یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

بلاگفا به روح اعتقادی نداره!

هرچی منتظر شدم بلکه خونه ی قبلی سامونی بگیره نشد که نشد این شد که اسباب کشی کردم اینجا البته اسباب کشی که چه عرض کنم فقط خودم اومدم و همه  چیزم تو خونه ی قبلی جامونده :( 

کلی حرف داشتم توی این یک ماهی که اون خونه قبلی درش قفل بود حالا یواش یواش میام و می نویسم فعلا دارم با سوراخ و سنبه ای جای جدید اشنا می شم  

فقط همینو بگم که سپهر مشغول امتحان دادنه و تا 20 خرداد امتحان داره ستایش هم بدجور مریض شده و تب بالا داره البته از امروز ساعت 3 صبح تبش از 40 درجه بالاخره رضایت داد و به 38 تنزل پیدا کرد  

ارشیوم رو می خوام (ایکون شیون و زاری)

دست گل همسرانه

همسرجان با سه تا همکار دیگه تشریف بردن چین که یکی شون از بچه های دانشگاه هست و کلی با هم کوه رفته ایم و خلاصه خوب می شناسمش چندشب بیش ترها قراربود خانوم همین هم دانشگاهی سابق با بچه هاش بیاد بیش من و منم درحال تدارک شام بودم و در همین حین هم گاهی شماره ی همسرجان رو می گرفتم ولی جواب نمی داد بعد دیدم شماره ی چینش در وایبر on هست و به همین شماره بیغام دادم کجایی ؟ (همیشه به شماره ی ایرانش توی وایبر بیغام می دادم) و بعدشم دوباره سرم به کارام گرم و شد و ستایش هم از فرصت سواستفاده کرد و با موبایلم کلی استیکر قلب و بوس واسه بدرجانش فرستاد و بعدشم که مهمون داشتم و خلاصه صبح اول وقت موبایلم برداشتم و دیدم در جواب این همه استیکر دخترجانم هیچ جوابی نداده منم طلبکارانه نوشتم این همه بچه ام دیشب ابراز احساسات کرد خوب تو هم یک استیکر واسش می فرستادی ..بنج دقیقه گذشت و دیدم خبری نشد این بار با توب برتر نوشتم عزیزم اصن حواست هست اینجا رو می خونی (با چندتا شکلک عصبانی ) بلافاصله دیدم یک بیغام اومد که خانوم مامان سلام من فلانی هستم و احتمالا شما شماره ی من رو به جای همسرجانتان سیو کردین  

و شما می تونین تصور کنین که من چه حالی شدم فورا زنگ زدم به همسرجان و می گم عزیزم جریان این شماره ی چینت چیه می گه اوا اره یادم رفت بهت بگم با اون شماره واسه فلانی وایبر باز کردم !!!! یعنی حقش بود بکشمش بعدشم خیلی ریلکس می گه اخه خیلی مهم نبود که بخوام بهت بگم بعدشم اصن احتمال نمی دادم به اون شماره بیغام بدی !!!!  

حالا باز خوبه شفاف سازی کردم اون استیکرا رو دخترجان فرستاده بازم خوبه که روی مود لوس بازی یا عصبانیت نبودم  

نمی دونم چرا این لب تابم خل شده و دیگه P نداره و من مجبور شدم به جای کلمه ی فارسیاز ب استفاده کنم  

و اما نت

با ستایش رفتم ارایشگاه و گیسوانم رو از بیخ زدم  و  موهای ستی رو هم کوتاه کردم درواقع کمی مرتب کردم چون موهای اون کوتاه بود خودمم موهام رو دقیقا مدل ستایش  کوتاه کردم از این مدل مصری ها که جلوش بلندتره ..اومدیم خونه و به سپهر می گم چطوره مامان؟ به نظرت من و ستایش خوشگل شدیم ؟با تعجب نیگا می کنه و می گه چطور؟!! می گم الان از ارایشگاه اومدیم میاد جلو و زل می زنه به صورت و من و ستایش و می گه می شه راهنمایی کنی می گم مامان جان موهای به اون بلندی رو کوتاه کوتاه کردم ها با تعجب می گه اوا مگه موهات بلند بود !!!!!  

ستایش عکس تازه داماد فامیل رو تو وایبر دیده و می گه مامان من اینو خیلی دوستش دارم ..سپهر چپ چپ نیگا می کنه می گم مامان جان حتما باهاش مهربونه و باهاش بازی می کنه واسه همین دوستش داره ..ستی خیلی جدی می گه نخیرم من از قیافه اش خوشم میاد اخه خیلی خوشگله ...سپهر با عصبانیت می گه می بینی چقدر پررویه  

واما نت  : هنوزم نداریم یعنی رسما دهنم سرویس شده الان دوماه و نیمه که منتظریم اسیاتک جان واسمون نت وصل کنه 

 راستی دایی ممر برام یک موبایل خرید یعنی فقد دوروز بی موبایل بودم و  یک روز داداش جان زنگ زد تو از فلان موبایل خوشت میاد منم گفتم نه من از اون یکی فلان مدل خوشم میاد و این شد که فرداش اون یکی فلان مدل اومد در خونمون   این قسمت پز نوشت بودا  این همه ملت پز خواهرهایشان را می دهند حالا یکبارم من پز داداشمان را بدهیم والا 

بدانید و آگاه باشید که خندیدن به کسی که تیمش باخته عاقبت نداره

وقتی ادم  با یک سری چشم بادومی  واسه تماشای فوتبال پا می شه می ره یک رستوران تازه کلی هم کل کل فوتبالی می کنه و واسه باختشون به استرالیا سر به سرشون می زاره باید یک درصد هم احتمال بده که شاید فردا شبش تیم خودش ببازه و اونوقت صبح اش کلی چشم بادومی با نیشای باز منتظرشن تا انتقام بگیرن

بی موبایل شدم :(

موبایل جان سوخت ...بلی به همین راحتی حالا من نه وایبر دارم نه اینستا   از همه بدتر اینکه کل اطلاعات روی موبایل از بین رفته و دیگه شماره تلفن هام رو ندارم بدیش این بود که شماره های همه پزشکا از متخصص زنان خودم تا دندونپزشک و ارتوندس بچه ها و متخصص کودکانشون و .... با شماره پرونده هاشون اونجا بود  

فعلا موبایل قدیمی دایی ممر رو استفاده می کنم که چون مال عهد عتیقه فقد می شه باهاش زنگ زد حتی فونت فارسی هم نداره که من اگه خواستم اس ام اس بدم بتونم فارسی بنویسم  

احتمالا تا اواخر بهمن ماه که همسرجان برگرده مجبورم با همین موبایل هندلی سر کنم  

بدون وایبر و اینستا چجوری زندگی کنم   تازه رمز اینستام رو هم یادم نمیاد 

پگاه جون دیگه شماره ای ازت ندارم منو از احوال باران بی خبر نزار کاش اینجا رو بخونی و بهم خبر بدی جواب سی تی باران چی شد  

زندگی با پدرها شادتر است

یادم نمیاد این جمله رو کجا خوندم یا شنیدم حتی مطمین هم نیستم که ساختار جمله اش همین باشه اما مفهومش همین بود ..الان دارم به این جمله می رسم می دونین پدرها کله شق ترن و خیلی اهل بازی های هیجانی هستن برعکس مادرا که محتاطن و اهل ریسک کردن نیستن  توی شهربازی اون کسی که پایه ست واسه سوار شدن به ترن هوایی و یا رنجر همسرجانه و اون کسی هم که دایم داره جیغ می زنه و می گه نه این خطرناکه منم ...اینروزا بچه ها سر ساعت مشخص شامشون رو می خورن و سرساعت مشخص هم می خوابن هیچ کی از زیر مسواک زدن در نمی ره و هیچ کی هم بعد از مسواک هوس نمی کنه شکلات بخوره ! دیگه کسی واسه ایکس باکس بازی کردن بیدار نمی مونه و تلویزیون اکثر اوقات خاموشه خلاصه که زندگی  یک نظم و انظباطی داره ولی انگار یک چی کم داره دیگه از وحشی بازی تایم خبری نیست دیکه کسی روی تخت بیچاره ی من بپر بپر نمی کنه و بالشتا در ارامشن و کسی اونا رو پرتاپ نمی کنه دیگه کسی نیست که هیولا بشه تا ستی رو بخوره و اونم دور خونه بدو و درها رو به هم بکوبه دیگه کسی با سپهر کشتی های وحشیانه نمی گیره و دیگه صدای جیغ من تو خونه نمی پیچه که بچه رو ولش کن الان له می شه  کسی نیست که ستی رو به هوا پرتاپ گنه و باز صدای جیغ من بیاد که الان سرش می خوره به سقف  دیگه کسی تو خونه فوتبال بازی نمی کنه  دیگه خبری از کل کل های دوتا مرد نیست که دارن سر حل یک معما باهم بحث می کنن  

خلاصه که فکر کنم همسایه ها در ارامشن فقد یک کم ادرنالین خون مون پایین اومده  همین  

 

خیلی سخت بود

این خام گیاه خواری چه کار سختیه من که فقد 36 ساعت دووم اوردم  همون روز اول دایی ممر ما رو به یک قرمه سبزی خوش اب رنگ مهمون کرد و وقتی من گفتم رژیم خام گیاه خواری دارم و نمی تونم بخورم با چشای گرد بهم نیگا کرد و گفت خدا یک عقلی به شما دخترا بده  خلاصه روز اول گذشت و دیروز و تا شب دووم اوردم ولی وقتی سرایدار با سه تا نون سنگگ تازه اومد در خونمون دیگه نشد   

خام گیاه خوار می شویم!

توی این سه روز اینقده جوشونده خوردم که دیگه از هرچی نوشیدنی گرمه بیزارم بدیش هم این بود که باید تازه تازه می خوردم یعنی نمی شد صبح پاشم درست کنم و تا اخرشب همون رو بخورم  رژیم سختی نبود ولی همین جوشونده درست کردنش واقعا مکافات بود احتیاج به یک عدد ادم بیکار داشت که دایم توی اشپزخونه دم گاز باشه  از امروز هم که باید به مدت یک هفته خام گیاه خواری کنم البته جوشونده ها رو هم دارم ولی از مقدارش کم شده و فکر کنم کارم سبکتر شده حالا ببینم از پس این یک هفته برمیام یا نه اخه من کلا ادم شکمویی هستم و عاشق غذاهای گرم و پختنیم  اگه می شد توی این یک هفته کلا غذا نپزم خیلی خوب می شد چون بوی غذا شدیدا من شکمو رو تحریک می کنه ولی خب نمی شه و سپهر و ستی احتیاچ به غذا دارن  

دیشب که با همسرجان صحبت می کردیم ستی می گه بابا چرا ما رو نبردی چین ..همسر هم می گه اخه اینجا هوا خیلی سرده و تو سرما می خوردی ..سپهر می گه بابا یک کم دلایل منطقی تر بیار خب الان اینجا هم سرده مثلا می تونی بگی بلیط هواپیما گیر نیومد یا سپهر مدرسه داره و نمی شد  

مثل اینکه در زمینه ی فیلترینگ یک رقیب داریم

من وستی همسرجان رو رسوندیم فرودگاه که بره چین توی سالن انتظار که بودیم بلندگو اعلام کرد هم اکنون پرواز ماهان به مقصد دبی تهران رو ترک کرد ستی هم شروع کرد به گریه که من می خوام برم دبی !!!!  یعنی بیشتر از اینکه از رفتن باباش ناراحت باشه از رفتن اون هواپیمای دبی ناراحت بود   

اونجا وایبر فیلتره و ما از طریق اسکایپ باهم در تماسیم تازه اونم چون سرعتش پایینه با کیفیت خیلی بد  

خودم رو کشتم تا بتونم به این  ادمای  چینی مستقر در هتل حالی کنم که می خوام با مستر همسریان مستقر در اتاق ایت (8) سیکس (6) وان (1) تری (3) صحبت کنم ولی نشد فقد می گفتن نیها نیها !!!!! یعنی یکی گوشی رو برمی داشت می گفت نیها نیها بعد که من درخواستم رو مطرح می کردم بازم می گفت نیها نیها و گوشی رو می داد یکی دیگه اونم می گفت نیها نیها و منم دوباره از اول می گفتم که چی می خوام بازم می گفت نیها نیها و گوشی رو می داد نفر سوم اون می گفت های (hi) نیها نیها و همین پروسه ادامه پیدا می کرد و اخرشم گوشی رو قطع می کردن ..هوفففففف 

همسرجان با فیلتر شکن به وایبر وصل شده و توی گروه خانوادگیمون پیغام گذاشته که من رسیدم چین اونوقت دایی ممر عزیز زیرش پیغام  گذاشته ابجی جون باور نکن چین نیست . چین وایبر فیلتره   

به قول همسرجان دکتر علفی :)

در یک اقدام عجیب و تحت تاثیر دوست جون همساده (البته اون شش ماه پیش رفته بود ها !!) رفتم یک مرکز طب سنتی و واسم رژیم سم زدایی سه روزه و بعدشم رژیم هفت روزه ی خام گیاه خواری نوشته ..یک عکس از عنبیه ام گرفت و گفت یک سری درد و مرض دارم که یکیش یبوست بود منم گفتم والا شکمم روزی یکبار کار می کنه ها و دکتر جان فرمودن کمه!!! حالا از وقتی از دکتر اومدم جدی جدی دچار یبوست شدم الان سه روزه که خروجی نداشتم !!!! 

رژیم رو هنوز شروع نکردم اخه خیلی دنگ و فنگ داره گذاشتم همسرجان بره و من خیالم از بابتش راحت بشه و مواد اولیه ی رژیم رو هم تهیه کنم بعد  

ازمایش خون سپهر هم کمبود ویتامین D3 رو نشون می داد یک کم عجیب نیست؟؟؟؟!!!! یعنی ممکنه الودگی هوا مانع جذب ویتامین D3 شده باشه اخه این دوتا تموم بهار و تابستون رو با نیم استین و شلوارک بیرون بودن واسه همین از کمبود D3 کلی تعجب کردم خلاصه که سپهر هم باید یک امپول بزنه  

همسرجان به دایی ممر می گه زن و بچه هام رو سپردم دست تو این یک ماه مواظبشون باشی ها دایی ممر هم می فرمان اول بگو خودت رو بیمه عمر کردی ..همسرجان می گه اره چطور مگه ؟ ..دایی ممر هم می گه خب پس جای نگرانی نیست اگرم برنگشتی مهم نیست !!!