توی خوابم تازه اسباب کشی کرده بودیم یه خونه ی نو و اون خونه تراس بزرگ با یک ویوی عالی داشت از اون تراس ها که میشد کلی گل و گیاه توش کاشت و میز و صندلی گذاشت و محو تماشا شد
فقط اینکه همسرجان همون اول کار فوت کرده بود و من دست تنها بودم و یکی از دوست های همسرجان که دو سال پیش به رحمت خدا رفته بود زنده بود و با خانومش اومده بود کمک من که تنها نباشم و من هی گریه می کردم به اون دوست همسرجان می گفتم از بس به ناصر.. الدین.. شاه ارادت داشت متل همون توی پنجاه سالگی مرد
حالا صبح که بیدار شدم و خوابم رو مرور کردم برای همسرجان نوشتم که چی دیدم و بعدم گفتم ولی ناصرالدین شاه شصت و پنج سالگی مرده بود نمی دونم چرا توی خواب اصرار داشتم پنجاه سالش بوده و بعدم گفتم حالا تو بهش ارادت داشتی
برام نوشت نه خیلی زیاد، فقط به جهت اختیار در تعدد زوجات بهش احترام می گذارم
منم جواب دادم ایشششش بهت که حتی توی خواب هم نذاشتی از داشتن یک خونه ی بزرگ با یک تراس دلباز لذت ببرم و حتی توی خواب هم این لذت رو ازم گرفتی و خیلی وقت نشناسی هستی برای مردن
بعدم بلاکش کردم
ایشششششش
پ. ن1: دایی ممر اسباب کشی کرد
پ. ن2:می خواستم سریال جیران رو شروع کنم به دیدن که فهمیدم توقیف شده و بی خیالش شدم
سه تایی بدون ستی رفتیم کنسرت همایون جان و هرکاری کردم ستایش حاصر نشد بیاد و گفت اصلن خوشش نمیاد و آهنگ های خودش و پدرش رو دوست نداره و یکحورین انگار خیلی قدیمی هستن و کلی حرف دیگه که چون ممکن بود بحث یالا بگیره و بین خواهر و برادر دعوا بشه گفتم اوکی نیا و هرکی یک سلیقه ای داره و تو بگو از کدوم خواننده خوشت میاد تا کنسرت اون ببرمت و فرمودن هیچ کی
اینجوری شد که سه تایی رفتیم و لذت وافر بردیم البته بجز یک بی مزه ای که هر دفعه سکوت میشد و آهنگ عوص میشد داد می زد همایون دوستت دارم البته واسه بار اول و دوم خوب بود ولی این بنده ی خدا هردفعه سکوت میشد داد می زد و اینو می گفت
ستایش رو بردیم کنسرت سی صد البته قرار بود چهارتایی بریم ولی واسه سپهر کاری پیش اومد و بدون اون رفتیم بازم لذت بردم و ستی عاشق سهراب پور ناظری شد در واقع عاشق استایل و مدل موهاش شده بود یعنی هلاک این دخترم
از هفته ی دیگه ستی رسما میشه کلاس هفتم و مدرسه اش شروع میشه
این عکس ی که ناسا از جهان هستی 13 میلیارد سال پیش منتشر کرده چقدر عجیبه
اون موقع حتی زمین هم وجود نداشته
چقدر ماها کوچیکیم و اصن عددی حساب نمیشیم توی این جهان بی انتها
بعد اونوقت من دل نگرون اینم که یک وقت توی خیابون به ستایش گیر حجاب ندن و اگر دادن من چی کار می تونم بکنم
اصلن حاصر نیست شال داشته باشه و با بلوز و شلوار آستین کوتاه میاد بیرون و من هم بهش حق میدم
امسال غیر از کارنامه ی درسی یک کارنامه ی انصباطی هم داشتن که قسمت حجابش رو قابل قبول شده بود
بقیه ی موارد مثل رعایت ادب و احترام، رعایت نظم، نداشتن زیور آلات و وسایل الکترونیکی، رعایت بهداشت.،فعال بودن در بازی های گروهی، فعال بودن در برنامه های فرهنگی را خیلی خوب شده بود
من و همسرجان بهش گفتیم از نطر ما تو عالی بودی و هستی
این مدت که نبودم مامان رفت پیش داداش خارجی و بابا این مدت پیش ما بود چندباری مادرشوهر جان برای کارهای پزشکی اومد تهران پیش مون ،خواهرشوهر و شوهرش هم همینطور.خلاصه کلی مهمون داشتم ،مهمونی رفتم و زندگی داشت به نرمال قبل از کرونا برمی گشت
ستی از مرداد رسما میشه دانش آموز مقطع دبیرستان و مدرسه اش شروع میشه حالا این وسط هم داداش خارجی تصمیم گرفته یکماهه بیاد ایران (اونم بعد از پنج سال که ندیدمش) هم دایی ممر جان تصمیم گرفته اسباب کشی کنه (کاش خونه بخره خیلی گناه داره واقعا با این رقم های اجاره ها)
اگر گذاشتن یک دل سیر برم مشهد و برادرزاده هام رو ببینم ایششش
چرا اینقدر دلم آتیش گرفت واسه آبا. دان. واسه اون خانواده ی چهار نفره که حالا فقط مادر خانواده باقی مونده
لامصب این حس همذات پنداری دست از َسرم برنمی داره و هی با خودم میگم اون زن الان به چه امیدی زنده هست اصن چجوری می تونه دیگه نفس بکشه
حسم دیگه فقط غم نیست. خشم و عصبانیت هست یکجور خشمی که با فکر کردن بهش اونقدر دست هام رو محکم مشت می کنم که ناخن هام کف دستم رو زخم می کنه
ستی مشغول امتحان نهایی دادن هست و زندگی در حال گذر
سرم گرم مهمون های جورواجور و امتحان و کارهای روتین زندگی و دیگه انگار وقتی برای خودم ندارم تقریبا سه ماه هست که نه ورزش می کنم و نه پیاده روی می رم.ااز خودم توی آینه بدم میاد. چکاپ سالیانه ام رو هی به بهانه ی مختلف عقب می اندازم. بطرز احمقانه ای هروقت دارم آشپزی می کنم دو دوتا چهارتا می کنم که یعنی از این مقرون به صرفه تر هم میشد کاری انجام بدم یا نه
مرجان نوشت :مرجان عزیز یکی از خواننده های این وبلاگ که خودش در کودکی ویلمز داشته توی پست قبلی خطاب به شما کامنتی گذاشته که امیدوارم ببینیش و بخونیدش 
چجوری میشه که تازه ساعت هشت اعلام کنن که مدارس تعطیله و ترافیک و آلودگی رو چندبرابر کنن یعنی آلودگی رو هم باید متل ماه حتما با چشم های خودشون می دیدن؟! که البته اگر زحمت می کشیدن و یکساعت زودتر بیدار میشدن اونم دیده میشد هرچند از شب قبل معلوم بود هوا پر از گرد و خاک هست
نه زمستون هوای تمیز داریم نه تابستون دیگه انگار دیدن آسمون آبی هم یواش یواش باید جزو آرزوهامون بشه
بچه ها همه رفتن مدرسه و بعد اعلام می کنن مدرسه ها بخاطر آلودگی تعطیله و دوباره باید ماشین رو روشن کنی و کلی ترافیک و آلودگی ایجاد کنی و بری بچه رو از مدرسه برداری و بماند که خب کلی از والدین هم امکان اینو نداشتن چون رفته بودن سرکار
قضیه ی جابجایی تعطیلات عید فطر هم همینقدر خنده دار بود. بماند که محاسبه ی بودن یا نبودن ماه در آسمون توی این زمونه که سفینه به ماه و مریخ میره کاری نداره ولی خداییش مگه همین چند وقت پیش تعطیلات عید رو دو روزه نکردن که اگر جابجا شد دیگه اینجوری سردرگمی پیش نیاد؟! نه جدن؟ من همه اش فکر می کردم تعطیلات رو واسه این کردن دو روز که اگر عید فطر جابجا شد دیگه مردم سردرگم نشن و برنامه هاشون بهم نریزه. خب پس تعطیلی عید رو می داشتین همون یکروز باشه دیگه
ما قراره بود چهارشنبه بریم برای مامان ارز بگیریم که جمعه هم پروازش هست و نمی دونم چی شد که دایی جان یکشنبه صبح اومد دنبال مامانم و گفت بیا باهم بریم برات ارز بگیرم و اینجوری شد که مامان بدون پول نموند حالا البته مشکل حادی پیش نمیومد و خب مامان داشت میرفت پیش پسرش و مشکل مالی براش پیش نمیومد ولی کلن می خوام بگم همینجوری همه ی برنامه ها رو بهم میریزن و همینجوری الابختکی ملکت داره اداره میشه که وضعمون اینه
البته که کلی غر دیگه هم دارم ولی بخودم قول دادم وقتی کاری از دستم برنمیاد حداقل اوقاتم رو تلخ نکنم ولی خب،،،.
مامان رفت پیش داداش خارجی و بعد از سه سال با نوه هاش تجدید دیدار کرد
عکس العملشون خیلی دیدنی بود، رفتن پشت مامانشون قایم شدن و با تعجب گفتن از ایران اومدی
دفعه ی قبلی کوچیکه سه ماهه بود و بزرگه دوسال و نیمه. موقع خداحافظی دفعه ی پیش، بزرگه با گریه به مامانم گفته بود نرو توی موبایل و امروز که همو دوباره دیدن مامانم بهش گفت دیدی از توی موبایل اومدم بیرون
این صحنه ها رو زنداداش جان با موبایلش صبط کرده بود و من با دیدن این صحنه کلی اشک ریختم (نمی دونم چرا اینقدر احساساتی شدم)
و اما مامان... توی این سه سالی که داداش ندیدتش خیلی تغییر کرده کلی وزن کم کرده و از پشت که نگاهش می کنی یک کم خمیده شده، دست هاش منو یاد آقاجون (پدر مامان) خدابیامرز می اندازه . برام پیغام گذاشت با اینکه بهم گفته بودی و توی موبایل هم می دیدمش ولی بازم جاخوردم
هییییع از این گذر عمر
زنداداش یک عکس از مامان و دوتا دخترها گذاشته و توی این عکس دست های کوچولو و چروکیده ی مامان توجه ام رو جلب می کنه و باز اشکم سرازیر میشه
+ امروز سرکلاس خود مراقبتی معلممون یک چیز عجیب گفت
_ چی گفت؟
+ تعریف کرد که یک دختر چهارده ساله تولدش بوده و چکمه ی بلند پوشیده بوده با یک پیراهن کوتاه و این تیکه از پاش (با دست به بالای زانوش اشاره می کنه) دیده می شده و بعد عکس از تولدش توی اینستاگرامش گذاشته و اینجوری خودش رو مورد قضاوت قرار داده و پدربزرگش براش کامنت گذاشته که این چه لباسی هست که پوشیده. فکر کن خانوم معلم می گفت کار دختر اشتباه بوده ولی من و خیلی از همکلاسی ها فکر می کنیم که کار پدربزرگ اشتباه بوده که واسه لباس پوشیدن یکی دیگه نظر داده
_ خب حالا به چه نتیجه ای رسیدین؟
+ هیچی چندتا از بچه ها گفتن بنظرشون کار پدربزرگ اشتباه بوده ولی خانوم معلم خود مراقبتی همچنان معتقد بود اشتباه از دختر بوده که با این طرز لباس پوشیدن خودش رو مورد قضاوت قرار داده
_ منم با تو و دوستات موافقم
پ. ن: یک تفاوتی که بین بچه های الان با زمانی که خودم مدرسه میرفتم می بینم این هست که براحتی هر حرفی رو قبول نمی کنن و شجاعت و جسارت اظهار نظر دارن و معتقدم این برمی گرده به تربیت نسل جدید یعنی ماها بعنوان والد که نخواستیم بچه هامون همینجوری بدون چون و چرا هر چیزی رو قبول کنن
دیگه بیست سالش هست و درستش اینه بزارم خودش بتنهایی با حقایق زندگی روبرو بشه و مشکلاتش رو حل کنه
فقط وقتی ازم پرسید بنظرت خیلی ضعیفم که موقعی که دارم اینا رو برات تعریف می کنم اشک توی چشمام جمع میشه و بغصم رو بزور قورت میدم که گریه نکنم، جواب دادم ابدا گریه کردن نشونه ضعف نیست و طبیعیه که وقتی یک آدم خیلی ناراحت باشه بخواد گریه کنه و این یک باور غلط هست که مردها گریه نمی کنن
هرچند بازم بغضش رو قورت داد و گفت ترجیح میده تنها باشه و منم از اتاقش اومدم بیرون
فکر کنم با یکی از دوستاش درد و دل کرد و خب یک کم آروم تر شد
کلن بزرگ شدن و مواجه با دنیای واقعی آدم بزرگ ها هم درد داره و هم لذت بخشه، لذت بخش بودنش مال اون قسمت هست که کلی تجربه کسب می کنی و رویین تن میشی
سپهر از شنبه حضوری شد انگار دانشگاه از طرف وزارت علوم تحت فشار قرار گرفته بود و زودتر از برنامه ای که قبلن اعلام کرده بود (بعد از عید فطر) حضوری شد
هفته ی شلوغی داشتم هم سپهر هنوز بهترین مسیر برای رفت و آمد به دانشگاه رو پیدا نکرده بود و من صبح ها اونو تا مترو می رسوندم و هم ستی رو باید می بردم مدرسه و برمی گردوندم و گاهی این صبح رسوندن سپهر و ستی باهم تداخل پیدا می کرد
از دیروز دیگه سپهر خودش میره ،بالاخره باید سعی و خطا کنه تا بهترین مسیر رو پیدا کنه، صبح ها چون عجله داره و کلاسش هفت و چهل و پنج شروع میشه یک کم پیدا کردن راهی که هم مقرون بصرفه باشه و هم سریعتر برسه سخت بود ولی دیگه بزرگ شده خودش باید راهش رو پیدا کنه و از دیروز اعلام کردم دیگه تورو نمی تونم تا مترو برسونم خودت یک کاریش بکن
مامان دو روزه اومده بود تهران چون وقت سفارت داشت و اگر ویزا بهش بدن نیمه ی اردیبهشت میره پیش نوه ها و پسر جانش و خب جور کردن مدرک و بردن و آوردن مامان با من بود
کارهای مامان تموم شد و برگشت
و از دیروز من برگشتم به همون روتین دوسال قبل و چقدر زندگی اینجوری لذت بخش تر هست
و البته که چون معنی نمیده زندگی یکدفعه با تمام صورتش بهم بخنده و باید همیشه یک جای کار بلنگه. با جناب همسر بحث ریزی فرمودیم و الان به خونش تشنه هستم و قهریم
حالا که در آرامش روی کاناپه نشستم و غذام رو هم بار گذاشتم و منتظرم تا ساعت یک بشه که برم دنبال ستی، گفتم بیام اینجا رو آپدیت کنم بلکه این ذهنم آروم بگیره و کمتر فکر و خیال کنم و بحث رو مرور کنم و حرص بخورم
ایششششش بهش اصلن
راستش از شنیدن خبر باز شدن مدارس هم خودم و هم ستی کلی ذوق کردیم.البته توی بهمن ماه و قبل از اوج گرفتن اومیکرون مدرسه ی ستی اینا دو روز در هفته به مدت سه ساعت باز بود و هرکس که مایل بود می تونست حضوری بره و کلاس ها هم آنلاین و هم حضوری بودن
ولی خب از امروز رسما باز شدن و فقط حضوری هستن و باتوجه به واکسینه کردن بالای پنج ساله ها، من فکر می کردم حداقل هفتاد درصد بچه ها واکسن زده باشن ولی با کمال تعجب متوجه شدم اکثریت واکسن نزدن و نمی خوان هم بزنن
بامزه این بود که توی گروه اعتراض هم می کردن که اگر اتفاقی برای بچه هامون بیوفته مدرسه مقصره
نمی دونم چرا نمی تونم ضد واکسن ها رو بفهمم
کاش شرط حضور دانش آموز در مدرسه رو واکسن زدن می گذاشتن تا حداقل اینجوری برای بچه هایی که واکسن زدن ایمنی بیشتری ایجاد بشه
کلاس ستی شانزده نفر هست و از این شانزده نفر شاید فقط شش نفر واکسن زدن
چرا اینقدر برام عجیبه این قضیه؟!
یکی از مامان ها نوشته بود مدرسه تعهد بده مشکلی واسه یش نمیاد اونوقت من بچه ام رو می فرستم
حوصله ی بحث با همچین آدم هایی رو نداشتم ولی خیلی دلم می خواست بهش بگم تو خودت سلامتی دخترت واست مهم نیست و واکسن نزدی و تازه مسافرت و مهمونی هات هم به راه بوده چرا اونوقت از مدرسه انتطار داری
البته خوشحال میشم اونایی که واکسن نزدن مدرسه نرن خب اینجوری واسه ستی ایمن تر هست
ولی مطمئنن وقتی قرار باشه کلاس ها فقط حضوری باشن آخرش واکسن نزده ها هم می رن مدرسه
هوفففف واقعا
دانشگاه امیرکبیر از بعد از عید فطر حضوری میشه و سپهر بالاخره بعد از چهار ترم می تونه بره دانشگاه