بعد از یک سفر یکهویی و کوتاه از مشهد برگشتم و توی گروه خانوادگیمون نوشتم من رسیدم
برادرجان زیرش فرمودن تسلیت به داماد خانواده
دایی جانمان هم فرمودند داماد جان شادی های سه روزه یادش بخیر , قدرش رو ندونستی , حالا از امروز بکش
یک همچین فامیلی دارم من
دیشب به مناسبت تولد ستایش ,چهارتایی رفتیم رستوران روبوشف .البته درخواست خودش بود .رستوران جالبیه و مورد علاقه ی بچه ها .این رستوران نزدیک خونه ی سابق مون هست و رفتیم یک گشتی توی محله زدیم و خونه رو از بیرون دیدیم و به پارک محله که خیلی وقت ها سپهر با دوستاش میرفتن اونجا فوتبال و گاهی اوقات هم من ستایش رو با کالسکه میبردم سر زدیم ..کلی مرور خاطرات بود ..توی همین خونه ستایش مراحل درمانش رو طی می کرد و زمان هایی که پارک خلوت بود میبردمش پارک تا حال و هواش عوض بشه
ستایش چیزی یادش نمیومد ولی سپهر با جزییات یادش بود خب بالاخره ستی اون زمان خیلی کوچولو بود
وقتی نشستیم توی رستوران اهنگ همه چی ارومه رو گذاشته بودن ..یکدفعه رفتم توی حال و هوای اون یک هفته ای که ستایش بعلت تب و گلولبول سفید خیییلی پایین, بیمارستان بستری شده بود یادمه اون شبا توی بیمارستان هی این اهنگ رو گوش میدادم با اینکه اون وقتا هیچی اروم نبود ولی خیلی این اهنگ بهم ارامش می داد...بگذریم خلاصه که دیشب کلی تداعی خاطرات شد
هنوزم اون محله رو و اون خونه ی کوچیک رو دوست دارم
چند وقتی بود ستایش ناراحت و ناراضی بود که چرا باید توی کلاس هفده نفره ی ما دونفر اسمشون ستایش باشه و من چقدر بدشانسم و من هی میگفتم خوبه که, اتفاقا جالب میشه ادم یک دوست همکلاسی داشته باشه که هم اسمش باشه و اونم میگفت اخه خانوم معلم همه رو به اسم صدا می کنه ولی مادوتا ستایش رو با فامیل صدا می زنه ...گفتم خب حق داره بیچاره چی کار کنه و اونم غر میزد که اگر اون یکی اسمش ستایش نبود همچین مشکلی پیش نمیومد منم بهش پیشنهاد دادم که به خانوم معلم بگه اونو ستی صدا کنه تا این مشکل دوتا ستایش بودن حل بشه ولی ستایش قبول نمی کرد و می گفت خانوم معلم گفته نباید اسم همدیگه رو کوچیک و خلاصه کنیم.و باید اسم همو کامل صدا بزنیم ..هرچی هم می گفتم مادر جان اون برای این همچین حرفی زده که شاید کسی دوست نداشته باشن اسمش مخفف باشه ولی تو که مشکلی نداری و ما هم توی خونه ستی صدات میزنیم خب برو بگو...ولی نمی گفت و هر روز هم غرهاش بیشتر میشد که چرا منو باید با فامیل صدا بزنن
اخرش خودم به معلمشون گفتم و از اون روز به بعد شد ستی و بسیار خوشحال و خندان
پ.ن: سپهر معتقده این چرندترین و سطحی ترین دغدغه و مشکلی هست که یک بچه می تونه توی مدرسه داشته باشه
سلام
من همون دوستی هستم که سه سال پیش توی یک پست پیغامی در مورد گذشته خودم گذاشتیم که مثل ستایش ویلمز داشتم و حالا زمانی که برای بچه دار شدن میخواستم اقدام کنم بین دو راهی مونده بودم و براتون ازش نوشتم. امیدوارم یادتون اومده باشه. پیش از همه باید بهتون تبریک بگم که هنوز می نویسید من همیشه دوست داشتم همچین پشتکاری داشتم.
پ.ن: حیفم اومد در حد کامنت بمونه
صبح ها که میرم پیاده روی یک اکیپ اقایون مسن و بازنشسته رو همیشه می بینم که گوشه پارک باهم ورزش می کنن و گپ می زنن اغلب هم گپ هاشون سیاسی هست البته این اواخر بیشتر بحث ها معیشتی شده
امروز که از کنارشون رد میشدم داشتن دعا می کردن یکی از دعاها این بود"خدایا ما رو محتاج فرزندانمون نکن"
دلم لرزید .چقدر سخته که توی ایام پیری دغدغه ی ادمیزاد این میشه که محتاج و سربار فرزندش نباشه
توی دلم بلند گفتم امین
یادتون هست دوسال پیش گفتم ستایش گاهی که داره بازی می کنه یا حرف میزنه یکدفعه واسه ی چند ثانیه استپ می کنه و حضور نداره و بعد دوباره برمی گرده ..اگر یادتون باشه همون موقع پیگیری کردم و پیش متخصص مغز و اعصاب کودکان بردم ولی نوار مغزش نرمال بود و این اتفاق هم در هفته شاید دو یا سه بار برای ستایش پیش میومد و فقط من متوجه شده بودم و بقیه متوجه نمی شدن ...پزشک اون موقع بهم گفت تعریفی که من می کنم تعریف صرع ابسنس هست و گفت بر اساس گفتار من دارو درمانی رو شروع کنیم
خب راستش دارو درمانی همزمان شد با سفر یکماهه ی ما به بلاد کفر و راستش درست و به موقع داروها رو نخورد و بعدم که برگشتیم من یک کم عذاب وجدان داشتم که دارم به ستی دارو میدم درحالی که نوار مغزش نرماله
خلاصه بعد از برگشت به ایران ستی رو پیش یک دکتر مغز و اعصاب دیگه بردم و اونم بهم گفت نوارش نرمال هست و من حساسیت بیجا دارم و دیگه این شد که من پی قضیه رو نگرفتم تا اینکه بمرور این حالات ستی بیشتر و بیشتر شد و دیگه این اواخر به سی تا چهل بار در روز می رسید و همه هم متوجه میشدن حتی دوستای توی مدرسه اش و بهش می گفتن میری توی عالم هپروت ..اما ستی مقاومت عجیبی نشون میداد واسه اینکه دوباره بره دکتر و تا حرفش رو می زدم شروع می کرد به گریه و التماس که قول میدم دیگه نرم هپروت و منو دکتر نبر ...این یکماه اخر دیدم حتی روی یادگیریش هم تاثیر گذاشته چون خیلی وقتا موقعی که معلم داره سر کلاس چیزی رو توضیح میده ستایش اصلا حضور نداره...خلاصه با کلی صحبت و توضیح دادن راضیش کردم یکبار دیگه بریم دکتر اینبار رفتیم پیش خانوم دکترخسروشاهی و موقع نوار مغز گرفتن از ستایش خواستن نفس های بلند و عمیق بکشه و ستی بعد از چند نفس عمیق دوباره به قول خودش رفت توی عالم هپروت و نوار مغزش تایید کرد که دچار صرع ابسنس هست و دارو درمانی رو با قرص دپاکین شروع کرد و جالب اینجا بود که با اولین دوز این حالت ستایش بسیار کم شد و الان که ده روز هست دارو می گیره دیگه این اتفاق براش نمیوفته
خلاصه خواستم بگم هرچیزی که بنظرتون کوچیک میاد ولی ته دلتون رو ازار میده پیگیریش کنین
پ.ن: چقدر نوشتم انگشتام درد گرفت :)))
چند روز پیشترها با ستایش رفتیم خرید می خواستم چندتا لباس براش بخرم معمولا میرم ال سی چون هم قیمتاش مناسبه هم تنوعش زیاده و اکثر اوقات هم از توی تخفیف خورده هاش لباس انتخاب می کنم .یادم میاد یکدفعه یک پیراهن خونگی خوشرنگ توی تخفیف برای ستی خریده بودم بیست تومن که ستی اکثراوقات تنش بود .ایندفعه که رفتیم زیر صد و پنجاه هزار تومن هیچی نداشت تازه اونم تخفیف دارهاش .براش دوتا بلوز برداشتم و از خیر شلوار گذشتم( اخه هیچکدوم از شلوارهاش تخفیف نداشتن) تازه بلوزها رو یک سایز بزرگتر برداشتم که سال دیگه هم بپوشه
دیشبم داشتم براش چکمه می خریدم خودش میگه مامان این الان اندازه ام هست می خوای یک سایز بزرگتر بگیریم که سال دیگه هم بتونم بپوشم و منم گفتم اره حتما .چون واقعا نمی دونم سال دیگه بتونم همین چکمه رو بخرم یا نه
اوضاعی شده ها
جایی که میرم برای پیاده روی صبحگاهی خانوما و اقایون اغلب مسن هم میان واسه پیاده روی البته که بینشون جوون هم هست ولی خب اغلب مسن هستن.یکبار که همینطور تند تند راه میرفت و توی افکار خودم بودم با صدای بلند سلام خسته نباشی یک پیرمرد ورزشکار سرم و بلند کردم و لبخندی زدم و جواب سلام دادم ولی این حس خوب تا اخر شب باهام بود و بعد از اون تصمیم گرفتم منم موقع پیاده روی لبخند روی لبام باشه و بجای فکر کردن به انواع و اقسام مشکلات زندگی و بچه ها به ورزشکارهای دور برم با تکون دادن سر و یک لبخند انرژی مثبت بدم
دیروز رفته یودم اریشگاه برای رنگ کردن موهام .اینجا رو تازه گی ها میام و فکر کنم برای بار سوم بود که پیشش میرفتم قبلترها که اصلا مو رنگ نمی کردم بعد که موهای سفید خودنمایی کرد یکی دوبار خودم تلاش کردم رنگ کنم و موفق نشدم و چندباری هم یک ارایشگاه دیگه رفته بودم و خیلی راضی نبودم اخه هیچ وقت دقیقا رنگ موهای خودم نمیشد ولی اینجا یک دختر جوون خوش اخلاق داشت که وقتی بهش گفتم لطفا موهام تیره بشه و رنگ موهای خودم دربیاد بدون اینکه بهم بگه چرا تیره ؟ روشن که بهتره .همه روشن می کنن .بهم گفت سعی می کنم همین رنگ موهای خودت دربیارم و موفق هم شد
من معمولا کم حرف هستم و اینجا هم از ارایشگر تشکر کردم و گفتم خیلی راضی هستم و بعد گفتم چقدر شونه تون خوب هست من تا بحال شونه به این خوبی نداشتم. اونم بهم گفت اگر دیدم برات میخرم منم تشکر کردم بار اول بود که میومدم پیشش
دفعه ی قبل که دوباره رفتم پیشش گفتم اگر اجازه بدین از شونه عکس بگیرم که اگر جایی دیدم بخرمش
اونوقت دیروز که رفتم پیشش دیدم برام شونه رو گرفته بهم گفت دوهفته هست گرفتمش ولی شماره ات رو نداشتم و نگه داشتم گفتم بالاخره میاد ارایشگاه و بهشم میدم
کلی ذوق کردم و تا اخر شب شارژ بودم
چقدر مهربونی خوبه و چقدر راحت هست
پ.ن: فعلا سه کیلو کم کردم اما هنوز شش کیلوی دیگه باقی مونده
+ مامان چرا وقتی یکی میگه می خواد شوهر کنه بهش می گن بی تربیت مگه حرف بدی زده
_ نه مامان جون حرف زشتی نزده و نباید بهش گفت بی ادب
+ یکبار لنا گفت دیگه باید شوهر کنین ولی رها گفت بی ادب یکبارم هلیا سرکلاس گفت می خواد ازدواج کنه و شوهر داشته باشه ولی معلم خندید و یواش گفت بی ادب
_ شوهر کردن و ازدواج کردن اصلا کار زشتی نیست که بخوایم بهشون بگیم بی ادب
+منم می خوام شوهر داشته باشم و بعدشم بچه دار بشم
_ بزرگ که بشی هم ازدواج می کنی هم بچه دار میشی
بنظرم کار درستی نیست به دخترهامون تلقین کنیم که ازدواج و شوهر زشته ..قبلا همین کارها رو می کردن که دخترها بعد از ازدواج در زندگی زناشویی دچار مشکل میشدن و احساس می کردن دارن کار زشتی انجام میدن و بعدش باید کلی روی ذهنشون کار کنن تا بتونن روابط زناشویی سالمی پبدا کنن و اون ذهنیت که کار زشت و کثیفی هست رو از ذهنشون پاک کنن
می دونم اینا کنجکاوی سن اش هست ولی اخه من این همه هی قصه های مختلف از زنان موفق براش می خونم اونوقت این فسقلی کل ارزوش اینه که بزرگ بشه و ازدواج کنه 
چندشب پیشترها دایی زنگ زد و گفت پسرکوچیکه ویزای تحصیلیش اومده و میره کانادا و گوشی رو داد به کوچکترین پسردایی تا باهاش خداحافظی کنم .دلم گرفت یادم اومد همین چندسال پیش که دانشجو بودم تب و تاب مهاجرت به این شدت نبود و معمولا برای مقطع دکترا یا فوق لیسانس اقدام می کردن و اونم تعدادش اینقدر زیاد نبود ولی الان از سن پایین و دبیرستان بچه ها بفکر رفتن هستن ...غم انگیزه ,...الان یکجوری شده که اونی که اینجا مونده نتونسته که بره نه اینکه نخواد بره
حیف این سرزمین