دورهم داریم مافیا بازی می کنیم و همسرجان استدلال می کته و دایی ممر میگه خداییش ما با چه عقلی خواهرمون رو دادیم به این و با صدای آروم تر میگه گند زدیم به آی کیوی خانواده
در حالی که قرمز شدم از خنده میگم هروقت شهروند میشه هول میشه و اینجوری بازی می کنه
پ. ن :دست هام دونه های قرمز خیلی ریز زده که هم می خاره و هم سوزن سوزن میشه فقط هم دست ها تا محدوده ی آرنج و این مانع میشه که خیلی از کارها رو بتونم انجام بدم
دچار سرگیجه های ناشی از التهاب گوش میانی هم شدم اونم درست موقعی که داداش خارجی اومده تهران
+ من همیشه از سایت علی بابا بلیط می گیرم برو توی سایتش و قطازت رو انتخاب کن و بگو من برات بگیرم
_ خب خودم می گیرم مگه نمی شه
+ داداش جان رمز دوم می خواد که تو نداری خب من می گیرم و بعد باهات حساب می کنم
_ اوکی بزار ببینم چه قطارها و ساعت هایی داره
بعد از نیم ساعت چرخیدن صدام می کنه
_ ببین این قطار ساعت هشت شب خوبه چهار نفرمون میشه هفتصد و بیست درسته؟
+ نخیر داداش خارجی عزیزم یکدونه اش میشه هفتصد و بیست تازه یک طرفه
_چی!! مگه یک زمانی قطار هفت هزار تومن نبود
+ چرا بود ولی پیشرفت کردیم تا چشم خسودهای خارجی مثل تو دربیاد
داداش جان اومده و هنوز با قیمت ها و ارقام جدید نتونسته کنار بباد و سر هرچیزی چشم هاش گرد میشه و با تعجب میگه واقعا... حالا خوبه فقط پنج سال ایران نبوده... آخه آدم هم اینقدر بی جنبه
پ. ن: رفتم مدرسه دنبال ستی و تا توی ماشین نشست با چشم های اشکبار گفت من به بابا اعتماد داشتم پس چرا تخم مرغم شکست آخه اون گفت این سازه خیلی محکمه ( جریان این بود که باید با کمک چوب آبسلانگ و نی و پنبه یک سازه درست می کرد و تخم مرغ رو توش می گذاشت از بلندی می انداخت پایین و نباید تخم مرغ بشکنه) بعدم گفت قبلش خیلی به همه پز دادم که مال من امکان نداره بشکنه چون به بابا اعتماد داشتم
حالا درسته اون داشت گریه می کرد ولی خداییش من خنده ام گرفته بود آخه خیلی بامزه می گفت اعتماد داشتم نمی دونم چرا فکر می کته باباش علامه ی دهره و هرچی بگه درسته. ایشششش بخدا
توی خوابم تازه اسباب کشی کرده بودیم یه خونه ی نو و اون خونه تراس بزرگ با یک ویوی عالی داشت از اون تراس ها که میشد کلی گل و گیاه توش کاشت و میز و صندلی گذاشت و محو تماشا شد
فقط اینکه همسرجان همون اول کار فوت کرده بود و من دست تنها بودم و یکی از دوست های همسرجان که دو سال پیش به رحمت خدا رفته بود زنده بود و با خانومش اومده بود کمک من که تنها نباشم و من هی گریه می کردم به اون دوست همسرجان می گفتم از بس به ناصر.. الدین.. شاه ارادت داشت متل همون توی پنجاه سالگی مرد
حالا صبح که بیدار شدم و خوابم رو مرور کردم برای همسرجان نوشتم که چی دیدم و بعدم گفتم ولی ناصرالدین شاه شصت و پنج سالگی مرده بود نمی دونم چرا توی خواب اصرار داشتم پنجاه سالش بوده و بعدم گفتم حالا تو بهش ارادت داشتی
برام نوشت نه خیلی زیاد، فقط به جهت اختیار در تعدد زوجات بهش احترام می گذارم
منم جواب دادم ایشششش بهت که حتی توی خواب هم نذاشتی از داشتن یک خونه ی بزرگ با یک تراس دلباز لذت ببرم و حتی توی خواب هم این لذت رو ازم گرفتی و خیلی وقت نشناسی هستی برای مردن
بعدم بلاکش کردم
ایشششششش
پ. ن1: دایی ممر اسباب کشی کرد
پ. ن2:می خواستم سریال جیران رو شروع کنم به دیدن که فهمیدم توقیف شده و بی خیالش شدم
سه تایی بدون ستی رفتیم کنسرت همایون جان و هرکاری کردم ستایش حاصر نشد بیاد و گفت اصلن خوشش نمیاد و آهنگ های خودش و پدرش رو دوست نداره و یکحورین انگار خیلی قدیمی هستن و کلی حرف دیگه که چون ممکن بود بحث یالا بگیره و بین خواهر و برادر دعوا بشه گفتم اوکی نیا و هرکی یک سلیقه ای داره و تو بگو از کدوم خواننده خوشت میاد تا کنسرت اون ببرمت و فرمودن هیچ کی
اینجوری شد که سه تایی رفتیم و لذت وافر بردیم البته بجز یک بی مزه ای که هر دفعه سکوت میشد و آهنگ عوص میشد داد می زد همایون دوستت دارم البته واسه بار اول و دوم خوب بود ولی این بنده ی خدا هردفعه سکوت میشد داد می زد و اینو می گفت
ستایش رو بردیم کنسرت سی صد البته قرار بود چهارتایی بریم ولی واسه سپهر کاری پیش اومد و بدون اون رفتیم بازم لذت بردم و ستی عاشق سهراب پور ناظری شد در واقع عاشق استایل و مدل موهاش شده بود یعنی هلاک این دخترم
از هفته ی دیگه ستی رسما میشه کلاس هفتم و مدرسه اش شروع میشه
این عکس ی که ناسا از جهان هستی 13 میلیارد سال پیش منتشر کرده چقدر عجیبه
اون موقع حتی زمین هم وجود نداشته
چقدر ماها کوچیکیم و اصن عددی حساب نمیشیم توی این جهان بی انتها
بعد اونوقت من دل نگرون اینم که یک وقت توی خیابون به ستایش گیر حجاب ندن و اگر دادن من چی کار می تونم بکنم
اصلن حاصر نیست شال داشته باشه و با بلوز و شلوار آستین کوتاه میاد بیرون و من هم بهش حق میدم
امسال غیر از کارنامه ی درسی یک کارنامه ی انصباطی هم داشتن که قسمت حجابش رو قابل قبول شده بود
بقیه ی موارد مثل رعایت ادب و احترام، رعایت نظم، نداشتن زیور آلات و وسایل الکترونیکی، رعایت بهداشت.،فعال بودن در بازی های گروهی، فعال بودن در برنامه های فرهنگی را خیلی خوب شده بود
من و همسرجان بهش گفتیم از نطر ما تو عالی بودی و هستی
این مدت که نبودم مامان رفت پیش داداش خارجی و بابا این مدت پیش ما بود چندباری مادرشوهر جان برای کارهای پزشکی اومد تهران پیش مون ،خواهرشوهر و شوهرش هم همینطور.خلاصه کلی مهمون داشتم ،مهمونی رفتم و زندگی داشت به نرمال قبل از کرونا برمی گشت
ستی از مرداد رسما میشه دانش آموز مقطع دبیرستان و مدرسه اش شروع میشه حالا این وسط هم داداش خارجی تصمیم گرفته یکماهه بیاد ایران (اونم بعد از پنج سال که ندیدمش) هم دایی ممر جان تصمیم گرفته اسباب کشی کنه (کاش خونه بخره خیلی گناه داره واقعا با این رقم های اجاره ها)
اگر گذاشتن یک دل سیر برم مشهد و برادرزاده هام رو ببینم ایششش
چرا اینقدر دلم آتیش گرفت واسه آبا. دان. واسه اون خانواده ی چهار نفره که حالا فقط مادر خانواده باقی مونده
لامصب این حس همذات پنداری دست از َسرم برنمی داره و هی با خودم میگم اون زن الان به چه امیدی زنده هست اصن چجوری می تونه دیگه نفس بکشه
حسم دیگه فقط غم نیست. خشم و عصبانیت هست یکجور خشمی که با فکر کردن بهش اونقدر دست هام رو محکم مشت می کنم که ناخن هام کف دستم رو زخم می کنه
ستی مشغول امتحان نهایی دادن هست و زندگی در حال گذر
سرم گرم مهمون های جورواجور و امتحان و کارهای روتین زندگی و دیگه انگار وقتی برای خودم ندارم تقریبا سه ماه هست که نه ورزش می کنم و نه پیاده روی می رم.ااز خودم توی آینه بدم میاد. چکاپ سالیانه ام رو هی به بهانه ی مختلف عقب می اندازم. بطرز احمقانه ای هروقت دارم آشپزی می کنم دو دوتا چهارتا می کنم که یعنی از این مقرون به صرفه تر هم میشد کاری انجام بدم یا نه
مرجان نوشت :مرجان عزیز یکی از خواننده های این وبلاگ که خودش در کودکی ویلمز داشته توی پست قبلی خطاب به شما کامنتی گذاشته که امیدوارم ببینیش و بخونیدش 
چجوری میشه که تازه ساعت هشت اعلام کنن که مدارس تعطیله و ترافیک و آلودگی رو چندبرابر کنن یعنی آلودگی رو هم باید متل ماه حتما با چشم های خودشون می دیدن؟! که البته اگر زحمت می کشیدن و یکساعت زودتر بیدار میشدن اونم دیده میشد هرچند از شب قبل معلوم بود هوا پر از گرد و خاک هست
نه زمستون هوای تمیز داریم نه تابستون دیگه انگار دیدن آسمون آبی هم یواش یواش باید جزو آرزوهامون بشه
بچه ها همه رفتن مدرسه و بعد اعلام می کنن مدرسه ها بخاطر آلودگی تعطیله و دوباره باید ماشین رو روشن کنی و کلی ترافیک و آلودگی ایجاد کنی و بری بچه رو از مدرسه برداری و بماند که خب کلی از والدین هم امکان اینو نداشتن چون رفته بودن سرکار
قضیه ی جابجایی تعطیلات عید فطر هم همینقدر خنده دار بود. بماند که محاسبه ی بودن یا نبودن ماه در آسمون توی این زمونه که سفینه به ماه و مریخ میره کاری نداره ولی خداییش مگه همین چند وقت پیش تعطیلات عید رو دو روزه نکردن که اگر جابجا شد دیگه اینجوری سردرگمی پیش نیاد؟! نه جدن؟ من همه اش فکر می کردم تعطیلات رو واسه این کردن دو روز که اگر عید فطر جابجا شد دیگه مردم سردرگم نشن و برنامه هاشون بهم نریزه. خب پس تعطیلی عید رو می داشتین همون یکروز باشه دیگه
ما قراره بود چهارشنبه بریم برای مامان ارز بگیریم که جمعه هم پروازش هست و نمی دونم چی شد که دایی جان یکشنبه صبح اومد دنبال مامانم و گفت بیا باهم بریم برات ارز بگیرم و اینجوری شد که مامان بدون پول نموند حالا البته مشکل حادی پیش نمیومد و خب مامان داشت میرفت پیش پسرش و مشکل مالی براش پیش نمیومد ولی کلن می خوام بگم همینجوری همه ی برنامه ها رو بهم میریزن و همینجوری الابختکی ملکت داره اداره میشه که وضعمون اینه
البته که کلی غر دیگه هم دارم ولی بخودم قول دادم وقتی کاری از دستم برنمیاد حداقل اوقاتم رو تلخ نکنم ولی خب،،،.
مامان رفت پیش داداش خارجی و بعد از سه سال با نوه هاش تجدید دیدار کرد
عکس العملشون خیلی دیدنی بود، رفتن پشت مامانشون قایم شدن و با تعجب گفتن از ایران اومدی
دفعه ی قبلی کوچیکه سه ماهه بود و بزرگه دوسال و نیمه. موقع خداحافظی دفعه ی پیش، بزرگه با گریه به مامانم گفته بود نرو توی موبایل و امروز که همو دوباره دیدن مامانم بهش گفت دیدی از توی موبایل اومدم بیرون
این صحنه ها رو زنداداش جان با موبایلش صبط کرده بود و من با دیدن این صحنه کلی اشک ریختم (نمی دونم چرا اینقدر احساساتی شدم)
و اما مامان... توی این سه سالی که داداش ندیدتش خیلی تغییر کرده کلی وزن کم کرده و از پشت که نگاهش می کنی یک کم خمیده شده، دست هاش منو یاد آقاجون (پدر مامان) خدابیامرز می اندازه . برام پیغام گذاشت با اینکه بهم گفته بودی و توی موبایل هم می دیدمش ولی بازم جاخوردم
هییییع از این گذر عمر
زنداداش یک عکس از مامان و دوتا دخترها گذاشته و توی این عکس دست های کوچولو و چروکیده ی مامان توجه ام رو جلب می کنه و باز اشکم سرازیر میشه
+ امروز سرکلاس خود مراقبتی معلممون یک چیز عجیب گفت
_ چی گفت؟
+ تعریف کرد که یک دختر چهارده ساله تولدش بوده و چکمه ی بلند پوشیده بوده با یک پیراهن کوتاه و این تیکه از پاش (با دست به بالای زانوش اشاره می کنه) دیده می شده و بعد عکس از تولدش توی اینستاگرامش گذاشته و اینجوری خودش رو مورد قضاوت قرار داده و پدربزرگش براش کامنت گذاشته که این چه لباسی هست که پوشیده. فکر کن خانوم معلم می گفت کار دختر اشتباه بوده ولی من و خیلی از همکلاسی ها فکر می کنیم که کار پدربزرگ اشتباه بوده که واسه لباس پوشیدن یکی دیگه نظر داده
_ خب حالا به چه نتیجه ای رسیدین؟
+ هیچی چندتا از بچه ها گفتن بنظرشون کار پدربزرگ اشتباه بوده ولی خانوم معلم خود مراقبتی همچنان معتقد بود اشتباه از دختر بوده که با این طرز لباس پوشیدن خودش رو مورد قضاوت قرار داده
_ منم با تو و دوستات موافقم
پ. ن: یک تفاوتی که بین بچه های الان با زمانی که خودم مدرسه میرفتم می بینم این هست که براحتی هر حرفی رو قبول نمی کنن و شجاعت و جسارت اظهار نظر دارن و معتقدم این برمی گرده به تربیت نسل جدید یعنی ماها بعنوان والد که نخواستیم بچه هامون همینجوری بدون چون و چرا هر چیزی رو قبول کنن
دیگه بیست سالش هست و درستش اینه بزارم خودش بتنهایی با حقایق زندگی روبرو بشه و مشکلاتش رو حل کنه
فقط وقتی ازم پرسید بنظرت خیلی ضعیفم که موقعی که دارم اینا رو برات تعریف می کنم اشک توی چشمام جمع میشه و بغصم رو بزور قورت میدم که گریه نکنم، جواب دادم ابدا گریه کردن نشونه ضعف نیست و طبیعیه که وقتی یک آدم خیلی ناراحت باشه بخواد گریه کنه و این یک باور غلط هست که مردها گریه نمی کنن
هرچند بازم بغضش رو قورت داد و گفت ترجیح میده تنها باشه و منم از اتاقش اومدم بیرون
فکر کنم با یکی از دوستاش درد و دل کرد و خب یک کم آروم تر شد
کلن بزرگ شدن و مواجه با دنیای واقعی آدم بزرگ ها هم درد داره و هم لذت بخشه، لذت بخش بودنش مال اون قسمت هست که کلی تجربه کسب می کنی و رویین تن میشی