چهارشنبه اخرین امتحان سپهر هست و اگه خدا بخواد از هفته ی دیگه پسرم می ره سر درس و مشقش!! پسرجانم اعتقاد داره درس خوندن واسه امتحان کار احمقانه ای هست چون هیچ تاثیری نداره و هرکی توی سال تحصیلی درسا رو یاد گرفته باشه امتحانشم خوب می شه خلاصه اینروزا که ساعت 9:30 میاد خونه یک کم سنتور می زنه مقدار متنابهی کینکت بازی می کنه , یک مقدار با پدرجانم تخته بازی می کنه , یک مقدار هم با ستایش فوتبال بازی می کنه و دراخر هم یک مقدار بسیار جزیی نگاهی به کتاب مربوط به امتحان فرداش می کنه
دوتا پست قبل گفته بودم کلی کار پزشکی دارم خب هینجوری الکی الکی چندتای دیگه هم بهش اضافه شد روزایی که بچه ها رو می برم دکتر کل روز به فنا می ره کلی که توی ترافیک مسیر رفت و برگشت هستیم کلی هم معطل می شیم تا نوبتمون بشه ستایش پشت رون پاش حالت اگزما پیدا کرده و دیروز بردمش متخصص پوست .ساعت 5 از خونه رفتیم بیرون و ساعت 9 شب برگشتیم ....هنوز فرصت دندون پزشکی پیدا نکردم البته تنفر ازش هم در پیدا نشدن فرصت بی تقصیر نیست !
امروز با یک دوست مجازی که خیلی وقته حقیقی شده و جزو صمیمی ترین دوستای حقیقیم هست قرار نهار دارم می خوام زودتر برم دنبال ستایش و باهم بریم پیش زهرا ...دوستای مجازی وقتی حقیقی می شن خیلی زود تبدیل می شن به صمیمی ترین ها شاید چون تقریبا از زیر و بم زندگی های هم خبر دارن
پینوشت:قراره بریم حاج محسن و غذای شمالی بخوریم
ستایش می شینه پای پیانو و دلنگ و دولنگی می کنه , مانی( مادربزرگ ناشنوام) با ذوق نگاهش می کنه و براش دست می زنه به منم اشاره می کنه که واسه ی ستی اسپند دود کنم تا چشم نخوره
ستایش داره تمرین باله می کنه و همین طور که زیر لب سلطان قبها رو می خونه می رقصه مانی واسش دست می زنه و اخرش با هیجان بلند می شه و کنار نتیجه اش با قامتی خمیده و نحیف می رقصه , اینبار من براشون دست می زنم و از ته دل می خندم
مامان داره عکسای یک بانویی رو از توی موبایلش بهم نشون می ده و مشخصاتش رو می گه مانی میاد و به جمع مون اضافه می شه تا عکس بانو رو می بینه با خوشحالی از موهای بلندش تعریف می کنه بعد که مامانم می گه کارمند هست اخماش می ره توی هم و می گه نخیر اصلن به درد نمی خوره اگه بره سرکار پس کی واسه دایی ممر غذا بپزه
اقای دکتر جواب ازمایشای ستی رو بررسی می کنه و باهم درمورد مریضایی که من می شناسمشون حرف می زنیم احوال تک تک شون رو می پرسم و ایشون هم می گه که خوبن یکی دوتا رو هم خودش بهم می گه فلانی رو یادت هست همون که با مادر بزرگش میومد خونه شون فلان منطقه بود منم می گم اره ولی اسمش یادم نیست دکتر یک کم فکر می کنه و می گه دینا , می گم اره اره خب حالش چطوره و دکتر می گه اونم خوبه .ماشالله حافظه ی خیلی عالیه داره و تک تک بیماراش رو با اسم و مشخصات کامل پدر و مادرشون و حتی گاهی مادربزرگشون رو به خاطر داره .یکدفعه چهره ی دکتر توی هم می ره و می گه بنیامین رو یادت هست ؟ با تاسف سر تکون میدم که یعنی بله میگه خبر داری و باناراحتی جواب می دم حدس می زدم اخه اخرین باری که با پدرش صحبت کردم اصلن حالش خوب نبود و همچین اتفاقی دور از انتظار نبود دکتر با تاسف می گه نمی دونم چرا اینجوری شد بنیامین یکی از مواردی بود که توی دنیای پزشکی هیچ جوابی واسش ندارم
دارم به شماره ای که توی موبایلم به اسم بابای بنیامین ذخیره کردم نگاه می کنم عکس دونفره ی پدر و پسر روی پروفایل تلگرامش هست یادم میاد اخرین باری که باهاش حرف زدم گفت مامان بنیامین بارداره و زمستون بچه شون دنیا میاد می گفت بنیامین خیلی دلش خواهر یا برادر می خواد ..نمی تونم بهش زنگ بزنم اخه چی بگم من ادم دلداری دادن نیستم
این روزای الودگی هوا من تمام مدت دنبال دستگاه تصفیه هوا می گشتم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم دستگاهی که مورد تایید وزات بهداشت باشه پیدا نکردم نمی دونم وزارت بهداشت کم کاری کرده و اقدامی نکرده یا اصلن همچین تکنولوژی وجود نداره , یعنی ممکنه فیلتری وجود داشته باشه که ذرات کمتر از 2.5 میکرون رو هم بگیره یا دی کسید نیتروژن و دی اکسید گوگرد و منوکسید کربن رو فیلتر کنه . هی می گم نکنه یک دستگاهی بگیرم بعد به جای اینکه هوا رو تصفیه کنه اون رو بیشتر الوده کنه
این هفته کلا هفته ی پزشکاست !! سپهر رو باید ببرم پیش متخصص غددش (دکتر لاریجانی) ستایش وقت چکاپ داره , مامانم فردا میاد تهران و اگه راضی بشه ببرمش پیش یک متخصص گوارش , اینا واجب هاش بود که باید انجام بشه حتما , خودم و سپهر باید بریم دندون پزشکی (اخ که چقدر از دندون پزشکی متنفرم) چندوقته یکی از دندونام هر ازگاهی درد می گیره سپهر هم دندوناش زرد شده و هم روی یکی از دندوناش لک افتاده , حالا باید ببینم کی وقت می کنم بریم دندون پزشکی
از فردا سپهر امتحان های پایان ترمش شروع می شه و فقط واسه امتحان می ره مدرسه و بعد از امتحان برمی گرده ,حالا به فکر بچه ها نیستن حداقل به فکر مامانا باشن اخه انصافه واسه دوساعت مدرسه رفتن کله ی صبح ازخواب پاشیم
بی ربط نوشت : نمی دونم چرا از این خانوم روانشناسه که توی شبکه ی من و تو صحبت می کنه (اسمش رو یادم نمیاد توی برنامه ی من و تو پلاس حرف می زنه ) بدم میاد اصن تا نوبت صحبت های این خانومه می شه تلویزیون رو خاموش می کنم تا نشنومش
همسرجان رو فرستادم تا سفارش سبزی هام رو از در خونه ی بانویی که واسه اولین بار هست بهشون سفارش دادم تحویل بگیره
_ بفرما اینم سبزی هات
+ خانومه چه مدلی بود؟
_ یک خانوم جاافتاده حدودای 40 سال
+عزیزم من حدودای 40 سالم هست ها ( با اخم)
_تو که 40 سالت نیست 38 سالته
+خب می شه حدودای 40 سال دیگه , بعدشم فلانی و فلانی (دوتا از دوستام) دقیقا 40 سالشونه(بازم با اخم)
_خب پس خیلی بیشتر از 40 بود اصلن بالای 50 بود
+درضمن خودت هم 44 سالت هست ( با بدجنسی)
_ نه بابا (همراه با تکون دادن سر)
بانویی رو به دایی ممرجان معرفی می کنم بعد از بالا انداختن ابروها و کج کردن دهن می گه ای بدک نیست در این حدی هست که برم باهاش یک صحبتی بکنم می گم از سرت هم زیاده حالا بزار باهاش حرف بزنم ببینم اصلن می خواد ازدواج کنه ... به داداش جان زنگ می زنم و می گم بانو فعلا قصد ازدواج نداره ،داداش جان هم با اعتماد بنفس می گه دیگه من مسول بدبخت شدن دختر مردم که نیستم خودش با دست خودش به بختش لگد زد !!!!!!
دارم نتیجه ی ازمون جامع سپهر رو از توی سایت مدرسه نگاه می کنم
+افرین هندسه رو 100 زدی
_ اینکه معلوم بود
+واووو عربیش رو ببین 91 زده
_ ما اینیم
+ اوا چرا زبانت رو اینقدر کم زدی
_ چون همینقدر کافی بود و بیشتر از این حوصله نداشتم
بعدشم تشریف بردن اتاقشون ,فقط حیف که در کل ازمونش رو خوب داده بود وگرنه حقش بود بابت این جواب دادنش یک پس گردنی می خورد
+صدای تلویزیون رو کم کن مگه نمی بینی بچه خوابه
- کم کردم الان خوبه؟
+اخه چقدر اخبار می بینی الان رییس جمهوری یا وزیر که نیم ساعت به نیم ساعت اخبار همه ی شبکه ها رو چک می کنی.بده من اون کنترل رو می خوام سریالم رو ببینم
_ عصری دیدیش اخه مگه چندبار در طول روز نیگاش می کنی
+تشد با دقت ببینم ستایش هی حرف می زد کنترل بده پاشو برو به بچه سر بزن ببین خوابه یا نه
صدای راه رفتن پا میاد بعدشم یکی از بالای سرم داد می زنه خانوم خانوم بیا ببین پتوشون کم نیست .دوباره صدای پا میاد و مامان اروم می گه چرا داد می زنی مگه نمی بینی خوابن ..یکی روم پتوی اضافه می اندازه..
_میگم ستایش از اونور تخت نیوفته
+یواش تر حرف بزن بچه بیدار می شه .خب برو چندتا بالشت بیار بزار اونور تخت که ستایش نیوفته
_ صدای سریالت تا اینجا هم میاد بعد به صدای اخبار من گیر می دی
+ اخ اینجای سریال رو عصری هم ندیدم .تو هم یواش تر حرف بزن بچه خوابه
این مکالمه تا نیم ساعت بعد هم ادامه داره و توی تمام مکالمه منظور از بچه منم !!!وگرنه که ستایش اسم داره :)))
پینوشت: مامان خداروشکر بهتره و منم امشب برمی گردم
اولین بار بود بدون سپهر جایی می رفتم ها
تعطیلات بسیار سختی بود از همون سر صبح که بچه ها رو بیدار کردیم تا سوار ماشین بشیم و راه بیوفتیم سپهر چشم راستش هی اشک میومد کم کم بعد از دو سه ساعت زیر چشمش قرمز شد و ورم کرد و اشک ریزی هم که ادامه داشت ستایش هم تهوع داشت البته با توجه به اینکه همیشه توی ماشین تهوع داره جدی نگرفتم تا اینکه رسیدیم و ستی بلافاصله بعد از خوردن نهار بالا اورد و لحظه به لحظه حالش بدتر شد اسهال و استفراغ شدید طوری که تا شب بیش از 15 بار بالا اورد حالا اونم روز تعطیل که پزشکای متخصص نیستن , اصلن دلم نمی خواست کارش به بیمارستان و بستری شدن برسه واسه همین استرسم هم زیاد شده بود هی نگران کمبود ابش بودم کلا ترجیح می دم اگه این دوتا مریض می شن همینجا تهران باشم و ببرمشون جاهایی که خودم می شناسم اینجوری از لحاظ روانی ارامش بیشتری دارم تا اینکه بخوام برم یک شهر دیگه و جایی که هیچ شناختی ندارم . خلاصه بعد از مشورت تلفنی با پزشکش قرار شد اول تهوعش کنترل بشه تا دیکه بالا نیاره و بشه بهش اب رسوند و دکتر تاکید کرد که اگه نتونستم تهوع رو کنترل کنم حتما ببرمش بیمارستان تا سرم بگیرم چون اسهال هم هست امکان کمبود اب وجود داره ... سپهر رو هم یکی دوبار چشمش رو با چایی شستم و به توصیه عموش تتراساکلین زدم و تا شب کمی از قرمزی و ورمش کم شد ولی ستایش همچنان اسهال بود و با خوردن دارو دیگه بالا نمیاورد ولی دل درد داشت و بی حال بود تا صبح من و ستی نخوابیدیم هم دلش درد می کرد هم دست و پاهاش و هم حالت تهوع داشت دیگه تصمیم داشتم صبح برگردم تهران ولی با طلوع خورشید کم کم ستی بهتر شد (نمی دونم جریان چیه که همیشه بیماری ها دردها توی شب بدتر می شن) خلاصه که 24 ساعت خیلی بد رو گذروندیم و بعدش دیگه همه چی نرمال شد
دل نگرونم سپهرم و امیدوارم تا شنبه که برمی گردم مشکلی پیش نیاد
با مادرشوهرجان برگشتیم تهران و من و ستایش امشب می ریم مشهد اخه مامان چندوقت هست معده درد شدید داره می رم بهش سر بزنم .مادرشوهرجان هم می مونه پیش پسرش و نوه اش
دقت کردین دیگه نمی شه تشخیص داد که دوتا بانوی روبه روتون مادر دخترن یا خواهر حالا غیر از قیافه که تقر یبا اکثریت حدودای ۳۰ سال به نظر میان اخلاق و رفتار و حتی گاهی دغدغه هاشون هم همه مال یک رنج سنی هست
توی کلاس باله ی ستایش یک بانویی دختر ۸ ساله اش رو میاره و خب معمولا توی این یک ساعت مامانا باهم گپ و گفتی دارن و از هر دری حرفی می زنن ..جلسه ی قبل همین بانو یک دختربچه ی سه ساله هم همراهش بود و این کوچولو مدام بین کلاس و مادرش در رفت و امد بود که من خطاب به بانو گفتم معلومه حسابی خواهرش رو دوست داره ها چون هی می ره بهش سر می زنه بانو هم در کمال تعجب من فرمودن اون خاله اش هست و این کوچولو نوه ام هست !!! حالا اینکه از نظر قیافه خیلی شبیه بانوان 30 و خورده ای ساله بود بماند (دیگه به اینکه همه ی خانوما شبیه 30 ساله ها هستن عادت کردم) ولی اخلاق و رفتارش و حتی عقاید و نظراتش هم در همین رنج سنی بود و اصلا پختگی و تجربه مندی یک بانویی که داماد داره و نوه داری هم کرده نداشت !!!!
سپهر تنبیه شده و تبلتش رو ازش گرفتم و خب یک حسن هایی داره اونم اینه که بیشتر وقتش رو بجای بازی های انلاین و گروه تلگرامی مدرسه به بازی با ستایش می گذرونه وللللللی یک عیب بزرگ داره اونم اینکه تا میام بهش بگم برو سر درس ات علاوه بر خودش که طلبکارانه شاکی می شه که ای بابا دارم بازی می کنم ولم کن ,ستایش هم چشماش رو گرد می کنه و با گردن کج (دقیقا مثل پیشی ها) میاد پیشم و التماس می کنه که داداش باهام بازی کنه و من نمی دونم چرا اینقده دربرار این نگاه سستم
دیشب به سپهر می گم مادر جان فردا امتحان عربی داری ها لطف کن و برو درس بخون ایشون هم می فرمان ببین مامان بیا منطقی باشیم من که چه درس بخونم چه نخونم 10 می شم پس بیخیال , الکی روزم رو خراب نکن !!!! اینا فکر کنم از تفاوتای پسرها ودخترها هست چون من یادم میاد اگه 20 ام می شد 19 تا حد خودکشی هم پیش می رفتم اونوقت این پسر خیلی خونسرد می گه ولش کن
تعطیلات اخر هفته قرار بود بریم کویر متین اباد ولی خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم جاها پر شد و حالا بجاش می ریم مرکز دنیا ولی خب خودتون بهتر می دونین که اون کجا و این کجا :))))