برام پیام فرستاده تا مشهد هستی فلان کار و فلان کار رو انجام بده و میگم عزیزم کمتر از یک هفته مونده به عید و این کارهای اداری الان انجام نمیشن.. باز ادامه میده و کارها رو ردیف می کنه و من دیگه جواب نمیدم. نیم ساعت بعد برام پیام میزاره من الان با بام بامم بودم؟ خیلی خری خواهر گلم..... می خندم و میگم آخه حرف مفت زیاد میزنی
دوباره برام پیام داده برو از طرف من فلان چیز رو برای عروس جان بخر و میگم باشه. دوباره پیام میده لطفا اینش فلان طور باشه و قیمتش هم اینجوری باشه و فلان چیز رو هم داشته باشه. گفتم خودت داری میای مشهد. خب دو ساعت وقت بزار و خودت برو بگیر. جواب میده یادم باشه به عروس جان بگم تو خوشت نیومد براش کاری انجام بدی و خواهرشوهر بازی درآوردی
الان هم براش پیام گذاشتم کی راه میوفتین؟ جواب داد هر وقت صلاح بدونم و مگه باید ریز جزئیات زندگیم رو برات بگم... می خندم و میگم خب بعنوان خواهر بزرگتر باید بدونم کی قراره بیاین و کاش پنجشنبه صبح راه بیوفتین که تا شب اینجا باشین و جواب میده اینم به عروس جان میگم که تو توی زندگیمون دخالت می کنی و برامون برنامه ی سفر می ریزی... می خندم و میگم خیلی خری داداش گلم
پ. ن1 : از روزی که اومدم مشهد هوای گرم که احتیاج به مانتوی خنک تابستونی داره تا هوای بسیار سرد که نیازمند پالتو هست رو تجربه کردم. کلن این موقع از سال دمای هوا خیلی متغیر هست. در حال حاضر هم هوا سرد و بارونیه
پ. ن2: از آخرین روزهای کرونایی و آنلاین بودن بچه ها ( یعنی امیدوارم آخرین روزهاش باشه و سال دیگه آنلاین نباشن) نهایت استفاده رو کردم و از نیمه ی اسفند، تعطیلات عیدم رو شروع کردم و اومدم مشهد
اینروزها اون تیکه ویدئو از یک سرباز اوکراینی که زیر آتیش رگبارها داره برای پدر و مادرش فیلم خداحافظی ضبط می کنه و بهشون میگه دوستشون داره از ذهنم بیرون نمیره
گفته بودم که با آدم هایی با شرایط مشابه خودم سریع ارتباط روحی می گیرم و خودم رو می ذارم جاشون و راستش اینروزها بیشتر از همه با مادرهای سربازها حس همدردی دارم فرقی هم نمی کته چه اینور جبهه چه اونورش... یکسری سیاستمدار دیوانه و تشنه ی قدرت برای هم خط و نشون می کشن و این وسط کلی زندگی ها از هم می پاشه و کلی آدم عزادار عزیزترین هاشون میشن و زخم هایی برمی دارن که تا چند ده سال هم هنوز اثراتش هست حتی وقتی همون دوتا دیوونه از خرشیطون پایین اومده باشن و باهم دست داده باشن
یادمه بچه که بودم حتی کلمه ی عراق بنظرم زشت و خشن بود و همه ی مردمش از نظر من آدم های بدجنس و خلافکار بودن و اصن کلمه ی عراقی دیگه ته فحش بود ولی حالا عراق شده کشور دوست و همسایه و حیف از کلی جوون ایرانی و عراقی که این وسط از بین رفتن و چقدر هم کینه و خشونت که توی دل هامون نسبت به هم کاشته شد در صورتی که ما مردم تقصیری نداشتیم و این بزرگترهامون بودن که خواستن باهم بجنگن
امروز با خبر فوت یک فامیل دور بیدار شدم از لحاظ نسبت خیلی دور میشه ولی برای من دور نبود و باعث شد تموم صبح ام رو با مرور خاطرات با بازماندگانش سپری کنم
پدربزرگم (بهش آقاجون می گفتیم) و برادرش (عموجان) خونه هاشون نزدیک هم بود و ما نوه های آقاجون با نوه های عموجان دوران کودکی مون رو باهم سپری کردیم و کلی خاطره از این دوتا خونه و صاحبخونه هاشون دارم هردوتا خونه حیاط بزرگی داشت و دستشویی گوشه ی حیاط بود و یک حوص کوچولو هم وسط حیاط و انتهای هردوتا حیاط هم یک پستو بود که بعنوان انباری ازش استفاده میشد البته انگار خیلی قبلتر اونجا آشپزخونه بوده و وقتی داخل خونه آشپزخونه درست می کنن اونجا میشه یک جای دنج و بامزه با در و پنجره ی چوبی که ما نوه ها بعنوان جایی واسه بازی کردن و پیدا کردن گنج ازش استفاده می کردیم هردوتا خونه یک صندلی فلزی توی حیاط داشت که مختص آقاجون و عموجان بود
چقدر توی این حیاط ها دویدیم و قائم باشک بازی کردیم حتی یادم میاد جنگ بازی هم می کردیم و یکی از حیاط ها میشد ایران و اون یکی می شد عراق و بعد هم بهم حمله می کردیم (دیگه بچه های دوران جنگ بازی هاشون همینا میشه:))
گاهی که میونه ی جاری ها خراب میشد (مادربزرگ هامون) ما رو منع می کردن از بازی کردن با نوه های خونه ی بغلی و یادم میاد اینجور مواقع یواشکی می رفتیم توی حیاط همدیگه و اگر مامان بزرگ های من (آقاجونم دوتا همسر همزمان داشتن) یا زنعمو جان نوه های خونه ی بغلی رو توی حیاط شون می دیدن فورا میومدن توی حیاط و نوه های جاری شون رو دعوا می کردن که برن خونه ی پدربزرگ خودشون و اینجا رو شلوغ نکنن
هییییع یادش بخیر از این یواشکی بازی کردن ها
خونه ی آقاجون بعد از فوتش فروخته شد و جاش یک ساختمان جدید ساخته شد و دوتا هوو ها رو بچه هاشون آوردن مشهد و هردوتاشون تاهمین چندسال پیش که مامان بزرگ خودم(مانی) زنده بود در کنار هم توی یک اپارتمان باهم زندگی می کردن و الان اون یکی مامان بزرگم تنها توی اون خونه هست
ولی خونه ی عموجان همچنان پابرجاست و هروقت می رفتم بجنورد توی اون خونه و حیاطش کلی خاطراتم زنده میشد
صبحی یکی از نوه های عموجان برام یک عکس از این سه تا جاری فرستاد که کنار هم روی بالشت های سورمه ای رنگی نشستن و به یک پشتی قرمز که روش تور سفید هست تکیه دادن و هرسه تاشون از ته دل می خندن انگار که کسی چیزی تعریف کرده باشه و این سه تا باهم خنده شون گرفته. دلم برای مانی برای اون خونه، برای زنعمو تنگ شد مامان بزرگ هم دیگه خیلی پیر و ناتوان شده و اون نشاط و سرزندگی توی عکس رو نداره
کاش قبل اینکه خونه ی عموجان فروخته بشه یا تخریب بشه بتونم دوباره برم بجنورد و ببینمش
هی میرم و وویسی که زهرا از پسرش برام فرستاده و توش به مامانش اصرار داره واسه من نامه بنویسه رو گوش میدم و هی ذوق می کنم
نامه اش هم اینجوری شروع میشه خاله پریسا، آرش. همینقدر مختصر و مفید... نمیرم براش خداییش
عاشق دنیای بچه گونه ام و دلم برای کودک تنگ شده. یک کوچولویی که بغلش کنم و باهاش بازی کنم و ترجیحا بغلی هم باشه
حیف که آرش کیلومترها ازم فاصله داره وگرنه هر روز اونجا بودم
یک رفیق شفیق هم اینجا دارم که بتازگی زایمان کرده ولی باز بخاطر ملاحطات کرونایی کمتر میرم پیشش بهش میگم شانس آوردی کروناست وگرنه هر روز اونجا بودم و مدام بغلش می کردم و بو می کشیدمش
یکجایی وقتی زیادی توریستی میشه اون حس آرامش رو بهت نمیده و همه تورو به چشم یک طعمه می بینن که بشه ازت پول درآورد
خودم ترجیح می دادم برم سمت قشم یا چابهار البته که احتمالن اون جاها هم الان خیلی توریستی شده باشن چون تبلیغ توزهاشون رو زیاد می بینم
واسه مسافرت دوست دارم خودم برم کشف کنم و بین مردم بچرخم و خودم مسیرها رو و نقاط بکر رو پیدا کنم و خیلی با تور لیدر حال نمیکنم
البته توی سفر اخیر تورلیدری در کار نبود ولی هرجا پا می ذاشتی کلی آدم دوره ات می کرد که بزار ازت عکس بگیرم. یعنی حالم از هرچی عکس هست دیگه بهم می خوره
بهترین قسمت سفر اون دوچرخه سواری کنار ساحل بود که میشد رکاب بزنی و از جمعیت دور بشی و بعد یکجای دنج و خلوت کنار ساحل پیدا کنی و چند دقیقه در سکوت و آرامش از زیبایی بی حد این آب زلال لذت ببری
تا الان چهارتا از همراه هامون علائم دار شدن و خودشون رو قرنطینه کردن البته که فعلن سبک گرفتن شاید چون سه تا دوز رو هم زده بودن و امیدوارم همینجور سبک براشون بگذره
سپهر هم گاهی تک سرفه داره و نمی دونم بزاریم به حساب کرونا یا نه ولی خب به هرحال خونه هست و از خونه بیرون نمیره
درسته که همه اش توی محیط های سرباز بودیم و پاساژ و مرکز خرید نرفتیم ولی موقع برگشت فرودگاه خیییلی شلوغ بود و جمعیت خیلی زیادی بهم چسبیده بودن تا نوبت پروازشون برسه
از دست این کرونا نمیشه یک سفر با خیال راحت و بدون استرس برگزار بشه هوففف
با یک اکیپ از دوستان ستایش این سفر رو رفتیم و یک قسمت از سفر کنار ساحل نشسته بودیم و چای می خوردیم و دخترها هم کنار آب شن بازی می کردن تا اینکه هوس کردن با یکی از آهنگ های آرش برقصن و بقول خودشون دابسمش درست کنن. یکی از دخترها اومد و گفت میشه یک کدوم تون بیاین از ما فیلم بگیرین. همین موقع یکی از مامان ها رو کرد به سپهر و گفت سپهر جان میشه شما زحمت بکشی و خب سپهر هم که توی رودربایستی مونده بود پاشد رفت فیلم گرفت و وقتی برگشت دم گوش من گفت این سمی ترین حرکتی بوده که در طول عمرش دیده و تازه ازش فیلم هم گرفته
با اینکه اولین بار بود با این اکیپ سفر می رفتم ولی خیلی خوب بود و خوش گذشت و همگی ملاحصات یک سفر دسته جمعی رو رعایت می کردن به دخترها که خیییلی خوش گذشت و مطمئنم کلی خاطره ی خوب باهم ساختن
توی گروه خانوادگی مون ،ستایش هر روز کلی عکس از سفر می ذاشت و روز دوم دایی ممر جان توی گروه نوشت پریسا لطفا اون موبایل رو از دست دخترت بگیر که ما رو سرویس کرد. البته بماند که ماجون و داداش خارجی فورا مخالفت کردن و گفتن ستی بازم عکس بزار ولی سپهر یک بیگ لایک واسه دایی ممرش فرستاد و بعدم در گوش من گفت خداییش راست میگه و من حالم بد شد از بس ستی هی عکس گرفت و عکس فرستاد
بعضی از کارهای سپهر کپی دایی جونش هست ایشششش
چند روز پیش ترها جشن تولد ستی رو با حضور پنج تا از دوستاش برگزار کردیم و دقیقا آخر شبش گفت کاش زودتر دوباره تولدم بشه
دوتا از دوستاش قدهای بلند و هیکل درشتی دارن و وقتی سپهر از اتاقش بیرون و اومد و دیدشون یواشکی به من گفت اینا همه شون همکلاسی ستایش هستن گفتم آره و جواب داد وااای ولی انگار یکی دوتاشون از من هم بلندتر هستن
البته علاوه بر اینکه اونها ماشالله بلند بالا بودن خب سپهر و ستایش من هم خیلی ریزه میزه هستن و این باعت میشد اونا بلندتر و درشت تر هم بنظر بیان
ستایش سه تا معلم برای دروس مختلف داره و چند روز پیش بهم میگه معلم ریاصی مون خیلی شبیه داداش هست همونقدر بی نمک و منطقی و اعصاب خورد کن تازه عین داداش هم لاغره و چیزی نمی خوره و عاشق ریاضی هم هست و بنظرم بهم میان و کاش باهم ازدواج کنن. نگاهش کردم و با تعجب گفتم ازدواج کنن و جواب داد آره دیگه حالا درسته خانوم معلمم چند سالی از سپهر بزرگتره ولی این اصلن مهم نیست مهم اینه که با هم تفاهم دارن و مهم تر اینه که من میشم خواهرشوهر خانوم معلم و بعد بک لبخند رضایت از ته دلش زد. بهش گفتم لطفا تخیلاتت رو برای خودت نگه دار و چیزی جلوی داداشت نگو وگرنه مطمئنم دعواتون میشه. در حالی که آه میکشید جواب داد حیف که اخلاق نداره وگرنه ایده ی خوبی می شد اگر داداش همکاری می کرد
دوز بوستر زدم اونم اسپایکوژن 
قراره بریم سفر و همگی سه تا دوز زدیم البته بغیر از ستی که دوتا دوز زده و امیدوارم مشکلی پیش نیاد
برادرزاده کوچیکه همون که هنوز از نزدیک ندیدمش وقتی تلفنی با من حرف میزنه منو پییسا صدا می کنه اونم با ته لهجه ی آلمانی و من دلم ضعف میره. کاش میشد بغلش کنم
موهام رو خیلی وقت بود کوتاه نکرده بودم و دیگه تا کمرم رسیده بود یکدفعه تصمیم گرفتم برم کوتاه کوتاه بکنم
اولش زنگ زدم به یک خانوم ارایشگری که مدت ها بود توی اینستاگرام کارهای کوتاهی اش را دنبال می کردم و خانوم منشی فرمودن سمیرا جون وقتشون تا آخر 1400 پر هست و می تونم برای آخر فروردین بهتون وقت بدم و درضمن قیمتشون هم 550 هزار تومن هست. همین که گوشی رو قطع کردم فورا آتفالوش کردم. آخه مگه چه خبره تازه اینجور هم سرش شلوغ بود. من اگر می خواستم از جراح قلب وقت بگیرم زودتر بهم نوبت می داد تازه اینی که میگم وقت نداشت، اول دی ماه بهش زنگ زده بودم. هیچی دیگه دوباره شروع کردم پرس و جو کردن واسه یک آرایشگر خوب که موهام رو بعد سالها بدم دستش و با یوگین جون( آدم یاد یوگی و دوستان میوفته) آشنا شدم و دیروز از این کله ی شهر کوبیدم رفتم اون کله ی شهر و موهام رو کوتاه کردم و الان حس سبکی دارم البته دلم کوتاه تر می خواست یوگین جون با لهجه ی خاصش فرمودن دیگه بیشتر از این کوتاه کنم شبیه مامی ها(منظورش مادربزرگ ها) میشی و بزار این مدلی برات کوتاه کنم که جوونتر بشی :))
چند روز پیش ترها دایی ممر اومده بود خونه مون و یک نگاهی به درخت کریسمسی که ستی با کمک ریسه های سبزرنگ روی دیوار اتاقش درست کرده بود انداخت و یک نگاهی هم به جورابی که پایین درخت گذاشته بود کرد و سرتکون داد و گفت دایی جون اگر بابانوئل توی این جوراب برات نریده بیار بده من برات برینم. بعد از این بیانات گهربار دایی جان، ستی فورا جوراب و رو جمع کرد و درخت بیچاره رو هم فرداش از روی دیوارش کند. البته بماند که سپهر یک لبخند رضایت روی لباش بود و مطمئنم توی دلش داشته دایی جانش رو تحسین می کرده
دایی جان خودم هم بعد از شش ماه اقامت در بلاد کفر و بازدید از فرزندانش دارن برمی گردن و مامانم هم میاد که برادرش رو ببینه و خلاصه که روزهای خوشگلی پیش رو دارم دلم برای دورهمی هامون تنگ شده بود
آدم ها همدیگه رو توی شرایط مشابه بهتر درک می کنن مثلن اونی که بچه ی کوچیک داره یک تازه مادر رو بهتر می فهمه و درک می کنه همون آدم وقتی چندسال می گذره و بچه اش نوجوان میشه درکش از یک تازه مادر و پدر کمتر میشه و یکی شبیه خودش رو بهتر می فهمه... این موضوع توی بیشتر زمینه ها هست مثلن زمانی که ستی در حال درمان بود من بیشتر و عمیق تر حال خانواده های شبیه به خودم رو می فهمیدم و عمیق تر درک شون می کردم... تو هرمرحله از زندگی هی با خودم میگم یادم بمونه اینجا چه حسی داشتم تا بعدا که سالها گذشت بتونم اون آدم در شرایط مشابه الان خودم رو درک کنم ولی راستش وقتی توی همون موقعیت هستم خیلی بهتر و بیشتر درک می کنم و می فهمم و انگار کذشت زمان یک غباری روی اون حس می کشه
همه ی اینا رو گفتم که بگم الان بیشتر و عمیق تر مهاجرت و دوری و غم حاصل ازش رو حس می کنم تازه هنوز این اتفاق نیوفتاده ولی چون می دونم بزودی قراره بیوفته زیادی با آدم های مشابه همزاد پنداری می کنم
به لطف شرایط عالی کشورمون دیگه هر ایرانی توی خانواده اش یکی رو داره که مهاجرت کرده باشه و حتما حس و حال اونی که رفته و اعضای نزدیک خانواده اش که موندن رو دیده و چه حس تلخی هست.... مگه آدم از زندگی چی می خواد جز اینکه آرامش داشته باشه و در کنار اونایی که دوست شون داره زندگی کنه و روال عادی زندگی رو از نزدیک ببینه و لمس کنه منظورم اینه از نزدیک بچه اش رو، نوه اش رو، برادرزاده اش رو، خواهرزاده اش رو، دختردایی اش رو، دختر عمه اش رو، پسرعمویش رو، پسرخاله اش رو،.... ببینه و لمس شون کنه بزرگ شدن شون رو شادی ها شون رو غم هاشون رو کنارشون باشه اصلن هروقت دلش گرفت بره سراغ محله ی کودکیش و توی کوچه پس کوچه هاش و با آدم های مشترک اون دورانش خاطره بازی کنه
چقدر حیف هست که از همه ی اینا محروم میشیم کاش بجای فکر کردن و نقشه کشیدن واسه زاییدن ملت یک فکری میشد که این ملت اینقدر خودشون رو به در و دیوار نکوین که هرطور شده از اینجا برن کاش واسه همین هایی که هستن یک فکری میشد که بمونن
همیشه با خودم فکر می کنم کاش موقعی که دوتا بچه هام خواستن برن نگران من و پدرشون نباشن کاش با خیال راحت و بدون نگاه به پشت سرشون برن و دلشون رو اینجا جا نزارن کاش بندی اونا رو از پشت نکشه کاش اونجا خوشحال باشن شاید لازمه اش این باشه که اون موقع مادیگه نباشیم
دیدین بعضی وقت ها آدم حرف زدنش نمیاد این مدت من اینجوری بودم و البته که خب اگر می خواستم حرف بزنم فقط غر بود که ترجیح دادم توی دلم غرها رو بزنم... به طرز عجیبی برای خرید هرچیزی باید دو دوتا چهارتا کنم و هی باید لیستم رو کوچیک و کوچیک تر کنم تا بشه تا پایان ماه دووم آورد... آخرش هم غر زدم. ولش کن بیخیال
ستایش امروز واسه دوساعت رفت مدرسه و اینقدر ذوق و هیجان داشت که کیفش رو از دو روز قبل چیده بود حتی قمقمه اش رو هم از دو روز قبل آب کرده بود. یادش بخیر که یک زمانی آرزو می کرد مدرسه تعطیل بشه و بیشتر بخوابه ولی الان دلش لک زده برای مدرسه
از یک هفته قبل که بهمون اعلام کردن دوشنبه ها ساعت ده تا دوازده نوبت کلاس ششم یک هست که بیاد مدرسه و البته که اجباری نیست. من بفکر افتادم که واکسن ستی رو بزنم
خب ستی متولد بهمن 88 هست و همون مهرماه که اعلام کردن متولدین 88 به بعد می تونن واکسن بزنن به پزشکش پیام دادم و اون گفت صبر کنم تا 12 سال ستایش کامل بشه.. اما خب الان که کمتر از یک ماه و نیم مونده به تولد 12 سالگی ستایش و اینکه قرار شد دوساعت در هفته بره مدرسه،دوباره با آقای دکتر مشورت کردم و اینبار ایشون گفتن چون می خواد بره مدرسه بهتره که واکسن بزنه و این شد که ستی هم دوز اول سینوفارم رو زد و امروز هم رفت مدرسه
بعد از مدت ها حضوری رفتم خدمت آقای دکتر برای مشورت و از شنیدن این خبر که می خوان مهاجرت کنن به آمریکا کلی ناراحت شدم البته برای خودشون که خیلی خوشحال شدم ولی دلم برای خودمون و ایران سوخت... حیف از این همه آدم خوب و مفید که دارن می رن
راجع به واکسن گارداسیل هم باهاشون مشورت کردم و حالا سر یک فرصت که کمتر غرغرو بودم و اخلاقم سرجاش بود میام و توصیح میدم
حالا امروز هم که ستی رفت مدرسه هوا بشدت آلوده بود البته که هوا اکثر روزها آلوده هست و تعداد روزهای تمیز بودنش انگشت شمار شده