این هوش مصنوعی چه چیز جالب و در عین حال ترسناکی هست
سپهر یک کم راجع بهش برام توصیح داد و داشت می گفت تابستان گذشته یک دوره آنلاین راجع بهش گذرونده و الان که دوباره داره یک دوره ی دیگه می گذرونه توی همین چندماه کلی تغییر کرده و پیشرفت داشته و سرعت تغییرات و پیشرفتش خیلی زیاد و حیرت انگیزه. بعدم منو با چت جی پی تی آشنا کرد و یکی از تمرین های دانشگاهش. و داد که اون حل کنه و جالب بود هر دفعه اون تمرین رو با یک راه حل جدید حل می کرد البته سپهر می گفت یک کم شلخته طور هست ولی در کل درست داره حل می کنه و کافیه یک کم دستی به سر و گوش برنامه ای که نوشته بکشم تا تمیزتر و خوشگل تر از آب دربیاد
خلاصه که علم و هوش مصنوعی داره دنیا رو با سرعت بیشتری تغییر میده و جالبترش می کنه
تعطیلات نوروز به سیاق سالهای گذشته به دوقسمت پیش مامانم اینا و مامانش اینا گذشت که بجز دو روزی که ستایش تب بالا داشت و من تا صبح با حوله ی خیس کنارش بیدار موندم (آخه اصن تبش پایین نمیومد و مجبور بودم دست و پاها پیشونیش رو هی خیس کنم) بقیه اش خوب بود و خوش گذشت
نشستم توی فودکورت یک پاساژ و هم اینجا رو بروز می کنم و هم چشمم به ستایش و دوستش هست که رفتن چرخی بزنن و غذاشون رو انتخاب کنن و همین الان آهنگ بارون اومد و یادم داد پخش شد و من حالم دگرگون شد و هرچی سعی می کنم این بغض لعنتی رو قورت بدم نمیشه
+ گوش کن دخترم اگر توی کلاس بوی عجیبی فهمیدی یا یکی از همکلاسی هات گفت بنطرش بوی عجیب میاد سریع از کلاس بیرون بیا و برو توی حیاط
_ چرا می خوان ما رو مسموم کنن مگه ما چی کار کردیم؟
+ نگران نباش مامان جان، من اینا رو برای احتیاط بهت گفتم که بدونی وگرنه براتون اتفاقی نمیوفته
پ. ن: نمی نوشتم چون حال و حوصله اش رو نداشتم و بعدم خداییش اینکه هی خودم رو سانسور کنم واسه نوشتن خیلی سختم هست.
پ. ن : الان هم استرس دارم و برام ساعت نمی گذره و گفتم بیام اینجا و بنویسم تا هم زمان بگذره و هم شاید آروم بشم. کاش زودتر تایم تعطیلی مدرسه برسه
لعنت بهشون که آرامش رو ازمون گرفتن و دیگه از هیچ فاجعه ای تعجب نمی کنم و هر لحظه اتفاق بدتری ممکنه بیوفته
مهم نوشت: اگر عقاید من با شماها هم خوان نیست خودتون و من رو آزار ندیدن و نخونین و اینقدر پیگیر نوشته های من حتی توی کامنت ها نباشین قرار نیست همه مون مثل هم فکر کنیم و هم عقیده باشیم منم خودم رو آزار نمی دم پیگیر صفحات اجتماعی و آدم هایی که عقاید متفاوتی با من دارن نمیشم دیگه خداییش نوشتن از چیزی که بهش فکر می کنم و عقیده ام هست یک حق کوچیک و طبیعی محسوب میشه هوفففف بخدا
احساس خفگی می کنم بغضی بزرگ راه گلوم رو گرفته صورتم داغ و گر گرفته هست و دست هام سرد و بی روح. چقدر ناتوانم و چقدر دردناک هست این جس که دارم جلوی چشمم فاجعه رو می بینم ولی توان مقابله باهاش رو ندارم
این اسمش زندگی کردن نیست فقط زنده بودن هست
+مامان زندگی یکجوری شده انگار واقعی نیست انگار دارم خواب می بینم یا فیلم می بینم یا حتی دارم داستان می خونم
_ باهات موافقم آدم باورش نمیشه این همه اتفاق واقعی باشه. کاش آخرش متل بیشتر قصه ها با خوبی و خوشی تموم بشه
مامان اومده تهران که هم برادرش رو که از بلاد کفر اومده ببینه و هم نطر چندتا پزشک رو بپرسه
خودش تا قبل اینکه بیاد بهم می گفت باید عمل کنم و فکر می کنی بتونی بیای پیشم بمونی و از این حرف ها... حالا که دوتا از پزشک ها بهش میگن آره بهتره عمل کنی میگه نه ولش کن من که مشکلی ندارم و عمل نمی کنم
مامان افتادگی رحم و مثانه داره و همین باعت شده کنترل ادرار براش سخت بشه و تند تند نیاز به دستشویی پیدا می کنه اینجا دوتا متخصص زنان فلوشیپ اختلالات کف لگن (خداییش چقدر همه چیز تخصصی شده) رفته و بهش توصیه کردن بهتره رحمش رو دربیاره
حالا اینکه کی راصی بشه عمل کنه خدا می دونه و فعلن که تصمیم داره برگرده مشهد و معتقده مشکلی نیست
غذا خوردنش هم خیلی رو اعصابم هست و بعد از اون کاهش وزن شدید و انواع دکتر رفتن ها و آزمایشات و سونو و آندو و کولونو، به این نتیجه رسیدن که مامان مشکلی نداره و این کاهش وزن احتمالن برای داروهای قندش هست و البته که نسبت به قبل خیلی خیلی کم خوراک تر شده و هی باید بهش بگم توروخدا یک کم غذا بخوره و راستش دیگه احساس کردم شاید برای جلب توجه اینکار رو می کته چون چندباری که براش غذا کشیدم و خودش بلند شد رفت سر قابلمه و نصف اون چیزی که براش ریخته بودم رو برگردوند من ندیده گرفتم و هیچی نگفتم انگار که نفهمیدم و بعد خودش بهم گفت اون غذا همه اش رو نخوردم ها و رفتم نصفش رو برگردوندم و من گفتم باشه هرجور راحتی دیگه حتما خودت بهتر می دونی
انگار بچه شده باشه
هی با خودم میگم یادم بمونه وقتی من مسن تر شدم اینکارها رو نکنم ولی شاید هم اقتضای سن باشه
الانم می دونم هرچی اصرار کنم نه بیا برو عمل کن بیشتر لج می کنه و ترجیح میدم خودش قانع بشه و قبول کنه
سپهر خط در میون میره دانشگاه و هی به خاطر تحصن و اعتصاب کلاس ها کنسل میشن امیدوارم اون طفلی هایی که گرفتن رو زودتر آزاد کنن
ستایش هم سخت مشغول درس خوندن هست و انگار داره از دنیای کودکی فاصله می گیره
همسرجان هم درست وسط این شلوغی ها تصمیم گرفته استعفا بده امیدوارم به اون چیزی که می خواد برسه هرچی من محتاط و ملاحطه کارم این همسرجان اهل ریسک هست و ابدا اهل مدارا و چشم پوشی نیست می دونم این اواخر تغییراتی توی شرکت شون ایجاد شده و می دونم که همسرجان از شرایط جدید ناراضی هست
نمی دونم چرا گاهی با کابوس و صدای بچه ها کمک اون پسر دانشجو از خواب می پرم شاید چون همسن و سال سپهرم بود اینجور منو گرفتار خودش کرد
توی فیلم ها و کلیپ ها یا توی خیابان می بینیم و می شنویم که یک گروه مسلح به باتوم و لباس های ضد گلوله و اسلحه یک جوونی رو یک گوشه گیر میارن و گروهی شروع می کنن به کتک زدنش
یکی که نه لباس مناسب و ضد ضربه تنش هست و نه اسلحه و هرنوع سلاح سرو و گرمی توی دست هاش هست فقط احتمالن شعار داده یا فحش داده
چجوری میشه همچین آدمی رو که نمی شناسیش و فقط بهت فحش ( در بدترین حالت ممکن) داده رو اینجور بزنی آخه مگه کینه ی شخصی داری یا پدر کشتگی باهاش داری
هیچ وقت نمی تونم اینجور فیلم ها و کلیپ ها رو تا انتها ببینم
ولی همیشه موقع شنیدن اینجور اخبار این توی ذهنم می چرخه که چجور می تونین یک غریبه رو اینجور کتک بزنین
اصن چطور میشه یک آدمی رو ( اونم کم سن و سال) اینقدر کتک زد که بمیره
کاش می فهمیدم شون
کاش متوجه میشدم ازچه چیز این مردم و غریبه های توی خیابان اینجور کینه دارن
همه ی ما بعد ها نیاز به جلسات متعدد تراپی داریم تا از کابوس این صحنه ها بیایم بیرون
این دو سه هفته اندازه ی ماه ها برام و فکر کنم برای همه مون گذشته
حیف از جوون هامون ( بهتره بگم کودک هامون چون زیر هجده سال قانونا کودک محسوب میشن) حیف از اون همه شور و اشتیاق و سرزندگی شون
ما همگی خوبیم. به امید روزهای روشن
زمستون بود َداداش خارجی چندماهی بود که ویزای تحصیلی گرفته بود و از ایران رفته بود و قرار بود برای تعطیلات بین دو ترمش بیاد ایران و دختر مورد علاقه اش رو عقد محصری کنه و برگرده تا کارهای همسرش درست بشه و اون موقع با برگزاری مراسم عروسی باهم دوباره برن به بلاد کفر
قرار بود یک نامزدی مختصر برگزار بشه، سپهر پیش دبستانی بود و من توی یک مدرسه ثبت نامش کرده بودم َهمسرجان ماموریت رفته بود جنوب ایران و قرار بود از اونجا خودش رو برسونه مشهد و منم بلیط قطار داشتم که شب با سپهر باهم بریم
وقت اپیلاسیون گرفته بودم و یکساعت تا تعطیل شدن مدرسه وقت بود و گفتم از اونجا هم میرم دنبال سپهر َچمدانم رو هم جمع کرده بودم
وقتی خواستم حاصر بشم یک پالتوی کوتاه قهوه ای برداشتم و گفتم من که نمی خوام توی خیابان راه برم نهایتش با ماشین یک دقیقه جلوی آرایشگاه توقف کنم و بعدم با ماشین میرم تا جلوی درب مدرسه
همین که ماشین رو پارک کردم و اومدم از خیابان رد بشم تا برم آرایشگاه یک ون جلوی پام ترمز کرد و یک خانومی بهم گفت سوار بشم ملتمسانه نگاهش کردم و گفتم می دونم پالتوم کوتاه هست و دیگه تکرار نمیشه و یکساعت دیگه مدرسه ی پسرم تعطیل میشه و هیچ کس نیست بره دنبالش و اون خیلی کوچولو هست و توی خیابان حیرون میشه
بهم گفت کاری ات نداریم بیا داخل ون و تعهد بده و زود هم برو که به پسرت برسی ولی دروغ گفت
تا یک کلانتری داخل گیشا رفتیم اونجا مدل مجرم ها گردنم پلاکارد گذاشتن و از سه جهت عکس گرفتن و من تمام این مدت فقط التماسشون می کردم که الان پسرم تعطیل میشه و کسی نیست بره دنبالش
ذهن آدم هنگ می کنه، یک دقیقه نفس عمیق کشیدم و گفتم اوکی کاری هست که شده و معلوم هم نیست تا کی نگه ات دارن تمرکز کن و ببین چی کار می تونی بکنی
زنگ زدم به یکی از دوستام و جریان رو گفتم اون رفته بود دنبال سپهر و برای منم مانتوی بلند آورد و بالاخره بعد از چهار پنج ساعت تونستم از اونجا بیام بیرون
خشمگین و عصبانی بودم و خوشحال از اینکه داداش داره زندگیش رو خارج از این مرزها شروع می کنه
و باز الان خشمگینم و خوشحالم که این یکی داداش پذیرشش رو گرفته و امیدوارم ویزای خودش و خانومش هم زودتر جور بشه
امیدوارم سپهر و مخصوصا ستی هم بزودی بتونن برن یکجایی که نگران این نباشن که اگر صبح از در خونه بیرون اومدن ممکنه عصرش در حال کما توی بیمارستان باشن
این تابستان خیلی زود برام تموم شد یکماه که ستی مدرسه رفت و یکماه هم داداش اومد ایران و اصن نفهمیدم چجوری روزها گذشتن
چندباری هم در حد یک آخر هفته یا تعطیلی دو سه روزه به دعوت دوستان سفر رفتیم یکجوری که دست رد به سینه ی هیچ کسی نزدم :)) مثل هفته ی پیش که صبح از مشهد رسیدم و هنوز چمدونم رو درست باز نکرده نصف شبش به دعوت اکیپ دوست های ستی (که حالا دوست خانوادگی شدیم) رفتیم سمت جنگل های دوهزار، به اصرار ستی رفتیم چون خودم از لحاظ روحی دلتنگ و غمگین بودم (پست قبلی) ولی خب بعدش که رفتم و اینقدر مناطر زیبا بودن که حالم جا اومد
الانم دارم بار و بندیل می بندم بریم سمت مرکز دنیا و با فامیل همسرجان دیداری تازه کنیم
ولی دیگه بعدش تا مدت ها دلم می خواد بمونم خونه و یک نظمی به زندگی بدم یک مدت که نبودم نظم همه ی کابینت ها و کمد ها از بین رفته و نیازمند خونه تکونی اساسی هست
امیدوارم تا قبل سال تحصیلی انجامش بدم
سپهر از همین هفته ی پیش رو ترم جدیدش شروع میشه
توی این هیر و ویر موبایلم سوخت و همه چیز پرید از جمله این وبلاگ چون رمزش یادم نبود حتی رمز ایمیلم هم یادم نبود
حافطه ی داغونی دارم بخصوص از لحاط بخاطر سپردن رمز
ولی با سعی و تلاش های همسر و داداش خارجی، همه چی ختم بخیر شد
انشالله که ایندفعه رمز اینجا یادم بمونه
در دل گرفته ترین حالت ممکن هستم از اون مدل ها که هر لحطه دارم هی پلک میزنم تا اشک هام نریزن
فردا داداش خارجی برمی گرده ولایتش، دایی ممر داره تلاش می کنه برای مهاجرت و نمی دونم آخرش چی میشه. چه موفق بشه چه نشه بازم من غمگین خواهم بود
و سپهر که اونم دلش می خواد بره و باز چه موفق بشه چه نشه من غمگین خواهم بود
لعنت بهتون که باعث این شرایط شدین. لعنت بهتون که هیچ کدوم از جوون هامون امیدی به آینده شون ندارن و با چشمهای اشکبار وطن شون رو ترک می کنن
لعنت بهتون
احوالم از لحاظ روحی بهتر که شد کامت هاتون رو جواب میدم و تایید می کنم