نمی دونستم میشه بلاگ اسکای اومد.. شاید نمیشده و الان میشه در هرحال ..حس ادمی رو دارم که از توی یک زندان تاریک یکدفعه یک پنجره ی کوچیک رو به دنیای بیرون پیدا کرده و همونقدر هیجان زده و خوشحالم
احمقانه هست که ادم برای نفس کشیدن خوشحال بشه ولی خب وقتی نتونی نفس بکشی و بعدش این امکان برات مهیا بشه خب خوشحال میشی دیگه
دیروز ستی می گفت مامان خیلی وقت هست دختردایی ها رو ندیدم ها امشب تصویری بهشون زنگ بزنیم ...گفتم مادرجان اینترنت قطع هست ...
+ خب چرا قطع کردن؟
_چون تظا..هرات هست
+ پس کی درست میشه ؟
_ هروقت اعتراص ها تموم بشه
+پس رشوه میدن؟
_این که رشوه نیست این تنبیه هست
+ نه دیگه بهمون رشوه میدن که بچه های خوبی بشیم و تظا..هرات نکنیم
_ خب اره اینحوری هم میشه گفت
داداش خارجی دوبار تا بحال تماس مستقیم تلفنی گرفته و بهش میگم نگران نباش خوبیم اینجوری زنگ نزن هزینه اش برات زیاد میشه ..ولی خب انگار وقتی دوری بیشتر دل نگرانی ...سپهر کلافه و عصبانی هست میگم مادرجان اروم باش اینم می گذره میگه اخه چرا نمیشه مثل دوتا ادم عاقل نشست و حرف زد چرا باید یک گروه به اون یکی زور بگه ..میگم بهش فکر نکن برو سراغ درس هات میگه اخه قرار بود سوال های فیزیک و هندسه رو برامون واتساپ کنن ..میگم اشکال نداره حتما یک راه دیگه براش پیدا می کنن فوقش براتون پرینت می گیرن و بهتون میدن .داره میره سمت اتاقش بلند بلند میگه هرچی بیشتر می گذره بیشتر مطمین میشم که نمی خوام اینجا بمونم
امیدوارم روی ارامش رو ببینیم و حسرت گذشته و ارزوی برگشتن به روزهای قبل ( حتی گاهی یکماه قبل) رو نداشته باشیم
+ می دونی مامان من تصمیم گرفتم دانشگاه نرم و خواننده بشم و صفحه ی اینستاگرام باز کنم و هی توش قر بدم
_ نهارت رو بخور دخترجان الان دریا پایین منتظرت هست برین کلاس
+جدی گفتم ها
_ باشه عزیز دلم حالا تا بزرگ بشی کلی وقت هست
+ اصلا بیا برات با اون اهنگ تهی برقصم
_ مادرجان هدفون بزار که مزاحم درس خوندن داداش نشی (البته بیشتر قصدم این بود سپهر با شنیدن اهنگ تهی عصبانی نشه و دوباره شروع نکنه به موعظه کردن که این مزخرفات چیه گوش میدین و ...)
قرش رو داد الانم رفت که با دوستش به کلاسشون برسن
پ.ن1: ستی روزهای پنجشنبه خیلی زود نهار می خوره چون تا عصر کلاس هست
پ.ن2: چرا اینقدر این دوتا خواهر و برادر متفاوتن
+ مامان اون بلاگ اسکای که توی موبایلت داری چیه؟
- تو باز بدون اجازه ی من رفتی سراغ موبایلم
+ نه نرفتم ولی خب وقتی گوشی دستت هست گاهی دیدمش
-دوست ندارم راجع بهش حرف بزنم
+خاطراتت رو می نویسی؟
-اره
+منم دلم می خواد داشته باشم
- خب بزرگ شدی تو هم بنویس اصلا الان توی یک دفترچه بنویس
بعد از چند روز یک دفترچه خاطرات مجازی توی تبلتش دانلود کرد و اونم شروع کرد به نوشتن و زمزش بهم نمیده ولی خب من می دونم رمزش چی هست چون وقتی دنبال رمز چهار رقمی می گشت بهش تاریخ تولدش رو پیشنهاد دادم می دونم خبیثانه هست
سپهر بهتر هست حالا نمی دونم اثرات دارودرمانی هست یا درمان های خانگی البته هنوز مثل قبل نشده ولی فاصله ی دستشویی رفتنش از هر یکساعت و نیم به سه چهار ساعت رسیده
و اینکه روزهایی که خونه هست به طور چشمگیری کمتر از روزهایی که میره مدرسه مشکل دستشویی رو داره که فکر کنم بخاطر استرس باشه
مامان داره برمی گرده از پیش نوه های خارجیش و برادرزاده جان وقتی متوجه شده ماجونش قراره چند روز دیگه بره بهش گفته یعنی دوباره می خوای بری توی موبایل !!!
قلبم اتیش گرفت از این حرفش..طفلکم مارو فقط از توی موبایل می بینه ..لعنت به این دوری و مهاجرت
پسرکم ( در واقع باید بگم مردکم!) همچنان در مسیر دستشویی هست ..به نوار مثانه هم رضایت نمیده..پیش یک پزشک ارولوژ دیگه هم رفتم و اون براش تولرین نوشته و قرار شد ده روز بخوره تا ببینیم چی میشه ....درمان های خانگی رو هم دارم پیگیری می کنم
یکی از دوستان پیشنهاد جالبی داد...گفت موقع کنکور برای اینکه فکرش درگیر دستشویی رفتن نباشه ایزی لایف پوشیده بوده
خب جواب عکس اماده شد و همه چیز نرما ل بود دیشب هم رفتیم پیش دکتر پورمند و بعد از بررسی همه چیز که نرمال بود براش نوار مثانه نوشت ازش هم پرسید که استرس نداری اونم خیلی قاطع گفت ندارم
حالا میگه نوار مثانه رو انجام نمیدم چون اینم مثل عکس رنگی باید سونداژ بشه
واقعا نمی دونم چه کنم خودم فکر می کنم مال استرس باشه هرچند خودش اینقدر مغرور هست که ابدا قبول نداره که اضطراب داره
فعلا برای اینکه اروم بشه گفتم یک هفته ده روزی صبر می کنیم و اگر بهتر نشدی میریم سراغ نوار از مثانه
توی این مدت یک کم بهش گل گاوزبون بدم ..اگر شما هم پیشنهادی دارین با اغوش باز پذیرا هستم
ولی واقعا این دستشویی رفتن مداومش خیلی اذیتش می کنه
چندوقتی هست که سپهر میگه هی دستشویی داره و همه ی زنگ تفریح ها رو توی دستشویی هست و سر امتحان ها هم نمی تونه تمرکز کنه چون دستشوییش می گیره
اول گفتم حتما سردیت شده و جندوقت خوراکی های گرم بهش دادم و چون افاقه نکرد بردمش پیش یک ارولوژ و براش ازمایش خون و ادرار نوشت و همینطور سونوگرافی و یک داروی تکرر ادرار داد .ازمایش ها همه نرمال بود و داروی تکرر ادرار هم باز افاقه ای نکرد و براش عکس رنگی از مجاری ادرار نوشته شد
برای این عکس باید سونداژ بشه و الان اومدیم بیمارستان محب برای همین کار و سپهر رفته برای سونداژ. و من این پشت درب از استرس , تهوع گرفتم و برای سرگرم کردن خودم اومدم اینحا
امیدوارم مشکلی پیش نیاد
نمی دونم چرا اینطوری شده ..خودش که هی نگران کنکور هست و میگه اگر تا اون موقع خوب نشم چی کار کنم .نمی تونم تمرکز کن و هر یکساعت و نیم باید برم دستشویی
هوففف کاش درد نداشته باشه
عصری باید زنگ بزنم دکتر پورمند , ایشون رو یکی از دوستان معرفی کرده و میگه پزشک حاذقی هست .امیدوارم راحت وقت بده
سپهر وقتی فهمید سونداژ چی هست رنگ و روش پرید..طفلکم
اینروزا خیلی تو فکر یک تولد ویژه برای سپهر هستم دیگه رسما و قانونن مرد محسوب میشه و خب برام خیلی ویژه هست
چون عاشق بازی های فکری و روی میزی هست تصمیم گرفتم تولدش رو توی یک کافه بازی با چندتا از دوستاش برگزار کنم البته که قانع کردن خودش برای گرفتن تولد کار بسی دشوار بود چون معتقد هست تولد بچه بازی هست و اون دیگه بزرگ شده و از این اداها خوشش نمیاد و روز تولد هم یک روز مثل روزهای دیگه
ولی خب من که مامانش باشم بالاخره راضیش کردم فقط خبر نداره که قراره هم کیک داشته باشه و هم اهنگ تولد براش پخش بشه که اونم یواش یواش در جریان قرار می گیره و راضی میشه
چند روز پیشترها برای چک اپ پیش دکتر احسانی ( انکولوژ ستایش) بودیم کلی هیجان زده و ذوق زده شدم از موفقیت های بچه هاش ولی یکجورهایی هم دلم گرفت و غصه دار شد انگار اینده ی خودم رو میدیم , اینکه بچه هام میرن و ما ( من و همسرجان) به سالی یکبار دیدن اونها تازه اونم اگر بشه باید اکتفا کنیم ...اینجور مواقع هست که ای کاش ها شروع میشه
ای کاش پاسپورت معتبر تری داشتیم تا راحت تر بشه رفت دیدار فرزند
ای کاش شرایط کشورمون بهتر بود که نیاز به تحمل دوری و غربت نبود
ای کاش یکجای دیگه غیر از خاورمینه دنیا اومده بودیم
ای کاش می تونستم امیدوارم به بهبود نسبی اوضاع باشم
ای کاش بفکر مهاجرت افتاده بودم و اونوقت درکنار بچه هام بودم
ای کاش ...
این چند روز واقعا نفهمیدم چجوری صبحم شب میشد
مامان امروز بلیط داشت که بره پیش داداش خارجی تا نوه ی جدید رو ببینه ولی تا دو روز پیش ویزاش نیومده بود و من بهش گفتم احتمالا ریجکتی مادرجان و قرار بود بلیطش رو پس بدم که لحظه ی اخر تماس گرفتن که بیاین وبزاتون رو بگیرین و اینگونه شد که این دوروز دیگه افتادیم روی دور تند ...خب اخه بعضی از خریدها رو گذاشته بود برای موقعی که رفتنش قطعی بشه ..درسته کلی استرس کشیدیم و کلی هم دویدیم ولی چون ختم بخیر شد خوب بود ..مامان واقعا دلش می خواست بره .خب بالاخره نوه ی جدید دیدن هم داره
دیروز صبح که ستی رو گذاشتم مدرسه بلافاصله برگشتم خونه که یک استراحتی بکنم و بعدش با مامان بریم دنبال کارهاش
همین که رسیدم مانتوم رو دراوردم و روی کاناپه ولو شدم و همونجا هم یک استوری از پوزیشن ریلکسم گذاشتم و با خودم گفتم یکساعت وقت هست تا کتابم رو بخونم ولی همین که پست رو گذاشتم داداش خارجی زنگ زد که فلان چیز رو برام بیارین و فلان کار بانکی رو هم بگو مامان تا قبل از اومدنش برام انجام بده هیچی دیگه سریع بلند شدم و با مامان راهی شدیم دنبال کارها و حتی به مدرسه ی ستی هم بیست دقیقه دیرتر رسیدم و بعدشم با ستی و مامان رفتیم به ادامه ی فعالیت هامون برسیم و اینگونه شد که وقتی به ساعتم تگاه کردم دیدم ای داد بیداد الان سپهر رسیده خونه و کلید هم نداره .همونجا وسط کار مامان رو پیاده کردم و گفتم قربونت اسنپ بگیر و ادامه بده تا من برم خونه
لپ کلام می خوام بگم احتمالا خیلی ها دیروز با دیدن عکس من گفتن خوش بحالش ولی خبر نداشتن که من فقط دو دقیقه روی کاناپه ولو بودم ..این است ویترین گول زننده ی مجازی( اینو با لحن مجری های صدا و سیما وقتی می خوان بهتون درس عبرت بدن بخونین)
الان مامان توی هواپیماست و منم دقیقا دوباره توی همون پوزیشن دیروزم ولی خب الان باید پاشم چون مدرسه ی سپهر قرار دارم بعدم برم لاستیک های ماشین رو عوض کنم که دیگه صاف شدن و انشالله که به موقع میرسم مدرسه ستی ..طفلکم دیروز بیست دقیقه تنها توی حیاط مدرسه نشسته بود منتظر من ( البته تنها که نه با ناظمش)..
پ.ن : وقتی رسیدم به ستی گفتم ببخشید این اتفاق ها افتاد که دیر شد و اونم گفت اشکال نداره ولی سپهر جان تا منو دیدن شروع کردن به غر زدن و حتی مهلت نداد من بگم ببخشید یا توضیح بدم بعدم رفت توی اتاقش. و درم بست و گفت هیچ توجیحی قابل قبول نیست 
مادرشوور نوشت : خدا به عروس چش سفیدم صبری جمیل عطا بفرماید امین
با شلوارک میاد روی مبل میشینه و همسرجان می فرمان بلندشو برو یک چیزی بپوش اینجوری لخت توی خونه نگرد زشته .و ستی جان جواب میده هوا گرمه و جاهای خصوصیم رو هم پوشوندم( با اشاره به شلوارکش) .اینجاها هم که تا بزرگ نشن خصوصی نیستن( با اشاره به می می های مبارکش) و بعدم روی مبل لم میده و کتابش رو می خونه
کله ی صبح پاشدیم و باهم دعوا می کنیم اخه شب قبلش نمیشد دعوا کرد چون بچه ها بیدار بودن واسه همین پنج و نیم صبح بیدار شدیم و بعدشم همسرجان رفت سرکار و من موندم و عصبانیتی که با گریه تخلیه شد
پسرجان از مدرسه که برگشت اومد توی اشپزخونه و بغلم کرد و گفت چرا گریه کردی با تعجب می گم من کی گریه کردم ..محکم تر بغلم می کنه و میگه خودم شنیدم سرصبحی با بابا دعوا می کردین ..حالا بگو چرا؟ میگم بیخیال مادر جان , دعوای زن و شوهری بود دیگه ..میگه ولی اخه تو گریه کردی...بجای گریه کردن جلوش محکم وایستا
توی دلم داغ شد و بوسیدمش و گفتم مامان جان من خوبم حالا برو سراغ درسات میگه باشه و میره و موقع رفتن میگه ولی هروقت کمک خواستی بهم بگو هرچی باشه من به بابا شبیه ترم و زبونش رو بهتر می فهمم
مهم نوشت : واضح و مبرهن هست که من الان اوضاعم خوبه که اومدم اینترنت و البته که توی دعوا های زن و شوهری همیشه حق با خانوم هست