یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

بزرگ شده ها

با عروس جان و ماجونش رفته خرید ..درواقع عروس جان می خواسته برای خونه نویی دوستش کادو بخره ..توی مغازه وقتی کادو رو می خرن عروس جان دو دل بوده که هدیه رو کادوپیچ کنه یا نه و گفته اخه ممر ندیده شاید دلش بخواد ببینه و اینجا ستی خانوم جواب میدن خب نبینه میره اونجا می ببنه انگار شوهرداری بلد نیستی

مامان وقتی اینو برام تعریف کرد چشمام گرد شده بود و گفتم اخه همین کلمه ی شوهرداری رو از کجاش دراورده 



باز هم بلوغ و دردسرهاش

+ مامان می دونی غزاله یک چیز عجیب و ترسناک برام تعریف کرد

-چی گفت؟

+ بهم گفت وقتی بزرگ بشیم و بلوغ بشیم از اونجایی که جیش می کنیم خون میاد 

خودش رو توی بغلم قایم کرد و ادامه داد راست میگه؟ 

-هنوز کوچولویی و خیلی مونده تا بالغ بشی فعلا بهش فکر نکن بعدا خودم برات مفصل تعریف می کنم 


ستایش دیگه کلاس چهارمی شده و یواش یواش باید خودم رو اماده کنم برای بلوغش ...راستش هنگ کردم وقتی اینو برام گفت ولی تلنگر خوبی بود .باید اماده بشم..خودم سه سال بزرگتر از الان ستایش بودم که واسه اولین بار پریود شدم و با توجه به اینکه الان خیلی از بچه ها هستن که خیلی زود بالغ میشن پس باید اماده باشم که امسال یا سال دیگه هر کدوم از همکلاسی هاش خواست از تجربه اش به ستایش بگه اون امادگی شنیدنش رو داشته باشه ..فقط نمی دونم چرا ستی هنوز اینقدر بچه هست ..هنوز غرق توی دنیای کودکیش هست و البته من اینو دوست دارم 

غزاله دوست و همکلاسی ستی هست و این چیزها رو هم مامانش بهش گفته و خب حتما لازم دونسته و منم یواش یواش باید براش بگم ولی یکجوری بگم که نترسه فعلا که بدجور ترسیده بود کلا از خون می ترسه و من فقط نوازشش کردم و گفتم بهش فکر نکنه و هر وقت موقعش بشه خودم براش تعریف می کنم و اینقدرها هم چیز ترسناکی نیست


انگار همین دیروز بود که من تازه وبلگ نویسی رو شروع کرده بودم و ستی تازه یکسال و نیمه بود 


یک اتفاق قدیمی

عرض به حضورتون که توی ایام عید ما یک روزش رو تهران بودیم واسه اینکه تجدید قوا کنیم برای رفتن به مقصد دوم که همانا مرکز دنیا بود اینجا توی پرانتز یاداوری کنم که ما از همون اول ازدواج این دوهفته ی عید رو تقسیم می کردیم و یک هفته می رفتیم پیش مامانم اینا و یک هفته هم پیش مامانش اینا و برای اینکه نهایت انصاف رو بخرج بدیم هر سال این یک هفته تعییر می کرد یعنی یکسال هفته ی اول مشهد بودیم و سال بعدش هفته ی اول مرکز دنیا .خب حالا پرانتز رو ببتدیم و بریم سراغ ادامه ی ماجرا خلاصه ما یک روز رو تهران بودیم و همسرجان یک قرار کاری داشت و منم از فرصت استفاده کردم و وقت ارایشگاه گرفته بودم و پسرجان هم ازمون انلاین داشت ..از خونه اومدم بیرون و اول چندتا کار بانکی داشتم و بعدش سر ماشین رو کج کردم برم ارایشگاه که همسرجان زنگ زد دارم میام خونه چیزی لازم نداری گفتم نه عزیزم فقط من خونه نیستم و سپهر ازمون انلاین داره لطفا در نزن که مزاحمش نشی و همسرجان فرمودن که کلید خونه رو با خودش برنداشته و قرار شد من تا یکجایی برم و سر راه کلید خونه رو  بدم همسرجان و رسیدم سر قرار و همسرجان هم با هکارهاش اونطرف چهار راه وایستاده بود از ماشین پیاده شدم که برم سمتش یک دفعه سوییچ ماشین از دستم سرخورد و افتاد توی این راه ابهایی که وسط خیابون هست و روش رو با درپوش های فلزی راه راه بستن یعنی از وسط اون راه راه ها افتاد داخل چاه و من همبنجور هاج و واج موندم بامزه این بود که ماشبن رو روی همین درپوش پارک کرده بودم ..به همسرجان گفتم چه اتفاقی افتاده و اون رفت خونه و کلید یدک ماشین رو اورد و بهم گفت تو فقط ماشین رو بردار و برو ( اینو با یک غیض خاصی فرمودن )بعدش با همکارها افتادن به جون درپوش و موفق شدن جابجاش کنن و همسرجان تا زانو تشریف بردن داخل لجن و سوییچ ماشبن رو یافتن

دیروز دوباره داشت همین اتفاق تکرار میشد فقط خدا رحم کرد و سوییچ یک سانت اونورتر روی اسفالت از دستم افتاد 

چالش هایی با یک پسر نوجون

در اتاقش رو باز می کنم و با یک ظرف شاهتوت سیاه میرم داخل 

+ میشه از اتاقم بری بیرن

_ برات شاهتوت اوردم پسرم( صورتش رو می بوسم)

+چرا اینکار رو می کنی؟( در حالی که داره با پشت دست جای بوسه رو پاک می کنه)

_ اخه دوستت دارم

+ ولی من دوستت ندارم 

_اشکالی نداره ولی من عاشقتم .خسته شدی؟ ( با دستم پاهای لاغرش زو نوازش می کنم)

+ میشه نازم نکنی..اره خسته شدم نمی دونم چرا همه اش خسته ام

_ خب اخه هیچ فعالیتی نداری همه اش دراز کشیدی و داری درس می خونی موقع استراحت هم بازم دراز می کشی و موبایل دست می گیری( موهاش رو ناز می کنم)

+خب چی کار کنم ؟ ( دستم رو از روی سرش می کشه بیرون) درضمن نازم نکن و برو بیرون

_ می خوای بری شنا همین استخر انتهای کوچه .راهی هم نیست..یکساعت برو حال و هوات عوض بشه

+نخیر نمی رم ..تو هم برو بیرون و اینقدر هی منو ناز نکن

_ باشه قربونت بشم ( محکم بغلش می کنم و می بوسمش)

+ منم دوستت دارم ( دستاش رو دورم حلقه می کنه) ولی بوسم نکن 

محکم تر ماچش می کنم و میام بیرون 

باصدای بلند میگه کاش ستی زودتر برگرده تا دیگه اینقدر هی نیای سراغ من

بلندتر میگم عاشقتم 

می خنده و در اتاقش رو می بنده

دندونش افتاد

ساعت یازده ی شب بود که تلفن زنگ زد و خب می دونین دیگه ما اصولا زود می خوابیم و من هراسون از خواب پریدم و همسرجان زودتر تلفن رو جواب داد..مامانم بود ..ستی تب کرده بود و مامان می خواست بدونه بهش چی بده اخه ستایش به استامینوفن حساسیت داره ..میگم مامان جان بهش ایبو بروفن بده یک قاشق غذاخوری ...میگه الان می برمش...میگم نمی خواد نصف شبی بری دکتر فعلا بهش بروفن بده تبش بیاد پایین فردا صبح ببرش دکتر

گوشی رو که قطع می کنیم دیگه خوابم نمی بره تا ساعت چهار صبح هی راه می رم و هی کتاب می خونم و هی سعی می کنم اروم باشم و با خودم میگم خب سرماخورده دیگه

صبحی همین که می بینم مامان انلاین شده زنگ میزنم و میفهمم که همون دیشب رفتن درمانگاه و ستایش یک انتی بیوتیک تزریقی گرفته و یک شیشه هم خوراکی و بعدش دیگه تب نکرده و هنوز خواب هست 

روز بعدش با ایمو بهم زنگ میزنه و میگه مامان ببین اون دندون لقم افتاد ..کلی قربون صدقه اش میرم و با خودم مبگم الهی بمیرم برات که تب کردی و من نبودم الانم که دندونت افتاد و باز من نبودم 

الان حالش خوبه و گلو دردش هم خوب شده و دیشب که تصویری باهم حرف میزدیم با ماجونش رفته بود نقندر( انتهای طرقبه) و داشت سوسیس کبابی با قارچ کبابی می خورد

 

رتبه ی اول

صبح که فیلتر شکنم رو روشن کردم و طبق روال اول گروه مدرسه ی سپهر رو چک کردم دیدم عکس نفر اول کنکور تجربی رو گذاشتن و به خودشون تبریک گفتن بابت اموزش همچین دانش اموزی ...سپهر که از مدرسه اومد با هیجان رفتم استقبالش و گفتم چه خبر ..فرمودن خب حتما می دونی که ایزدمهر نفر اول شد گفتم وااای افرین بهش میگه البته حقش بود چون خیلی خاص و عجوبه بود پارسال توی هر ازمونی  که شرکت می کرده همه رو صد میزده ..میگم چه جالب چرا تابحال حرفی ازش نزده بودی .احتمالا چون سال بالایی بوده تو خوب نمی شناختیش ..میگه اتفاقا خوبم می شناختمش چون هم فامیلش خاص بود و هم اینکه از انرژی اتمی اومده بود اینور ...میگم واووو چرا مدرسه اش رو عوض کرده؟ چرا پارسال هیچی بهم نگفته بودی...دیگه میره سمت اتاقش و میگه خب حتما لزومی نداشته که بگم بعدم در اتاقش رو می بنده و میگه دیگه درس دارم


پ.ن: دلم تنگ شده خیلی هم تنگ شده انگار یک چیزی گم کرده باشم دارم روزشمار می کنم تا ده روز تموم بشه و چراغ خونه ام برگرده


حواس پرتی

دیروز ستی با عروس جان رفتن مشهد و قراره ده روزی اونجا پیش ماجونش بمونه

برای عبور از گیت پرواز نیاز به حضور پدر و اعلام رضایتش بود .همسرجان از سرکار اومد فرودگاه و من و ستی و عروس جان هم با شناسنامه ی ستی و پدرش از خونه راه افتادیم و بعد از جک شدن شناسنامه ها و عبور ستی از گیت ما برگشتیم خونه و امروز همسرجان شناسنامه اش رو برای کاری لازم داشت و من هرچی گشتم پیداش نکردم و به این نتیجه رسیدم شاید توی فرودگاه گمش کردم از صبح رفتم فرودگاه بعدش عکاسی که دیشب یک سر رفته بودم اونجا و بعدترشم کارواشی که بعد از فرودگاه رفتم اونجا تا ماشین تمیز بشه ولی هیچ جا شناسنامه نبود ...همسرجان گفت بیخیال فقط برو سرچ کن برای المثنی چی لازم هست البته بماند که یک کم هم غر زد که حواست کجا بوده و چجوری گمش کردی

ظهر برگشتم خونه و دوباره رفتم سراغ جعبه ی مدارک و دیدم شناسنامه ی همسرجان سر و مر و گنده اونجا هست فقط یک نصف روز وقت و اعصابم رو گرفته بود

انگار الزایمر گرفتم ها 

ستی وقتی نیست خیلی خونه ساکت میشه اصلن یکجوریه

هرچند سپهر معتقد هست اتفاقا ارامش برقرار هست و راحت تر میشه درس خوند بعدم که میگم شوخی می کنی دیگه می فرمان ابدا شوخی نداره و خیلی هم خوشحال هست که ستی ده روز نیست 


معضل رنگ پوست

 نشستم توی کلاس باله و سرم توی گوشیم هست و دوتا مامان بغلی باهم مشغول حرف زدن هستن بین حرفاشون می شنوم: (واای توروخدا اون دختر رو ببین طفلک رو چقدر افتابش دادن تا برنزه بشه) ناخوداگاه برم می گردم به اون سمت که ببینم کی رو می گن و متوجه میشم منظورشون ستی هست . بلافاصله میگم خب شاید خودش این رنگی هست و همون مامان میگه نه بابا دیگه خودش که برنزه نمیشه فوقش یک کم سبزه بشه دیگه اینجور برنزه ی خوش رنگ نمیشه معلومه حموم افتاب گرفته

دیگه هیچی نمی گم و دوباره سرم میره توی گوشی 

فقط حیف شد که دخترای اونا زودتر باید میرفتن و نفهمیدن من مامان همون دختر برنزه هستم

استرس دارم

خب سپهر دیگه رسما کنکوری شد و مدرسه اش دو هفته ای میشه که شروع شده .و من بشدت مضطربم ..می دونم دوست داره از ایران بره و لازمه ی اینکار قبول شدن در یک رشته ی خوب و از اون مهم تر یک دانشگاه معتبر هست ..امیدوارم از پسش بربیاد و بتونه درست برنامه ریزی کنه و پیوسته و منظم درس بخونه ...اینقدر به طرز وسواس گونه ای ازش مراقبت پی کنم و هی باهاش حرف میزنم که بهم گفت تو خیلی استرس داری دیگه برات چیزی تعریف نمی کنم و بعدشم محترمانه ازم خواست از اتاقش برم بیرون و بزارم به کارهاش برسه ..کره خری هست برای خودش

خداکنه این یکسال زودتر تموم بشه تا قبل از اینکه کارم به بیمارستان اعصاب و روان بکشه 

فردا یک جلسه برامون گذاشتن تا واسه این یکسال توجیه مون کنن


دنیای جدید

روزایی که ستی رو می برم باله چون مسیرش دور هست و کل تایم باله هم یکساعت هست دیگه همونجا می مونم تا کلاس تعطیل بشه قبلا که هوا خنکتر بود خب این یکساعت رو می فتم پیاده روی و یک دوری توی پارک ملت که نزدیک کلاس هست می زدم ولی الان که هوا خیلی گرم شده دیگه همونجا می مونم و با بقیه ی مامانا گپ می زنم ولی راستش احساس می کنم از یک دنیای دیگه اومدم از بس که مدل زتدگیم باهاشون متفاوت هست ..نمی دونم سریال هیولا رو می بینین یا نه .من دقیقا احساس شهره زن هوشنگ رو دارم وفتی میره توی جمع اون خانومای بسیار پولدار 

اقا من می خوام داشتن یک پیج فعال در اینستاگرام رو در حد کار معدن سخت اعلامش کنم ..بعددیشب داشتم فکر می کردم واقعا افرین به همت اونایی که روزی چندتا چندتا پست و استوری می زارن .من یکیش رو هم بزور می زارم ...چرا وقت کم میارم اخه