دخترمون امروز دنیا اومد و خدا میدونه که چقدر دلم می خواست اونجا بودم و بغلش می کردم ..گفته بودم عاشق نوزادم مخصوصا بوشون..خواهر بزرگتر هنوز خودش کوچولو هست یک کوچولوی مو فرفری شیرین زبون ...می دونم کار سختیه داشتن دوتا بچه ی کوچولو اونم توی غربت ولی لذت های خاص خودش رو هم داره
دایی ممر می فرمان الان دیگه همه چشم امیدشون به من هست میگم از چه لحاظ ..می فرمان اخه داداش خارجی دوتا بچه اش رو اورد و حالا فقط من موندم که اسم خاندان رو حفظ کنم ..میگم تو خودت رو ناراحت نکن کسی ازت انتظاری نداره حالا اسم خاندان حفظ نشد هم خیلی مهم نیست ..میگه واااا خب نسلمون منقرض میشه من باید بفکر باشم ...میگم نیست ژن برتر هستیم واسه همین نگرانی ..همچبن میگه نسلمون انگار یوز ایرانی هستیم ...می فرمان میشه تو بعنوان عمه نزنی توی سر مال ..میگم اخه تو روت زیاده می خوام یک وقت توهم یوز ایرانی بودن برت نداره ..عروس جان می خنده و منم قربون صدقه اش میرم و میگم داداش جان خداییش شانس اوردی
پ.ن : ستایش کلی اشک ریخت بابت اینکه نمی تونه از نزدیک بچه رو. ببینه
تصمیم گرفتم برم توی کار نتورک و واسه اینکار یک صفحه ی اینستاگرام باز کردم و خب راستش از این همه دایرکت اقایون کلی تعحب کردم با اینکه قید شده که من متاهلم و دارای دوفرزند .هی عکس پروفایلم رو مرور می کنم یک بلوز استین بلند یقه سه سانت تنم هست و خب اره روسری ندارم ...عکسایی که گذاشتم رو مرور می کنم و متن هایی که نوشتم ..واقعا نمی فهمم چرا باید این همه دایرکت قلب وخوبی؟..داشته باشم
نمی دونم چی بگم یعنی اینقدر ارزشهای اخلاقی توی جامعه پایین اومده یا توی فضای مجازی اینجوریه ...توی صفحه ی شخصی خودم هیچ وقت این مشکل رو نداشتم ولی اینحا توی این یکی دوماه که افتتاح شده بیشتر از پنحاه نفر بلاک شدن هوفففف
استرس دارم ..هیچ وقت تجربه ی کار کردن نداشتم ...نمی دونم از پسش برمیام یا نه
این ادرس صفحه ام healthy_by _biz
خوشحال میشم اگر تجربه ای دارین بهم کمک و راهنمایی بدین
امروز رفتیم مدرسه ی ستی برای گرفتن کارنامه و اندازه گیری روپوش..یک چیزی که متفاوت از سال های قبل بود این بود که یکی از ناظم ها دونه دونه یا نهایتا دوتا دوتا بچه ها رو می نشوند و تک تک قوانین مدرسه رو براشون با بروشور و عکس توضیح میداد و عواقب رعایت نکردن رو هم بهشون تذکر میداد بعدم یک دفترچه شامل قوانین و مقررات و پیامدهای رعایت نکردنش رو به هر دانش اموز میدادن بعدم که نوبت به اندازه گیری مانتو شد من اصرار داشتم که این مانتو برای ستی بلند هست و یک سایز کوچیکتر بدین که کوتاهتر باشه ولی اونا اصرار داشتن که امکان نداره و نباید مانتو بالای زانو باشه ..موقع پوشبدن مقنعه هم که ستی داشت خفه میشد گفتم وااای توروخدا این چیه خب یک سایز بزرگتر بدین بچه خفه شد از بس تنگ هست و توی این هیر و ویر هم ستی مشغول بود چتری هاش رو درست می کرد که ناظم جان فرمودن ستایش دیگه امسال نباید چتری هات دیده بشه و واسه همین مقنعه ها رو تنگ تر کردیم که موی بچه ها بیرون نباشه منم گفتم خب خودم براش گشاد می کنم بچه ام خفه میشه ..ناظم جان لبخند زدن و با نشون دادن دفترچه ی قوانین فرمودن امسال قوانین محکم تر شده
هیچی دیگه ستی با اخم و تخم از مدرسه بیرون اومد و فورا هم گفت این دفترچه ی احمقانه رو پاره می کنم
سپهر هم بعد از مطالعه ی دفترچه گفت چقدر عالی و جذاب دارن بچه ها رو از دین متنفر می کنن و اینطوری می تونن مطمین بشن مسلمانان نسل اینده به زیر یک درصد میرسه
هیچی دیگه من بیچاره برای اینکه این تلخ کامی از بین بره فول یک پارک و سهربازی رو دادم و بعدشم ستی رو رسوندم خونه ی دوستش تا یک کم بازی کنن و روز بدشون تبدیل بشه به روز خوب
داریم اماده بشیم بریم یک مرکز خرید و ستی شلوارک لی اش رو برداشته که بپوشه می گم مامان جان امروز اینو نپوش هروقت خواستیم بریم پارک یا خونه ی دوستات می تونی بپوشیش
برو یک شلوار بلند بپوش با تعجب میگه چرا اخه ؟!! هوا گرم و منم این شلوارکم رو دوست دارم
میگم اخه ممکنه اونجا گشت ارشاد باشه و بهت گیر بدن .با تعجب بیشتر میگه چرا؟!!! میگم چون بزرگ شدی ..با اصرار میگه ولی من که پارسال تابستون همه اش این شلوارکم رو می پوشیدم ..می دونم مادر جان ولی الان بزرگتر از پارسال شدی و ممکنه که گیر بدن خودم برات یک شلوارک تا زیر زانو می خرم حالا فعلا برو همون شلوار بلندت رو بپوش
قهر می کنه و با بغض میگه اصلا دوست ندارم بزرگ بشم دوست ندارم روسری بپوشم
بغلش می کنم و میگم گوش کن ببین چی میگم از نظر من هیچ اشکالی نداره که شلوارک بپوشی ولی خب یکسری قانون وجود داره که ممکنه تو خوشت نیاد و دوست نداشته باشی اما متاسفانه مجبوری رعایتش کنی حالا هم اشک هات رو پاک کن می دونم این شلوارک رو خیلی دوست داری فردا عصری که خواستیم بریم پارک پشت خونه می تونی بپوشیش
دیگه سعی می کنم کمتر اخبار اقتصادی رو پیگیری کنم .کاری که از دستم برنمیاد فقط بیشتر نگران میشم و استرس بهم وارد میشه .سعی می کنم منابع مالی مون رو مدیریت کنم فرشته ی نازنینی که برای کمک پیشم میومد روزهاش رو در ماه کمتر کردم البته که اول یک جایگزین پیدا کردم که خدایی نکرده اون روزها بیکار نشه خریدهای روزانه ام رو با دقت بیشتری انجام میدم و واقعا اون چیزی که نیاز هست رو از جایی که بتونم ارزونتر بگیرم تهیه می کنم .مسافرت ها رو مدیریت می کنم که با قیمت مناسب تری انجام بشه
امسال برادر جان بهم پیشنهاد داد بریم پیشش مخصوصا که با تولد برادرزاده ی جدید امکان این که امسال بتونه بیاد ایران وجود نداره.ولی خب برای منم امکان همچین سفر پرخرجی وجود نداشت و بهش گفتم واقعا نمی تونم ( البته که امکان ریجکت شدن مثل پارسال همچنان به قوت خودش باقی هست)
دلم براش تنگ شده حالا امیدوارم چندماه بعد از بدنیا اومدن نی نی جون بتونن خودشون بیان ایران
کاش می تونستم یک کار کوچیک خونگی برای خودم دست و پا کنم .باید بهش فکر کنم
پ.ن: ستی داره بزرگ میشه و کل کل های خواهر برادر جنس شون عوض میشه با بدجنسی تمام با اینکه می دونه برادرش خوشش نمیاد قربون صدقه اش برن .میره پشت در اتاقش و با یک صدای ریز میگه جیگر دوست داشتنی ..وقتی جوابی نمی شنوه دوباره و سه باره و ده باره انجامش میده تا سپهر از کوره در بره و بیاد دنبالش تا بزنتش بعدم فرار می کنه و در حین فرار هم میگه من که چیزی نگفتم فقط قربونت رفتم
اخرس شب هم به باباش گلایه کنه که من با داداش مهربون حرف میزنم ولی اون منو دعوا می کنه
به همسرجان میگم این فسقلی رو دست کم نگیر اب زیرکاهی هست واسه خودش
عاشق دوتاشونم ...احتمالا چندسال دیگه دلم برای این کل کل ها تنگ بشه
سپهر با سرویس میره مدرسه . امروز ازمون داشت و بعد از ازمون من و ستایش باهم رفتیم دنبالش اینجور مواقع معمولا توی ماشین میشینم تا خودش بیاد ولی امروز با مسول مالی مدرسه کاری داشتم و رفتم داخل مدرسه و ستایش هیجان داشت که داره برای اولین بار مدرسه ی برادرش رو می بینه .پایین پله ها منتظرش بودیم ..یک اکیپ پسرنوجون داشتن از پله ها پایین میومدن که سپهر هم بینشون بود تا ما رو دید خطاب به دوستش گفت من برم کیفم رو از حیاط بردارم و سریع رفت سمت درحیاط مدرسه...ستایش با تعجب میگه وا پس چرا یکجوری رفتار کرد انگار ما رو نمی شناسه میگم اشکال نداره مامان بیا بریم بیرون مدرسه منتظرش بشیم اشتباه کردیم اومدیم داخل .پسرا خوششون نمیاد مامانشون بیاد دنبالشون جلوی دوستاشون خجالت میکشن .ستایش میگه چقدر احمقانه بعدم میگه تام گیتس هم همینجوریه.
رفتیم یک رستوران با موزیک زنده و سپهر از اول تا اخر عبوس و بداخلاق نشست و هر ازگاهی هم زیر لب غر زد و موقعی که خواننده یک اهنگ از افت خوند و وسط هاش از بقیه می خواست با گفتن ولش کن باهاش همراهی کنن دیگه خونش بجوش اومده بود و چشم غره ای به ستایش که سرخوشانه داشت دست میزد و از ته دل می خندید رفت و اخرش هم بهم گفت مزخرف ترین شب عمرم بود و به عمرم اینقدر اهنگ سخیف نشنیده بودم
لبخند زدم و گفتم سخت نگیر پسرجان قرار نیست که همیشه طبق میل تو پیش بره عوضش به بقیه خوش گذشت
با تاسف سری تکون داد که اخه چطور می تونین همچین اهنگایی گوش بدین
پ.ن: عوضش تا خونه براش البوم رگ خواب همایون جان رو گذاشتیم
ویدیوها رو که نگاه می کنم فارغ از حس ترس و درد و ناراحتی یک حس دیگه هم هست برام زیبا و جالب هست این گویش ها و لهجه ها , وقتی به درد دل یکی به زبان لری گوش میدم و با هر اخ اشک از گوشه ی چشمم میاد و تازه یادم میاد که خب لرها به زبان لری حرف میزنن دیگه پس چرا برام تازه و عجیب هست یا وقتی مردی با شور و هیجان و با لهجه ی عربی و نصف فارسی و نصف عربی از بستن سیل بند جلوی روستاشون میگه بازم برای عجیب و تازه هست که یک هموطن ایرانی ام به عربی صحبت میکنه اونم با این لهجه ی زیبا , دوباره به خودم یاداوری می کنم خب مردم خوزستان به عربی صحبت می کنن دیگه پس چرا برام عجیب و تازه هست
پ.ن: توی این گیر و دارهای عید چهل و یکساله شدم و سپهر وفتی دور از چشم بقیه و یواشکی منو بغل کرد اروم بهم گفت چهل و یک!! اخه چرا اینقدر زود می گذره وقتی تو پیر بشی من چه کنم
فرشته رو خیلی وقت هست می شناسمش از وقتی ستایش دوساله بود از همون زمان های شیمی درمانی...دنبال یکی می گشتم که توی کار خونه بهم کمک کنه ..بعد از کلی رفتن و اومدن خانوم های مختلف بالاخره فرشته پیدا شد تبعه ی افغانستان هست و وقتی ازدواج می کنه با همسرش میاد ایران و سه تا بچه هاش ایران بدنیا میان ..بعد از اون دیگه افغانستان نرفته و بچه هاش هم تابحال کشور مادریشون رو ندیدن ...وقتی اومد پیش من همسرش ماهها بود رفته بود و هیچ خبری ازش نداشتن اون رو با سه تا بچه و یک خونه ی سی متری اجاره ای تنها گذاشته بود ..دختر بزرگش اون موقع دبیرستانی بود ..با خانواده ی شوهرش که ساکن تهران هستن در ارتباط هست و میگه اونا هم خبری از شوهرم ندارن کلا هم دل خوشی ازش نداره و میگه خیلی اذیت میکرد و یکروز هم چمدانش رو بست و رفت و هیچ حرفی هم نزد ...توی این سالها بهش وابسته شدم زن خوب و مهربون و از همه مهم تر قابل اعتمادی هست .گاهی دلخوری هم پیش اومده ولی درمجموع دوستش دارم
از وقتی بچه هاش بزرگتر شدن دردسرهاش هم بیشتر شد هر روز دختربزرگترش یک دردسری براش ایجاد میکرد و برام عجیب هم بود که چقدر این دختر طلبکار مادر هست نمی تونست یک کار نصف و نیمه پیدا کنه که حداقل خرج تحصیل خودش رو دربیاره یا حداقل مراعات مادرش رو بکنه که با کار کردن خونه ی این و اون هزینه ی زندگی چهارنفرشون رو تامین میکنه ..فرشته تازه وقتی میرسید خونه باید غذا برای بچه هاش می پخت و خونه ی خودش رو جمع و جور میکرد
و حالا دخترش با دوست پسرش گذاشته و رفته .انگار یکروز با مادر دعواش میشه و وسایلش رو جمع میکنه و با دوست پسرش میره
فرشته گریه میکرد و میگفت انگار سرنوشت من هی باید تکرار بشه اون از پدرش و حالا دخترم
بهش دلداری میدادم و گفتم غصه نخور دخترت دیگه بزرگ شده و بالاخره باید یکروز میرفت ..میگه اخه پسر رو می شناسم دست بزن داره چقدر بهش گفتم دور این پسر رو خط بکش و درس ات رو بخون. امیدوارم پشیمون نشه
پ.ن: ستایش برای اجرای باله اش داره تمرین میکنه. سپهر که کنار من نشسته زیر لب میگه وااای خدای بزرگ یعنی من باید دوساعت همچین حرکات ابلهانه ای رو تحمل کنم بعد رو به من میگه مامان یعنی واقعا هیچ راهی نداره من نیام اجرا ؟
چندوقتی هست که دلم برای نوزادی سپهر و ستایش تنگ شده واسه اون موقعی که بوی بهشت میدادن و توی بغل جا میشدن
هر خانوم بارداری رو که میبینم با حسرت نگاهش میکنم
فسقلی های گوچولو رو که نگو تا می بینمشون فقط دلم می خواد زیر گلوشون رو ببوسم و بو کنم
خلاصه که بدجور دلم نوزاد می خواد
به ستایش میگم کاش میشد یک نی نی داشتیم و ستی ذوق میکنه که وااای اره مامان کاش یکی دنیا بیاری .سپهر هم یک نگاه عاقل اندر سفیه می اندازه میگه خدا بهتون عقل بده بعدم خیلی جدی میگه یک وقت گول تشویق های ستایش رو نخوری ها اصلا از این کارهای احمقانه خوشم نمیاد
پ.ن: عروس خارجی باردار هست و بشدت مریض ..دلم پیشش هست ..چقدر سخته دور بودن ..کاش خوب بشه