاه خواری کنم البته جوشونده ها رو هم دارم ولی از مقدارش کم شده و فکر کنم کارم سبکتر شده حالا ببینم از پس این یک هفته برمیام یا نه اخه من کلا ادم شکمویی هستم و عاشق غذاهای گرم و پختنیم اگه می شد توی این یک هفته کلا غذا نپزم خیلی خوب می شد چون بوی غذا شدیدا من شکمو رو تحریک می کنه ولی خب نمی شه و سپهر و ستی احتیاچ به غذا دارن
دیشب که با همسرجان صحبت می کردیم ستی می گه بابا چرا ما رو نبردی چین ..همسر هم می گه اخه اینجا هوا خیلی سرده و تو سرما می خوردی ..سپهر می گه بابا یک کم دلایل منطقی تر بیار خب الان اینجا هم سرده مثلا می تونی بگی بلیط هواپیما گیر نیومد یا سپهر مدرسه داره و نمی شد
من وستی همسرجان رو رسوندیم فرودگاه که بره چین توی سالن انتظار که بودیم بلندگو اعلام کرد هم اکنون پرواز ماهان به مقصد دبی تهران رو ترک کرد ستی هم شروع کرد به گریه که من می خوام برم دبی !!!! یعنی بیشتر از اینکه از رفتن باباش ناراحت باشه از رفتن اون هواپیمای دبی ناراحت بود
اونجا وایبر فیلتره و ما از طریق اسکایپ باهم در تماسیم تازه اونم چون سرعتش پایینه با کیفیت خیلی بد
خودم رو کشتم تا بتونم به این ادمای چینی مستقر در هتل حالی کنم که می خوام با مستر همسریان مستقر در اتاق ایت (8) سیکس (6) وان (1) تری (3) صحبت کنم ولی نشد فقد می گفتن نیها نیها !!!!! یعنی یکی گوشی رو برمی داشت می گفت نیها نیها بعد که من درخواستم رو مطرح می کردم بازم می گفت نیها نیها و گوشی رو می داد یکی دیگه اونم می گفت نیها نیها و منم دوباره از اول می گفتم که چی می خوام بازم می گفت نیها نیها و گوشی رو می داد نفر سوم اون می گفت های (hi) نیها نیها و همین پروسه ادامه پیدا می کرد و اخرشم گوشی رو قطع می کردن ..هوفففففف
همسرجان با فیلتر شکن به وایبر وصل شده و توی گروه خانوادگیمون پیغام گذاشته که من رسیدم چین اونوقت دایی ممر عزیز زیرش پیغام گذاشته ابجی جون باور نکن چین نیست . چین وایبر فیلتره
در یک اقدام عجیب و تحت تاثیر دوست جون همساده (البته اون شش ماه پیش رفته بود ها !!) رفتم یک مرکز طب سنتی و واسم رژیم سم زدایی سه روزه و بعدشم رژیم هفت روزه ی خام گیاه خواری نوشته ..یک عکس از عنبیه ام گرفت و گفت یک سری درد و مرض دارم که یکیش یبوست بود منم گفتم والا شکمم روزی یکبار کار می کنه ها و دکتر جان فرمودن کمه!!! حالا از وقتی از دکتر اومدم جدی جدی دچار یبوست شدم الان سه روزه که خروجی نداشتم !!!!
رژیم رو هنوز شروع نکردم اخه خیلی دنگ و فنگ داره گذاشتم همسرجان بره و من خیالم از بابتش راحت بشه و مواد اولیه ی رژیم رو هم تهیه کنم بعد
ازمایش خون سپهر هم کمبود ویتامین D3 رو نشون می داد یک کم عجیب نیست؟؟؟؟!!!! یعنی ممکنه الودگی هوا مانع جذب ویتامین D3 شده باشه اخه این دوتا تموم بهار و تابستون رو با نیم استین و شلوارک بیرون بودن واسه همین از کمبود D3 کلی تعجب کردم خلاصه که سپهر هم باید یک امپول بزنه
همسرجان به دایی ممر می گه زن و بچه هام رو سپردم دست تو این یک ماه مواظبشون باشی ها دایی ممر هم می فرمان اول بگو خودت رو بیمه عمر کردی ..همسرجان می گه اره چطور مگه ؟ ..دایی ممر هم می گه خب پس جای نگرانی نیست اگرم برنگشتی مهم نیست !!!
بر طبق اون تغییراتی که قرار بود همسرجان واسه شغلشون بدن هفته ی دیگه عازم چین هستن اونم واسه یک ماه ..اونوقت دیشب همین طور که تلفن پشت تلفن داشت با بقیه ی همکاراش هماهنگ می کرد و کاراش رو راست و ریس می کرد خطاب به من گفت توی این یک ماهی که نیستم فقد نگران و ناراحت یک موردم منم ذوق زده درحالی که لبخند ملیحی زده بودم و مثل این کارتونا مژه هام رو تند تند بهم می زدم که یعنی دارم عشقولانه نیگا می کنم !!! اقا فرمودن که ناراحتن که روز تولد دوردونه اش (ستی) کنارش نیستن !!!! بعدم هی سفارش کرد که فلان کارو بکنم و اینو براش بخرم و ....... بعدم که قرار شد وقتی همسرجان برگشتن یک جشن تولد بزرگ واسه دردونه گرفته بشه هیچی دیگه اون پلک ها از حرکت وایستادن و لبخند ملیح هم محو شد
اینروزا سپهر مشغول امتحان دادن هست و معمولا توی اتاقش و بیرون نمیاد چند روز پیش یک ظرف میوه بردم اتاقش و تا در رو باز کردم فوری یک برگه ای رو توی کیفش قایم کرد می گم این چی بود مامان جان ..با یک قیافه ی مظلومی برگه رو درمیاره و می بینم سوال ریاضی هست بهش می گم مگه فردا امتحان عربی نداری پس چرا داری ریاضی حل می کنی می گه اخه خسته شدم می خواستم خستگی در کنم !!!!
داریم می ریم مهمونی و توی اسانسور من دستی به موهای ژولیده ی سپهر می کشم و باباش هم بهش می گه پسر جان قوز نکن صاف و مردونه وایستا دوروز دیگه می خوایم برات زن بگیریم ..دایی ممر هم می فرمان دایی جان توهم ورت نداره هیچ کی با این دماغ گنده ات زنت نمی شه
عنوان نوشت : نیها به زبان چینی یعنی سلام
به لطف ستی خونه ی ما رنگ صورتی گرفته و روح دخترونه توش جریان داره من خودم خیلی دختر نیستم نه اهل لاک های مدل به مدل و رژهای رنگی رنگی هستم و نه اهل زیورالات و جینگولی جات دخترونه ...از اول نبودم انگار توی ذاتم نبوده یا سرم توی درس و کتاب بوده یا سرگرم بچه داری و سروکله زدن با مشکلات ریز و درشت زندگی ..با اومدن سپهر هم که فضای خونه کاملا پسرونه شد و منم در کنار پدر و پسر یک پا مردی شدم واسه خودم ...ولی حالا وقتی ستایش موقع خواب موهام رو نوازش می کنه و بهم می گه موهات چقده خوش رنگه یا وقتی از حموم میام و می دووه بغلم و یک نفس عمیق می کشه و می گه بوی گل می ده یا موقعی که از ارایشگاه میام و فقط دقت کنین فقط ستایشه که متوجه می شه مامانش ندل ابروهاش رو تغییر داده و چقده هم ناز شده یا وقتی ارایش می کنم اماده ی رفتن به مهمونی می شم و ستایش با تحسین نگاهم می کنه و تا کید می کنه رژ لبم و لاکم باهم ست کنم یا واسه پدرش بلوزی رو انتخاب می کنه که بیشتر به رنگ شلوارش بیاد اینجور وقتاست که می گم خدایا شکرت بابت فرشته ی کوچولوم
دیگه الان به لطف ستایش جمله ی دوستت دارم و عاشقتم و خیلی خوشگلی روزی چندبار توی خونه تکرار می شه و من و پدرش هم با عشق به تموم این جمله ها پاسخ می دیم حتی پسرک مغرور و نوجون ولی دوست داشتنیم هم گاهی پاسخی به این حمله ها می ده البته فقط گاهی
هنوزم نت نداریم و من با دم و دستگاه اومدم خونه ی دایی ممر عزیز و دارم از نتش نهایت استفاده رو می برم اینقده اتفاقات ریز و درشت افتاده که خب خیلی هاشون چون تاریخ مصرفشون گذشته و دیگه مزه ندارن
ستایش از وقتی امپول D3 رو زده و کلسیم می خوره دیگه دست درد و پا درد نداره و دیروز هم ازمایش خون داد تا ببینیم مقدار کلسیم و D3 اش نرمال شده یا نه اخر هفته جوابش حاضر می شه از دکتر خواسته بودم واسه سپهر هم یک ازمایش خون واسه چکاپ بنویسه حالا کی موفق بشم اقای قدقدمیرزا ( چون خیلی غر می زنه !!!) رو ببرم واسه ازمایش خدا می دونه
سپهرانه : توی یک مراسم عروسی بودیم و من ومامانم سخت داشتیم تلاش می کردیم به دایی ممر چند مورد بانو معرفی کنیم اونوقت یک لحظه دیدیم اقا غیبش زده ..مامانم به سپهر می گه برو دایی ات رو پیدا کن و بیارش سپهر جان هم می فرمان ای بابا چی می خواین از جونش بزارین زندگیش رو بکنه حالا یک ادم عاقل پیدا شده که نمی خواد ازدواج کنه شماها نزارین !!!
ستایشانه: این روزا ستایش همه اش درمورد خدا سوال می کنه اینکه مامان و باباش کی هستن ...کجا زندگی می کنه .. با کی دوسته ... کی اسمش رو انتخاب کرده ... خلاصه دایم داره سوال پیچم می کنه گاهی هم حسابی غافلگیرم می کنه مثل این مورد :
+مامان چرا مانی (مامان بزرگ من ) نمی شنوه ؟
_از وقتی به دنیا اومده همین جوری بوده
+یعنی گوشش پرده نداره ؟
_ نه نداره
+یعنی خدا یادش رفته بزاره
_نمی دونم
+چه خدای خنگی ....بعدشم سرش رو بالا کرد و خطاب به خدا گفت چرا یادت رفت واسه گوش مانی پرده بزاری ببین حالا نمی تونه بشنوه و حرف بزنه
چندوقتی بود که مامان اومدن بودن تهران و خونه ی پسرعزیزدردونه اش ساکن بودن اونوقت ما هی واسه شام و نهار شال و کلاه می کردیم و می رفتیم ساختمان بقلی اونوقت این داداش جان فامیل خانواده ی ما رو از همسریان به لوستریان تغییر داده
اخه می فرمان مثل لوستر اویزونیم !!!
دلم واسه پسرکوچولوم تنگ شده همون پسر کوچولویی که اجازه می داد هی ببوسمش توی بغلم محکم فشارش بدم می شست کنارم تا براش قصه بخونم و باهم نقاشی بکشیم اجازه می داد کیف مهدکودکش رو من حمل کنم و موقع بالا و پایین شدن از پله های خونه مون میومد بغلم ..خیلی از شبا موقع خواب میومد روی تخت بغلم و تا صبح با بوی نفساش می خوابیدم
سپهر بدقلق شده و پرخاشگر مدام می خواد به خواهرش ثابت کنه که اون بزرگتر و حرف حرف اونه بهش زور می گه و کارا و علایقش رو مسخره می کنه و من این وسط سعی می کنم نشنوم و دخالت نکنم
به حرفام گوش نمی ده و کار خودش رو می کنه توی درسای عمومی مثال فارسی و عربی و قران لنگ می زنه و عوضش توی جبر همیشه جزو چند نفر اول مدرسه هست هرچی هم می گم یک کم روی درسای ضعیفت کار کن گوش نمی ده و همیشه یک کتاب ریاضی دستشه و داره مساله حل می کنه
تا چند کلمه باهم حرف می زنیم بحثمون می شه و فوری قاطی می کنه پامیشه می ره اتاقش
خلاصه که نوجوانی خیلی خر است
این نت نداشتن ما هم داستانی شده دیگه رفتم با شرکت قبلی (از مخابرات نت می گرفتیم) فسخ قرارداد کردم و از اسیا تک درخواست نت دادم حااااااالا کو تا بیان وصل کنن هوففففف
الانم از خونه ی دایی ممر به نت وصل شدم
از 6:30 بیدارم و همینجور سرپام صبحونه ی سپهر و اماده کردم و فرستادمش مدرسه بعد خونه رو جمع و جور کردم و مقدمات ابگوشت رو واسه نهار گذاشتم بعدشم ستایش رو بردم مهد و یواشکی فرار کردم چون وقت سونو داشتم دوباره برگشتم مهد و با ستایش رفتیم دندون پزشکی توی مسیر برگشت پسردایی جان و خانومش تماس گرفتن که شنیدیم عمه جان (مامانم) و مادربزرگ جان اومدن تهران و پیش تو هستن اگه هستین یک سر بیایم دیدنتون گفتم قدمتون به روی چشم همزمان باهم می رسیم خونه و مامان بزرگ جانم تا نوه ی پسرش رو می بینه گل از گلش می شکفه و چشماش برق می زنه ... فقد پالتوم رو پرت می کنم روی تختم و میام توی اشپزخونه بهشون می گم ابگوشت اماده ست و الان سفره رو پهن می کنم خانوم پسردایی اصرار می کنه که نه فقط می خواستیم بیایم عمه و مامان بزرگ رو ببینیم و باید بریم با اصرار نگه شون می دارم و دارم سفره رو پهن می کنم و سیب زمینی ها رو پوست می گیرم که خانومش میاد کمکم بعدشم پسردایی جان میاد و توی کوبیدن گوشت کوبیده کمک می ده حالا من و پسردایی چهارزانو نشستیم کف اشپزخونه روی سرامیک های یخ و داریم گوشت رو می کوبیم اونوقت مادربزرگ جان میاد و می گه ای وای پسرم پاهات درد می گیره اینجوری نشستی !!! منم که کشک بعدشم سر نهار هی می گه من فلانی (پسردایی جان ) و فلانی(داداش خازج نشین ) رو خیلی دوست دارم هی ازشون تعریف می کنه هی از بچه گی این دوتا می گه منم که انگار مثل علف هرز همینجوری بزرگ شدم هییییییع!!! با ایما و اشاره به پسردایی می گم خودم می کشمت اگه شمادوتا نبودین اون منو دوست داشت می خنده و می گه می خواستی پسر باشی ...بعدشم پسردایی جان زودی خداحافظی می کنه و می گه پرواز داره ...مامان بزرگ جان می گه اخی بمیرم چقدر این کار می کنه خسته می شه اخه کی این موقع می ره سرکار بعد از نهار باید بخوابه بعدشم رو به من می گه خب حالا منو ببر فلان پاساژ مانتو بخرم !!!!!!
پ.ن: الانم عکس همین پسردایی رو از توی کیفش دراورده داره قربون صدقه اش می ره و می بوستش ..عاشق این مامان بزرگمم عالیه
یک خانومی خطاب به مامانم : خدا ایشالله نوه هاتون رو زیاد کنه
ستایش: نه ماجون دیگه دلش وَن (نوه) نمی خواد همین دوتا وَن (نوه) کافیه